داستان ترجمه کودک و نوجوان «پرنسس قورباغه» نویسنده «برادرز گریم»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»

در یک غروب بسیار دل انگیز پرنسس زیبا کلاه پَردارش را بر سر گذاشت، کفش‌هایش را بپا کرد و بتن‌هایی برای قدم زدن به داخل جنگل مجاور قصر رفت. او پس از دقایقی به یک چشمه خنک و پُر از آب رسید که یک بوته گل رُز بسیار چشم نواز در کنارش رشد کرده بود.

ادامه مطلب: داستان ترجمه کودک و نوجوان «پرنسس قورباغه» نویسنده «برادرز گریم»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»




داستان «پیرمرد بر سر پل» نویسنده «ارنست همینگوی» مترجم «روجا میرجعفری»

پیرمردی با عینکی دسته فلزی و لباس های خاکی کنار جاده نشسته بود. پل موقت نظامی ای بر پا شده بود و گاری ها، مردان و زنان و کودکان بر روی آن عبور می کردند. قاطر ها تلو تلو خوران گاری ها را می کشیدند و سرباز ها از پشت هل می دادند تا مگر بتوانند آن ها را حرکت دهند. دهقانان نیز کنار گاری ها در گرد و غبار فراوان به راه خود ادامه می دادند. اما پیرمرد همان جا بدون حرکت نشسته بود. او خسته تر از آن بود که قدمی به جلو بردارد.

ادامه مطلب: داستان «پیرمرد بر سر پل» نویسنده «ارنست همینگوی» مترجم «روجا میرجعفری»




زن پرستاربچه (دایه)نویسنده : یی یون لی (مترجم : لیدا قهرمانلو)

زن پرستاربچه

[1]

(دایه)

یی‌یون لی(زاده ۱۹۷۲)، بانوی نویسنده چینی‌آمریکایی است. اولین مجموعه داستان کوتاه او با نامهزار سال دعای خیر، برنده جایزه بین‌المللی داستان کوتاه فرانک اکانرسال ۲۰۰۵ و دومین مجموعه داستان کوتاه او با نامپسر طلایی، دختر زمردینامزد دریافت همان جایزه شد. اولین رمان او با نامآوارگاننامزد دریافتجایزه ایمپک دوبلینشد. داستان های کوتاه و بلند او به عنوان یکی بهترین نمونه های داستان نویسی خلاق در دوران مدرن دردانشگاه های خارج از ایران تدریس می شود.این داستان کوتاه برنده ی جایزه ی سی هزار دلاری Sunday Times  در سال 2015 شده است. (https://www.thetimes.co.uk/article/a-sheltered-woman-by-yiyun-li-r825h7cxnl5

ادامه مطلب: زن پرستاربچه (دایه)نویسنده : یی یون لی (مترجم : لیدا قهرمانلو)




داستان «نامه ای به خدا» نویسنده «جی اِل فوئنتس» مترجم «محدثه خوشکام»

خانه، همان خانه ای که در تمام دره تک و تنها بود بر روی تپه ی کوتاهی قرار داشت. از آن ارتفاع می شد رودخانه و مزرعه ی ذرت های آماده برداشت دیده می شد که در مجاورت آغل بودند و به گل های لوبیا قرمزی که همیشه نوید محصول خوبی را می دادند، مزین شده بود.

ادامه مطلب: داستان «نامه ای به خدا» نویسنده «جی اِل فوئنتس» مترجم «محدثه خوشکام»




داستان «اولین وآخرین» نویسنده «جان گالزورثی» ترجمه «سید ابوالحسن هاشمی نژاد»

ساعت ، شش بعد از ظهر واطاق تاریک بود. تنها چراغ مطالعه روغنی، نورضعیفی روی فرش ترکی ، جلد کتابها ،سرویس قهوه آبی وطلائی روی میز می افکند .اطاق آنقدر بزرگ و تاریک بود که قسمت روشن جلو آتش جائی که کیت دارنت می نشست بنظرآبادی میان کویر می آمد. او بعد از یک روز کاری در دادگاه ،دوست داشت با کفش های راحتی قرمزوکت مخملی قهوه ای قدیمیش درآنجا بنشیند.این دوساعت قبل از شام با کتاب ها ،قهوه ، یک پیپ وبعضی اوقات ،یک چرت ،استراحت او محسوب می شد.وقتی که آنجا می نشست بندرت به کار فکر می کرد.

ادامه مطلب: داستان «اولین وآخرین» نویسنده «جان گالزورثی» ترجمه «سید ابوالحسن هاشمی نژاد»




داستان «تغییر عقیده (1911)» نویسنده«کاترین منسفیلد» مترجم«غلام مرادی»

داستان «تغییر عقیده (1911)» نویسنده«کاترین منسفیلد» مترجم«غلام مرادی»

آشنایی کوتاه با نویسنده


«کاترین منسفیلد» نویسنده ی نوگرای اهل نیوزیلند در سال در چهاردهم اکتبر سال 1888 در ویلینگتون به دنیا آمد و در نهم ژانویه سال 1923 چشم از جهان فرو بست.

ادامه مطلب: داستان «تغییر عقیده (1911)» نویسنده«کاترین منسفیلد» مترجم«غلام مرادی»




داستان ترجمه «سوپ پیاز» نویسنده «ب.ر. هوشتتر»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»

یقین داری که کاترین تورا ترک خواهد کرد. او مصر است به رفتن، اما تو این را باور نداری. او معترض است که احساسات تو ملموس نیستند, زیراکه تو نمی‌توانی گریه کنی. نمی‌دانی به او چه بگویی بنابراین ناگزیر می گویی

-         بنشین!

