داستان ترجمه «کارد میوه‌خوری» نویسنده «میشل اوپن هیمر»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»

وقتیکه با معشوقه‌ام، مشغول تمیز کردن خانه یمان بودیم, یک کارد پوست کنی زیر یخچال پیدا کردم. آن چاقویی با تیغهٔ کوچک بود که سالها پیش گم اش کرده بودم و هیچ یادم نبود! چاقو را به معشوقه‌ام نشان دادم. او گفتا..! از کجا پیداش کردی؟ وقتیکه به او گفتم، چاقو را روی میز گذاشت و به اتاق مجاور رفت و به تمیز کردن ادامه داد. درحالیکه کف آشپزخانه را تمیز می‌کردم اتفاقی که سالها پیش رخ داد وباعث شد که چاقو سراز زیر یخچال دربیاورد را، بخاطر آوردم.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «کارد میوه‌خوری» نویسنده «میشل اوپن هیمر»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»




قصه «غول خودخواه» مترجم «محدثه محمدعلی‌پور»

هر روز غروب که از مدرسه برمی‌گشتند، به باغ غول خودخواه می‌رفتند و مشغول بازی می‌شدند؛ باغ بزرگ و زیبایی بود؛ پر از چمن‌های سرسبز و لطیف. هر جایی از باغ را که نگاه می‌کردی پر بود از گل‌های زیبای بهاری که مثل ستاره‌های آسمان، زیر نور آفتاب می‌درخشیدند. در این باغ زیبا، دوازده درخت هلو وجود داشت که در بهار، شکوفه‌های سفید و صورتی، و در پاییز، میوه‌های شیرین و خوشمزه داشتند. گنجشک‌های زیبا روی شاخه‌های درختان می‌نشستند و آنقدر زیبا آواز می‌خواندند که بچه‌ها دست از بازی می‌کشیدند و به آوازشان گوش می‌دادند. بچه‌ها با صدای بلند با هم فریاد می‌زدند: "‌ما خیلی اینجا خوشحالیم".

ادامه مطلب: قصه «غول خودخواه» مترجم «محدثه محمدعلی‌پور»




داستان «یک روز انتظار» نویسنده «ارنست همینگوی»؛ مترجم «زهرا تدین»

هنوز از تخت بیرون نیامده بودیم که به اتاق آمد تا پنجره‌ها را ببندد. احساس کردم بیمارست. رنگش پریده بود و می‌لرزید و طوری قدم برمی‌داشت که انگار راه رفتن برایش سختست.

- چیزی شده، باباجان؟

- یک کمی سرم درد می‌کند.

- پس بهترست به تختت برگردی و بخوابی.

ادامه مطلب: داستان «یک روز انتظار» نویسنده «ارنست همینگوی»؛ مترجم «زهرا تدین»




داستان ترجمه کودک و نوجوان «دوازده پرنسس رقصنده» نویسنده «برادرز گریم»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»

در کشوری دوردست، پادشاهی با دوازده دختر زیبایش زندگی می‌کردند. دخترهای پادشاه بر روی دوازده تختخواب فاخر و گرانبها می‌خوابیدند که جملگی آن‌ها در یک اتاق بزرگ قرار داشتند. دخترها وقتی که پس از صرف شام به رختخواب می‌رفتند آنگاه درب اتاق خواب را می‌بستند و از سمت داخل قفل می‌کردند اما در کمال تعجب هر صبحگاه کفش‌های آن‌ها در وضعیتی پیدا می‌شدند که نشانگر رقصیدن آن‌ها در سراسر شب قبل بودند. هیچکس نمی‌دانست که چگونه چنین چیزی امکانپذیر است؟ یا اینکه پرنسس‌ها شب گذشته را در کجا گذرانیده‌اند؟

ادامه مطلب: داستان ترجمه کودک و نوجوان «دوازده پرنسس رقصنده» نویسنده «برادرز گریم»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»




ترجمه داستان «پیام امپراتوری» نویسنده «فرانتس کافکا» مترجم «سیده زهرا میرخائف»

ادامه مطلب: ترجمه داستان «پیام امپراتوری» نویسنده «فرانتس کافکا» مترجم «سیده زهرا میرخائف»




داستان «آخرین شب دنیا نوشته ری بردبری» مترجم «محدثه خوشکام»

"اگه میدونستی امشب آخرین شب دنیاست چیکار میکردی؟"

"چیکار میکردم؟ جدی میگی؟"

"آره. جدی."

"نمیدونم. بهش فکر نکردم."

شوهر مقداری قهوه ریخت. پشت سر آن ها دو دختردر نور چراغ بادی روی فرش سالن بلوک بازی می کردند. بوی ملایم و پاک قهوه دم شده در هوا بود.

ادامه مطلب: داستان «آخرین شب دنیا نوشته ری بردبری» مترجم «محدثه خوشکام»




داستان «پدرِ جودی آشغالی است» نویسنده«ماتیو لیچت» مترجم «رمضان یاحقی»

وقتی کسی پشت سرِ آدم می­خندد نمی­شود بیخیال بود. جودی در واقع چیزی نشنیده بود، شاید پچ پچی، اما وقتی برگشت، دخترها در ردیف پشتی کلاس به او نگاه­ می­کردند، آنها دستپاچه شدند و سعی کردند نیشخندها و هرهر خندیدن شان را پنهان­کنند . او برگشت و به معلمش نگاه کرد. آقای سوالس داشت در مورد کارهای روزانه مردم صحبت می کرد. او همچنین می خواست بفهمد دانش آموزانش وقتی بزرگ شدند دوست داشتند چکاره باشند. او اول بیلی میتزر را صداکرد.

ادامه مطلب: داستان «پدرِ جودی آشغالی است» نویسنده«ماتیو لیچت» مترجم «رمضان یاحقی»




داستان «بلیت بخت آزمایی» نویسنده «آنتون چخوف» ترجمه «شایان محسنی خرمی»

ایوان دمیتریچ[1] ، مردی از طبقه متوسط اجتماعی بود که با درآمد هزار و دویست تا در سال همراه خانواده اش زندگی میکرد و از رقم درآمدش بسیار راضی بود، بعد از شام روی مبل نشست و شروع به خواندن روزنامه کرد.

