داستان «مسافر» نویسنده «زهرا یزدی»

جمعیت زیادی آمده بود . آنقدر که نمی توانست خود را به میان جمعیت برساند. به زحمت گوشه ای ایستاد ، چشم هایش را کمی تنگ کرد و به انتهای کوچه خیره ماند . هنوز خبری نبود . می دانست این بار هم خبری نخواهد شد اما به پای دلش آمده بود . دلش گواه خبرهایی می داد . نگاهش را به مردم دوخت . به زنان و مردانی که گویی سعی داشتند از هم سبقت بگیرند تا خود را به خیابان اصلی برسانند .

ادامه مطلب: داستان «مسافر» نویسنده «زهرا یزدی»




داستان «گردش چرخ دنده های زندگی» نویسنده «امیررضا عابد»

با دقت خاصی دسته را می چرخاند و هر از گاهی دست دیگرش را بالا و پایین می برد، و پنبه در دستش کش می آمد. خاطره هایش لبریز شده بود . به طوریکه کمتر در حال زندگی می کرد.

سینی که پر از خمیرهای چونه شده است را برمی دارد و روی سرش می گذارد. با قدم های پایدار به سمت خانه تنور می رود و کمرش را خم می کند و سینی را روی چهارپایه می گذارد و آستین های بالا زده اش را دوباره چک می کند. دستش را خیس کرده و هر بار یکی از خمیر ها را به بازی می گیرد. خمیرِ رقاصه کش می آید و

ادامه مطلب: داستان «گردش چرخ دنده های زندگی» نویسنده «امیررضا عابد»




داستان «قرمز نفرت انگیز» نویسنده «هانیه طاهری»

تلویزیون که روشن می شود، یک عالمه آدم مشتاق و منتظر به وجدش می آورند گاوهای وحشی را که رها می کنند توی خیابان، با هیجان می پرد روی کاناپه و از شادی جیغ می کشد، گاوها سراسیمه و خشمگین توی کوچه ها می دوند و مردم وحشت زده را دنبال می کنند، روی کاناپه بالا و پایین می پرد و گاوها را تشویق می کند... یکی از گاوها با شاخش جوانک موبور وحشت زده ای را بلند می کند و پرتاب می کند توی هوا، جوانک می افتد لابلای جمعیت و دوربین بدن غرق خونش را نشان می دهد،

ادامه مطلب: داستان «قرمز نفرت انگیز» نویسنده «هانیه طاهری»




داستان «راز بهارنارنج» نویسنده «راضیه مهدی زاده»

دست استخوانی اش را جلو آورد و تعارف کرد.بد بود اگر قبول نمی کردم،مخصوصا که توی خیابان فشن هم ایستاده بودیم و دیده بودم که اوا با چه ذوق و سلیقه ای،توتون ها را ریخت توی کاغذ سفید و با یک دستگاه کوچک کاغذ را پیچاند. می خواستم بگویم ممنون. الان حسش نیست.

ادامه مطلب: داستان «راز بهارنارنج» نویسنده «راضیه مهدی زاده»




داستان «عاشقانه اي ناتمام» نویسنده «فاطمه صفت گل»

شب از راه رسيده بود ، ‌سياهي و سفيدي در هم آميخته بود ،‌ درست مثل احساس من كه در هاله اي از ابهام كاملا گنگ بود ، نمي دانستم عاشقم يا بيزارم ، ‌بايد تصميمم را مي گرفتم ، دلم را به دريا مي زدم و به كابوس هاي‌ وقت و بي وقت پايان مي دادم ،‌ سكوت سنگيني در فضاي خانه ساكن بود ، لاي در اتاق را به آرامي باز كردم ،‌ پشت ميزش نشسته بود و فقط ازپشت دود سيگارش كه به هوا مي رفت پيدا بود ، عادت كرده بود وقتي در خانه من است سيگار بكشد ، خودم اجازه داده بودم ،‌

ادامه مطلب: داستان «عاشقانه اي ناتمام» نویسنده «فاطمه صفت گل»




داستان «فرار» نویسنده «آفاق دادو»

تابستان از راه رسیده بود و من تک تک کتاب های آخرین سال دوره ی راهنمایی را هم موقع برگشتن از امتحان به آب جوی کنار خیابان سپرده بودم.کنار تخت بابا روی قالیچه نشسته بودم. مسکن و خواب آورها کار خودشان را کرده بودند و او طاقباز خوابش برده بود. دیگر تحمل ناله هایش را نداشتم. همیشه فکر می کردم هیچ مشکلی نمی تواند او را به زانو در بیاورد، باورم نمی شد که با حمله ی یک کیست داخل معده، دردهایی چنین عذاب آور هم به عق زدن هایش اضافه می شود و وادارش می کند برای یک دانه مسکن التماس کند. صدای خرخرش مثل قبل روی اعصابم نبود. نه به دبیرستان فکر می کردم و نه به هیچ برنامه ریزی جدی دیگر.

ادامه مطلب: داستان «فرار» نویسنده «آفاق دادو»




گزین ها و گریز هایی بر محور دیالوگ و مونولوگ در مجموعه شعر: « خونم را به هوا خوری برده ام» از سمیرا چراغ پور/ به قلم : عابدین پاپی

«خونم را به هواخوری برده ام » نام مجموعه اشعاری است از سمیرا چراغ پور که این مجموعه توسط انتشارات نشر هفت در سال 1396به چاپ رسیده است . طرح روی جلد مجموعه با مفهومی انتقادی _ اجتماعی همگون شده است که نوعی ارتباط موضوعی و معنایی را با نام و شعر ظُهر جلد مجموعه برقرار می کند . خونم را به هواخوری برده ام نامی است که ازصنعت تشخیص برخوردار شده و تقریبا" مفهومی متفاوت و نوعی بر خلاف واقعیّات جامعه سخن گفتن را مبرهن می سازد زیرا که شاعر خون را که جزئی از وجود کلی انسان می باشد به جای کلیّت وجود انسان بکار برده است که این فرآیند رفتاری به موسیقی درونی نام مجموعه کمکی بایسته است .

