داستان «آدمک» نویسنده «فرهاد قبادی»

مرد 45 ساله داخل اتومبیلِ پراید بهمراه خانواده اش در بزرگراه شهر با سرعت 90 کیلومتر در ساعت داشت رانندگی می کرد. بزرگراه شلوغ نبود. اتومبیل ها تقریبا با فاصله بیست متری یکدیگر حرکت می کردند. شیشه ی طرف راننده پایین بود. هوا بهاری بود. درخت های کنار و وسط بزرگراه که کاج و بید مجنون و سرو بودند برگ هایشان سبز کم رنگ بود که نشان از تازگی و طراوت اول بهار داشت که تازه با آب باران استحمام کرده بودند و بر زیبایی خود افزوده بودند. درخت ها تقریبا به فاصله پنج متری هم قرار گرفته بودند و اکثرا بالای ده سال سن داشتند و چمن های بلوارتازه کوتاه شده بودند.

ادامه مطلب: داستان «آدمک» نویسنده «فرهاد قبادی»




داستان «اتاق» نویسنده «مسعود عباس‌پور»

بالاخره راهی باید پیدا می­کردم.چشم چرخاندم و تمام اتاق را زیرو رو کردم.چشمم که به لوله بخاری افتاد قلبم تندتر زد.خودش بود.مثل بقیه وسایل اتاق کهنه و پوسیده شده بود. کافی بود لوله را در بیاورم و خلاص.حتما به گوشش می­رسید. در محل با این­که هیچکس به رویش نمی­ آورد کسی نبود که داستان دوستی مارا نداند.از چشم خاله خانباجی های محل هم که چیزی پنهان نمی­ماند.

ادامه مطلب: داستان «اتاق» نویسنده «مسعود عباس‌پور»




داستان «مالیخولیای نابودی کره‌ی زمین» نویسنده «ابوالقاسم فیض آبادی»

دوباره شب شد. یک روز عجیب و غریب و دوست نداشتنی و یکنواخت‌رو تموم کردم و حالا رو تختم دراز کشیدم و دستمو گذاشتم زیر چونه‌م. به آسمون خیره ‌شدم. تو این فکرم که بشر چه موقع راحتی داشته؟ تو چه دورانی راحت و آسوده بوده؟ چه زمانی از شر دغدغه‌ها و گرفتاری‌ها خلاص می‌شه؟ خلاص، رها، آزاد و چه می‌دونم آسوده.

ادامه مطلب: داستان «مالیخولیای نابودی کره‌ی زمین» نویسنده «ابوالقاسم فیض آبادی»




داستان «آن مرد» نویسنده «عارفه خانمحمدی هزاوه»

هر روز می نشست گوشه ی خانه و کتاب می خواند. روزی 12 نخ سیگار می کشید و 8 لیوان سر خالی چای می نوشید. میز قدیمی که داشتم میز کارش شده بود. کتابهایش را مرتب روی آن می چید. هر روز سر ساعت 12 ناهار می خورد. تمام طول روز را کتاب می خواند. شبها یک ربع به هشت باید شام اش تمام می شد. ساعت یک ربع به 8 تا 8 به من نگاه می کرد .مرتب می گفت که دوستم دارد.

ادامه مطلب: داستان «آن مرد» نویسنده «عارفه خانمحمدی هزاوه»




داستان «مسافران تاق وه سان» نویسنده «فرزانه کاوه»

"آنقدر دوستش داشتم كه تصميم گرفتم با هاش ازدواج نكنم". خانم پيرانوند كه روي يك چهارپايه جلوي اتوبوس ولووي وي آي پي نشسته بود ، اين را گفت.

آناهيد يك رديف به آخر مانده وسمت چپ اتوبوس نشسته بود.كسي كنارش نبود .كمي جابه جا شد. گردن كشيد تا كسي را كه حرف ميزد،بهتر ببيند. دررديف هاي ديگر زنان و مرداني كه همه پنجاه سال به بالا بودند تك نفره يا دو نفره نشسته بودند. اتوبوس به سمت غرب كشور ميرفت و هنوز خيلي از تهران دور نشده بود.

ادامه مطلب: داستان «مسافران تاق وه سان» نویسنده «فرزانه کاوه»




داستان «مرد و اسب» نویسنده «لیلا زنده دلان»

چشمانم را باز کردم. دشت بزرگی رو به روی من بود. همه مثل من تازه سر از خاک بیرون آورده بودند. خورشید بر همه ی ما یکسان می تابید اما با احتیاط، میدانست اندام نحیف ما قدرت گرمای سوزان او را ندارد. پس، با احتیاط بر ما میتابید. خانه ی من دشت بزرگی بود پُر از سبزه پُر از درخت و پُر از گل. صدایی آمد همگی به سمت صدا چرخیدیم. مردی افسار اسبی را در دست داشت.

ادامه مطلب: داستان «مرد و اسب» نویسنده «لیلا زنده دلان»




داستان «گره آخر» نویسنده «فاطمه سوقندی»

کفشدوزک، از روی دنیای چهارگوش گل سرخ خورشید گذشت، گرمش شده بود کمی روی سیاهی آسمانش مکث کرد. به چه فکر می‌کرد؟ کفشدوزک انگار از کهکشان دیگری آمده باشد پا گذاشت روی خورشید بعدی و در جوی سفیدی که میان دو جوی باریک سیاه اسیر شده بود، خودش را تماشا کرد، دستی به بال‌هایش کشید و رفت دور حوض چهارگوش قرمز چرخی زد و روی خطوط درهم چادر زن نشست. زن، زیر لب آواز مبهمی می‌خواند و دریای نقره‌ی پیش پایش را پر کرده بود از ماهی‌های سوسنی که دور آتشی سرخ می‌رقصیدند.

ادامه مطلب: داستان «گره آخر» نویسنده «فاطمه سوقندی»




عنوان داستان «رازهای عروسکی» نویسنده «هانیه طاهری»

 

شش ماه از آن روز بارانی تلخ و دردناک می گذرد، چشمهایم را بسته ام و سرم را به شیشه اتومبیل چسبانده ام، باران می بارد و من یاد آن صورت نحیف زجر کشیده معصوم و دوست داشتنی می افتم که برای همیشه زیر آن پارچه سفید لعنتی پنهان شد.