همسرش در حالی که میز را تمیز میکرد به او گفت: "یادم رفت که امروز به روزنامه نگاهی بیندازم. بگرد ببین فهرست برندگان را دارد."

ادامه مطلب: داستان «بلیت بخت آزمایی» نویسنده «آنتون چخوف» ترجمه «شایان محسنی خرمی»




داستان ترجمه «اسب آهنی» نویسنده «تولگا گوموشآی»؛ مترجم «پونه شاهی»

در زمان برداشت محصول و چیدن انگور و گرفتن شیره از آن؛ در یکی از خیابانها با آن برخورد می‌کنید.

سرعتش بقدری ست که قبل از شنیدن صدای موتور و دیدن سایهٔ موتور می‌بینید که به شما نزدیک شده است.

معمولاً" در هر سنی که باشید بی صدا به گوشه‌ای می‌خزید. مثل نهری که از چشمه با جوش و خروش جداشده و جریان دارد. و قبل از اینکه بفهمید چه اتفاقی افتاده با تیر نگاه او که مثل نیزه‌ای در نی نی چشمانتان فرو می‌رود روبرو خواهید شد.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «اسب آهنی» نویسنده «تولگا گوموشآی»؛ مترجم «پونه شاهی»




داستان ترجمه «کارد میوه‌خوری» نویسنده «میشل اوپن هیمر»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»

وقتیکه با معشوقه‌ام، مشغول تمیز کردن خانه یمان بودیم, یک کارد پوست کنی زیر یخچال پیدا کردم. آن چاقویی با تیغهٔ کوچک بود که سالها پیش گم اش کرده بودم و هیچ یادم نبود! چاقو را به معشوقه‌ام نشان دادم. او گفتا..! از کجا پیداش کردی؟. وقتیکه به او گفتم، چاقو را روی میز گذاشت و به اتاق مجاور رفت و به تمیز کردن ادامه داد. درحالیکه کف آشپزخانه را تمیز می‌کردم اتفاقی که سالها پیش رخ داد وباعث شد که چاقو سراز زیر یخچال دربیاورد را، بخاطر آوردم. آنشب ما یک شام باشکوه وبعلاوهٔ چندگیلاس شراب داشتیم.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «کارد میوه‌خوری» نویسنده «میشل اوپن هیمر»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»




داستان ترجمه «چهار نمونه ترس» نویسنده «گوردون لیش»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»

دخترم از دانشکده تماس گرفت. او دانش آموختهٔ بسیار خوبی با نمرات عالی‌ست. و درهرزمینه‌ای بسیار بااستعداد است. او گفت:ساعت چنده؟ من گفتم: دو. او گفت:باشه، الان ساعت دو هستش، رأس ساعت چهار به وقت ساعت مچی‌ای که از اون ساعت رو بمن اعلام کردی، منتظرم باش. مسافت تا آنجا 90 مایل بودو مسیر رانندگی‌اش هم روان و راحت. ساعت یک ربع به چهار، من پایین، در خیابان بودم، وتمامی این‌ها را درذهنم مرور می‌کردم:به دنبال ماشین گشتن، جای پارک پیدا کردن، حضور داشتن در آنجا و دست تکان دادن به دخترم به محض ورود او به چهارراه.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «چهار نمونه ترس» نویسنده «گوردون لیش»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»




داستان ترجمه «سه پرسش» نویسنده «لئو تولستوی»؛ مترجم «پریسا سالارفر»

در روزگاران دور چندین پرسش ذهن پادشاهی را به خود مشغول کرده بود. اینکه اگر می‌دانست چه وقت برای شروع کاری مناسب است، به چه کسی باید بیشتر توجه کند و از چه کسانی باید دوری گزیند و از همه مهمتر اینکه انجام دادن چه کارهایی در الویت قرار دارند، بدون شک هرگز در انجام مسئولیتهایش دچار اشتباه نمی‌شد. پادشاه پاداشی در نظر گرفت برای هر کس که بتواند به او بیاموزد که بهترین زمان برای انجام هر کاری چیست، به چه کسی باید توجه کند و انجام دادن چه کاری از همه کارها مهمتر است.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «سه پرسش» نویسنده «لئو تولستوی»؛ مترجم «پریسا سالارفر»




داستان ترجمه «پینوکیو» مترجم «ریحانه ظهیری»

ادامه مطلب: داستان ترجمه «پینوکیو» مترجم «ریحانه ظهیری»




داستان «پس دادن فیلم ویدئویی اجاره‌ای» نویسنده «اِم. استنلی بوبین» مترجم «زهرا تدین»

ادامه مطلب: داستان «پس دادن فیلم ویدئویی اجاره‌ای» نویسنده «اِم. استنلی بوبین» مترجم «زهرا تدین»




داستان «پری دریایی و انسان اسبی» نویسنده «آنا رویز»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»

بعد از ظهر بسیار آفتابی و گرمی بود. "شایرا" همراه با دوستان صمیمی‌اش "عایشا" و "کاسیا" در آب اقیانوس شنا می‌کردند و دم‌های زیبای خویش را با مسرّت بر امواج کف آلود می‌کوبیدند. آن‌ها برای ساعت‌ها به بازی مورد علاقه خویش پرداختند. در ضمن این بازی‌ها قرار بر این بود که هر کدام از پری‌های دریایی که به بالاترین ارتفاع از سطح امواج پرش نماید، بعنوان پرنسس دریا در همانروز انتخاب شود. آن‌ها در حین بازی و جست و خیزهایشان آنقدر شوخی و لودگی کردند و به همدیگر خندیدند که شکم‌هایشان درد گرفت. سرانجام "شایرا" تصمیم گرفت که آن روز اجازه بدهد تا "عایشا" برنده مسابقه شود زیرا همواره احساس می‌کرد که همگی خوشحال تر خواهند بود اگر سایر دوستان نیز سهمی از برنده شدن داشته باشند.

