داستان «سلام می کنم تا بگویم خداحافظ» نویسنده «شیما جوادی»

چقدر پیر شدی. موهاتم که حسابی ریخته. یادش بخیر استاد رزمجو چی می گفت بهت همیشه. می گفت تور و به فرق شکافتت قسم دیگه سوال نکن. کجاست ببینه فرقی برات نمونده. زیر این همه لوله و سیم که بهت وصل کردن شناختنت خیلی سخته. کی فکرشُ می کرد. بعد از چهارده سال اینجا همدیگرو ببینیم. اون هم از پشت شیشه! دکتر می گه می فهمی اگه بیام بالاسرت. می گه حس می کنی. برای همین دچار شوک می شی. نمی دونه این شوک برات خوبه یا بد؟ توچی فکر می کنی؟ برات خوبم یا بد؟ فکرکنم بد باشم. بخاطراینکه بهم دروغ گفتی. به سامان برادرم گفتی اونو از روی خنده هاش، اخم کردنش که شبیه منه شناختی. اما دروغ گفتی. یادت رفته خودت پای تلفن چهادرده سال پیش بهم گفتی:

ادامه مطلب: داستان «سلام می کنم تا بگویم خداحافظ» نویسنده «شیما جوادی»




داستان «من، پنجره، چشم‌ها» نویسنده «مریم غفاری جاهد»

پای پنجره نشسته‌ام. باد وحشی خوبی می‌وزد. کسی در خانهٔ روبرو، از پشت پنجره نگاهم می‌کند. نمی‌دانم مرد است یا زن. یواشکی نگاه می‌کند. سایه‌اش را از پشت پرده می‌بینم. میز کارم درست پای پنجره است. هوای خانه بدجوری گرم است. کولر بدجوری بی حال است؛ اما بیرون باد قشنگی می‌وزد. پنجره را باز گذاشته‌ام. لباسم بدجوری بدن نماست. شالی انداخته‌ام روی سر و دوش. درست انگار نشسته‌ام توی خیابانی شلوغ. صدای ماشین‌ها می‌آید. صدای آدم‌ها نمی‌آید. صدای بازی بچه‌ها نمی‌آید. دیر وقت است. وقت سر و صدا نیست، وقت بازی نیست. مردم خوابیده‌اند، اما توی پنجرهٔ روبرو، یک جفت چشم بیدار است. من هم با حجاب کامل فارغ از سر و صدای روزانه می‌نویسم و کسی با چشمهایی که نمی‌بینم، نظاره‌ام می‌کند درست عین وقتی که توی اتوبوس یا مترو نشسته‌ام و سنگینی نگاه‌هایی را می‌بینم و هی به خودم نگاه می‌کنم که کجایم پیداست و اینها چه چیزی را می‌جویند از زیر اینهمه پوشش؟

ادامه مطلب: داستان «من، پنجره، چشم‌ها» نویسنده «مریم غفاری جاهد»




داستان کوتاه «عصر جمعه» نویسنده «الیاس خمسه»

از خونه که زد بیرون، سوز برف خورد تو صورتش...

هنوز دو قدم مونده به سر کوچه، انگشتای پاش شروع کرد به گز گز کردن...

از درز پاره کفشش، سرما راحت می‌پیچید تو پاش

ادامه مطلب: داستان کوتاه «عصر جمعه» نویسنده «الیاس خمسه»




داستان «مهم اين است، حالا تو اينجايي» نویسنده «محمود خلیلی»

حالا تو اينجايي.كنار مني براي هميشه و ديگر نه پاي گريز داري و نه زبان ستيز. توي همين رودخانه‌اي كه از كنار خانه‌ي من مي‌گذرد، شنا مي‌كني و هي دور مي‌شوي، اما دوباره برمي‌گردي و جايي براي رفتن نداري.

هميشه، رفتن هميشگي نيست. روزي بازگشتي هست و ديداري كه دردها را تازه مي‌كند و سرريز تماميِ ناگفته‌ها، اگر روي زبان جاري نشود، روي دل كاغذ روان مي‌شود، درست مثل وقتي كه زيادي مي‌خوري و اين بار سنگين روي دلت مي‌ماند و چاره‌اي نيست جز نوك انگشتي به ته حلق و ناگهان، گلاب به رويت. چاره‌اي نيست بايد اين بوي ترشي را به جان بخري، تا از آن عذاب رها شوي.