ادامه مطلب: عنوان داستان «رازهای عروسکی» نویسنده «هانیه طاهری»




داستان «خنده‌ات را پنهان کن» نویسنده «شعله رضازاده»

 

قرار بود خندهها و لذتهایش را پنهان کند. قرار بود اگر دلش غش رفت، به رویش نیاورد. اگر دلش همآغوشی خواست، دم نزند. قرار بود وانمود کند که بودن و نبودن آدمها عین خیالش هم نیست. از بچگی توی گوشش خواندهبودند که اینطوری، خواستنیتر است. به او گفته بودند این که کسی باشد که دیگران او را بخواهند و او هیچوقت مشتاق هیچچیز و هیچکسی نباشد، او را جذاب میکند.

ادامه مطلب: داستان «خنده‌ات را پنهان کن» نویسنده «شعله رضازاده»




داستان «ای روزگار» نویسنده «علی جان‌محمدی»

انبوه دانه¬های برف بر روی شاخه¬های سیخ¬شده¬ی درختان صنوبر، با بارش تند باران آب می¬شد و چهره¬ی اندک دوره¬گردان¬های بی¬سروسامان را که زیر درختان سرپناهی گرفته بودند غم¬زده می¬کرد. زمین لغزنده بود و مسافرانی که با قیافه¬هایی خسته از ایستگاه راه¬آهن بیرون می¬آمدند یکی در میان زمین می¬خوردند و از خجالت، با نگاهی به اطراف، شتابان برمی¬خاستند و در هوای گرگ و میش و یخ¬بندانِ آخرِ زمستان ناپدید می¬شدند. قرص ماه و شعاعِ چراغِ تیرهای برق، نور ماتم¬زده¬ای را بر صفحه¬ی خیابانها پاشانده بود و پرده¬ی شب، امواج سیاهی را بر چشم¬های خواب¬زده¬ی شهر پهن کرده بود.

ادامه مطلب: داستان «ای روزگار» نویسنده «علی جان‌محمدی»




داستان «خوابِ خرگوشی» نویسنده «ابوذر آهنگر»

همه گوش تا گوش در آن خنکای فروردینی روی صندلی های خشک و نیمه سردِ پلاستیکی ی ایستگاه مترو کِز کرده بودند و آشکارا مثل روزهای گذشته منتظرِ آمدنِ آن دختر جوان زیبایی بودند که هر روز صبح دقیق رأس ساعت - درست یک دقیقه پیش از وارد شدن مترو - به سکو، به آن سکوی فضای باز، پا می گذاشت و با کفش های پاشنه بلند خوش صدا و یکنواخت و یا گاه گاهی هم با جیر جیر لطیف کفش های اسپرت اش نفس را در سینه ها حبس می کرد.

ادامه مطلب: داستان «خوابِ خرگوشی» نویسنده «ابوذر آهنگر»




داستان کوتاه «دزدها» نویسنده «رمضان یاحقی»

مشتری وقتی پولها را شمرد دویست هزارتومان بیشتر بود. دوباره شمرد و دیگر حتم داشت که آقای باجه شماره یک به او دویست هزارتومان اضافه داده است. زیرچشمی به باجه دار نگاه کرد. او سخت مشغول کاربود. مشتری قند توی دلش آب شد. فکرکرد؛ «عجب شانسی!» پولها را توی کیفش گذاشت و بلندشد. یک آن به خودش نهیب زد، «بابا گناه داره پول مردمه!» ولی به خودش جواب داد؛ «نه بابا، کدوم پول مردم؟! میلیارد میلیارد که از مردم سود می گیرن و میلیارد میلیارد که دزدی می کنن به جایی برخورده که با این دویست هزارتومان بربخورده؟!» مشتری بلند شد تا از بانک بیرون برود، با دیدن دوربینهایی که در هرطرف بانک به در و دیوار آویزان بود نشست، زمزمه کرد؛

ادامه مطلب: داستان کوتاه «دزدها» نویسنده «رمضان یاحقی»




داستان «زنی که سیب دوست نداشت» نویسنده «حسین عطارچی»

مرد در ساختمان را با کلید باز کرد و کیسه پلاستیکی پر از سیب را روی زمین کنار ورودی آشپزخانه گذاشت. نور تلویزیون که اخبار را با صدای آهسته پخش می کرد، تنها روشنایی اتاق بود. مرد دستش را روی بینی و دهانش گذاشت ، به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد. نفس عمیقی کشید . هوای خنک پاییزی را به داخل ریه هایش فرو برد.

ادامه مطلب: داستان «زنی که سیب دوست نداشت» نویسنده «حسین عطارچی»




داستان «ماتیلدا» نویسنده «هانیه طاهری»

آرام آرام از پله‌های سفید و مرمرین بالا می‌رود، نگاهش به جای پاهای خیس و گلی ست، کسی کمک می‌خواهد، صدای محزون دختر بچه ایست که دم به دم بلندتر می‌شود، با تردید در اتاق را باز می‌کند، اتاق مادر سرد و تاریک و غم زده است ...گوشه اتاق نور اندکی، سوسو می زند، روی تلی از لباسهای حریر و ساتن گرانبها، دخترکی پشت به در اتاق نشسته، موهای بلند سیاه و گیس بافش تا روی زمین کشیده شده، هنوز صدای کمک خواستن کودک شنیده می‌شود واضح‌تر و بلندتر از قبل، ماتیلدا دستش را روی شانه دخترک می‌گذارد، کودک بر می‌گردد، ماتیلدا با هراس عقب می‌رود .... کودکی خودش عاجزانه از او کمک می‌خواهد...

ادامه مطلب: داستان «ماتیلدا» نویسنده «هانیه طاهری»




داستان «تفاهـــــم» نویسنده «مسعود دستمالچی»

- صدای چی بود؟

- لیوان

- شکست!

- شکاندم.

چه بگویم؟ پای تلویزیون نشسته بودیم. جای شما خالی، کشک بادمجا ن با سیر فراوان خورده بودیم. خیلی تشنه‌ام شده بود. حوصله بلند شدن را نداشتم. زیر چشمی می‌پاییدمش. زل زده و محو تماشا بود. از فرط تشنگی زبانم عین چوب خشک شده بود.