ادامه مطلب: داستان «پری دریایی و انسان اسبی» نویسنده «آنا رویز»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»




داستان «مشاوره ازدواج» نویسنده «اِم. استنلی بوبین» مترجم «زهرا تدین»

ادامه مطلب: داستان «مشاوره ازدواج» نویسنده «اِم. استنلی بوبین» مترجم «زهرا تدین»




داستان ترجمه «کوچک‌ترین چیزها را می‌دیدم» نویسنده «ریموند کارور»؛ مترجم «شادی شریفیان»

توی رختخواب بودم که صدای در نرده‌ای حیاط را شنیدم. خوب گوش دادم صدای دیگری نشنیدم اماصدای در را شنیده بودم. کوشیدم «کِلیف» را بیدار کنم انگار بی‌هوش شده بود. بنابراین بلند شدم و رفتم کنار پنجره، ماه به چه درشتی بالای کوه‌های دور و بر شهر خودنمایی می‌کرد. سفید بود و پر از خراش. هر پخمهٔ کودنی می‌توانست طرح یک صورت را در آن ببیند.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «کوچک‌ترین چیزها را می‌دیدم» نویسنده «ریموند کارور»؛ مترجم «شادی شریفیان»




داستان «سه پرسش» نویسنده «لئو تولستوی» مترجم «پریسا سالارفر»

در روزگاران دور چندین پرسش ذهن پادشاهی را به خود مشغول کرده بود. اینکه اگر میدانست چه وقت برای شروع کاری مناسب است، به چه کسی باید بیشتر توجه کند و از چه کسانی باید دوری گزیند و از همه مهمتر اینکه انجام دادن چه کارهایی در الویت قرار دارند، بدون شک هرگز در انجام مسئولیت هایش دچار اشتباه نمی شد. پادشاه پاداشی در نظر گرفت برای هر کس که بتواند به او بیاموزد که بهترین زمان برای انجام هر کاری چیست ، به چه کسی باید توجه کند و انجام دادن چه کاری از همه کارها مهمتر است.

ادامه مطلب: داستان «سه پرسش» نویسنده «لئو تولستوی» مترجم «پریسا سالارفر»




داستان ترجمه «گلدیلاک و سه خرس» از سری مجموعه داستان‌های کلاسیک نویسنده «جان پاتینس»؛ مترجم «ریحانه ظهیری» تصویرگر «سحر برومند»

ادامه مطلب: داستان ترجمه «گلدیلاک و سه خرس» از سری مجموعه داستان‌های کلاسیک نویسنده «جان پاتینس»؛ مترجم...




داستان «شبح - پرنده‌ها» نویسنده «نیک پیتزولاتو»؛ مترجم «مهگل جابرانصاری»

حالا، شهر دوباره وارد یک ماه میِ آرام و بی‌حال دیگر می‌شود. پدر و مادرها با اخم و تخم فرزندانشان را در طول موزهٔ وستوارد اکسپنشن ۱ می‌کشند و قایق‌ها آه کشان روی دریاچهٔ می‌سی‌سی پیش می‌روند. چیزی در کارخانهٔ داولینگ اینداستریال فوران کرده و گازهایش به غروب اینجا رنگی ارغوانی - نارنجی داده است.

از یازده شب تا شش صبح کار می‌کنم. پارک سوت و کور است و من از پنجرهٔ کوچک دیواری آهنی، ۶۳۰ پا بالاتر از سطح زمین، نگهبانی می‌دهم. از اینجا به سمت شرق نود هکتار سبزه و درخت است. به سمت غرب، پل‌های روی دریاچه و روشنایی سن لوئیس. زیر آسمان بنفش (در این ماه ستاره‌ها معلوم نیستند) گشت می‌زنم و پس از بررسی محوطه با دوربین مخصوص یو.اس پارک سرویسم۲، خودم را به سختی از همان پنجره عبور می‌دهم و از بالای کمان دروازهٔ سن لوئیس۳ پایین می‌پرم.

ادامه مطلب: داستان «شبح - پرنده‌ها» نویسنده «نیک پیتزولاتو»؛ مترجم «مهگل جابرانصاری»




داستان «گربه‌ی لوبیا پَز» نویسنده «سانجا چیال»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»

"مارمالاد" نام یک گربه‌ی لوبیا پَز است. من شرط می‌بندم که شما تاکنون با چنین گربه‌ای مواجه نبوده‌اید و اگر هم تا امروز واژه‌ی "مارمالاد" به گوشتان رسیده باشد، حتماً مربوط به "مارمالاد" (ژله میوه) بوده است زیرا "مارمالاد" حقیقی تا آنجا که من اطلاع دارم، در تمام دنیا فقط یک نفر و آن هم گربه لوبیاپَز می‌باشد بنابراین می‌توانید حدس بزنید که چنین گربه‌ی لوبیا پَزی احتمالاً خیلی پُرمدعا و ایرادگیر خواهد بود.

ادامه مطلب: داستان «گربه‌ی لوبیا پَز» نویسنده «سانجا چیال»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»




داستان «طرف ديگر» نویسنده «تورگوت ساي» ترجمه«ن.يوسفي»

 

وقتي كلاس پنجم بودم در محله مان يك مغازه عتيقه فروشي بود.صاحب مغازه مرد بلندقد و مسني بود كه معمولا در اطاق نيمه تاريكي در انتهاي راهرو، پشت ميزي مي نشست و كتاب مي خواند. اما آن چه مرا جذب مغازه مي كرد نه آن مرد مسن بود و نه كهنگي رعب آور مغازه اش ، من مجذوب مدال كهنه اي بودم كه پشت ويترين مغازه قرار داشت.

ادامه مطلب: داستان «طرف ديگر» نویسنده «تورگوت ساي» ترجمه«ن.يوسفي»




داستان «در پیِ بیلی پرسفیده» نویسنده «پرسیوال اِوِرِت » مترجم« محبوبه شاکری مطلق»

داستان «در پیِ بیلی پرسفیده» نویسنده «پرسیوال اِوِرِت[1]» مترجم« محبوبه شاکری مطلق»

الیور کمپل بیلی پَرسفیده را ندیده بود. اسمش هم نشنیده بود. اما یادداشتی بر درب پشتی خانه‌اش، او را 9 صبح یکشنبه‌ای سرد و زمستانی به محله سرخپوست ها کشاند.