ادامه مطلب: گزین ها و گریز هایی بر محور دیالوگ و مونولوگ در مجموعه شعر: « خونم را به هوا خوری برده ام» از...




داستان «رستگاری در ماه نوامبر» نویسنده «محمد موسی زاده»

چیزی که توی مترو خیلی ذهنم رو مشغول می کنه اینکه بقیه چجوری نگام می کنن و چه فکری راجع بهم دارن.لباس هام رو به دقت انتخاب می کنم ولی نزدیک معمولی بودن هم نیست و نمی خوام قبول کنم بعد از اضافه وزنم دیگه نمی تونم سایز لارج بپوشم.دیگه اون بدنساز هشتاد کیلویی نیستم که یه گوشه بایستم و فخر بفروشم.البته چیزای دیگه ایی هم دارم برای فخر فروختن که نشونشون بدم ولی شاید خیلیاشون نتونن بفهمن یا براشون اهمیت نداشته باشه.کی به لعنت خدا هم که شده اهمیت می ده تو شوپنهاور خوندی و می تونی روزها و ساعت ها راجع به مباحث مزخرف جامع شناسی و ظهور موسیقی راک اند رول حرف بزنی وقتی نمی تونی یه مدرک از دانشگاه بگیری و اون بدبخت ها رو مجبور نکنی دروغ بگن که تو درست چند سال پیش تموم شده.

ادامه مطلب: داستان «رستگاری در ماه نوامبر» نویسنده «محمد موسی زاده»




داستان «کولی نجیب» نویسنده «مینا احمدی»

ترمینال آرام و اندکی مه گرفته است. اتوبوس های قدیمی اما تر و تمیز، گاه گاهی در حال ورود و ترک این مکان به دور از هیاهو هستند. امروز برای عکاسی به نخجوان آمده بودم که مجبور شدم ناتمام رها کرده و بازگردم. اتوبوس مقابل پایم در سکو توقف می کند. با جهشی وارد می شوم. کیف دستی کوچک را بالای سرم جا می دهم. سال های زیادی است که بدون کتاب سفر نمی کنم. کوله پشتی را هم کنار پایم در کف اتوبوس می گذارم و مشغول خواندن می شوم.

ادامه مطلب: داستان «کولی نجیب» نویسنده «مینا احمدی»




داستان «اسی زاغو» نویسنده «مرتضی فضلی»

حسین محمودی مثل خیلی ها ی دیگر آمده بود تا استخدام شرکت نفت بشود ولی نه سواد داشت و نه جثه ی درست و حسابی که بتواند کارگری کند، این شد که همان پشت در پالایشگاه ماند و راهی به داخل پیدا نکرد. به این فکر افتاد که با حرکات نمایشی معرکه بگیرد و پولی در بیاورد. توی محله های شخصی نشین که مثل محله های شرکتی حفاظت نداشت، می گشت و هر جا که پاسبان نبود، معرکه می گرفت. کم کم اسباب و اثاثیه ی نمایشش را بخاطر پاسبان ها کنار گذاشت. تنها بدن لاغر و نحیفش را می لرزاند و کودک خردسالش را روی دوشش می گذاشت و با صدای اوم اوم شانه هایش را می لرزاند. خودش می گفت گدایی نمی کند، مردم بابت هنرش به او پول می دهند. وقتی بچه اش بزرگتر شد، او را دنبال خود می کشاند و کمتر پولی دریافت می کرد.

ادامه مطلب: داستان «اسی زاغو» نویسنده «مرتضی فضلی»




اسم داستان«پنجاه و دو هرتز» نویسنده «آراد حصاری»

من در ته اقیانوس بودم. تا آن جا که چشم کار می کرد سکوت بود و تا آن جا که گوش می شنید، تاریکی. چیزی آن طرف تر از مرز هایی که همه دیده ایم. انگار چه می ماندی، می رفتی و یا بر می-گشتی، هیچکس جز سکوت و سیاهی به استقبال ات نمی آمد. معلق بودم و هیچ چیز را حس نمی کردم. مدّتی که گذشت صدایی به گوش ام رسید. صدایی غمناک و زیر که معلوم بود بی هدف ناله می کند. می توانستم حس کنم به که سمت ام می آید. اوّل صدایش نزدیک شد؛ بعد هم خودش آمد. با جثه ی بزرگ اش، آرام شنا کرد و به تدریج نیمی از تن اش، از تاریکی خارج شد.

ادامه مطلب: اسم داستان«پنجاه و دو هرتز» نویسنده «آراد حصاری»




داستان «آب انبار» نویسنده «محمد مظلومی نژاد»

همه ی اصول معماری را زیر سوال برده بود. انگار باید همه ی جامعه ی معماری کشور دور هم جمع می شدند و هر چی کتاب معماری بود را دوباره می نوشتند. آتش می زدند و دوباره می نوشتند.

اصل نور گیر بودن خانه ها، استفاده از حجم و المان برای بعد بخشیدن به فضاهای داخلی، بهره گیری از رنگ های روشن جهت گسترش فضاهای کوچک، ترکیب نقوش اسلامی کهن با المان های صنعتی فرا مدرن، نحوه ی ترکیب اصول معماری غرب با ذهنیت شرقی مردمان و هزاران هزار عنوان دیگر که تا به حال به عنوان استاد راهنما در کنار شاگردانم به پایان رسانیده بودم. لابد همین دیروز بود که سر یکی از کلاس هایم گفته بودم: معماری ققنوسی است که باید به زودی خاکستر نشین گردد و دوباره از آتش زدن خود زنده شود...