-         چرا به شینم؟

ادامه مطلب: داستان ترجمه «سوپ پیاز» نویسنده «ب.ر. هوشتتر»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»




داستان «خانه ارواح» مترجم «فاطمه باقرزاده»

هر ساعتي بيدار مي­ شدي دري بسته مي­شد. دست در دست از اتاقي به اتاق ديگر مي­ رفتند، این طرف چیزی را جا به جا می­ کردند،‌ آن طرف دری را باز مي­ كردند، تا مطمئن شوند؛ زوجی روحانی.

زن گفت:‌ "اينجا گذاشتيم." مرد افزود :‌"آه، اينجا هم." زن نجوا كرد:‌ "طبقه ­ي بالاست." مرد زمزمه كرد: "و توي باغ." آن ها گفتند: "آرام،‌ وگرنه بيدارشان مي كنيم."

ادامه مطلب: داستان «خانه ارواح» مترجم «فاطمه باقرزاده»




داستان ترجمه «50 کروش» نویسنده «اورهان کمال»؛ مترجم «پونه شاهی»

خواه دانه دانه برف خواه شر شر باران ببارد، خواه به خاطر یخبندان و برف قندیل بسته شده باشد. راس ساعت 5:15 دقیقه صبح همراه با صداهای مخوف در تاریکی به خیابان می‌آمد. و صدا می‌زد: - روزنامه، خبر!

چون معمولاً ساعت 4 صبح سراغ ماشین تایپم برای نوشتن می‌رفتم این صدا این برف این باران و این قندیل هر صبح درذهنم جان می‌گرفت.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «50 کروش» نویسنده «اورهان کمال»؛ مترجم «پونه شاهی»




داستان ترجمه کودک و نوجوان «پرنسس‌ها» نویسنده «سارا مَک کِنا »؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»

در دوران‌های بسیار قدیم و در ناحیه‌ای دورافتاده، سه پرنسس زیبا زندگی می‌کردند که اسامی آن‌ها به ترتیب از کوچک‌تر به بزرگ‌تر عبارت از: "کیمی" پنج ساله، "کتی" هشت ساله و "کریستین" دوازده ساله بودند. تمامی آن‌ها در یک قصر بزرگ اربابی در کنار پدر و مادر عزیزشان به آسودگی زندگی می‌نمودند.

ادامه مطلب: داستان ترجمه کودک و نوجوان «پرنسس‌ها» نویسنده «سارا مَک کِنا »؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»




داستان ترجمه «مو» نویسنده «ب.ر.هوستدر»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»

جیلیان آنگونه‌ی که ساخته و پرداخته‌ی ذهن اش بود، گمان می‌کرد که اوقصد ترک کردنش را دارد. نگاهی به صورت خود در آینه انداخت و سعی کرد لبخند بزند اما دهانش باز نمی‌شد. دستش را ته کیفش برده به قصد پیدا کردن رژ لب و کرم پودر، چرخاند اما بجای آن‌ها توپک‌های نفتالین و کهنه‌های تکه پاره پارچه و دستمال، گیرش آمد.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «مو» نویسنده «ب.ر.هوستدر»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»




داستان ترجمه «زیبای خفته» مترجم «ریحانه ظهیری»

در زمان‌های قدیم، در سرزمینی خیلی دور، پادشاه مهربانی همراه با ملکه دوست داشتنی‌اش زندگی می‌کرد. ملکه و پادشاه بیشتر از هر چیزی در این دنیا یک بچه می‌خواستند. سرانجام، وقتی شاهزاده کوچولو متولد شد شادی عظیمی سراسر قلمرو پادشاهی را فراگرفت. پادشاه گفت: ما جشن سلطنتی برپا خواهیم کرد.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «زیبای خفته» مترجم «ریحانه ظهیری»




داستان ترجمه کودک و نوجوان «کبریت فروش کوچولو» نویسنده «هانس کریستیان آندرسن»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»

سال کهنه به پایان نزدیک می‌شد. هوا به شدّت سرد بود. تاریکی با فرارسیدن غروب سرتاسر منطقه را می‌پوشاند. برف با شتاب می‌بارید آنچنانکه انگار سینه‌ی آسمان شکافته شده و هر آنچه برف سرد و سفید اندوخته بود، از میان آن بر زمین سرد و تیره تخلیه می‌گردید. در میان تاریکی و سرمای هوا، دخترکی فقیر با سری نیمه برهنه و پاهای لخت در خیابان‌های خلوت شهر پرسه می‌زد. حقیقت اینکه دخترک با یک جفت کفش راحتی خانه را ترک کرده بود اما آن‌ها چندان برایش قابل استفاده نبودند. کفش‌ها برای پاهای نحیف دخترک بسیار بزرگ بودند زیرا آن‌ها در اصل به مادرش تعلق داشتند. دخترک فقیر اینک کفش‌های راحتی را در اختیار نداشت چونکه آن‌ها را هنگام دویدن از عرض خیابان برای اجتناب از برخورد با کالسکه‌هایی که با سرعت زیاد می‌گذشتند، برجا نهاده و از دست داده بود. دخترک تلاش کرد تا کفش‌های راحتی مادرش را بیابد اما یکی از آن‌ها را بهیچوجه نتوانست پیدا کند و لنگه دوّم را هم پسرکی از دستش ربود و با سرعت از آنجا گریخت. پسرک فکر می‌کرد که از لنگه کفش راحتی می‌تواند برای سریدن بر روی برف‌ها استفاده کند و به سایر بچه‌های فقیر شهر فخر بفروشد.