"کره‌اسب‌های دوقلو در مزرعه آراپاهو"

برای خرید با بیلی پرسفیده تماس بگیرید.

ادامه مطلب: داستان «در پیِ بیلی پرسفیده» نویسنده «پرسیوال اِوِرِت » مترجم« محبوبه شاکری مطلق»




داستان «چریک‌ها» نویسنده«البا لوچیا انجل» مترجم «فریده شبانفر»

حالا خودت می بینی، فلیسیداد ماسکرا، وقتی با خنجرهاشون میریزند اینجا، تهدیدت میکنند، می پرسند اون خودش را توی کدام جهنم دره ای قایم کرده، آن وقت اعتراف میکنی. می پرسند، به زور مجبورت می کنند اونو لو بدی، برای این که اگر تو حرف نزنی آن کارکشته های قدیمی را صدا می زنند، همان کاری که دو روز پیش با دوستت سلیتا کردند، یادت میاد؟ یا دستت را توی آتش کباب می کنند، مثل کالیکستا پنه لوسا، یا این که شکمت را پاره میکنند، البته بعد از آنکه همه از تنت بهره بردند.

ادامه مطلب: داستان «چریک‌ها» نویسنده«البا لوچیا انجل» مترجم «فریده شبانفر»




داستان «انگور فرنگی» نویسنده «آنتون چخوف»؛ مترجم «زهرا تدین»

از صبح زود ابرهای تیره بارانی سراسر آسمان را پوشانده بود. دامپزشک ایوان ایوانویچ و آموزگار دبیرستان بورکین از پیاده روی در دشتی که به نظرشان بی انتها می‌آمد خسته شده بودند؛ بورکین گفت: دفعه پیش، وقتی ما در خانه کدخدا پرکوفی جمع بودیم شما می‌خواستید داستانی برایمان تعریف کنید.

- بله، من می‌خواستم سرگذشت برادرم را برایتان تعریف کنم.

ادامه مطلب: داستان «انگور فرنگی» نویسنده «آنتون چخوف»؛ مترجم «زهرا تدین»




داستان «موش گوش بزرگ» نویسنده «آرتی اِدموندز»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»

در حاشیه یک روستای کوچک و دور افتادهٔ کشور انگلستان جاده ای قدیمی بنام "هالیس لین" یا "مسیر حفره‌ها" وجود داشت. این جاده به یک جنگل کوچک ولی بسیار زیبا موسوم به منزلگاه درختان بلوط منتهی می‌گردید که غالباً تفرجگاه مردم محلی بود. در راستای مسیر اگر کسانی با دقت نظاره می‌کردند، متوجه تعداد زیادی حفره‌های کوچک و بزرگ می‌شدند که تماماً سکونتگاه انواع مختلف موجودات در اندازه‌های متنوّع بودند. اگر هم بسیار نردیک تر می‌شدند، می‌توانستند در جلو هر یک از حفره‌ها یک درب را ببینند همانند همان درب‌هایی که خانه‌های مردم معمولی دارند. حتی در صورتیکه خوش شانس بوده و درب خانه‌ها باز می‌شدند آنگاه قادر بودند تا داخل حفره‌ها را نیز ببینند لذا احتمالاً آنچه را که شاهدش می‌بودند بسان همان وضعیتی بود که در خانه‌های مردم عادی موجود می‌باشند.

ادامه مطلب: داستان «موش گوش بزرگ» نویسنده «آرتی اِدموندز»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»




داستان «آن‌سوی پرچین» نویسنده «ای. ام. فورستر» مترجم «سهند درویشی»

گام شمارم عددِ بیست و پنج را نشان می‌داد و گرچه در آن هنگام بسیار عجیب بود که دست از رفتن بکشم، آنقدر خسته بودم که بر روی سنگِ مسافت نمای کنارِ جاده نشستم تا کمی استراحت کنم. کسانی که از کنارم می‌گذشتند مرا به تمسخر می‌گرفتند؛ اما خسته‌تر از آن بودم که اعتنایی بکنم. حتی هنگامی که خانم الیزا دیمبِل بی، آموزگارِ سرشناس، در حال عبور، مرا به پشتکارِ بیشتر ترغیب کرد، از فرطِ خستگی فقط لبخند زدم وکلاه از سر برداشتم.

ادامه مطلب: داستان «آن‌سوی پرچین» نویسنده «ای. ام. فورستر» مترجم «سهند درویشی»




داستان «لباس محلی سامِر» نویسنده «گِری اسمیت»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»

غروب یکروز با آغاز تیرگی هوا، گروهی از مردم روستای کوچکی در کشور "غنا" بنام "آسانته" در اطراف آتشی بزرگ گرد هم آمدند. دقایقی بعد، پیرزن موقری وارد شد و در میان جمع نشست. سکوت کاملی همه جا را فرا گرفته بود زیرا او لباس محلی مخصوصی که از جنس جاجیم سبز و قرمز بود و "کِنته" نامیده می‌شد، بر دوش انداخته بود. پیرزن همواره از پوشیدن "کِنته" بخود می‌بالید لذا اینک آن را کاملاً به دور خویش پیچیده بود. پیرزن تصوّر می‌کرد که "کِنته" قدرت عجیبی دارد آنچنانکه او را در نظر مردم از یک پیرزن حرّاف بسان قصّه گویی دوست داشتنی و محبوب تجسّم می‌بخشد. هر زمان که او به بازگویی داستان‌هایی از شجاعت‌ها و قهرمانی‌های افسانه ای مردم "آسانته" لب می‌گشود، تمامی افراد حاضر سکوت اختیار می‌نمودند و با دقت به سخنانش گوش فرا می‌دادند. در آن شب خاص بنظر می‌رسید که حتی جانوران نیز کاملاً بی‌حرکت و ساکت بودند.