ادامه مطلب: داستان «تفاهـــــم» نویسنده «مسعود دستمالچی»




داستان «آسکی» نویسنده «لیلا امانی»

دکتر نصیری جعبه های کارتونی دارو را از پشت وانت به داخل درمانگاه می برد. گاهی می ایستاد ودست هایش را بهم می مالید و وهایی می کرد تا کرختی از میان انگشت هایش برود . هوای مه آلود کوهستان با سرما گره خورده بود هر شبنم صبح تبدیل به تکه ای یخ می شد. شال گردن را تا جلوی بینی اش بالا کشیده بود و روی مژه هایش دو قطره از بخار نفسش درحال قل خوردن به سمت گونه هایش بود. کارتون سفید رنگ سرنگ هایی را که از مرکز گرفته بود را از کناره وانت بیرون کشید .صدایی از مه می آمد . سرش را بلند کرد تمرکز گوش هایش را به آن سمت نگه داشت.سنگی از زیر پای گرگ به پایین قل خورد.به سمت داخل درمانگاه رفت.

ادامه مطلب: داستان «آسکی» نویسنده «لیلا امانی»




داستان «منشي» نویسنده «علی پاینده»

ايستاده بود آخرهاي جمعيت. با وجودي که قدش بلند بود باز براي اينکه صحنه را درست ببيند خيلي وقت ها مجبور مي شد روي پنجه ي پا بلند شود. چهره ي مردِ آويزان بر جرثقيل سياه و کبود بود. آرام در مقابل وزش باد تکان مي خورد. اين چهره را منشي خوب بياد داشت. معمولاً چهره ي مراجعه کننده ها را زود از ياد مي برد اما اين يکي را بعد از اين همه مدت هنوز بياد داشت. مرد طاسي بود با سبيل تَنُک. گفت: ازتون خواهش مي کنم. خواهش مي کنم يه وقت ملاقات از آقاي مديرعامل بهم بديد. دارن پايين منو از کار بيکار مي کنن. مي خوام آقاي مدير عاملو ببينم.

ادامه مطلب: داستان «منشي» نویسنده «علی پاینده»




داستان «ماه منیر» نویسنده «سمیه کاظمی حسنوند»

«هرگونه شباهت با زمان تاریخی و اسامی، تصادفی است و این داستان حاصل دالان دهن نویسنده است.»     
اندرونی به هم ریخته بود. از دالانها و حیاط و اتاقها صدای نجوا و پچ پچ می آمد. بوی اسپند و زغال توی پستو و پسله¬های اندرونی پیچیده بود. گلین خانم پکی به قلیان زد و دود را کشید توی سینه¬اش و در حالی که داشت دود غلیظ را بیرون می¬داد، گفت: ((همان اطراف بمان، حواست را هم جمع می¬کنی، دو جفت چشم و گوش داری، دو جفت دیگر هم قرض می¬کنی! بشنوم توی اندرونی چرخیده¬ای و با دخترها هر و کر راه انداخته¬ای، میدهم

ادامه مطلب: داستان «ماه منیر» نویسنده «سمیه کاظمی حسنوند»




داستان «حمام» نویسنده «مجید صابری»

دست و پای پدر از شوک خبر می‌لرزید:" یعنی...یعنی چه؟" مادر می‌گفت: "آخر دختر نه مقدمهای نه مشورتی خودت بریدی و دوختی؟" برادر کوچک فقط می‌خندید. و تنها مادربزرگ بود که با آرامش خاطر همیشگی دست گرفته بود سمت گچبری‌های سقف و می‌گفت: "خدایا خودت عاقبت بخیرشان کن." سر سفره عقد وقتی همه منتظر بودند که بله بگوید با خودش می‌گفت بگویم بله؟ بگویم نه؟ دست آخر گفته بود بله و خاله‌ها و عمه‌ها، یک دست گذاشته بودند دور دهانشان و سمت لوستر و سقف تالار کِل کشیده بودند. عمو پریده بود توی دود و رقص نور و شروع کرده بود به قِر دادن.چند ماه بعد وقتی به مراسم ازدواجش-که حال به نظر می­آمد در گذشته‌های دوری اتفاق افتاده-فکر می‌کرد فقط همین رقصیدن‌های عمو در خاطرش بود و دانه‌های عرق روی گردن چاق و موهای کوتاهش.

ادامه مطلب: داستان «حمام» نویسنده «مجید صابری»




نویسنده «محمد من رو نديديد؟» نويسنده«زهرا يكه فلاح»

_« امان از عروس خانوم جان..امان از عروس! عروست خيلي اذيتت ميكنه، ها؟»

پيرزن لبخند زد. زن فالگير بي مكث گفت: «الكي نميگم كه...نيگا كن اين ضربدر رو ميبيني اين جاي دستت...»

و با انگشت اشاره اش دست گذاشت روي ضربدري كه نزديكي هاي سبابه جا خوش كرده بود.

ادامه مطلب: نویسنده «محمد من رو نديديد؟» نويسنده«زهرا يكه فلاح»




داستان «بالن آرزوها» نویسنده «شیما جوادی»

شمارۀ رُژا را مرتب می گیرد، یا بوق اشغال می زند، یا برنمی دارد. از تاکسی سرکوچه پیاده می شود. صدای انفجار ترقه کوچه را برداشته. دختری جلوی خانه ای ایستاده با سیگارت ها گل درست می کند، آتششان می زند. از صدای انفجار جیغ می زند و می خندد. بوی گوگرد و دود ارسلان را به سرفه می اندازد. به پسر های تکیه داده به تیر برق وسط کوچه، روبروی خانه اش چپ چپ نگاه می کند. یک قدم می رود عقب، بالکن آشپزخانه کاملا از بالای دیوار قابل دیدن است. لابد رژا با تاپ قرمزش ایستاده کنار پنجره مثلا غذا درست می کند.

ادامه مطلب: داستان «بالن آرزوها» نویسنده «شیما جوادی»




داستان «تولد» نویسنده «محمود ابراهیمی»

با هزار بار ترمز و گاز عاقبت به بزرگراه غیرهمسطح رسید اما چنان در خودش غرق بود که از خروجی مورد نظرش گذشت.آن قدر عصبانی بود که به زمین و زمان بد و بی‌راه می‌گفت.