ادامه مطلب: داستان ترجمه کودک و نوجوان «کبریت فروش کوچولو» نویسنده «هانس کریستیان آندرسن»؛ مترجم «اسماعیل...




داستان «خداحافظ» نویسنده «آلبرتو موراویا» مترجم «سید ابوالحسن هاشمی نژاد»

پورتولونگونه ، قلعه ای قدیمی است که در با لای صخره ای مشرف به دریا قرار دارد .روزی که از آنجا بیرون آمدم باد مدیترانه می وزید ، باد شدیدی که نفس را می گرفت ،آفتاب درآسمان صاف، چشم را کور می کرد. شاید بخاطرباد وآفتاب ویا به دلیل آزادی از زندان ، احساس گیجی می کردم . با این احوال ، وقتی که از حیاط قلعه عبورکردم، رئیس را که در آفتاب ایستاده بود دیدم . در صحبتی کوتاه ، تنها توانستم فریاد بزنم : " خدا حافظ آقای رئیس" . فورا زبانم را گاز گرفتم زیرا فهمیدم که نیازی به آن خدا حافظی نبود ،می توانست تصور کند که من قصد دارم دوباره به زندان برگردم یا متقاعد شده ام که دوباره به آنجا بازخواهم گشت .

ادامه مطلب: داستان «خداحافظ» نویسنده «آلبرتو موراویا» مترجم «سید ابوالحسن هاشمی نژاد»




داستان «بن بست» نویسنده «زیاد سلیم اوغلو» مترجم «پونه شاهی»

الاغ بین سنگها گیر افتاده بود . اگه از عرب نیازی نبود ما اصلا" متوجهش نمی شدیم ولی با سرو صدای عرب نیازی نگاهمون به اونطرف معطوف شدکه داد می زد:

-       آهای بچه ها این الاغه رو ببینید وسط این جهنم چیکار میکنه ؟؟؟؟

ما برای شنا کردن جایی کدر دریا انتخاب کرده بودیم که پشت جزیره و نزدیک روستای دور افتاده ای بود که کمتر کسی گذرش به اونطرف می افتاد.

ادامه مطلب: داستان «بن بست» نویسنده «زیاد سلیم اوغلو» مترجم «پونه شاهی»




داستان «یک ساعت» نویسنده «کیت چاپین» مترجم «فاطمه برزگر»

با اطلاع از آنکه خانم ملارد مبتلا به مشکل قلبی بود، توجه خاصی برای رساندن خبر مرگ همسرش شد تا خبر را آهسته به او برسانند.

خواهرش جوزفین خبر را به او با جملات شکسته گفت، با الفاظی سر بسته که کم کم آشکار میشد. دوست شوهرش ریچارد هم آنجا نزدیک او بود. او کسی بود که هنگام رسیدن خبر فاجعه راه آهن در دفتر روزنامه بود و اسم برنتلی ملارد را در بالای لیست اسامی " کشته شدگان" دیده بود. تنها زمانی که صرف کرده بود برای مطمئن شدن از درستی خبر با تلگراف بعدی بود تا یک وقت بدون ملاحظه خبر بدی را به کسی نرساند.

ادامه مطلب: داستان «یک ساعت» نویسنده «کیت چاپین» مترجم «فاطمه برزگر»




نمایشنامه ترجمه «مجوز» نویسنده «لویجی پیراندلو»؛ مترجم «سید ابوالحسن هاشمی‌نژاد»

شخصیت‌های نمایشنامه:

روزاریو کیار کیارو

روزینلا، دخترش

قاضی دادگاه داندرآ

سه قاضی دیگر

مارانکا، پیشخدمت

ادامه مطلب: نمایشنامه ترجمه «مجوز» نویسنده «لویجی پیراندلو»؛ مترجم «سید ابوالحسن هاشمی‌نژاد»




داستان «معجزه فروشی نیست» نویسنده «دوریس لسینگ» مترجم«لیلی مسلمی»

چند سالی بود که خانواده فارکوآر بچه دار نمی شدند تا اینکه بالاخره تدی کوچولو به دنیا آمد و آنها هم از شادی خدمتکارانشان بی بهره نماندند. خدمتکارانی که به بهانه ی شادی بابت قدم نو رسيده دور هم جمع شده بودند هر کدام هدایایی نظیر مرغ و تخم مرغ و گل به ملک رعیتی آوردند . آنها با دیدن موهای نرم طلایی رنگ و چشمان آبی نوزاد فریاد شادی سر می دادند و به خانم فارکوآر تبریک می گفتند انگار که کار شاقی کرده باشد و صد البته که کار شاقی کرده بود. به همین خاطر در برابر عکس العمل مردد و ستایشگر بومیان لبخندی گرم و دلنشین روی چهره اش نقش می بست.