ادامه مطلب: داستان «آب انبار» نویسنده «محمد مظلومی نژاد»




داستان «مردي کف خيابان» نویسنده «علی پاینده»

حدود ده شب بود که آن مرد را ديدم. دويد وسط خيابان. هر دو دستش را بالا گرفته بود و تکان مي داد. ترسيدم. دنده عقب گرفتم و رفتم سمت خيابان اصلي. مرد در حالي که داد مي زد و دستانش را تکان مي داد دويد سمت ماشينم. دنده عقب رفتم توي خيابان اصلي. دوان دوان به من نزديک مي شد. ايستادم. دکمه ي جلوي ماشين را زدم که درها از داخل بسته شوند. شيشه را تا نيمه کشيدم پايين. فرياد زنان رسيد. گفتم: چيه آقا، چي شده؟

ادامه مطلب: داستان «مردي کف خيابان» نویسنده «علی پاینده»




داستان «تنگنا» نویسنده «هانیه طاهری»

عضو انجمن داستان سیمرغ نیشابور

خیره شده ام به چشمهای سیاهش، ترسیده است، نفسش را با فشار از سوراخهای بینیش بیرون می دهد، یکوری افتاده است روی زمین و به نقطه ای خیره شده، شکم برآمده اش بالا و پایین می رود، یک مرتبه از جا می پرد، دوباره شروع می کند به تقلا و دست و پا زدن ، روی دو پا می ایستد و دست هایش را ،روی دیواره چاه می گذارد، تلاش می کند بدن سنگینش را بالا بکشد، اما خودش هم می داند این تقلاها بیهوده است....شیهه می کشد... صدایش می پیچد توی دشت، و من خیره می شوم به ماه کمرنگ توی آسمان ...

ادامه مطلب: داستان «تنگنا» نویسنده «هانیه طاهری»




داستان «تاریک و روشن» نویسنده «سمیه کاتبی»

عضو انجمن داستان سیمرغ نیشابور

_ بزن پسر ! آفرین مایکل !بزن !

سمفونی صداها توی گوشش ریتم کندی دارند. آهنگ سردی که آزارش نمی دهد. آدم های اطراف را نمی بیند. صداهایشان را نمی شنود. تمام توانش را در دستهایش جمع می کند به (اِما) فکر می کند، به معصومیتی که اشک شد و روی گونه های لطیف او غلتید. به نگاه ناباورانه ی او که توی صورتش خیره ماند

ادامه مطلب: داستان «تاریک و روشن» نویسنده «سمیه کاتبی»




داستان «آزمایش» نویسنده «محمود ابراهیمی»

دستش رابه طرف جیبش برد ، در هر چند قدمی این کار را تکرار می کرد از روی جیب ورقه کاغذی را لمس می کرد و وسواس گونه می خواست از وجودش مطمئن شود.

دردی که نیمه ای از تنش را می آزرد مانع می شد تا گامهایش استوار و یکدست برداشته شود. کمی ایستاد ،حس کرد انگشتان پایش از سرما کرخت شده ، سعی کرد آنها را حرکت دهد اما پیاده رو مملو از جمعیتی بود که با عجله می گذشتند و باعث شد تا ناخواسته همراه ازدحام به جلو رانده شود اما تنه ای که به شانه اش اصابت کرد دردش را بیشتر کرد و او را به ناسزاگوئی و سپس به گفتگو ومجادله با خودش انداخت .

ادامه مطلب: داستان «آزمایش» نویسنده «محمود ابراهیمی»




داستان «النور راگبی» نویسنده «آزاده کفاشی»

گفتم:" از هیچ کدوم از دوستام نرسیدم خدافظی کنم. حتماً حسابی از دستم دلخور میشن. ولی تو حسابی وقت داریا"

" حالا بذار ببینم اصن رفتنی میشم؟ ...اونوقت راه میوفتم از ملت خدافظی می­کنم"

این را که گفت دلم هری ریخت. حس کردم هیچ وقت اینقدر تنها نبودم. لباس­ هایی را که از روی بند برداشته بودم و می­ خواستم داخل چمدان بگذارم؛ انداختم روی دسته کاناپه و همانجا نشستم. سعی کردم آرام باشم:

ادامه مطلب: داستان «النور راگبی» نویسنده «آزاده کفاشی»




داستان «نجاست» نویسنده «مسعود دستمالچی»

محو تماشا شده بود . قهرمانِ فيلم وزنه‌ي يک كيلويي را برداشت و با شدَّتِ هرچه تمامتر به سويش انداخت . وحشـت سراسر وجودش را فرا گرفت . بي درنـگ سرش را دزديد . وزنه صفيركشـان از بالاي سرش در دلِ آيينه‌ي روي طاقچه نشست . ذرّات ريز آيينه چون گلوله‌ي خمسه خمسه‌اي هزار پاره شد و روي سرش ريخـت . احساس كرد زير گوشـش مي‌سوزد . دستـش را به آرامي به بنا گوش كشيـد . خيـس و چسبناك بود . ناگهان وحشت زده فرياد كشيد ؛ خون ... خون !

ادامه مطلب: داستان «نجاست» نویسنده «مسعود دستمالچی»




داستان «شبیه دختری که نمی شناسم» نویسنده «میلاد دهکت نژاد»

"در خواب هایش از این تغییر برحذر شده بود. چهره‌ی عزیز دیده و کلماتِ ناگفته شنیده بود، بمان آن جا که آن همه وقت با هم در آن تنها بودیم، سایه‌ام تسلایت خواهد داد."


                                                                                                             بداهه‌ی اوهایو - ساموئل بکت

ادامه مطلب: داستان «شبیه دختری که نمی شناسم» نویسنده «میلاد دهکت نژاد»




مصاحبه اختصاصی چوک با «اسماعیل زرعی» «مهناز رضایی لاچین (لاچین)»/ اختصاصی چوک

رضایی: با سلام حضور محترم شما نویسنده‌ی پر کار و پیشکسوت. لطفاً برای مخاطبان این گفتگو، شرحی درباره‌ی کارنامه‌ی ادبی خود داشته باشید.