ادامه مطلب: داستان «لباس محلی سامِر» نویسنده «گِری اسمیت»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»




داستان «دسته گل آبی » نویسنده «اوکتاويو پاز» مترجم«زهرا تدین»

از خواب که بيدار شدم خيس عرق بودم. انگار آجرفرش تازه آب‌پاشي شده بود و ازش یه بخار داغ بلند می شد.یه  پروانه که بالهای خاکستر داشت با حالتی گیج مانند دور چراغ مي‌چرخيد. از ننو اومدم پایین و پابرهنه رفتم اون طرف اتاق. مواظب بودم که پام رو روی عقربي که ممکن بود براي هواخوری از مخفيگاهش آمده باشه بیرون نگذارم. به طرف پنجره کوچک رفتم و هوای روستا رو بلعیدم. صدای تنفس شب مي‌آمد، زنانه و قدرتمند. برگشتم میون اتاق. پارچ آب روخالي کردم توی یه لگن بزرگ و حوله‌ام رو توش خيس کردم. حوله خيس رو کشیدم روی سينه و پاهام  و بعدش خودم رو خشک کردم  و بعد از این‌که مطمئن شدم یه ساس لاي لباس‌هام مخفي نشده لباسهام رو پوشيدم. از پلکان سبزرنگ به سرعت  آمدم پایین. دم در، صاحب مسافرخونه که مرد يک چشمي و ساکتی بود رو دیدم. روی چهارپايه حصيری نشسته بود و سيگار مي‌کشيد. چشمش نيمه‌باز بود. با صدای گرفته‌ای پرسيد: «کجا مي‌روی؟»

ادامه مطلب: داستان «دسته گل آبی » نویسنده «اوکتاويو پاز» مترجم«زهرا تدین»




داستان «آخرین برگ» نویسنده «آ.هنری»؛ مترجم «زهرا تدین»

در بخش غربی میدان واشنگتن و در ناحیه ای کوچک، خیابان‌ها شکلی نامنظم و گیج کننده دارند. این خیابان‌ها چندین بار همدیگر را قطع کرده‌اند و به همین خاطر باریکه‌هایی بینشان ایجاد شده که به آن‌ها می گویند «محله».

این محله‌ها پیچ و خم‌های عجیب و غریبی دارند وهر خیابان یک یا دو بار خودش را قطع می‌کند. یک بارهنرمندی امکان و موقعیت ارزشمندی را ددر این خیابان پیدا کرد. تصور کنید اگر یک مجموعه دار با صورتحساب رنگ‌ها، کاغذها و بوم‌های نقاشی‌اش از این مسیر بگذرد ممکنست همزمان خودش را در حال بازگشت و بدون آنکه پولی پرداخته باشد ببیند!

ادامه مطلب: داستان «آخرین برگ» نویسنده «آ.هنری»؛ مترجم «زهرا تدین»




قصه «گرگ ها و فیل سفید» مترجم «میلاد خسروی»

در جنگل های براهما فیل بزرگی به نام کمر سفید زندگی میکرد. این فیل خیلی چاق و چله بود و همه حیوانات دیگر جنگل به او نظر داشتند و میخواستند او را از آن خود کنند. گروهی از گرگ ها دور هم جمع شدند و جلسه ای گذاشتند تا به این فکر برسند که چگونه میتوانند کمر سفید را فریب دهند.

ادامه مطلب: قصه «گرگ ها و فیل سفید» مترجم «میلاد خسروی»




داستان «راننده‌ی شب» نویسنده «روبم فونسکا» مترجم «مسعود پورنوروز»

با کیفم که از شدت فشار برگه، گزارش، طرح، تحقیق و قرارداد برآمده شده بود، به خانه رسیدم. همسرم که تنهایی در تخت خوابش ورق بازی می‌کرد، به همراه یک لیوان مشروب روی میز، بدون اینکه نگاهش را از کارت‌ها بردارد گفت: خسته به نظر میای. صداهای معمول در خانه می‌پیچید: دخترم تمرین آواز خوانی می‌کرد و صدای موسیقی از اتاق پسرم می‌آمد. همسرم پرسید: چرا کیفت را پایین نمی‌گذاری؟ اون لباسهات رو در بیار و یه لیوان ویسکی مشت بزن جون بگیری.

ادامه مطلب: داستان «راننده‌ی شب» نویسنده «روبم فونسکا» مترجم «مسعود پورنوروز»




داستان «شانس» نویسنده «مارک تواین»؛ مترجم «حسین کارگربهبهانی»

ویراستهٔ امیر حامد دولت آبادی فراهانی

ماجرا در جشنی که به افتخار یکی از دو سه درجه‌دار شناخته شدهٔ ارتش انگلیسی در عصر خودشان ترتیب داده شده بود اتقاق افتاد. بنا به دلایلی که بزودی مشخص خواهد شد نام واقعی و لقبش را آشکار نمی‌کنم و سپهبد لرد آرتور اسکورسبی ‌، ی. سی.، ک.س.ب و فلان و فلان صدا می‌زنمش. آخه اسامی آدم‌های مشهور چه جذابیتی برای مردم دارد! مردی که به یکباره در میدانی از میدان‌های جنگ کریمه 1 به اوج شهرت رسید و همواره مشهور می‌ماند و از سی سال قبل نامش را بارها و بارها شنیده‌ام، حی و حاضر آنجا نشسته بود. خوراکم این شده بود که بنشینم و چشم از این نیمه خدا برندارم؛ وارسی‌اش می‌کردم: به آرامش، توداری، جذبهٔ صورت، صداقتی که در وجودش بود، ناآگاهی‌اش از بزرگی ذاتی‌اش، ـ ناآگاهی از صدها نگاه تحسین برانگیز، عمیق، دوست داشتنی و بی پیرایه ای که به او دوخته شده بود ـ دقت می‌کردم.