ادامه مطلب: داستان «معجزه فروشی نیست» نویسنده «دوریس لسینگ» مترجم«لیلی مسلمی»




داستان ترجمه « انتخاب» نویسنده «ارنابا سها» مترجم «پریسا سالارفر»

از من خواسته بودند تا روی نیمکتی در راهرو منتظر بمانم. اتاقی در انتهای راهرو بود. باید منتظر می ماندم تا کسی دنبالم بیاید و مرا به آن اتاق ببرد.کمی ترسیده بودم. پدرم به من گفته بود آرام باشم. مادرم گفته بود چیزی برای نگرانی وجود ندارد. هر دو میگفتند بعد از اینکه به چند سوال جواب درستی بدهم همه چیز مثل اول می شود. دقیقا نمی دانستم از من چه میخواستند بپرسند. چیزی را که اصلا نمی دانستم این بود: جواب درست به سوالی بود که میخواستند از من بپرسند.

ادامه مطلب: داستان ترجمه « انتخاب» نویسنده «ارنابا سها» مترجم «پریسا سالارفر»




داستان «پروانه تا ابد» نویسند ه«چن کیوآن» برگردان انگلیسی:شوهوآ کی، مترجم:مریم نوری‌زاد

هوا بارانیست.سطح آسفالتهای جاده،خیس و سرد بنظر می‌رسد.انعکاس نورهای سبز و زرد و قرمزبرروی آسفالت،درخشنده بنظر می‌رسند.زیر سقف یک بالکن،پناه گرفته‌ایم.صندوق سبزپستی،درامتداد خیابان،به تنهایی ایستاده است.داخل جیب بزرگ ژاکت سفیدم،نامه‌ای به مادرم به مقصد جنوب دارم.یینگزی می‌گوید که می‌تواند باچتر برود و نامه را برایم پست کند من هم بااشارهٔ سر تصدیق می‌کنم و نامه را به او تحویل می‌دهم.

ادامه مطلب: داستان «پروانه تا ابد» نویسند ه«چن کیوآن» برگردان انگلیسی:شوهوآ کی، مترجم:مریم نوری‌زاد




داستانک «قول بده بهم بگی» نویسنده استنلی بوبن» مترجم «زهرا تدین»

ادامه مطلب: داستانک «قول بده بهم بگی» نویسنده استنلی بوبن» مترجم «زهرا تدین»




داستان ترجمه «سطل بیلی» مترجم «ریحانه ظهیری»

برنده جایزه کتاب کودکان

نویسنده:Kes Gray

طراح:Garry Parsons

بیلی پرسید: می‌تونم برای تولدم یه سطل داشته باشم؟

ادامه مطلب: داستان ترجمه «سطل بیلی» مترجم «ریحانه ظهیری»




داستان ترجمه کودک و نوجوان «کفش‌های قرمز» نویسنده «هانس کریستیان آندرسن»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»

در دوران‌های پیش از این دخترکی زیبا و ظریف زندگی می‌کرد. او در تابستان‌ها مجبور بود که با پاهای برهنه به همه جا برود زیرا از یک خانواده‌ی فقیر و مسکین بود. دخترک در زمستان‌ها نیز کفش‌های بزرگ چوبی بپا می‌کرد آن‌چنان‌که پُشت پاهایش کاملاً قرمز می‌شدند.

ادامه مطلب: داستان ترجمه کودک و نوجوان «کفش‌های قرمز» نویسنده «هانس کریستیان آندرسن»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»




حمام ترکی نویسنده«کاترین منسفیلد» مترجم«غلام مرادی»

آشنایی کوتاه با نویسنده

«کاترین منسفیلد» نویسنده ی نوگرای اهل نیوزیلند در سال در چهاردهم اکتبر سال 1888 در ویلینگتون به دنیا آمد و در نهم ژانویه سال 1923 چشم از جهان فرو بست. وی بیش از 35 سال عمر نکرد، ولی در طول این زندگی کوتاه، داستان های کوتاه درخور تحسینی را خلق کرده است. وی در سال 1903 تا 1906 به دور اروپا سفرکرد و بیشتر در بلژیک و آلمان به سر برد و تحت تأثیر فضای ادبی آن جا قرار گرفت. از پرطرف دارترین داستان های او می توان به (گاردن پارتی) اشاره کرد.

بهار عمرش دست نامهربان ناخوشی سرطان به خون ریه اش آلوده شد و بوته زندگی اش را از بیخ و بن کند.

ادامه مطلب: حمام ترکی نویسنده«کاترین منسفیلد» مترجم«غلام مرادی»




داستان «یک روز انتظار» نویسنده «ارنست همینگوی»؛ مترجم «زهرا تدین»

هنوز از تخت بیرون نیامده بودیم که به اتاق آمد تا پنجره‌ها را ببندد. احساس کردم بیمارست. رنگش پریده بود و می‌لرزید و طوری قدم برمی‌داشت که انگار راه رفتن برایش سختست.

- چیزی شده، باباجان؟

- یک کمی سرم درد می‌کند.

- پس بهترست به تختت برگردی و بخوابی.