بعد با خودش گفت:«مرده شور شب جمعه را ببرن.این همه شلوغی برای چی آخه؟»

معمولاً از این اشتباه‌ها نمی‌کرد. شاخک‌هایش برای مسیریابی خوب کار می‌کرد اما از همان ابتدا، بد آورد. یک فرعی را دیر پیچید و مجبور شد کل خیابان موازی را برگردد و از فرعی کوچکی دوباره وارد بزرگراه شود. باید از این راه می‌رفت تا با توجه به ترافیک سنگین شهر زودتر به مقصدش برسد.

ادامه مطلب: داستان «تولد» نویسنده «محمود ابراهیمی»




داستان «بازی» نویسنده «روناک سیفی»

او نه خریدارم بود و نه توی سن و سالی که با من بازی کند.ولی همینکه دیدمش احساس کردم صاحب اصلی من بوده و تنها به او تعلق دارم.جریان از این قرار بود.از قضا دستی من را بین توپ‌های داخل تور برداشت و پرت کرد زمین.چه ساده لوحانه خیال می‌کردیم رها می‌شویم.کاش برمی‌گشتم و به آن‌هایی که توی تور مانده‌ بودند می‌گفتم اینجا هیچ خبری نیست جز اینکه گیر صاحب کله خری مثل مال من بیوفتید و به این ور و آن ور شوتتان کنند.

ادامه مطلب: داستان «بازی» نویسنده «روناک سیفی»




داستان کوتاه«آرزویی تقریباً محال» نویسنده «غلام مرادی»

حتّی زیر تیغ برنده ی آفتاب و زیر شلاق کوبنده ی باران و هجوم پر از هراس برف و بوران و سیلی آبدار باد چه در بهار و پاییز که خورشید تیغ تیز از نیام بر می کشد چه در زمستان که باد و برف و باران همه را به باد فحش و فضیحت می گیرد چه در تابستان که گرما آب کلّه پاچه ی همه را بر اجاق می گذارد یا در زمستان که سرما چنگ در سینه ها فرو می برد، درون دل پر تپش پایتخت بر سر چهار راهی که از هر سوی آدمها، صغیر و کبیر، نرینه و مادینه، پیر و برنا، ناتوان و توانا همچو مور و ملخ از همه سو از مشرق به مغرب از مغرب به مشرق، از شمال به جنوب از جنوب به شمال و بینابین این جهات در تکاپو بودند و ماشین های مختلف و متفاوت از هر مدل ایرانی، خارجی و جدید و نو، قدیمی و کهنه، کوتاه و بلند، عریض و طویل، کوتاه و دراز و از هر رنگ؛ سفید و سیاه و قرمز و زرد و از هر نوع رنگی که ممکن است کسی تو عمرش ندیده باشد،

ادامه مطلب: داستان کوتاه«آرزویی تقریباً محال» نویسنده «غلام مرادی»




داستان «نازنين من قصه ها و غصه ها دارد» نويسنده«حميدرضا نظري»

همه مادر بزرگ ها و"بی بی" ها، دلی به وسعت دریا دارند. دوران کودکی من و ما، با دریایی از مُهر و تسبیح و سجاده سبز و کلام روح بخش خدا و قصه ها و غصه های"بی بی" ها و مادر بزرگ هاي نازنين مان، شکل گرفته است. آن زمان که کودکی بیش نبودم، با حضور امن و گرما بخش آن يار مهربان، از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسیدم و وحشت نمی کردم؛ درست مثل شما که هرگز نترسیدید و وحشت نکردید...

ادامه مطلب: داستان «نازنين من قصه ها و غصه ها دارد» نويسنده«حميدرضا نظري»




داستان «فردا پدرم از سفر برمی‌گرده، باید برم استقبالش.» نویسنده «الف. یحیی»

پدر؟! آقای رییس مگر پدر دارد؟ این که خودش همسن پدربزرگ من است! حالا شاید نه دقیقا، ولی اگر مثلا در سن هفده هجده سالگی بچه‌دار شده باشد و من هم در هفده هجده سالگیِ فرزندش به دنیا آمده باشم، چرا، با یکی دو سال اختلاف می‌توانست پدربزرگم باشد. فکرش را که می‌کنم لجم می‌گیرد. آخر تا کوچک بودم فکر می‌کردم همه‌ی پدرها زود می‌میرند. برایم عجیب بود وقتی کسی می‌گفت پدرش را در جوانی از دست داده و خیلی سختی کشیده است. مگر چقدر می‌توانست به او سخت‌تر از بقیه گذشته باشد؟ چقدر از من سخت‌تر بود؟ گذشته از مسایل مالی، در ابتدای نوجوانی که دختر تازه پدرش را می‌شناسد، سوزِ نبودنش را حس می‌کردم. اما با تمام مشکلات، از شاگردان خوب مدرسه بودم. تازه من که خوب بودم، برادر کوچکترم تنها چهار سالش بود وقتی پدرم از دنیا رفت. من ده سالم بود. پدرم یک روز رفت سرِ کار و دیگر برنگشت.

ادامه مطلب: داستان «فردا پدرم از سفر برمی‌گرده، باید برم استقبالش.» نویسنده «الف. یحیی»




داستان كوتاه «سايه هاي بلند كوتوله ها» نویسنده «مجيد رحماني»

كوتوله ها كجا هستند؟                                                                                                                      

باد پنجه هايش را به درب زنگ زده بام خانه امان مي چسباند .زور مي زند و لولا را روي پاشنه مي چرخاند . صداي جرجرش را مي شنوم.دوباره عقب مي كشد؛ چرخي مي زند؛ مي جهد و خودش را محكم به آن مي كوبد. درب زير تازيانه باد دست و پا مي زند .باز و بسته مي شود.ماه ته آسمان با شتاب مي دود. با چشمهاي وق زده من را مي بيند كه مثل يك كوتوله در دل شب؛ پا برهنه روي بام خانه حاجي؛ همسايه مان بي صدا راه مي روم. ناگهان صداي باز شدن درب بام حاجي را مي شنوم. با هول و هراس؛ شبحم را در تاريكي دنبال خود مي كشم.ماه نورش را به طرفم مي تاباند تا حاجي من را ببيند.سايه ام را با خود مي كشم و روبروي خر پشته روي لبه بام دراز مي كشم. حاجي انگار شبحم را مي بيند. كنار پله كان ورودي مي ايستد و من نفسم را قطع مي كنم.

