داستان «روستایی در تاریکی» نویسنده «کازوئو ایشی گورو» مترجم «مهتا سیدجوادی»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

zzzz

جوان که بودم می توانستم هفته ها بدون خستگی و ملالت هر نقطه از انگلستان را سفر کنم. اما حالا در این سن و سال به راحتی گیج می شوم. برای همین بود که وقتی پس از تاریکی شب به روستا رسیدم کاملا گیج بودم. باورم نمیشد روستایی که در گذشته هایی نه چندان دور خانه ی من بود حالا این قدر برایم غریب بنماید.

داستان «شاهزاده و پری بال نقره‌ای» نویسنده «نیکولا پریرا»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

یکروز شاهزاده‌ای که اسمش "پرنس دال" بود، گم شده بود. او که در یک جنگل انبوه و پُر درخت به شکار مشغول گشته بود، این زمان سرگردان مانده و برای مدتی طولانی همچنان و بدون وقفه اسب دوانید امّا راه بازگشت را نیافت.

داستان ترجمه «استخوان خوری» نویسنده «شبنم نادیا»؛ مترجم «مریم نوری‌زاد»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

maryam nooriizadeدیشا نباید به هنگام عصبانیت به بیرون خانه می‌رفت. درواقع او هرگز چنین کاری نمی‌کرد. او مدتی صبر کرد. ساری‌اش را مرتب به دور خودش پیچانده بود. موهایش را جمع کرده و گره زده بود به گونه‌ای که سفت و محکم‌تر از معمول به نظر می‌رسد. کیف پول اش را نگاهی انداخت و پوزخندی زد درحالیکه داشت به پیش خیاط اش می‌رفت. شوهرش حتی زحمت این را به خودش نداد که نگاهش از تلویزیون برداشته و نیم نگاهی به او بیاندازد. دیشا با صدایی بلند گفت:

داستان «هنرمند بزرگ» نویسنده «کارول مور»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

esmaeile poorkazem

"مانسر آبای" در دوره‌ای که می زیست از بزرگترین هنرمندان زمانه‌اش محسوب می‌شد. او در نهایت خود را آماده کرده بود که در سال 1392 میلادی بازنشسته شود و از کارهای هنری دست بردارد. ماه مه بود که "گالیانو بارتولی" یکی از ثروتمندان معروف ایتالیا که از حامیان هنر بشمار می‌آمد، او را با پیغامی به خانه‌اش فراخواند و پیشنهاد نمود که:

داستان ترجمه «مادری در منویل» نویسنده «مارجری کینان راولینگز»؛ مترجم «لعیا متین پارسا»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

leila matinparsaaیتیمخانه در روی بلندی کوههای کارولینا قرار گرفته است. گاه در زمستان چنان بورانهای سنگینی می‌بارد که به کلی ارتباط یتیمخانه را با دهکده و در واقع با تمام جهان قطع می‌کند. مه، قله کوه را پنهان می‌سازد و برف پیچ و تاب خوران از دره پایین می‌لغزد و چنان باد سختی می‌وزد که پسرهای یتیمخانه که هر روز دو بار شیر را به کلبه کودکان می‌برند با انگشتانی که از درد و کرختی سخت شده‌اند، به یتیمخانه می‌رسند.

داستان «شیرهای کوکی» نویسنده «محمود ابراهیمی»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

mahmood ebrahimiگرچه این جمله به‌قدری در آغاز خیلی از داستان‌ها تکرار شده که حالت تهوع از شنیدنش ایجاد می‌کند اما ناگزیر هستم. داستان از آنجا شروع شد که (همین جمله کوفتی!) صبح جمعه مانند تمام جمعه‌هائی که می‌توانم بیاد آورم، از خواب بیدار شدم و طبق معمول ساعت نه، بدون اینکه ظرف‌های زیادی را کثیف کنم صبحانه نه چندان مفصلی از مقداری پنیر و مربا و یکی دو قطعه نان تست نشده خوردم و پشت بندش هم یک لیوان بزرگ چای نوشیدم و بعد هم بساط آن را از روی میز بلند کرده و در یخچال گذاشتم.

جلسات ادبی تفریحی

jalasat adabi tafrihi

اطلاعات بیشتر

مراسم روز جهانی داستان با حضور استاد شفیعی کدکنی، استاد باطنی و استاد جمال میرصادقی
جلسات ادبی تفریحی کانون فرهنگی چوک
روز جهانی داستان و تقدیر از قبادآذرآیین سال 1394
روز جهانی داستان و تقدیر از فریبا وفی سال 1395
یازدهمین جشن سال چوک و تقدیر از علی دهباشی شهریور 1395

جلسات کارگاهی آزاد

jalasat kargahi azad

اطلاعات بیشتر

تماس با ما    09352156692