زرعی: با عرض ادب و احترام خدمت شما سرکار خانم رضایی و مخاطبان این گفتگو؛ اگر اجازه بدهید عنوان (نویسنده‌ی پرکار) را نپذیرم. چون دقیقاً سه سال است دچار رخوت ادبی شده‌ام. در این مدت طولانی منهای حضور مداوم در نشست‌های یک‌شنبه‌های داستانی که بیش‌تر جنبه‌ی آموزشی دارد و انتشار تعدادی شعر و داستان آن هم از نوشته‌های سال‌های قبل در فضای مجازی، کاری قابل توجه نکرده‌ام. و اما درباره‌ی کارنامه‌ی ادبی، می‌شود گفت عمریست مشغولم و حاصل آن چند تایی کتاب، همین.

ادامه مطلب: مصاحبه اختصاصی چوک با «اسماعیل زرعی» «مهناز رضایی لاچین (لاچین)»/ اختصاصی چوک




داستان «آدمک» نویسنده «فرهاد قبادی»

مرد 45 ساله داخل اتومبیلِ پراید بهمراه خانواده اش در بزرگراه شهر با سرعت 90 کیلومتر در ساعت داشت رانندگی می کرد. بزرگراه شلوغ نبود. اتومبیل ها تقریبا با فاصله بیست متری یکدیگر حرکت می کردند. شیشه ی طرف راننده پایین بود. هوا بهاری بود. درخت های کنار و وسط بزرگراه که کاج و بید مجنون و سرو بودند برگ هایشان سبز کم رنگ بود که نشان از تازگی و طراوت اول بهار داشت که تازه با آب باران استحمام کرده بودند و بر زیبایی خود افزوده بودند. درخت ها تقریبا به فاصله پنج متری هم قرار گرفته بودند و اکثرا بالای ده سال سن داشتند و چمن های بلوارتازه کوتاه شده بودند.

ادامه مطلب: داستان «آدمک» نویسنده «فرهاد قبادی»




داستان «اتاق» نویسنده «مسعود عباس‌پور»

بالاخره راهی باید پیدا می­کردم.چشم چرخاندم و تمام اتاق را زیرو رو کردم.چشمم که به لوله بخاری افتاد قلبم تندتر زد.خودش بود.مثل بقیه وسایل اتاق کهنه و پوسیده شده بود. کافی بود لوله را در بیاورم و خلاص.حتما به گوشش می­رسید. در محل با این­که هیچکس به رویش نمی­ آورد کسی نبود که داستان دوستی مارا نداند.از چشم خاله خانباجی های محل هم که چیزی پنهان نمی­ماند.

ادامه مطلب: داستان «اتاق» نویسنده «مسعود عباس‌پور»




داستان «مالیخولیای نابودی کره‌ی زمین» نویسنده «ابوالقاسم فیض آبادی»

دوباره شب شد. یک روز عجیب و غریب و دوست نداشتنی و یکنواخت‌رو تموم کردم و حالا رو تختم دراز کشیدم و دستمو گذاشتم زیر چونه‌م. به آسمون خیره ‌شدم. تو این فکرم که بشر چه موقع راحتی داشته؟ تو چه دورانی راحت و آسوده بوده؟ چه زمانی از شر دغدغه‌ها و گرفتاری‌ها خلاص می‌شه؟ خلاص، رها، آزاد و چه می‌دونم آسوده.

ادامه مطلب: داستان «مالیخولیای نابودی کره‌ی زمین» نویسنده «ابوالقاسم فیض آبادی»




داستان «آن مرد» نویسنده «عارفه خانمحمدی هزاوه»

هر روز می نشست گوشه ی خانه و کتاب می خواند. روزی 12 نخ سیگار می کشید و 8 لیوان سر خالی چای می نوشید. میز قدیمی که داشتم میز کارش شده بود. کتابهایش را مرتب روی آن می چید. هر روز سر ساعت 12 ناهار می خورد. تمام طول روز را کتاب می خواند. شبها یک ربع به هشت باید شام اش تمام می شد. ساعت یک ربع به 8 تا 8 به من نگاه می کرد .مرتب می گفت که دوستم دارد.

ادامه مطلب: داستان «آن مرد» نویسنده «عارفه خانمحمدی هزاوه»




داستان «مسافران تاق وه سان» نویسنده «فرزانه کاوه»

"آنقدر دوستش داشتم كه تصميم گرفتم با هاش ازدواج نكنم". خانم پيرانوند كه روي يك چهارپايه جلوي اتوبوس ولووي وي آي پي نشسته بود ، اين را گفت.

آناهيد يك رديف به آخر مانده وسمت چپ اتوبوس نشسته بود.كسي كنارش نبود .كمي جابه جا شد. گردن كشيد تا كسي را كه حرف ميزد،بهتر ببيند. دررديف هاي ديگر زنان و مرداني كه همه پنجاه سال به بالا بودند تك نفره يا دو نفره نشسته بودند. اتوبوس به سمت غرب كشور ميرفت و هنوز خيلي از تهران دور نشده بود.

ادامه مطلب: داستان «مسافران تاق وه سان» نویسنده «فرزانه کاوه»




داستان «مرد و اسب» نویسنده «لیلا زنده دلان»

چشمانم را باز کردم. دشت بزرگی رو به روی من بود. همه مثل من تازه سر از خاک بیرون آورده بودند. خورشید بر همه ی ما یکسان می تابید اما با احتیاط، میدانست اندام نحیف ما قدرت گرمای سوزان او را ندارد. پس، با احتیاط بر ما میتابید. خانه ی من دشت بزرگی بود پُر از سبزه پُر از درخت و پُر از گل. صدایی آمد همگی به سمت صدا چرخیدیم. مردی افسار اسبی را در دست داشت.