ادامه مطلب: داستان «شانس» نویسنده «مارک تواین»؛ مترجم «حسین کارگربهبهانی»




داستان «کارت بازی» نویسنده «سندی جیرگنز»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»

در طی تابستان، هر دوشنبه شب بسیاری از شناگران نوجوان در میعادگاه شنای گروهی به ردوبدل کردن کارت‌های بازی "پوکمون" می‌پرداختند. دوستان "جف" اخیراً تعدادی کارت بازی جدید به او داده بودند و او هم آن‌ها را به دیوار اتاقش آویخته بود.

"جف" بتازگی علاقه شدیدی به کارت‌های بازی پیدا کرده بود. او هر روز از مادرش تقاضا می‌کرد که لطفاً مرا به بازارچه ببر تا تعدادی کارت بازی جدید بخرم. "جف" به مادرش اظهار می‌کرد که اخیراً کارهای روزانه طاقت فرسایی را انجام داده است تا پول بیشتری برای اموراتش تهیه نماید زیرا هر چه پول بیشتری جمع آوری می‌سازد آنگاه می‌تواند کارت‌های "پوکمون" بیشتری بخرد.

ادامه مطلب: داستان «کارت بازی» نویسنده «سندی جیرگنز»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»




داستان «اندوه» نویسنده «آنتوان چخوف»؛ مترجم «زهرا تدین»

غروب است. دانه‌های درشت برف اطراف فانوس‌های تازه روشن شده، آهسته می‌چرخند و چون پوششی نرم و نازک روی شیروانی‌ها و پشت اسبان و بر شانه و کلاه رهگذران می‌نشینند.

«یوآن پوتاپوف» درشکه‌چی، سراپا سفید، چون شبحی به نظر می‌رسد. او تا جایی که می‌توانست، خم شده و بی‌حرکت بالای درشکه نشسته بود. شاید حتی اگر تلی از برفی هم رویش بنشیند باز هم برای ریختن برف‌ها خود را تکان ندهد. اسب لاغرش هم سفید شده و بی‌حرکت ایستاده است. پاهای کشیده و استخوانی و نی مانندش او را به اسب‌های مردنی شبیه ساخته است؛ ظاهراً او هم مانند صاحبش به فکر فرو رفته است. اصلاً چطور ممکنست اسبی را از پشت گاوآهن بردارند، از مزرعه و آن مناظری که به آن عادت کرده دور کنند و اینجا در این ازدحام و گردابی که پر از آتش‌های سحرانگیز و هیاهوی خاموش‌نشدنیست، یا میان این مردمی که پیوسته و شتابان در حال حرکت‌اند رها کنند و باز به فکر نرود...!

ادامه مطلب: داستان «اندوه» نویسنده «آنتوان چخوف»؛ مترجم «زهرا تدین»




داستان«پنج دقيقه زندگي» ترجمه«جنيفر ريپلي» مترجم«حميده بهمن»

 "سلام، مارگارت هستم، و شما؟"

تقریبا ده بار قبل از به پایان رسیدن شیفت کاری این سوال را از من پرسیده بود و من همیشه جواب داده بودم : "از ملاقاتت خوشبختم مارگارت، من راجر هستم."

"وای، چقدر حیرت انگیزه که با شما ملاقات کردم راجر! حیرت انگیز. کلمه ی جالبی نیست؟ اون هم به خاطر کلمه ی "حیرت". واینکه از چیزی یا کسی حیرت بکنی... چه کارهای جالبی میشه کرد."

سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و پرسیدم، " به رنگ بیشتری احتیاج داری، مارگارت؟"

 

ادامه مطلب: داستان«پنج دقيقه زندگي» ترجمه«جنيفر ريپلي» مترجم«حميده بهمن»




داستان «کرکس، گربه و پرندگان» مترجم «میلاد خسروی»

کنار رودخانه گنگ، صخره ای وجود دارد به نام پرتگاه کرکس که بر رویش درخت انجیری رشد پیدا کرده بود. درخت تو خالی بود و درون آن کرکس پیری به نام سر سفید زندگی می‌کرد که از بخت بد هر دو چشم و چنگال‌های خود را ازدست داده بود. پرندگان دیگر که بر روی شاخه‌های همان درخت لانه کرده بودند، دلشان به حال این پرنده پیر ما می‌سوخت و قسمتی از غذای خود را به او می‌دادند و به این وسیله او گذران زندگی می‌کرد و به سختی شکم خود را سیر نگه می‌داشت. وقتی که فصل تابستان آمد، درخت کهن سال پر شد از لانه‌های پرندگان زیبا و مختلفی که آواز و جیرجیر صدایشان به آسمان می‌رسید.

ادامه مطلب: داستان «کرکس، گربه و پرندگان» مترجم «میلاد خسروی»




داستان «پدرم و درخت گيلاس» نویسنده «فريدون آنداچ» مترجم «صابر مقدمی»

هیچ چیز مانند رنج نمی‌‌تواند انسان را به سخن گفتن وادار کند. میشل دل کاستیلو

 باران نم نم شروع به باريدن كرده بود. من و پدرم انگار كه از پس هزاران سال جدايي دوباره به همدیگر رسيده باشیم غرق صحبت بوديم. شاخه‌هاي درخت گيلاس خش خش مي‌کرد. هر از گاهي گوشم متوجه صداهاي آن مي‌شد. مادرم که می‌دانست این صحبت بدون چايي لذتي ندارد سماور را دوباره روشن كرده بود. پدرم به تنه درخت تكيه داده بود و درباره آلودگي محيط سخن مي‌گفت.

ادامه مطلب: داستان «پدرم و درخت گيلاس» نویسنده «فريدون آنداچ» مترجم «صابر مقدمی»




داستان «غروب» نویسنده «هکتور هیو مونرو ساکی» ترجمه «وفا کشاورزی»

نورمن گرتسبی روی نیمکت نشست و پارک با آن سر و صدای ترافیکش، دقیقاً سمت راستش قرارگرفت. ساعت، حدود شش و نیم عصر ماه مارس بود و غروب سنگینی خودش را روی فضا پهن کرده بود. با آن نور ضعیف ماه و آن همه چراغ‌های روشن توی خیابان، یک فضای خالی بزرگ روی جاده و پیاده رو درست شده بود، مردم همچنان، در سایه-روشن و سکوت می‌رفتند و می‌آمدند، و گاهی عده ای روی نیمکت‌های پارک می‌نشستند.