ادامه مطلب: داستان كوتاه «سايه هاي بلند كوتوله ها» نویسنده «مجيد رحماني»




داستان «مرگ جنگ» نویسنده «رضا هاشمی بنی»

سرش درد می کند و به خود می لرزد. نور خورشید از لا به لای نی ها روی چشمانش افتاده است و کم کم با گرمایش به او جان می دهد.

صدای جنگ تمام نشده است و او می داند که هنوز وسط جنگ است. باید بلند شود. باید حرکت کند بعثی ها اگر او را بگیرند صد بار بدتر از مردن است. دردی را در پای چپ و مچ دست راست و گردنش احساس می کند. قسمت پایین بدنش در آب تلو تلو می خورد، هیکل بزرگ، خسته و پر از ترکش خود را به سختی می کشد بالاتر و تکیه می دهد بر نخلی که سوخته و لخت شده است. با چشمان بزرگ و سیاه و خسته اش نگاهی به اطراف می اندازد، ساحلی باتلاق مانند و پر از نی در یک سو و در سمت خشکی، درختانی را می بیند که هنوز دود از آنها بلند می شود. و نشان میدهد زمان زیادی از جنگ آن شب نگذشته است.

ادامه مطلب: داستان «مرگ جنگ» نویسنده «رضا هاشمی بنی»




داستان «متهم ردیف اول» نویسنده «مرتضی فضلی»

وقتی راوی دست از داستان کشید، نویسنده متهم ردیف اول بود. در دهلیزهای تو در تو کسی داشت گوش به صدایی مبهم می داد. پیرمرد پرسید: می شنوی؟ نویسنده گوشهایش را تیز کرد، مدتی ساکت ماند، صدایی به گوشش نرسید. پیرمرد از دهلیز هفتم گذشت و دریکی از دالان های فرعی گم شد. نویسنده می خواست راوی لب بگشاید، قبل از آنکه پیرمرد سر از دهلیزی دیگر در آورد یا کلامی بر زبان براند. نویسنده به جدول بالای سرش خیره ماند. ردیف هفتم از شماره های چهاردهم، پرونده ی کلاسه شده چهارده ممیز صفر هفتصدوهفتادوهفت. پیرمرد از یکی از دهلیزها که حالا او نمی دانست دهلیز شماره ی چند است، سرش را بیرون آورد و گفت: می شنوی؟ او فکر کرد پیرمرد هذیان می گوید.

ادامه مطلب: داستان «متهم ردیف اول» نویسنده «مرتضی فضلی»




داستان «ای داد و ای بیداد» نویسنده «علی جان‌محمدی»

 از زماني که اين پيام به دست من رسيده است در پوست خود نمي¬گنجم. چهارسالي مي¬گذرد که دانيال را نديدم. اين همه مدت، شماره¬ي من را داشته و پيام نمي¬داده¬است، حالا حتماً بر حسب اتفاق دلش تنگ شده و کسي نبوده از دلتنگي درش بياورد. پيش خود گفته سري به مرتضي بزنم و شايد با اين ديدار حالم بهتر شود. عجب دنيايي شده. مردم موقع شوربختي-شان ياد فقير فقرا مي¬کنن. هر چه باشد، من هم براي مهمانيِ فردا عصر جمعه خوشحالم. الآن جلو آينه¬ام. چشمانم وق¬زده و برق¬انداخته. ابروهاي پيوندي و پرپشتم توي چشم مي¬زند، مثل يک جوراب مشکي و چرکِ  در¬هم¬پيچيده شده است. هيچ انتظار نداشتم بعد از اين همه مدت، بنا است عصر جمعه براي من منحصربه¬فرد باشد. اصلاً جمعه¬ها و عصرهاي آن در اين دو سال چندش¬آور بوده است. سرم را از روي رخت خوابم که بوي تند عرق مي¬دهد بلند مي¬کنم و مي¬گويم:

ادامه مطلب: داستان «ای داد و ای بیداد» نویسنده «علی جان‌محمدی»




داستان «دخترک را همه می شناسند» نویسنده «مینا احمدی کهجوق»

خیابان نیسانیان خانه ی دائمی کلیسای مسروپ، منتهی به یک سه راهی وسیع بود. شیفته ی قوس های سقف کلیسا بودم. اینکه در عمرم جز مسروپ مقدس را ندیده بودم، یکی از دلایل اصلی این شیفتگی به شمار می آمد. پلان مستطیل شکل کلیسا آرامش محوطه ی درون آن را صدچندان کرده بود. چلیپای بزرگ درون حیاط از دیگر نمادهای دل فریب ساختمان، میزبان اصیل آن به حساب می آمد. مسافران و مجاوران به محض ورود سراغ او می رفتند. کشیش الویس که به زحمت سی سالش می شد، پس از آنکه روبرت از دنیا رفت، مراسم ششم ژانویه را برگزار کرد و پا در این سرنوشت گذاشت. در کنار اینکه دعای ربانی را با صدایی شبیه صدای ویلیامز می خواند، دودوک را هم استادانه می نواخت. می گفت وقتی در جایی تنها باشی از کمترین نشانه های یکی بودن به وجد می آیی. مرا تا محراب برد. بلند گفتم "سیرومم کز". فراموش کرد آمین را در پایان دعا بگوید و به ارمنی دست و پا شکسته ی من خندید.

ادامه مطلب: داستان «دخترک را همه می شناسند» نویسنده «مینا احمدی کهجوق»




نام داستان «میانبر» نویسنده«شبنم هاشمي¬پرست»

به پژوی سورمه ای رنگ نگاه می­کنم . راننده­اش خیلی زرنگ به نظر می­رسد درست بر عکس من. به محض اینکه بین ماشین ما و ماشین جلویی فاصله افتاد از خاکی سمت راست سبقت گرفت و خودش را جلوتر از من جا داد. اولش فاصله­ام را با ماشین جلویی کمتر می­کنم تا پژو نتواند خودش را جلوتر از من جای دهد ولی وقتی چشمم به نوشته لبه صندوق عقب او می­افتد خنده­ام می­گیرد:"راه بده با معرفت" . با اینکه خودم به او راه داده­ام ولی کمی عصبانی هستم. راستش نه اینکه هوشیار نباشم­،­­ نه ! حواسم به دور و برم هست . ولی بیشتر وقتها در آخرین لحظه با خودم می­گویم:"آنقدرها هم مهم نیست. " .همیشه همین­طورم. مثلا پریروز در شرکت قرار شد میزی را برای هم­اطاقی جدیدمان در اتاق ما بگذارند. همکارم آرزو بلافاصله میز خودش را کشید کنار پنجره که بهترین جای اتاق است.