ادامه مطلب: داستان «مرد و اسب» نویسنده «لیلا زنده دلان»




داستان «گره آخر» نویسنده «فاطمه سوقندی»

کفشدوزک، از روی دنیای چهارگوش گل سرخ خورشید گذشت، گرمش شده بود کمی روی سیاهی آسمانش مکث کرد. به چه فکر می‌کرد؟ کفشدوزک انگار از کهکشان دیگری آمده باشد پا گذاشت روی خورشید بعدی و در جوی سفیدی که میان دو جوی باریک سیاه اسیر شده بود، خودش را تماشا کرد، دستی به بال‌هایش کشید و رفت دور حوض چهارگوش قرمز چرخی زد و روی خطوط درهم چادر زن نشست. زن، زیر لب آواز مبهمی می‌خواند و دریای نقره‌ی پیش پایش را پر کرده بود از ماهی‌های سوسنی که دور آتشی سرخ می‌رقصیدند.

ادامه مطلب: داستان «گره آخر» نویسنده «فاطمه سوقندی»




عنوان داستان «رازهای عروسکی» نویسنده «هانیه طاهری»

 

شش ماه از آن روز بارانی تلخ و دردناک می گذرد، چشمهایم را بسته ام و سرم را به شیشه اتومبیل چسبانده ام، باران می بارد و من یاد آن صورت نحیف زجر کشیده معصوم و دوست داشتنی می افتم که برای همیشه زیر آن پارچه سفید لعنتی پنهان شد.

ادامه مطلب: عنوان داستان «رازهای عروسکی» نویسنده «هانیه طاهری»




داستان «خنده‌ات را پنهان کن» نویسنده «شعله رضازاده»

 

قرار بود خندهها و لذتهایش را پنهان کند. قرار بود اگر دلش غش رفت، به رویش نیاورد. اگر دلش همآغوشی خواست، دم نزند. قرار بود وانمود کند که بودن و نبودن آدمها عین خیالش هم نیست. از بچگی توی گوشش خواندهبودند که اینطوری، خواستنیتر است. به او گفته بودند این که کسی باشد که دیگران او را بخواهند و او هیچوقت مشتاق هیچچیز و هیچکسی نباشد، او را جذاب میکند.

ادامه مطلب: داستان «خنده‌ات را پنهان کن» نویسنده «شعله رضازاده»




داستان «ای روزگار» نویسنده «علی جان‌محمدی»

انبوه دانه¬های برف بر روی شاخه¬های سیخ¬شده¬ی درختان صنوبر، با بارش تند باران آب می¬شد و چهره¬ی اندک دوره¬گردان¬های بی¬سروسامان را که زیر درختان سرپناهی گرفته بودند غم¬زده می¬کرد. زمین لغزنده بود و مسافرانی که با قیافه¬هایی خسته از ایستگاه راه¬آهن بیرون می¬آمدند یکی در میان زمین می¬خوردند و از خجالت، با نگاهی به اطراف، شتابان برمی¬خاستند و در هوای گرگ و میش و یخ¬بندانِ آخرِ زمستان ناپدید می¬شدند. قرص ماه و شعاعِ چراغِ تیرهای برق، نور ماتم¬زده¬ای را بر صفحه¬ی خیابانها پاشانده بود و پرده¬ی شب، امواج سیاهی را بر چشم¬های خواب¬زده¬ی شهر پهن کرده بود.

ادامه مطلب: داستان «ای روزگار» نویسنده «علی جان‌محمدی»




داستان «خوابِ خرگوشی» نویسنده «ابوذر آهنگر»

همه گوش تا گوش در آن خنکای فروردینی روی صندلی های خشک و نیمه سردِ پلاستیکی ی ایستگاه مترو کِز کرده بودند و آشکارا مثل روزهای گذشته منتظرِ آمدنِ آن دختر جوان زیبایی بودند که هر روز صبح دقیق رأس ساعت - درست یک دقیقه پیش از وارد شدن مترو - به سکو، به آن سکوی فضای باز، پا می گذاشت و با کفش های پاشنه بلند خوش صدا و یکنواخت و یا گاه گاهی هم با جیر جیر لطیف کفش های اسپرت اش نفس را در سینه ها حبس می کرد.

ادامه مطلب: داستان «خوابِ خرگوشی» نویسنده «ابوذر آهنگر»




داستان کوتاه «دزدها» نویسنده «رمضان یاحقی»

مشتری وقتی پولها را شمرد دویست هزارتومان بیشتر بود. دوباره شمرد و دیگر حتم داشت که آقای باجه شماره یک به او دویست هزارتومان اضافه داده است. زیرچشمی به باجه دار نگاه کرد. او سخت مشغول کاربود. مشتری قند توی دلش آب شد. فکرکرد؛ «عجب شانسی!» پولها را توی کیفش گذاشت و بلندشد. یک آن به خودش نهیب زد، «بابا گناه داره پول مردمه!» ولی به خودش جواب داد؛ «نه بابا، کدوم پول مردم؟! میلیارد میلیارد که از مردم سود می گیرن و میلیارد میلیارد که دزدی می کنن به جایی برخورده که با این دویست هزارتومان بربخورده؟!» مشتری بلند شد تا از بانک بیرون برود، با دیدن دوربینهایی که در هرطرف بانک به در و دیوار آویزان بود نشست، زمزمه کرد؛

ادامه مطلب: داستان کوتاه «دزدها» نویسنده «رمضان یاحقی»




داستان «زنی که سیب دوست نداشت» نویسنده «حسین عطارچی»

مرد در ساختمان را با کلید باز کرد و کیسه پلاستیکی پر از سیب را روی زمین کنار ورودی آشپزخانه گذاشت. نور تلویزیون که اخبار را با صدای آهسته پخش می کرد، تنها روشنایی اتاق بود. مرد دستش را روی بینی و دهانش گذاشت ، به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد. نفس عمیقی کشید . هوای خنک پاییزی را به داخل ریه هایش فرو برد.