ادامه مطلب: داستان «مهم اين است، حالا تو اينجايي» نویسنده «محمود خلیلی»




داستان«زیرزمین» نویسنده «علی جان‌محمدی»

در زندگی حوادثی است که ما از علل آن بی‌خبریم و ناگزیر در سیاه‌چاله‌های آن می‌غلطیم و زمانی که سرمان را برای شیرفهم شدن بالا می‌آوریم، تازه می‌فهمیم که اقیانوسِ مالیخولیاها از نزدیک بر وجود ما فشارمی‌آورد. این‌ها شاید محصول خودخوری‌ای باشد که خودمان با دست‌های خودمان در آن سرازیر می‌شویم و، به ناگاه، به زوال خوشی و نشئگی می‌رسیم و عذاب وجدان مثل کَنه به جانِمان می‌خلد و، تکه‌تکه، روح را از تن‌هایمان بیرون می‌کند و، سبباً، آدم‌هایی را به شکل گازهای سمّی به جامعه وارد می‌کند. بهمن هم چند صباحی بود که این بوهای مرگ‌آور را می‌شنید.

-بهمن!

ادامه مطلب: داستان«زیرزمین» نویسنده «علی جان‌محمدی»




داستان «زمستان نخواهد رفت!» نویسنده «یوکابد جامی»

احساس می کنم همه جای این شهرِ کوچک، سرد است. چه هنگام فصلِ زمستان رسید که من نفهمیدم؟ اصلا چه زمانی سالها از پی هم گذشتند و ماه به اینجا رسید ؟ چقدر روزها زود گذشتند و چقدر هوا سرد شده.باید زیپ پولیورم را بالاتر بکشم. یقه اش را هم باید برگردانم. بخاری ماشین را روی درجه زیاد می گذارم اما باز هم از سرما می لرزم. هوا عجیب سرد است. مگر تازه زمستان شروع نشده؟ پس چرا هوا با این عجله سرد شد؟

ادامه مطلب: داستان «زمستان نخواهد رفت!» نویسنده «یوکابد جامی»




داستان «روح خدا» نویسنده «روناک سیفی»

خدای سرزمین ماتخته سنگی است روی کوهی مشرف به دریا . وعبادت مردم به دوش کشیدن او. مردم هر سال شیب تند کوه را بالا می‌روند ، هفت بار آن را روی دوش بلند می‌‌کنند و سرجایش می‌گذارند. خیال می‌کردم بخاطر فاصله زیاد، کوچک به چشم می‌آید ولی کسانی هم که رفته‌اند همین را می‌گویند

_ آنقدر سنگین است که اگر عنایت خودش نباشد آدم کمرش می‌شکند .

ادامه مطلب: داستان «روح خدا» نویسنده «روناک سیفی»




داستان «درخت انجیر» نویسنده «خاطره محمدی»

امروز پدر درخت رو برید. از بس مادر غر زد که دستام دیگه جون نداره موزاییک های حیاط رو از انجیرهای لهیده بسابه.عروس بزرگه که طبقه پایین می شینن می گفت:راه نفس کشیدن رو بند آورده شاخ و برگ این درخت.انگار دست دور گردنمون حلقه کرده .دوماد می گفت:این درخت قشنگ جای پارک دو تا ماشینو اشغال کرده .بعد از اینکه شاخه ی تردش شکست و بچه ی عروس کوچیکه از رو تاب افتاد و دستش شکست پدر با تبر افتاد به جون انجیر پیر گوشه ی حیاط.

ادامه مطلب: داستان «درخت انجیر» نویسنده «خاطره محمدی»




داستان کوتاه «زنان انتظار» نویسنده «محمد اردیبهشتی»

برای محمد رضا آل ابراهیم که وجودش کتاب زندگی‌ست.