ادامه مطلب: نام داستان «میانبر» نویسنده«شبنم هاشمي¬پرست»




داستان «سارا» نویسنده «فاطمه قلندرزاده»

سارا دلش گرفته بود. پشت میز آشپزخانه نشسته بود و خیره شده بود به فنجان چای. دیشب تصمیم گرفته بود، ناهار امروز را چه بپزد. مجید هوس خورشت کرفس کرده بود. همیشه دلش که می‌گرفت پشت میز آشپزخانه می نشست و خیره می‌شد به جایی و فکر می‌کرد. به زندگی‌اش، به مجید، به صبحانه‌ها و ناهارها و شام‌هایی که با هم خورده بودند. خیلی وقت بود که دیگر از خودش با مجید حرف نمی‌زد، همیشه مجید می‌گفت، از کارش و همکارها و گرانی و سیاست و مادرش، از همه چیز و سارا فقط گوش می‌کرد.

ادامه مطلب: داستان «سارا» نویسنده «فاطمه قلندرزاده»




داستان «مثل گذشته نبود» نویسنده «سیاوش کریم‌زاده»

پدر دستی به موهایش کشید وگفت:می خوای برادرت به دنیا بیاد یا خواهرت؟. بخاردهانش مانند کتری جوشیده مامان طلعت بود.بدون جواب نگاهم را از نگاه داخل آینه پدر دزدیدم.ماشینهای گیر کرده داخل ترافیک را نگاه کردم.معلوم بود پدر به وضعیت مامان فکر می کند.وضعیتی که خوشایند هیچ کدام نبود، حتی من.چند شب پیش زیر پتو داشتم با خودم فکر می کردم که حتما روزی پدر،من را حسابی کتک می زنددرست مثل فیلمها.صدای بغض کرده مامان فرصت بیشتری به ادامه ی فکرکردنم نداد.آرام به پدرم گفت:می دونی په خاکی تو سرمون شده؟

ادامه مطلب: داستان «مثل گذشته نبود» نویسنده «سیاوش کریم‌زاده»




داستان «ماه و گرگ نابالغ» نویسنده «امیرحسین شریفی»

- باید بیشتر کنیش،خیلی بیشتر،فهمیدی؟

این را گفت و چادرش را به دور دختربچه پیچید.لباسش سیاه بود.آسمان هم سیاه بود و ماه به کمرنگی می تابید.

دختربچه از زیر چادر پیرزن که بیرون آمد گفت:حالا میشه"بالدارم"رو بدی؟

پیرزن به گونه ای چادرش را روی صورتش گرفته بود که تنها چشم چپش دیده میشد.از کیف سیاه و زشت کنارش یک بطری که درونش یک ملخ مرده -که از وسطش سوزنی رد شده بود-در آورد و به دخترک داد

ادامه مطلب: داستان «ماه و گرگ نابالغ» نویسنده «امیرحسین شریفی»




داستان کوتاه «زمستان» نویسنده «مرتضی فلاحی»

صبح زود است و هوا هنوز سوز دارد.مادر روی صندلیِ چوبیِ قدیمی نشسته و به تک درخت داخل حیاط خیره شده.علی از مستراح بیرون می‌آید.در حالی که چند فیلتر سیگار در دستش دارد و صورتش چروک شده می‌گوید:باز ناصر اینجا بوده؟

زیر لب کمی غُر می زند.رو به مادر ادامه می‌دهد:این آدم مشکل داره بخدا.آخه مگه مستراح جای سیگار کشیدنه؟

مادر می‌گوید:پسرم صلوات بفرس.اوقات خودتو تلخ نکن صبح جمعه‌ای.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «زمستان» نویسنده «مرتضی فلاحی»




داستان کوتاه «دایی علی» نویسنده «علی پاینده»

دایی علی دیگه نیومد. نمی دونم چرا! از مامان که می‌پرسم ناراحت می شه. دوس نداره راجع بِهِش صحبت کنم. بعضی وقتا، می دونی، اون وقتایی که خیلی حالش خوب نیس، حتا ممکنه دعوامَم بکنه. سرم داد می زنه آوین برو تو اتاقت. بعضی وقتا خاله سانی رو هم دعوا می کنه. می گه سانی کثافت تقصیر تو بود. می دونی کَچَل، اون وقتایی که خیلی دلش تنگ می شه. به من که نمی گه، ولی می دونم که دلش تنگ می شه. چیه، چرا اینجوری با اون یه دونه چِشِت نگام می‌کنی؟! دوس نداری کچل صدات کنم؟ دوس داری مِثِ قدیما بِهِت بگم پرنسس؟

ادامه مطلب: داستان کوتاه «دایی علی» نویسنده «علی پاینده»




داستان کوتاه «راهِ حلِ دیوانگان» نویسنده «نازنین پدرام»

صدایِ تلوزیون آنقدر بلند بود که دکتر می‌توانست همانطور که در آشپزخانه برای خود قهوه آماده می‌کند، اخبار را نیز دنبال کند. گزارشگرِ بخش خبر که زنی لاغر اندام،بلند قد و بِلوند بود، با هیجان گزارش می‌داد: "تیراندازی در خیابان اصلی منتهی به کاخ سفید همه را به رعب و وحشت انداخته، هنوز تعداد کشته شده‌ها و زخمی‌ها معلوم نیست؛ نیروهایِ امنیتی در خیابان اصلی و دیگر خیابان‌ها منتهی به کاخِ سفید مستقر شده‌اند. تعدادی از مردم در گوشه و کنار خیابان جمع شده‌اند و در مخالفت با اقدامات دولت شعار می‌دهند."