ادامه مطلب: داستان «زنی که سیب دوست نداشت» نویسنده «حسین عطارچی»




داستان «ماتیلدا» نویسنده «هانیه طاهری»

آرام آرام از پله‌های سفید و مرمرین بالا می‌رود، نگاهش به جای پاهای خیس و گلی ست، کسی کمک می‌خواهد، صدای محزون دختر بچه ایست که دم به دم بلندتر می‌شود، با تردید در اتاق را باز می‌کند، اتاق مادر سرد و تاریک و غم زده است ...گوشه اتاق نور اندکی، سوسو می زند، روی تلی از لباسهای حریر و ساتن گرانبها، دخترکی پشت به در اتاق نشسته، موهای بلند سیاه و گیس بافش تا روی زمین کشیده شده، هنوز صدای کمک خواستن کودک شنیده می‌شود واضح‌تر و بلندتر از قبل، ماتیلدا دستش را روی شانه دخترک می‌گذارد، کودک بر می‌گردد، ماتیلدا با هراس عقب می‌رود .... کودکی خودش عاجزانه از او کمک می‌خواهد...

ادامه مطلب: داستان «ماتیلدا» نویسنده «هانیه طاهری»




داستان «تفاهـــــم» نویسنده «مسعود دستمالچی»

- صدای چی بود؟

- لیوان

- شکست!

- شکاندم.

چه بگویم؟ پای تلویزیون نشسته بودیم. جای شما خالی، کشک بادمجا ن با سیر فراوان خورده بودیم. خیلی تشنه‌ام شده بود. حوصله بلند شدن را نداشتم. زیر چشمی می‌پاییدمش. زل زده و محو تماشا بود. از فرط تشنگی زبانم عین چوب خشک شده بود.

ادامه مطلب: داستان «تفاهـــــم» نویسنده «مسعود دستمالچی»




داستان «آسکی» نویسنده «لیلا امانی»

دکتر نصیری جعبه های کارتونی دارو را از پشت وانت به داخل درمانگاه می برد. گاهی می ایستاد ودست هایش را بهم می مالید و وهایی می کرد تا کرختی از میان انگشت هایش برود . هوای مه آلود کوهستان با سرما گره خورده بود هر شبنم صبح تبدیل به تکه ای یخ می شد. شال گردن را تا جلوی بینی اش بالا کشیده بود و روی مژه هایش دو قطره از بخار نفسش درحال قل خوردن به سمت گونه هایش بود. کارتون سفید رنگ سرنگ هایی را که از مرکز گرفته بود را از کناره وانت بیرون کشید .صدایی از مه می آمد . سرش را بلند کرد تمرکز گوش هایش را به آن سمت نگه داشت.سنگی از زیر پای گرگ به پایین قل خورد.به سمت داخل درمانگاه رفت.

ادامه مطلب: داستان «آسکی» نویسنده «لیلا امانی»




داستان «منشي» نویسنده «علی پاینده»

ايستاده بود آخرهاي جمعيت. با وجودي که قدش بلند بود باز براي اينکه صحنه را درست ببيند خيلي وقت ها مجبور مي شد روي پنجه ي پا بلند شود. چهره ي مردِ آويزان بر جرثقيل سياه و کبود بود. آرام در مقابل وزش باد تکان مي خورد. اين چهره را منشي خوب بياد داشت. معمولاً چهره ي مراجعه کننده ها را زود از ياد مي برد اما اين يکي را بعد از اين همه مدت هنوز بياد داشت. مرد طاسي بود با سبيل تَنُک. گفت: ازتون خواهش مي کنم. خواهش مي کنم يه وقت ملاقات از آقاي مديرعامل بهم بديد. دارن پايين منو از کار بيکار مي کنن. مي خوام آقاي مدير عاملو ببينم.

ادامه مطلب: داستان «منشي» نویسنده «علی پاینده»




داستان «ماه منیر» نویسنده «سمیه کاظمی حسنوند»

«هرگونه شباهت با زمان تاریخی و اسامی، تصادفی است و این داستان حاصل دالان دهن نویسنده است.»     
اندرونی به هم ریخته بود. از دالانها و حیاط و اتاقها صدای نجوا و پچ پچ می آمد. بوی اسپند و زغال توی پستو و پسله¬های اندرونی پیچیده بود. گلین خانم پکی به قلیان زد و دود را کشید توی سینه¬اش و در حالی که داشت دود غلیظ را بیرون می¬داد، گفت: ((همان اطراف بمان، حواست را هم جمع می¬کنی، دو جفت چشم و گوش داری، دو جفت دیگر هم قرض می¬کنی! بشنوم توی اندرونی چرخیده¬ای و با دخترها هر و کر راه انداخته¬ای، میدهم

ادامه مطلب: داستان «ماه منیر» نویسنده «سمیه کاظمی حسنوند»




داستان «حمام» نویسنده «مجید صابری»

دست و پای پدر از شوک خبر می‌لرزید:" یعنی...یعنی چه؟" مادر می‌گفت: "آخر دختر نه مقدمهای نه مشورتی خودت بریدی و دوختی؟" برادر کوچک فقط می‌خندید. و تنها مادربزرگ بود که با آرامش خاطر همیشگی دست گرفته بود سمت گچبری‌های سقف و می‌گفت: "خدایا خودت عاقبت بخیرشان کن." سر سفره عقد وقتی همه منتظر بودند که بله بگوید با خودش می‌گفت بگویم بله؟ بگویم نه؟ دست آخر گفته بود بله و خاله‌ها و عمه‌ها، یک دست گذاشته بودند دور دهانشان و سمت لوستر و سقف تالار کِل کشیده بودند. عمو پریده بود توی دود و رقص نور و شروع کرده بود به قِر دادن.چند ماه بعد وقتی به مراسم ازدواجش-که حال به نظر می­آمد در گذشته‌های دوری اتفاق افتاده-فکر می‌کرد فقط همین رقصیدن‌های عمو در خاطرش بود و دانه‌های عرق روی گردن چاق و موهای کوتاهش.

ادامه مطلب: داستان «حمام» نویسنده «مجید صابری»




نویسنده «محمد من رو نديديد؟» نويسنده«زهرا يكه فلاح»

_« امان از عروس خانوم جان..امان از عروس! عروست خيلي اذيتت ميكنه، ها؟»

پيرزن لبخند زد. زن فالگير بي مكث گفت: «الكي نميگم كه...نيگا كن اين ضربدر رو ميبيني اين جاي دستت...»