می‌گویند: زن‌ها تا 24 ساعت بعداز مرگ زنده می‌مانند و مردهای بی زن هم هستندکه بعد از مرگ زنان بی شوهر عاشق می‌شوند وبه طرف جسم این گونه زنان کشیده می‌شوند. چون تا آن موقع احساس کمبود نکرده اندو بعد ازاینکه زنان بی شوهر مردندآن هاهم خود به خودمی خواهند به یک تکامل روحی برسند. چون در آخر زنان ومردان یکی می‌شوند. درزنان دوحرارت است که در مردان پیدا نمی‌شود. پس نیاز به این حرارت دارند. واگر درزندگی به این حرارت نرسند تا آخرزندگی ازسرما می‌لرزند.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «زنان انتظار» نویسنده «محمد اردیبهشتی»




داستان کوتاه «دربارهٔ یک عکس» نویسنده «علی لشنی زند»

سلام و درود به بهتریـــــن وکــــیل دنیــــــا...

((چه خـــــــور؟ خـــــوره مــــاره نیــــنی؟))

میدونم مثل دوران دبیرستان کم حوصله و کم طاقتی

اما برای شناختن من چاره‌ای نیست جز اینکه نامه رو تا آخر بخونی.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «دربارهٔ یک عکس» نویسنده «علی لشنی زند»




داستان «دورهمی قاتلان!» نویسنده «مسعود عباس پور»

چشم باز کردم خان داداشم گنده لات محل بود. همچی که تو محل را می‌افتادیم صد نفر چاکرم، نوکرم به نافش می‌بستن. تو قهوه خونه همه برپا، بفرما.. مام که بسته به دمش، همه جا کنار دستش، داش کوچیکه عمادخان بودن کم چیزی نبود واسه خودش.، کی جرات داشت چپ نگا کن. اولاً آگه بوی شر و شوری می‌پیچید نمی ذاشت پاش بشم، ولی همچی که یه هوا را افتادم شدم دست راستش، اصلاً می دونی چیه، من قبل خان داداش رو یادم نمیاد، آگه خان داداش نبود نمی دونم چه شلکیا می‌شدم، شاید سیاه بازی چیزی می‌شدم... صدای خنده چند نفر بلند شد.

ادامه مطلب: داستان «دورهمی قاتلان!» نویسنده «مسعود عباس پور»




داستان «پشت در بسته» نویسنده «مهدیه دولت آبادی»

سعی کردم کلید را که در قفلش فشار داده بودم به همه ی جهات دنیا بچرخانم اما ذهنم میان محتویات یخچال قفل می شود بررسی می کنم ببینم چیزی کم و کسر نداشتم... کاش کمی شیر و نسکافه خریده بودم. یک لحظه به خودم آمدم و دیدم در هنوز باز نشده. باز هم تلاش کردم اما بی فایده بود و در باز نمی شد. روی زانوهایم نشستم و به قفل خیره شدم. پاهایم داشت ذوق ذوق می کرد اما نگاهم روی قسمت طلایی رنگ دستگیره ی در قفل بود. بیشتر که خیره شدم، مطمئن شدم قفل در عوض شده.

ادامه مطلب: داستان «پشت در بسته» نویسنده «مهدیه دولت آبادی»




داستان «رویای شکسته» نویسنده «شیما جوادی»

نازنین تند تند پشت سر نسیم راه می‌رفت. صدای لخ لخ دمپایی‌هایِ پاره‌اش کوچه را برداشته بود. پایش درد می‌کرد. از ترس نسیم نمی‌توانست آرام راه برود. خلق نسیم تنگ بود. حوصلۀ کسی را نداشت. مادر گفته بود حق ندارد برای فروشندگی به بوتیکِ شهرام پسر همسایه روبرویی‌شان برود. باید تمام تابستان به‌جای مادر بساط عروسک‌فروشی را بگرداند. مرتب توی سر نازنین می‌زد و اورا لالی صدا می‌زد. اگر نازنین حرف می‌زد و بزرگ‌تر بود. می‌توانست به‌جای نسیم کمک حال مادر باشد. یک ماه بود پای مادر توی تصادف شکسته بود و از بالای زانو توی گچ بود.