ادامه مطلب: داستان «یک روز انتظار» نویسنده «ارنست همینگوی»؛ مترجم «زهرا تدین»




داستان ترجمه «جوراب بلند زنانه» نویسنده «تیم اوبراین»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»

هنری دابین مردی خوب و سربازی باوقاربود. اما مهارت خاص و متمایزی درزمینهٔ بخصوصی، نداشت. همیشه پشت سرش طعن و کنایه‌های متعددی بود. از جهات زیادی اوشبیه اصل آمریکایی خودش بود, گنده و قوی هیکل, درعین حال مملو از نیتهاواهداف مثبت, با آن شکم قلمبهٔ لرزان، قدم‌هایی کند اما همیشه بهمراه گام‌هایی روبسوی جلو. هرگاه به حضور او احتیاج بود، فوراً، قابل دسترسی بود. او فردی بسیار معتقد به تقوا و پرهیزگاری، خلوص و روراستی؛ درعین حال؛ سختکوش بود.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «جوراب بلند زنانه» نویسنده «تیم اوبراین»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»




داستان ترجمه «بازگشت به خانه» نویسنده «تولگا گوموشآی»؛ مترجم «پونه شاهی»

کودک در خیابان مانده و برای رسیدن به خانه؛ می‌رود و می‌رود ولی هر چه می‌رود به خانه نمی‌رسد.

خواهرش جلو در نشسته و چشمانش به راه دوخته شده و به سوی کودک که لباس صورتی عیدش را پوشیده نگاه می‌کند. دستش را مثل سایبانی به روی پیشانیش گذاشته ولی کودک را نمی‌بیند. کودک قدمهایش را تندتر می‌کند. دلش می‌خواهد بدود. ولی آسفالت خیابان هر قدم او را عقب‌تر می‌برد. هر قدم کوچکی که برمیدارد او را از خواهرش؛ خانه‌اش بجای نزدیک شدن دورتر می‌کند.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «بازگشت به خانه» نویسنده «تولگا گوموشآی»؛ مترجم «پونه شاهی»




داستان ترجمه «سوء ظن» نویسنده «ادگار والیس»؛ مترجم «سید ابوالحسن هاشمی‌نژاد»

رختخواب را کنار زد و روی تخت نشست، پاهایش روی کف سرد اطاق به دنبال کفش‌های راحتی‌اش بود، تلفن کمی دورتر، مدام زنگ می‌زد. چراغ اطاق را روشن کرد و بطرف تلفن رفت، گوشی را بر داشت.

گفت : "دکتر بنسون هستم ."

باد ماه نوامبر، همچنان در اطراف خانه سفید کوچک می‌وزید ونوید زمستان را می‌داد. دکتر لباسش را پوشید. بطرف میز رفت و لحظه‌ای به ساعتش خیره شد. روحش از کاری که در پیش داشت آزرده شد.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «سوء ظن» نویسنده «ادگار والیس»؛ مترجم «سید ابوالحسن هاشمی‌نژاد»




داستان «... و ما باران را فروختیم» نویسنده «کارمن نارانجو» ترجمه «فریده شبانفر»

این نویسنده بین سالهای 1929 – تا سال 1931 در شهر کارتاگو پایتخت کا ستاریکا به دنیا آمد. وی سالهای تحصیل خود را در مدارس کشورهای همسایه گذراند و در جوانی شروع به نوشتن رومان، شعر، داستان کوتاه و نیز مقالات و کتابهایی در زمینۀ آموزش و پرورش کرد. او از چهره های برجسته در زندگی سیاسی و فرهنگی کاستاریکا به شمار میرود. از زمره کارهای پراکندۀ ادبی او باید به چندین جلد کتاب شعر، بیش از هفت رومان و نیز چندین مجموعه داستان کوتاه اشاره کرد که برخی مستقل و بعضی در مجموعه های داستانی از نویسندگان دیگرآمریکای لاتین کنار هم به چاپ رسیده اند. وی موفق شد دو بار جایزۀ ملی ادبیات کشورش را بدست بیاورد. او مدتها به عنوان مشاور فرهنگی، و وزیر آموزش و پرورش کاستاریکا و نیز سرپرست و ادیتور بزرگترین سازمان انتشاراتی دانشگاه آمریکای مرکزی به فعالیت مشغول بود. و از طرف وزارت فرهنگ کشور جایزه ای پر افتخار در قدر دانی از کوششهای همیشگی اش در راه اعتلا فرهنگ کشور به او تقدیم شد. کارمن نارانجو در سال 2012 در هشتاد و سه سالگی در گذشت.

ادامه مطلب: داستان «... و ما باران را فروختیم» نویسنده «کارمن نارانجو» ترجمه «فریده شبانفر»




داستان ترجمه کودک و نوجوان داستان: «آقای چسبنده» (Mr sticky)» نویسنده «مو مک-آلای» (Mo McAuley)»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»

هیچ‌کس نمی‌دانست که آقای چسبنده چگونه داخل مخزن ماهی‌ها شده است!

مادر با دقت به حلزون کوچک آبزی خیره شد و گفت: او خیلی کوچک است و فقط به اندازه یک نقطه سیاهرنگ دیده می‌شود.

«آبای» انتهای پیژامه‌اش را قبل از اینکه به بستر برود، اندکی بالا کشید و گفت: این جانداران همیشه از جایی که زندگی می‌کنند، پایین می‌افتند. آیا او رشد خواهد کرد؟

ادامه مطلب: داستان ترجمه کودک و نوجوان داستان: «آقای چسبنده» (Mr sticky)» نویسنده «مو مک-آلای» (Mo...