ادامه مطلب: داستان کوتاه «راهِ حلِ دیوانگان» نویسنده «نازنین پدرام»




داستان کوتاه «انبساط» نویسنده «محمود ابراهیمی»

هوا کاملاً سرد بود و با اینکه آفتاب با سخاوت می‌تابید اما نمی‌توانست تأثیر مهمی بر هوا بگذارد.کلاً خیلی کم طاقت نبود اما سوزی که امروز بر پیشانی‌اش می‌خورد باعث شده بود تا افکارش هم تحت تأثیر سرما منجمد شود. از خودش بیرون آمد. یک باره چشمش به آب یخ زده رودخانه افتاد، نیمه‌ای از آن به صورت لایه‌ای قطور، درآمده   بود. چند پرنده مهاجر گاهی تا نزدیک یخ‌ها می‌آمدند اما زود پشیمان شده و باز می‌گشتند. تنها یک پسر جوان با لجبازی تا جائی که می‌شد جلو می‌رفت . همراه اش دختر کم سال‌تری بود که با چشمانی نگران و گاهی با گفتن کلماتی که از دور نامفهوم بود او را تعقیب می‌کرد. پسر با خنده پیروزمندانه‌ای با پاشنه کفشش روی یخ‌ها می‌کوبید تا مقاومت آن‌ها را امتحان کند.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «انبساط» نویسنده «محمود ابراهیمی»




داستان کوتاه «شبِ اولِ مرگ» نویسنده «علی جان‌محمدی»

عرضِ بیست دقیقه، بدون اینکه در حال خودمان باشیم، من و بابام به خانهٔ آقا رسیدیم. ساعت هشت و نیم شب بود. شش متر جلوتر از خانهٔ آقا، کباب‌زن مغازهٔ کناری، با قدرت بالایی، بادبزن را به دستش گرفته بود و کباب‌ها را باد می‌زد. دودش مه غلیطی در هوا پراکنده بود. بابا به کباب‌زن گفت: نمی‌دانی پدرم فوت کرده؟ او هم خجولانه بساط و منقلش را جمع کرد و دُمش را روی کولش گذاشت و رفت توی مغازه‌ش. بابا کت‌وشلوار و پیرهنی مشکی پوشیده بود و ریش جوگندمی‌اش و نیز سرش که غمگینانه رو به پایین خم شده بود، من را آشفته می‌کرد.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «شبِ اولِ مرگ» نویسنده «علی جان‌محمدی»




داستان «مترسک های آویزان» نویسنده «جواد وفایی»

این اواخر یک مقدار به حرف درآمده بود، یعنی آنقدر با او سروکله زدیم تا حاضر شد یک مقداری برایمان تعریف کند. بیشتر اوقات در خودش بود. آرام و کم حرف، داود را می گویم با آن دنیای عجیب و غریبش. آنقدر آرام بودکه اگر از پشت به او نگاه می کردی فقط از روی تیکعصبی دستش می فهمیدی زنده است. قد کوتاهی داشت. سرش با یک لایه مخمل سیاه وکدر از مو پوشیده شده بود وموهای کم پشتی داشت که به چنگ نمی آمد. قوز پشتش به مظلومیت او می افزود.مثل یک رباط دور حیاط مستطیل شکل پر از جمعیت می چرخید.مکثی می کرد، نگاهی به دیوارهای حیاط می انداخت.

ادامه مطلب: داستان «مترسک های آویزان» نویسنده «جواد وفایی»




داستان "رؤیای گمشده" نویسنده «فاطمه خشنود»

صفحه دوم روزنامه را باز کرد. مثل هرسال، درست وسط صفحه چاپ‌شده بود. بزرگ‌تر از تمام آگهی‌های دیگر. با انگشت اشاره‌اش چند باری چشم‌ها و گونه‌های عکس را نوازش کرد. انگشتش روی موهای چتری که از زیر شال صاحب عکس بیرون زده بود، ایستاد.

اخم‌هایش در هم گره خورد. با ناخن چند باری موها را خراش داد و با مشت بر کلمه "گمشده" پایین آگهی کوبید. ابروی چپش بالا پرید.

ادامه مطلب: داستان "رؤیای گمشده" نویسنده «فاطمه خشنود»




داستان «زیلو» نویسنده «مرتضی فضلی»

سگ سیاه زبانش را در آورده بود و در هوای شرجی له له می زد. آفتاب تازه از پرچین خانه ی زیلو فرو افتاده بود. مثل همیشه بابای زیلو کوچه ی خاکی را آب پاشیده بود. بوی خاک فضا را معطر کرده بود که زیلو قلیان بدست آمد، عادت داشت قلیان را در کوچه چاق کند. تا مرا دید، از پس لب های کلفتش خندید و دندان های جرم گرفته اش نمایان شد. گفت: سیت چای آماده کِردوم، الآنه می یارمش. گفتم: تو این گرما کی چای می خوره؟ به شوخی گفت: سگ سیاه. گفتم: من که سفیدم باز هم خندید. گفتم: از کجا فهمیدی اومدم؟ گفت: بوآم گفت.

ادامه مطلب: داستان «زیلو» نویسنده «مرتضی فضلی»




داستان «شال قرمز» نویسنده «ویدا بابالو»

« اونا 24 ساعته است اشتباهی برنداری خانم جان ، اداره ای هستی از این ببر راحت هم پاک میشه ....خانم ها دیگه نخواستن ؟ » زن با صدای جیغ و داد مهناز که از واگن عقبی می آمد سرش را برگرداند و دولا شد و ساکش را برداشت. روسری اش را که روی زمین افتاده بود تکان داد و شروع کرد به چنگ زدن. لب هایش را ورچید و با اکراه روسری را سر کرد. بقیه پول مشتری را پس داد و به سمت در راه افتاد؛ ته سرفه ای کرد و صدایش را صاف کرد تا حداقل قبل از پیاده شدن چیزی بفروشد؛ با صدای بلند داد زد و گفت :

ادامه مطلب: داستان «شال قرمز» نویسنده «ویدا بابالو»




داستان «صدای نفس‌های قاب عکس» نویسنده «مریم کاظمی»

آفتاب بی رمق پاییز تا نیمه بر فرش کهنه و مندرس اتاق تابیده بود و گرمای کم جانش را بر دامن پیرزن می پاشید. پری عادت داشت هر روز بعد از ناهار چایی برای خودش بریزد و پرده رنگ و رو رفته حریر را کنار بزند و کنار پنجره روی صندلی گهواره ای بنشیند. همانطور که نشسته، چایش را مزه مزه کند و باغ را دید بزند. با اینکه خواب نیمروزی چشم هایش را سنگین میکرد اما می دانست اگر بخواهد ظهرها هم بخوابد، شب ها بی خوابی کلافه اش میکند و باید تا اذان صبح این شانه به آن شانه کند و ذکر بگوید. همانطور که به گنجشکی که روی شاخه چنار کنار حوض نشسته بود، خیره مانده بود انگار یاد چیزی افتاده باشد، آرام بلند شد و به سمت صندوقچه چوبی گوشه اتاق رفت و با زحمت و به کندی کنار آن نشست.