و با انگشت اشاره اش دست گذاشت روي ضربدري كه نزديكي هاي سبابه جا خوش كرده بود.

ادامه مطلب: نویسنده «محمد من رو نديديد؟» نويسنده«زهرا يكه فلاح»




داستان «بالن آرزوها» نویسنده «شیما جوادی»

شمارۀ رُژا را مرتب می گیرد، یا بوق اشغال می زند، یا برنمی دارد. از تاکسی سرکوچه پیاده می شود. صدای انفجار ترقه کوچه را برداشته. دختری جلوی خانه ای ایستاده با سیگارت ها گل درست می کند، آتششان می زند. از صدای انفجار جیغ می زند و می خندد. بوی گوگرد و دود ارسلان را به سرفه می اندازد. به پسر های تکیه داده به تیر برق وسط کوچه، روبروی خانه اش چپ چپ نگاه می کند. یک قدم می رود عقب، بالکن آشپزخانه کاملا از بالای دیوار قابل دیدن است. لابد رژا با تاپ قرمزش ایستاده کنار پنجره مثلا غذا درست می کند.

ادامه مطلب: داستان «بالن آرزوها» نویسنده «شیما جوادی»




داستان «تولد» نویسنده «محمود ابراهیمی»

با هزار بار ترمز و گاز عاقبت به بزرگراه غیرهمسطح رسید اما چنان در خودش غرق بود که از خروجی مورد نظرش گذشت.آن قدر عصبانی بود که به زمین و زمان بد و بی‌راه می‌گفت.

بعد با خودش گفت:«مرده شور شب جمعه را ببرن.این همه شلوغی برای چی آخه؟»

معمولاً از این اشتباه‌ها نمی‌کرد. شاخک‌هایش برای مسیریابی خوب کار می‌کرد اما از همان ابتدا، بد آورد. یک فرعی را دیر پیچید و مجبور شد کل خیابان موازی را برگردد و از فرعی کوچکی دوباره وارد بزرگراه شود. باید از این راه می‌رفت تا با توجه به ترافیک سنگین شهر زودتر به مقصدش برسد.

ادامه مطلب: داستان «تولد» نویسنده «محمود ابراهیمی»




داستان «بازی» نویسنده «روناک سیفی»

او نه خریدارم بود و نه توی سن و سالی که با من بازی کند.ولی همینکه دیدمش احساس کردم صاحب اصلی من بوده و تنها به او تعلق دارم.جریان از این قرار بود.از قضا دستی من را بین توپ‌های داخل تور برداشت و پرت کرد زمین.چه ساده لوحانه خیال می‌کردیم رها می‌شویم.کاش برمی‌گشتم و به آن‌هایی که توی تور مانده‌ بودند می‌گفتم اینجا هیچ خبری نیست جز اینکه گیر صاحب کله خری مثل مال من بیوفتید و به این ور و آن ور شوتتان کنند.

ادامه مطلب: داستان «بازی» نویسنده «روناک سیفی»




داستان کوتاه«آرزویی تقریباً محال» نویسنده «غلام مرادی»

حتّی زیر تیغ برنده ی آفتاب و زیر شلاق کوبنده ی باران و هجوم پر از هراس برف و بوران و سیلی آبدار باد چه در بهار و پاییز که خورشید تیغ تیز از نیام بر می کشد چه در زمستان که باد و برف و باران همه را به باد فحش و فضیحت می گیرد چه در تابستان که گرما آب کلّه پاچه ی همه را بر اجاق می گذارد یا در زمستان که سرما چنگ در سینه ها فرو می برد، درون دل پر تپش پایتخت بر سر چهار راهی که از هر سوی آدمها، صغیر و کبیر، نرینه و مادینه، پیر و برنا، ناتوان و توانا همچو مور و ملخ از همه سو از مشرق به مغرب از مغرب به مشرق، از شمال به جنوب از جنوب به شمال و بینابین این جهات در تکاپو بودند و ماشین های مختلف و متفاوت از هر مدل ایرانی، خارجی و جدید و نو، قدیمی و کهنه، کوتاه و بلند، عریض و طویل، کوتاه و دراز و از هر رنگ؛ سفید و سیاه و قرمز و زرد و از هر نوع رنگی که ممکن است کسی تو عمرش ندیده باشد،

ادامه مطلب: داستان کوتاه«آرزویی تقریباً محال» نویسنده «غلام مرادی»




داستان «نازنين من قصه ها و غصه ها دارد» نويسنده«حميدرضا نظري»

همه مادر بزرگ ها و"بی بی" ها، دلی به وسعت دریا دارند. دوران کودکی من و ما، با دریایی از مُهر و تسبیح و سجاده سبز و کلام روح بخش خدا و قصه ها و غصه های"بی بی" ها و مادر بزرگ هاي نازنين مان، شکل گرفته است. آن زمان که کودکی بیش نبودم، با حضور امن و گرما بخش آن يار مهربان، از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسیدم و وحشت نمی کردم؛ درست مثل شما که هرگز نترسیدید و وحشت نکردید...

ادامه مطلب: داستان «نازنين من قصه ها و غصه ها دارد» نويسنده«حميدرضا نظري»




داستان «فردا پدرم از سفر برمی‌گرده، باید برم استقبالش.» نویسنده «الف. یحیی»

پدر؟! آقای رییس مگر پدر دارد؟ این که خودش همسن پدربزرگ من است! حالا شاید نه دقیقا، ولی اگر مثلا در سن هفده هجده سالگی بچه‌دار شده باشد و من هم در هفده هجده سالگیِ فرزندش به دنیا آمده باشم، چرا، با یکی دو سال اختلاف می‌توانست پدربزرگم باشد. فکرش را که می‌کنم لجم می‌گیرد. آخر تا کوچک بودم فکر می‌کردم همه‌ی پدرها زود می‌میرند. برایم عجیب بود وقتی کسی می‌گفت پدرش را در جوانی از دست داده و خیلی سختی کشیده است. مگر چقدر می‌توانست به او سخت‌تر از بقیه گذشته باشد؟ چقدر از من سخت‌تر بود؟ گذشته از مسایل مالی، در ابتدای نوجوانی که دختر تازه پدرش را می‌شناسد، سوزِ نبودنش را حس می‌کردم. اما با تمام مشکلات، از شاگردان خوب مدرسه بودم. تازه من که خوب بودم، برادر کوچکترم تنها چهار سالش بود وقتی پدرم از دنیا رفت. من ده سالم بود. پدرم یک روز رفت سرِ کار و دیگر برنگشت.