داستان ترجمه «گربه چکمه پوش» مترجم «ریحانه ظهیری» / ریحانه ظهیری

در زمان‌های قدیم، آسیابانی فوت کرد، از او سه پسر، یک آسیاب، یک الاغ و یک گربه به نام پوس، باقی ماند. بزرگ‌ترین پسر آسیاب را برداشت. پسر وسطی الاغ را برداشت. و به کوچکترین پسر فقط یک گربه رسید. کوچک‌ترین پسر از ارث کمی که به او رسیده بود خوشحال نبود.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «گربه چکمه پوش» مترجم «ریحانه ظهیری» / ریحانه ظهیری




داستان ترجمه «در مترو اتفاق افتاد» نویسنده «پل دیوچمن»؛ مترجم «سید ابوالحسن هاشمی‌نژاد»

استرنبرگر، عکاس نیویورکی، در لانگ آیلند زندگی می‌کرد. سال‌ها بی آنکه مسیرش را تغییر دهد، از خانه به دفتر کارش در خیابان پنجم می‌رفت. مردی بود پنجاه ساله، با موهای سفید ضخیم وچشمان قهوه‌ای. همیشه قطار ساعت نه و نه دقیقه به وودساید را سوار می‌شد واز آنجا با مترو به شهر می‌رفت. صبح روز دهم ژانویه، طبق معمول، سوار قطار نه و نه دقیقه شد. ناگهان تصمیم گرفت به دیدار لاسزلو ویکتور، دوست مجاریش که در بروکلین زندگی می‌کرد و مریض بود، برود.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «در مترو اتفاق افتاد» نویسنده «پل دیوچمن»؛ مترجم «سید ابوالحسن هاشمی‌نژاد»




داستان ترجمه «کارد میوه‌خوری» نویسنده «میشل اوپن هیمر»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»

وقتیکه با معشوقه‌ام، مشغول تمیز کردن خانه یمان بودیم, یک کارد پوست کنی زیر یخچال پیدا کردم. آن چاقویی با تیغهٔ کوچک بود که سالها پیش گم اش کرده بودم و هیچ یادم نبود! چاقو را به معشوقه‌ام نشان دادم. او گفتا..! از کجا پیداش کردی؟ وقتیکه به او گفتم، چاقو را روی میز گذاشت و به اتاق مجاور رفت و به تمیز کردن ادامه داد. درحالیکه کف آشپزخانه را تمیز می‌کردم اتفاقی که سالها پیش رخ داد وباعث شد که چاقو سراز زیر یخچال دربیاورد را، بخاطر آوردم.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «کارد میوه‌خوری» نویسنده «میشل اوپن هیمر»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»




قصه «غول خودخواه» مترجم «محدثه محمدعلی‌پور»

هر روز غروب که از مدرسه برمی‌گشتند، به باغ غول خودخواه می‌رفتند و مشغول بازی می‌شدند؛ باغ بزرگ و زیبایی بود؛ پر از چمن‌های سرسبز و لطیف. هر جایی از باغ را که نگاه می‌کردی پر بود از گل‌های زیبای بهاری که مثل ستاره‌های آسمان، زیر نور آفتاب می‌درخشیدند. در این باغ زیبا، دوازده درخت هلو وجود داشت که در بهار، شکوفه‌های سفید و صورتی، و در پاییز، میوه‌های شیرین و خوشمزه داشتند. گنجشک‌های زیبا روی شاخه‌های درختان می‌نشستند و آنقدر زیبا آواز می‌خواندند که بچه‌ها دست از بازی می‌کشیدند و به آوازشان گوش می‌دادند. بچه‌ها با صدای بلند با هم فریاد می‌زدند: "‌ما خیلی اینجا خوشحالیم".

ادامه مطلب: قصه «غول خودخواه» مترجم «محدثه محمدعلی‌پور»




داستان «یک روز انتظار» نویسنده «ارنست همینگوی»؛ مترجم «زهرا تدین»

هنوز از تخت بیرون نیامده بودیم که به اتاق آمد تا پنجره‌ها را ببندد. احساس کردم بیمارست. رنگش پریده بود و می‌لرزید و طوری قدم برمی‌داشت که انگار راه رفتن برایش سختست.

- چیزی شده، باباجان؟

- یک کمی سرم درد می‌کند.

- پس بهترست به تختت برگردی و بخوابی.

ادامه مطلب: داستان «یک روز انتظار» نویسنده «ارنست همینگوی»؛ مترجم «زهرا تدین»




داستان ترجمه کودک و نوجوان «دوازده پرنسس رقصنده» نویسنده «برادرز گریم»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»

در کشوری دوردست، پادشاهی با دوازده دختر زیبایش زندگی می‌کردند. دخترهای پادشاه بر روی دوازده تختخواب فاخر و گرانبها می‌خوابیدند که جملگی آن‌ها در یک اتاق بزرگ قرار داشتند. دخترها وقتی که پس از صرف شام به رختخواب می‌رفتند آنگاه درب اتاق خواب را می‌بستند و از سمت داخل قفل می‌کردند اما در کمال تعجب هر صبحگاه کفش‌های آن‌ها در وضعیتی پیدا می‌شدند که نشانگر رقصیدن آن‌ها در سراسر شب قبل بودند. هیچکس نمی‌دانست که چگونه چنین چیزی امکانپذیر است؟ یا اینکه پرنسس‌ها شب گذشته را در کجا گذرانیده‌اند؟

ادامه مطلب: داستان ترجمه کودک و نوجوان «دوازده پرنسس رقصنده» نویسنده «برادرز گریم»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»