ادامه مطلب: داستان «رویای شکسته» نویسنده «شیما جوادی»




داستان «عروسک، تفنگ و شلیک محبت» نویسنده «مسعود حایری خیاوی»

پدر و دختر 5 ساله اش در حالیکه به ویترین فروشگاه اسباب بازی چشم دوخته بودند، صدای گریه و متعاقب آن صحبت و پچ پچی، توجه آنها را جلب کرد.

گریه مربوط به یک پسر بچه 7 ساله و پچ پچ مربوط به پدر و مادرش بود. پسر بچه با انگشتش به یک تفنگ توی ویترین اشاره می کرد و میگفت: " من اینو می خوام" و پدرش به آرامی و در حالیکه سرش را به گوش پسرش نزدیک کرده بود میگفت: " پسرم! قیمتش گرونه. اصلا تفنگ میخوای چکار؟" و مادر پسر بچه منتهی با صدای بلند هم میگفت:" بیا بریم جای دیگه، چیزهای قشنگ تری هست" و این مکالمات ادامه داشت.

ادامه مطلب: داستان «عروسک، تفنگ و شلیک محبت» نویسنده «مسعود حایری خیاوی»




خانم آلیسون» نویسنده «فروغ صابری مقدم» داستان «

خانم «آلیسون» آخرین کوک دگمه مروارید گونه پشت یقه ام را با سوزنی که در دست داشت به نخ دیگری گره زد تا دگمه، سفت و محکم تر شود و با قیچی، نخ اضافی آن را برید. سپس نفس راحتی کشید، با خستگی اما از روی ظرافت نگاهی به من انداخت، با نرمی و ملایمت مرا بلند کرد، پشت، جلو، سر شانه ها، یقه و دور کمرم را با دقت برانداز کرد و به سمت کمد لباس ها رفت. یک جا لباسی مناسب به اندازهً شانه هایم برداشت، به آرامی مرا به آن آویزان کرد و گذاشت روبروی میز کارش؛ از بالای عینک پنسی اش دوباره نگاهم کرد، احساس رضایت و خشنودی را در چشم هایش دیدم. گونه هایش گل انداخته بود. دو طره از موهای تابدار و بلوطی رنگش ریخته بود در دو سوی چهره گلگون و سرخ و سفیدش، و جذابیت خاصی به چهره اش داده بود. آن هنگام که دیگر نگاهم نکرد خیالم راحت شد. کار دوخت و دوز من بپایان رسیده بود، به عبارت دیگر، من دیگر تمام شده بودم

ادامه مطلب: خانم آلیسون» نویسنده «فروغ صابری مقدم» داستان «




داستان کوتاه «بی‌وزن» نویسنده «شعله رضازاده»

یک سطل آلومینیومی را داد دستم و گفت: «اگر دوست داشتید می‌توانید همین جا پای این درخت بریزید. حتی می‌توانید با خودتان ببریدش خانه و هرجا که دوستش داشتید نگهش دارید.»

در سکوت زل زدم به سطل کوچکی که درش بسته بود. از سکوت من نه جا خورد و نه ناراحت شد. به آرامی ادامه داد: «البته این امکان هم وجود دارد که با کشتی ببریمش وسط دریا و یک‌جایی وسط دریا خالی‌اش کنیم. این البته بیش‌تر برای کسانی است که کس و کاری ندارند.»

ادامه مطلب: داستان کوتاه «بی‌وزن» نویسنده «شعله رضازاده»




داستان «گور به گور» نویسنده «محمود خلیلی»

اولين كسي كه آمد سراغم اسمش حسين بود، چون دومي اين طور صدايش زد. خواب بودم كه زمين لرزيد و زير پايم خالي شدو خواب آشفته‌ي چندين ساله‌ام به هم ريخت و دست حسين نشست روي صورتم. او نمي‌دانست كه بخشي از من اشتباهي است، يعني بخشي از وجود پاره‌پاره‌اي كه مي‌بيند، مال من نيست. هر چند كه حالا دبگر هبچ توفيري ندارد، اما من به اين يارو كه با هم مخلوط شده‌ايم مديونم كه بخشي از او كنار من است و پلاك مرا رويش نصب كرده‌اند. دردي كه تازه نيست، سينه‌ام را به چنگ مي‌زند همان دردي كه از خيلي وقت پيش مثل بختك روي سينه‌ام جا خوش كرده بود. نفسم به سختي فرو مي‌رفت و با جان كندن بيرون مي‌آمد و سالها با اين احساس خفقان زندگي كردم، از همان وقتي كه اولين بار شيميايي شدم.

