داستان «هیلگای بدجنس» نویسنده «جان سوبیتی»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

esmaeile poorkazemموهای بلند و ژولیده "هیلگا" چشمان سیاه چون ذغالش را می‌پوشاند. او بر گوی جادوگری کریستالش خم شد و فریاد بلندی سَرداد و گفت: باید این بچه‌ها را متوقف سازم. او به هر طرف که نظر می‌انداخت، گروهی از بچه‌ها را می‌دید که در حال خندیدن، شادی و بازی بودند.

داستان «برون رفت طولانی» نویسنده «اف.اسکات فیتزجرالد» ترجمه «سید ابوالحسن هاشمی نژاد»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

Seyed abolhasan hasheminejad

با هم در باره برخی قصرهای قدیمی در تورن فرانسه صحبت می کردیم ، به قفس آهنینی که لوئی یازدهم، کاردینال بالو،را شش سال در آن زندانی کرده بود، اشاره کردیم ، به سیاه چال ها و وحشت هائی آن چنانی پرداختیم. من چند تا از این سیاه چال ها را دیده بودم .

داستان «کابوس‌های کارلوس فوئنتس» نویسنده «حسن بلاسم، نویسنده و کارگردان عراقی مقیم فنلاند» مترجم «نرگس قندیل‌زاده»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

narges ghandilzadeh

در عراق اسمش سلیم عبدالحسین بود. در شهرداری با گروهی کار می‌کرد که شهردار پایتخت برای نظافت بعد از انفجار در کوچه‌ها و خیابان‌ها تعیین کرده بود. سال 2009، در هلند با نام دیگری مُرد: کارلوس فوئنتس

داستان ترجمه «دختران کوچک» نویسنده «تارا لاسکوسکی»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

وقتیکه پدر جین تلفن زد، او درحال آویزان کردن رختها بود. صدایش از پشت تلفن قطع و وصل می‌شد. داشت درباره‌ی زنی که ویولونیست مشهوری بود، حرف می‌زد.اینکه پایش لیز خورده و درون ماشین ظرفشویی می افتد و دستهایش با تیغه‌های چاقویی که درون ماشین ظرفشویی رو به بالا بودند، بریده می‌شوند. گویا دیگر قادر به نواختن نخواهد بود. جین، گوشی باریک تلفن را بین گوش و شانه‌اش، نگه داشته بود

داستان «عشق همین دور و بر هاست» نویسنده «» مترجم «مائده مرتضوی»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

ما آن وقت ها حومه شهر زندگی میکردیم. پدرم معلم بود و در شهری که دوازده مایل با خانه مان فاصله داشت کار میکرد. من و مادر وبرادرم در شرق دهکده ای به نام فَنگ زندگی میکردیم. دهکده ای با حداکثر صد خانوار اما در عوض با تعداد بی شماری درخت : صنوبر، بید، درخت تون[1]، اقاقیا و... و یک نوع درخت دیگر که تا به امروز نامش را نفهمیده‌ام. شاخه هایش با برگ هایی ضخیم و گوشتی زینت یافته بود و ساس ها را با آن شاخک های نازک و حساس شان همیشه میتوانستی روی تنه آن درخت ببینی که با کوچکترین حرکت دستی بالهای ظریفشان را باز و از آنجا میپریدند.

داستان «تواضع» نویسنده « پرفسور دکتر فرح بورگول آدوگوزل» مترجم «پونه شاهی»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

آدم مفلوکی از راه خلاف کسب درآمد کرده و با پول آن ؛ گاوی برای خودش می خرد . بعد از مدتی از کارهای خودش پشیمان شده و تصمیم می گیرد برای جبران کار خوبی انجام دهد .

تصمیم می گیرد گاو را برای قربانی کردن به نزد عارف بزرگ حاج ولی بکتاش ببرد . در آن زمانها خانقاه ها آشپزخانه و دفتر صوفیان هم بحساب می آمد.

جلسات ادبی تفریحی

jalasat adabi tafrihi

اطلاعات بیشتر

مراسم روز جهانی داستان با حضور استاد شفیعی کدکنی، استاد باطنی و استاد جمال میرصادقی
جلسات ادبی تفریحی کانون فرهنگی چوک
روز جهانی داستان و تقدیر از قبادآذرآیین سال 1394
روز جهانی داستان و تقدیر از فریبا وفی سال 1395
یازدهمین جشن سال چوک و تقدیر از علی دهباشی شهریور 1395

جلسات کارگاهی آزاد

jalasat kargahi azad

اطلاعات بیشتر

تماس با ما    09352156692