داستان «پیرمردی بر سر پل» نویسنده «ارنست همینگوی»؛ مترجم «زهرا تدین»/ اختصاصی چوک

پیرمردی با یک عینک دور فلزی و لباسی خاک آلوده کنار جاده نشسته بود. بر روی رودخانه یک پل چوبی کشیده بود که گاری‌ها، کامیون‌ها، مردها، زن‌ها و بچه‌ها از آن عبور می‌کردند و به آنسوی رودخانه می‌رفتند. گاری‌ها که با قاطر کشیده می‌شدند، به سختی از شیب ساحل بالا می‌رفتند، سربازها پره چرخ‌ها را می‌گرفتند و آن‌ها را به جلو هل می‌دادند. کامیون‌ها به سختی رو به بالا می‌رفتند و همه پل را پشت سر می‌گذاشتند. روستاییان در خاکی که تا قوزک‌هایشان می‌رسید به سنگینی قدم برمی داشتند. اما پیرمرد همان جا بی حرکت نشسته بود؛ آن قدر خسته بود که نمی‌توانست قدم از قدم بردارد.

ادامه مطلب: داستان «پیرمردی بر سر پل» نویسنده «ارنست همینگوی»؛ مترجم «زهرا تدین»/ اختصاصی چوک




ترجمه داستان «پیام امپراتوری» نویسنده «فرانتس کافکا» مترجم «سیده زهرا میرخائف»

ادامه مطلب: ترجمه داستان «پیام امپراتوری» نویسنده «فرانتس کافکا» مترجم «سیده زهرا میرخائف»




داستان «آخرین شب دنیا نوشته ری بردبری» مترجم «محدثه خوشکام»

"اگه میدونستی امشب آخرین شب دنیاست چیکار میکردی؟"

"چیکار میکردم؟ جدی میگی؟"

"آره. جدی."

"نمیدونم. بهش فکر نکردم."

شوهر مقداری قهوه ریخت. پشت سر آن ها دو دختردر نور چراغ بادی روی فرش سالن بلوک بازی می کردند. بوی ملایم و پاک قهوه دم شده در هوا بود.

ادامه مطلب: داستان «آخرین شب دنیا نوشته ری بردبری» مترجم «محدثه خوشکام»




داستان «پدرِ جودی آشغالی است» نویسنده«ماتیو لیچت» مترجم «رمضان یاحقی»

وقتی کسی پشت سرِ آدم می­خندد نمی­شود بیخیال بود. جودی در واقع چیزی نشنیده بود، شاید پچ پچی، اما وقتی برگشت، دخترها در ردیف پشتی کلاس به او نگاه­ می­کردند، آنها دستپاچه شدند و سعی کردند نیشخندها و هرهر خندیدن شان را پنهان­کنند . او برگشت و به معلمش نگاه کرد. آقای سوالس داشت در مورد کارهای روزانه مردم صحبت می کرد. او همچنین می خواست بفهمد دانش آموزانش وقتی بزرگ شدند دوست داشتند چکاره باشند. او اول بیلی میتزر را صداکرد.

ادامه مطلب: داستان «پدرِ جودی آشغالی است» نویسنده«ماتیو لیچت» مترجم «رمضان یاحقی»




داستان «بلیت بخت آزمایی» نویسنده «آنتون چخوف» ترجمه «شایان محسنی خرمی»

ایوان دمیتریچ[1] ، مردی از طبقه متوسط اجتماعی بود که با درآمد هزار و دویست تا در سال همراه خانواده اش زندگی میکرد و از رقم درآمدش بسیار راضی بود، بعد از شام روی مبل نشست و شروع به خواندن روزنامه کرد.

همسرش در حالی که میز را تمیز میکرد به او گفت: "یادم رفت که امروز به روزنامه نگاهی بیندازم. بگرد ببین فهرست برندگان را دارد."

ادامه مطلب: داستان «بلیت بخت آزمایی» نویسنده «آنتون چخوف» ترجمه «شایان محسنی خرمی»




داستان ترجمه «اسب آهنی» نویسنده «تولگا گوموشآی»؛ مترجم «پونه شاهی»

در زمان برداشت محصول و چیدن انگور و گرفتن شیره از آن؛ در یکی از خیابانها با آن برخورد می‌کنید.

سرعتش بقدری ست که قبل از شنیدن صدای موتور و دیدن سایهٔ موتور می‌بینید که به شما نزدیک شده است.

معمولاً" در هر سنی که باشید بی صدا به گوشه‌ای می‌خزید. مثل نهری که از چشمه با جوش و خروش جداشده و جریان دارد. و قبل از اینکه بفهمید چه اتفاقی افتاده با تیر نگاه او که مثل نیزه‌ای در نی نی چشمانتان فرو می‌رود روبرو خواهید شد.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «اسب آهنی» نویسنده «تولگا گوموشآی»؛ مترجم «پونه شاهی»




داستان ترجمه «کارد میوه‌خوری» نویسنده «میشل اوپن هیمر»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»