ادامه مطلب: داستان «غروب» نویسنده «هکتور هیو مونرو ساکی» ترجمه «وفا کشاورزی»




داستان «غول خودخواه» نویسنده «اسکار وایلد» مترجم «محدثه محمدعلی پور»

 

هر روز غروب که از مدرسه برمی­گشتند، به باغ غول خودخواه می­رفتند و مشغول بازی می­شدند؛ باغ بزرگ و زیبایی بود؛ پر از چمن­های سرسبز و لطیف. هر جایی از باغ را که نگاه می­کردی پر بود از گل­های زیبای بهاری که مثل ستاره­های آسمان، زیر نور آفتاب می­درخشیدند. در این باغ زیبا، دوازده درخت هلو وجود داشت که در بهار، شکوفه های سفید و صورتی، و در پاییز، میوه­های شیرین و خوشمزه داشتند. گنجشک­های زیبا روی شاخه­های درختان می­نشستند و آنقدر زیبا آواز می­خواندند که بچه ­ها دست از بازی می­کشیدند و به آوازشان گوش می­دادند. بچه­ها با صدای بلند با هم فریاد می­زدند : " ما خیلی اینجا خوشحالیم".

ادامه مطلب: داستان «غول خودخواه» نویسنده «اسکار وایلد» مترجم «محدثه محمدعلی پور»




قصه «سه بزغاله» مترجم «مسعود نوروزپور»

روزی روزگاری سه بزغاله کنار هم زندگی می‌کردند. یکی از آن بزغالها داشت خانه‌ی خودرا از کاه و دیگری داشت از چوب می‌ساخت. آن‌ها خانه خود را خیلی زود ساختند وبه بازی کردن پرداختند چون خیلی تنبل بودند. اما بزغاله سوم خیلی سخت کار می‌کرد و خانه ای از سنگ برای خودش ساخت. لحظه ای که آن دو بزغاله در حال رقص و شادی بودند، یک گرگ اخمو آن‌ها را دید و با خودش گفت: به به چه غذای لذیذی خواهم داشت. گرگ ناگهان آن دو بز کوچک را دنبال کرد همین که به خانه‌ی کاهی رسیدند، گرگ اخمو خیلی زود خانه را خراب کرد.

ادامه مطلب: قصه «سه بزغاله» مترجم «مسعود نوروزپور»




داستان «عشق» نویسنده «قهرمان تازه اوغلو» مترجم «سینا عباسی هولاسو»

عشق تنها به زبان خودش حرف می زند اما هر کسی آن را می‌فهمد. عشق آن چیزی است که زیاد آن را می‌طلبیم و کم به دست می‌آوریم اش. و هر آنچه را که از آن به دست می‌آوریم را زود از دست می‌دهیم. با گفتن این جمله که " من برای تو راه شدم و تو برای من دست!" گاهی نگرانی و تشویش خود را پنهان می‌کنیم. و این اضطراب را با تضلم کردن به دیگری می‌فهمانیمش. عشق را نه با حرف بلکه با حسرت می‌توان درکش کرد. اما با این همه زبان باز هم می‌خواهم که آن را با زبان خودم به کس دیگری بفهمانم. فقط حرف‌هایی که می‌زنید در برابر احساساتی که درکش کرده‌اید، قرار ندارند. گوش‌ها هرگز نمی‌توانند زمزمه‌های سکوت را بشنوند. این را عشق باید یادشان بدهد!

ادامه مطلب: داستان «عشق» نویسنده «قهرمان تازه اوغلو» مترجم «سینا عباسی هولاسو»




داستان ترجمه کودک و نوجوان «پادشاه ریش انبوه» (King grisly-beard) نویسنده «برادرز گریم» (Brothers Grimm)؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»

ادامه مطلب: داستان ترجمه کودک و نوجوان «پادشاه ریش انبوه» (King grisly-beard) نویسنده «برادرز گریم»...




داستان «کابین» نویسنده «کوین جونز» مترجم «میلاد خسروی»

من میدونم دستشویی کجاست؟ منظورت چیه که آیا من میدونم دستشویی کجاست؟ من الان 5 ساله که توی این آسایشگاه روانی دنتال ویو هستم و تو هنوز داری از من می‌پرسی که آیا من میدونم دستشویی کجاست. من اینجا را مثل کف دستم می‌شناسم. من دیوونه نیستم، چند بار باید بهت بگم. این آدمایی که اینجا هستند، این‌ها خل و چلن. تنها دلیلی که من را اینجا آوردن اینه که نمیدونستن دیگه باید با من چیکار کنند. چی شد مگه؟ میخوای داستانمو بشنوی؟ خوب باید بگم خیلی بد شد، چون الان فک می‌کنی که من دیوونم و حرفم را باور نمی‌کنی. خیلی خوب باشه، حالا که مودبانه پرسیدی میگم.

ادامه مطلب: داستان «کابین» نویسنده «کوین جونز» مترجم «میلاد خسروی»




داستان «گربه زیر باران» نویسنده «ارنست همینگوی»؛ مترجم «زهرا تدین»

دو آمریکایی مقابل ورودی هتل توقف کردند. آن‌ها هیچ‌یک از افرادی را که در مسیر رفت و آمد به اتاق از کنارشان عبور می‌کرد را نمی‌شناختند. اتاقشان در طبقه دوم و رو به دریا بود و چشم‌اندازی هم رو به پارک عمومی و مجسمه یادبود جنگ داشت. در پارک نخل‌های بزرگ و نیمکت‌های سبز دیده می‌شد. زمان‌هایی که هوا خوب بود همیشه یک نقاش با سه پایه نقاشیش به انجا می‌آمد. نقاش‌ها نحوه رویش نخل‌ها و رنگ‌های روشن هتل رو به باغ‌ها و دریا را دوست داشتند. ایتالیایی‌ها نیز از راه دور می‌آمدند تا از مجسمه یادبود جنگ بازدید کنند. این مجسمه از جنس برنز بود و زیر قطره‌های باران می‌درخشید. هوا بارانی بود و قطره‌های باران هنگام غلطیدن بر برگهای درختان در یر نور آفتاب می‌درخشیدند. آب گودال‌های کوچکی را در مسیرهای شنی ایجاد کرده بود. دریا در امتداد خطی طولانی در زیر باران می‌شکست و به سوی ساحل می‌لغزید تا بالا بیاید و زیر باران در امتداد خطی طولانی باز در شکند. وسایل نقلیه از میدان هم‌جوار با مجسمه‌ی یادبود به صورت پراکنده به چشم می‌خوردند. در آستانه ورودی کافه مقابل میدان، گارسونی ایستاده بود در حالی‌که به بیرون و به میدان خلوت خیره شده بود.