ادامه مطلب: داستان «فردا پدرم از سفر برمی‌گرده، باید برم استقبالش.» نویسنده «الف. یحیی»




داستان كوتاه «سايه هاي بلند كوتوله ها» نویسنده «مجيد رحماني»

كوتوله ها كجا هستند؟                                                                                                                      

باد پنجه هايش را به درب زنگ زده بام خانه امان مي چسباند .زور مي زند و لولا را روي پاشنه مي چرخاند . صداي جرجرش را مي شنوم.دوباره عقب مي كشد؛ چرخي مي زند؛ مي جهد و خودش را محكم به آن مي كوبد. درب زير تازيانه باد دست و پا مي زند .باز و بسته مي شود.ماه ته آسمان با شتاب مي دود. با چشمهاي وق زده من را مي بيند كه مثل يك كوتوله در دل شب؛ پا برهنه روي بام خانه حاجي؛ همسايه مان بي صدا راه مي روم. ناگهان صداي باز شدن درب بام حاجي را مي شنوم. با هول و هراس؛ شبحم را در تاريكي دنبال خود مي كشم.ماه نورش را به طرفم مي تاباند تا حاجي من را ببيند.سايه ام را با خود مي كشم و روبروي خر پشته روي لبه بام دراز مي كشم. حاجي انگار شبحم را مي بيند. كنار پله كان ورودي مي ايستد و من نفسم را قطع مي كنم.

ادامه مطلب: داستان كوتاه «سايه هاي بلند كوتوله ها» نویسنده «مجيد رحماني»




داستان «مرگ جنگ» نویسنده «رضا هاشمی بنی»

سرش درد می کند و به خود می لرزد. نور خورشید از لا به لای نی ها روی چشمانش افتاده است و کم کم با گرمایش به او جان می دهد.

صدای جنگ تمام نشده است و او می داند که هنوز وسط جنگ است. باید بلند شود. باید حرکت کند بعثی ها اگر او را بگیرند صد بار بدتر از مردن است. دردی را در پای چپ و مچ دست راست و گردنش احساس می کند. قسمت پایین بدنش در آب تلو تلو می خورد، هیکل بزرگ، خسته و پر از ترکش خود را به سختی می کشد بالاتر و تکیه می دهد بر نخلی که سوخته و لخت شده است. با چشمان بزرگ و سیاه و خسته اش نگاهی به اطراف می اندازد، ساحلی باتلاق مانند و پر از نی در یک سو و در سمت خشکی، درختانی را می بیند که هنوز دود از آنها بلند می شود. و نشان میدهد زمان زیادی از جنگ آن شب نگذشته است.

ادامه مطلب: داستان «مرگ جنگ» نویسنده «رضا هاشمی بنی»




داستان «متهم ردیف اول» نویسنده «مرتضی فضلی»

وقتی راوی دست از داستان کشید، نویسنده متهم ردیف اول بود. در دهلیزهای تو در تو کسی داشت گوش به صدایی مبهم می داد. پیرمرد پرسید: می شنوی؟ نویسنده گوشهایش را تیز کرد، مدتی ساکت ماند، صدایی به گوشش نرسید. پیرمرد از دهلیز هفتم گذشت و دریکی از دالان های فرعی گم شد. نویسنده می خواست راوی لب بگشاید، قبل از آنکه پیرمرد سر از دهلیزی دیگر در آورد یا کلامی بر زبان براند. نویسنده به جدول بالای سرش خیره ماند. ردیف هفتم از شماره های چهاردهم، پرونده ی کلاسه شده چهارده ممیز صفر هفتصدوهفتادوهفت. پیرمرد از یکی از دهلیزها که حالا او نمی دانست دهلیز شماره ی چند است، سرش را بیرون آورد و گفت: می شنوی؟ او فکر کرد پیرمرد هذیان می گوید.

ادامه مطلب: داستان «متهم ردیف اول» نویسنده «مرتضی فضلی»




داستان «ای داد و ای بیداد» نویسنده «علی جان‌محمدی»

 از زماني که اين پيام به دست من رسيده است در پوست خود نمي¬گنجم. چهارسالي مي¬گذرد که دانيال را نديدم. اين همه مدت، شماره¬ي من را داشته و پيام نمي¬داده¬است، حالا حتماً بر حسب اتفاق دلش تنگ شده و کسي نبوده از دلتنگي درش بياورد. پيش خود گفته سري به مرتضي بزنم و شايد با اين ديدار حالم بهتر شود. عجب دنيايي شده. مردم موقع شوربختي-شان ياد فقير فقرا مي¬کنن. هر چه باشد، من هم براي مهمانيِ فردا عصر جمعه خوشحالم. الآن جلو آينه¬ام. چشمانم وق¬زده و برق¬انداخته. ابروهاي پيوندي و پرپشتم توي چشم مي¬زند، مثل يک جوراب مشکي و چرکِ  در¬هم¬پيچيده شده است. هيچ انتظار نداشتم بعد از اين همه مدت، بنا است عصر جمعه براي من منحصربه¬فرد باشد. اصلاً جمعه¬ها و عصرهاي آن در اين دو سال چندش¬آور بوده است. سرم را از روي رخت خوابم که بوي تند عرق مي¬دهد بلند مي¬کنم و مي¬گويم:

ادامه مطلب: داستان «ای داد و ای بیداد» نویسنده «علی جان‌محمدی»