وقتیکه با معشوقه‌ام، مشغول تمیز کردن خانه یمان بودیم, یک کارد پوست کنی زیر یخچال پیدا کردم. آن چاقویی با تیغهٔ کوچک بود که سالها پیش گم اش کرده بودم و هیچ یادم نبود! چاقو را به معشوقه‌ام نشان دادم. او گفتا..! از کجا پیداش کردی؟. وقتیکه به او گفتم، چاقو را روی میز گذاشت و به اتاق مجاور رفت و به تمیز کردن ادامه داد. درحالیکه کف آشپزخانه را تمیز می‌کردم اتفاقی که سالها پیش رخ داد وباعث شد که چاقو سراز زیر یخچال دربیاورد را، بخاطر آوردم. آنشب ما یک شام باشکوه وبعلاوهٔ چندگیلاس شراب داشتیم.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «کارد میوه‌خوری» نویسنده «میشل اوپن هیمر»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»




داستان ترجمه «چهار نمونه ترس» نویسنده «گوردون لیش»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»

دخترم از دانشکده تماس گرفت. او دانش آموختهٔ بسیار خوبی با نمرات عالی‌ست. و درهرزمینه‌ای بسیار بااستعداد است. او گفت:ساعت چنده؟ من گفتم: دو. او گفت:باشه، الان ساعت دو هستش، رأس ساعت چهار به وقت ساعت مچی‌ای که از اون ساعت رو بمن اعلام کردی، منتظرم باش. مسافت تا آنجا 90 مایل بودو مسیر رانندگی‌اش هم روان و راحت. ساعت یک ربع به چهار، من پایین، در خیابان بودم، وتمامی این‌ها را درذهنم مرور می‌کردم:به دنبال ماشین گشتن، جای پارک پیدا کردن، حضور داشتن در آنجا و دست تکان دادن به دخترم به محض ورود او به چهارراه.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «چهار نمونه ترس» نویسنده «گوردون لیش»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»




داستان ترجمه «سه پرسش» نویسنده «لئو تولستوی»؛ مترجم «پریسا سالارفر»

در روزگاران دور چندین پرسش ذهن پادشاهی را به خود مشغول کرده بود. اینکه اگر می‌دانست چه وقت برای شروع کاری مناسب است، به چه کسی باید بیشتر توجه کند و از چه کسانی باید دوری گزیند و از همه مهمتر اینکه انجام دادن چه کارهایی در الویت قرار دارند، بدون شک هرگز در انجام مسئولیتهایش دچار اشتباه نمی‌شد. پادشاه پاداشی در نظر گرفت برای هر کس که بتواند به او بیاموزد که بهترین زمان برای انجام هر کاری چیست، به چه کسی باید توجه کند و انجام دادن چه کاری از همه کارها مهمتر است.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «سه پرسش» نویسنده «لئو تولستوی»؛ مترجم «پریسا سالارفر»




داستان ترجمه «پینوکیو» مترجم «ریحانه ظهیری»

ادامه مطلب: داستان ترجمه «پینوکیو» مترجم «ریحانه ظهیری»




داستان «پس دادن فیلم ویدئویی اجاره‌ای» نویسنده «اِم. استنلی بوبین» مترجم «زهرا تدین»

ادامه مطلب: داستان «پس دادن فیلم ویدئویی اجاره‌ای» نویسنده «اِم. استنلی بوبین» مترجم «زهرا تدین»




داستان «پری دریایی و انسان اسبی» نویسنده «آنا رویز»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»

بعد از ظهر بسیار آفتابی و گرمی بود. "شایرا" همراه با دوستان صمیمی‌اش "عایشا" و "کاسیا" در آب اقیانوس شنا می‌کردند و دم‌های زیبای خویش را با مسرّت بر امواج کف آلود می‌کوبیدند. آن‌ها برای ساعت‌ها به بازی مورد علاقه خویش پرداختند. در ضمن این بازی‌ها قرار بر این بود که هر کدام از پری‌های دریایی که به بالاترین ارتفاع از سطح امواج پرش نماید، بعنوان پرنسس دریا در همانروز انتخاب شود. آن‌ها در حین بازی و جست و خیزهایشان آنقدر شوخی و لودگی کردند و به همدیگر خندیدند که شکم‌هایشان درد گرفت. سرانجام "شایرا" تصمیم گرفت که آن روز اجازه بدهد تا "عایشا" برنده مسابقه شود زیرا همواره احساس می‌کرد که همگی خوشحال تر خواهند بود اگر سایر دوستان نیز سهمی از برنده شدن داشته باشند.

ادامه مطلب: داستان «پری دریایی و انسان اسبی» نویسنده «آنا رویز»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»




داستان «مشاوره ازدواج» نویسنده «اِم. استنلی بوبین» مترجم «زهرا تدین»

ادامه مطلب: داستان «مشاوره ازدواج» نویسنده «اِم. استنلی بوبین» مترجم «زهرا تدین»




داستان ترجمه «کوچک‌ترین چیزها را می‌دیدم» نویسنده «ریموند کارور»؛ مترجم «شادی شریفیان»

توی رختخواب بودم که صدای در نرده‌ای حیاط را شنیدم. خوب گوش دادم صدای دیگری نشنیدم اماصدای در را شنیده بودم. کوشیدم «کِلیف» را بیدار کنم انگار بی‌هوش شده بود. بنابراین بلند شدم و رفتم کنار پنجره، ماه به چه درشتی بالای کوه‌های دور و بر شهر خودنمایی می‌کرد. سفید بود و پر از خراش. هر پخمهٔ کودنی می‌توانست طرح یک صورت را در آن ببیند.

ادامه مطلب: داستان ترجمه «کوچک‌ترین چیزها را می‌دیدم» نویسنده «ریموند کارور»؛ مترجم «شادی شریفیان»