ادامه مطلب: داستان «گربه زیر باران» نویسنده «ارنست همینگوی»؛ مترجم «زهرا تدین»




قصه¬ي «خرس كوچولوها» مترجم «محدثه محمدعلی‌پور»

يكي بود يكي نبود، زير آسمون خداي مهربون، توي جزيره­اي قشنگ و زیبا، چندتا خرس كوچولو به خوبي و خوشي با هم زندگي مي­كردن. خرس كوچولوهاي قصه­ي ما همه با هم خوب بودن تا اينكه يه روز آقا كلاغه براشون خبر آورد و گفت: "آهاي خرس كوچولوها، زود باشین فراركنين، اين جزيره داره غرق ميشه". خرس کوچولوها ترسيدن و فوري دويدن توي جنگل تا با چوب درختا براي خودشون قايق بسازن. همه رفتن بجز خرس مهربون، اون دلش نميخواست بره چون جزيره رو خيلي دوس داشت و با ناراحتي رفت يه گوشه نشست و انقدر غصه خورد تا خوابش برد.

ادامه مطلب: قصه¬ي «خرس كوچولوها» مترجم «محدثه محمدعلی‌پور»




قصه «عشق و دعای مادر» مترجم «مسعود نوروزپور»

ادامه مطلب: قصه «عشق و دعای مادر» مترجم «مسعود نوروزپور»




داستان «زندگی و عشق» نویسنده «قهرمان تازه اؤغلو»

" اگر یک روز زندگی ما را از هم جدا کند. آرزو می کنم چیزی که جدا می شود و می رود تو باشی. چرا که بی من اگر بمانی ،خوشبخت خواهی شد."

و اینگونه قصه آغاز شد. زندگی هر آن چیزی را که از دست می دهیم را روی هم انباشته می کند. هر آنچه که نباید از دست می رفت از دست می رود و هر آنکه نباید می رفت،میرود. از داخل آزادی همیشه یک اسارتی شروع می شود. و سرانجامش یک تنهایی می شود. و تنهایی هایمان شروع می کنند که به همدیگر شباهت داشته باشند. در حالی که این تنهایی ها فقط آدمی را زخمی می کنند. در حقیقت چیزی که مرا از پای در می آورد بی کسی هاست. قلب آدم های بی کس همیشه کوچک است. به آدمی طوری تلقین می کنند که ": چه کسی بودم که هیچ کسی آخر سر نشدم؟!" تمام سکوت ها از سر شروع می شوند. دیگر هیچ فایده ای ندارد مادامی که می خواهی بروی دادن نشانه هایی برای اینکه دوباره عاشقت شوم! از دست می رود هر آنچه که نباید از دست می رفت و راهی می شود هر آنکه نباید می رفت.

ادامه مطلب: داستان «زندگی و عشق» نویسنده «قهرمان تازه اؤغلو»




داستان «جلوی قانون» نویسنده «فرانتس کافکا»

جلوی قانون یک دربان می‌نشیند. از این دربان، مردی روستایی اجازه‌ی ورود به قانون را می‌خواهد. اما دربان می‌گوید که او اکنون نمی‌تواند وارد شود. مرد کمی فکر می‌کند و سپس می‌پرسد آیا کمی بعد می‌تواند وارد شود. دربان می‌گوید: "ممکن است. اما الان نه."در همان لحظه مثل همیشه در قانون باز می‌شود و نگهبان به کناری می‌ایستد. مرد کمی خم می‌شود تا بتواند از میان در داخل را ببیند. وقتی که دربان متوجه می‌شود، می‌خندد و می‌گوید:"اگر انقدر وسوسه می‌شوی، با وجودِ مخالفت من تلاشت را بکن. اما یادت باشد: من قدرتمند هستم و من ضعیف‌ترین دربانِ اینجا هستم. از اتاقی به اتاق دیگر، دربان‌هایی ایستاده‌اند که هرکدام از دیگری قدرتمندتر هستند. من حتی تحمل یک نگاه از دربان سوم را نیز ندارم.."

ادامه مطلب: داستان «جلوی قانون» نویسنده «فرانتس کافکا»




داستان «نشانه ها و سمبل ها» نویسنده «ولادیمیر ناباکوف»

برای چهارمین بار در این چند سال با این مشکل مواجه شده بودند که چه هدیه تولدی برای مرد جوانی که بطورعلاج ناپذیری دچار اختلال ذهنی بود بیاورند. او هیچ میلی نداشت. وسایل ساخت بشر برایش یا لانه‌های نیروهای شیطانی، پر از جنب و جوش یک عمل بدخواهانه بودند که فقط او می‌توانست دریابد، یا اشیاء زمختی که برایشان هیچ فایده ای در دنیای انتزاعی‌اش پیدا نمی‌شد. بعد از حذف کردن چند مورد که ممکن بود برنجاند یا بترساندش (برای مثال هرچیزی در ردیف ابزارآلات مکانیکی تابو بود) پدر و مادرش یک چیز کوچک ظریف و بی خطر را انتخاب کردند: یک سبد با ده ژله میوه ای مختلف در ده شیشه کوچک.

ادامه مطلب: داستان «نشانه ها و سمبل ها» نویسنده «ولادیمیر ناباکوف»