ادامه مطلب: داستان «صدای نفس‌های قاب عکس» نویسنده «مریم کاظمی»




داستان کوتاه «سوز و ساز» نویسنده «پونه شاهی»

با سوت قطار مردمی که برای بدرقه مسافرانشان آمده بودند؛ از قطار فاصله گرفتند. غول آهنی آرام آرام شروع به حرکت کرد و رفته رفته سرعت گرفت.12 ساعت گذشته است ولی هنوز در سرم قطاری در حرکت است که نه توقف دارد و نه به مقصد می‌رسد. از دست قرصهای دیازپام هم کاری بر نیامده. مثل سوزنبان مسئول و دلسوزی چشمانم باز مانده و نتوانسته‌ام تمام شب حتی برای لحظه‌ای بخواب بروم.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «سوز و ساز» نویسنده «پونه شاهی»




داستان کوتاه «پنجه کلاغی‌ها» نویسنده «پروین پناهی»

خاله مهتاب نشسته بود گوشهٔ پنج دری و ناخن‌هایش را سوهان می‌کشید. آفتاب اریب افتاده بود روی گل‌های دامنش. داشت برای مامان زری تعریف می‌کرد که نیلوفردخترعمه را در سفره حضرت ابوالفضل سادات خانوم دیده است که درست شده عین میمون! پیر و تکیده و زشت. نگار با ضرب و زور مامان داشت گرد وخاک طاقچه را می‌گرفت. دستمال قرمز چهارخانه‌هایش را تکاند و گفت: سیگار خاله! سیگار پوست خانوم ها را زود از ریخت می‌اندازد، می گویند بعد یک مدت لپ‌های آدم را می‌برد تو.. چیزهایی مثل پرز توی هوا می‌چرخیدندکه توی آفتاب بهتر نمایان می‌شد.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «پنجه کلاغی‌ها» نویسنده «پروین پناهی»




داستان کوتاه «معجزه» نویسنده «ابوذر آهنگر»

از دور صدای طبل می‌آمد یا تپش دیوانه‌وار قلبش بود که در این وضعیتِ درازکش در گوش‌اش جولان داشت؟

نمی‌دانست، ولی کلاه حصیری ی بزرگ را کمی جا به جا کرد و لبه‌اش را کمی پایین‌تر کشید تا آفتاب صورت اش را نسوزاند. بدن اش مشکلی نداشت، فقط مقداری از ساق پای بی جوراب و ساعد دست‌های اش بیرون بودند که آن هم چون فکر می‌کرد حالا دیگر با این ماسه‌هایی که دور و بر خودش تپه کرده و مقداری را هم روی لباس نیمه خیس اش ریخته کسی نمی‌تواند او و آن قسمت‌های نیمه برهنهٔ تناش را ببیند، برای اش اهمیتی نداشت، در هر حال چه بسوزند و چه نه، اذیت اش نمی‌کردند. اصلاً محبس چهاردیواری ی خانه را ترک کرده بود که اتفاقی بیفتد و حالا این سر و صدای دیوانه وار در ذهن کلافه‌اش کرده بود، نمی‌دانست از درون خودش می‌آید یا کوبش طبلی است از دور.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «معجزه» نویسنده «ابوذر آهنگر»




داستان «سلام می کنم تا بگویم خداحافظ» نویسنده «شیما جوادی»

چقدر پیر شدی. موهاتم که حسابی ریخته. یادش بخیر استاد رزمجو چی می گفت بهت همیشه. می گفت تور و به فرق شکافتت قسم دیگه سوال نکن. کجاست ببینه فرقی برات نمونده. زیر این همه لوله و سیم که بهت وصل کردن شناختنت خیلی سخته. کی فکرشُ می کرد. بعد از چهارده سال اینجا همدیگرو ببینیم. اون هم از پشت شیشه! دکتر می گه می فهمی اگه بیام بالاسرت. می گه حس می کنی. برای همین دچار شوک می شی. نمی دونه این شوک برات خوبه یا بد؟ توچی فکر می کنی؟ برات خوبم یا بد؟ فکرکنم بد باشم. بخاطراینکه بهم دروغ گفتی. به سامان برادرم گفتی اونو از روی خنده هاش، اخم کردنش که شبیه منه شناختی. اما دروغ گفتی. یادت رفته خودت پای تلفن چهادرده سال پیش بهم گفتی:

ادامه مطلب: داستان «سلام می کنم تا بگویم خداحافظ» نویسنده «شیما جوادی»




داستان «من، پنجره، چشم‌ها» نویسنده «مریم غفاری جاهد»

پای پنجره نشسته‌ام. باد وحشی خوبی می‌وزد. کسی در خانهٔ روبرو، از پشت پنجره نگاهم می‌کند. نمی‌دانم مرد است یا زن. یواشکی نگاه می‌کند. سایه‌اش را از پشت پرده می‌بینم. میز کارم درست پای پنجره است. هوای خانه بدجوری گرم است. کولر بدجوری بی حال است؛ اما بیرون باد قشنگی می‌وزد. پنجره را باز گذاشته‌ام. لباسم بدجوری بدن نماست. شالی انداخته‌ام روی سر و دوش. درست انگار نشسته‌ام توی خیابانی شلوغ. صدای ماشین‌ها می‌آید. صدای آدم‌ها نمی‌آید. صدای بازی بچه‌ها نمی‌آید. دیر وقت است. وقت سر و صدا نیست، وقت بازی نیست. مردم خوابیده‌اند، اما توی پنجرهٔ روبرو، یک جفت چشم بیدار است. من هم با حجاب کامل فارغ از سر و صدای روزانه می‌نویسم و کسی با چشمهایی که نمی‌بینم، نظاره‌ام می‌کند درست عین وقتی که توی اتوبوس یا مترو نشسته‌ام و سنگینی نگاه‌هایی را می‌بینم و هی به خودم نگاه می‌کنم که کجایم پیداست و اینها چه چیزی را می‌جویند از زیر اینهمه پوشش؟

ادامه مطلب: داستان «من، پنجره، چشم‌ها» نویسنده «مریم غفاری جاهد»