ادامه مطلب: داستان «گور به گور» نویسنده «محمود خلیلی»




داستان «گمشده» نویسنده «صلاح‌الدین خضرنژاد»

انگشتان نازک و به هم چسبیده‌اش را که بهصورت عجیبی کوتاه و بلند بودند دائم به هم می‌پیچید و مچاله کرده و با لذت آن را در دهانش گذاشته و میمکید. ناخنهای بلندش هر کدام هلالی استخوانی می نمودند. آب دهانش از انگشتان سرازیر و تا آرنج می آمد و از آنجا بر دامنش می ریخت به طوری که دائم چنین به نظر می رسید که خودش را خیس کرده است. رخساری که نمی دیدم زیر سری که پائین انداخته بود گم و آنچه بیشتر نگاه هر رهگذری را به خود جلب می کرد پشت گوژ دختری بود که بر ویلچری پای صندوق خیریه ای به تمنای صدقه شاید رها شده بود.

ادامه مطلب: داستان «گمشده» نویسنده «صلاح‌الدین خضرنژاد»




داستان کوتاه «ماشین خوشبختی» نویسنده «محمد نجاتی»

شب در حال فرارسیدن بود. دانه‌های الماس در میان دستانش خودنمایی می‌کرد. هُرم نفس‌های به شماره افتاده‌اش بخاری مملو از بلورهای زیبا می‌ساخت. او را به یاد خاطرات نه‌چندان دورش می‌انداخت. چند روزی شده بود که درست‌وحسابی چیزی نخورده بود و حالا دیگر به‌سختی نای روی پا ایستادن داشت. تصمیم گرفته بود، به گوشه‌ای از خیابان برود. چمباتمه زده و پاهایش را در سینه جمع کند. شاید رمقی پیداکرده و دوباره راهِ بدون هدفش را ادامه دهد. سرما شدید شده بود.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «ماشین خوشبختی» نویسنده «محمد نجاتی»




داستان کوتاه «مداد قرمز» نویسنده «مهری امینی ثانی»

آن روز وقتی زن میان سال صورت کک مکی را با آن موهای اندک قرمز بیرون زده از زیر مقنعه دید، مطمئن شد تا همیشه از خاطره مداد قرمز، رها نمی‌شود. دوباره آن زخم کهنه سرباز کرد. مگر در این شهر چند نفر آن کک مک ها و موی قرمز را داشتند. تنها چیزی که یادش رفته بود این بود که فکر می‌کرد برخی آدم‌ها فقط در کودکی حبس می‌شوند و به دنیای واقعی بزرگسالی پا نمی‌گذارند وآن روز واقعیت بر خیال چربید.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «مداد قرمز» نویسنده «مهری امینی ثانی»




داستان کوتاه «دل‌های شنی و نمکی» نویسنده «لیلا امانی»

سرما میان پاهایش دویده بود نای راه‌رفتن نداشت. از راسته زرگرها به سمت زیرگذرِ باباطاهر رفت. آنجا با گرمایی که ازبخاری‌های مغازه‌های عطر ولوازم آرایشی بلند شده بود می‌توانست کمی گرما را حس کند. صدای خنده‌های زن‌هایی که بر روی خیابان سر می‌خوردند بر روی سرش پخش می‌شد. چند پله زیرگذر را پایین رفت اما قبل ازاینکه گرمایی حس کند اورا بیرون انداختند ساعت نزدیک یازدهِ شب بود.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «دل‌های شنی و نمکی» نویسنده «لیلا امانی»




داستان کوتاه «در آوردن جوش و شکستن ناخن!» نویسنده «پروین پناهی»

درست همان روز که گفتم نه ! من آدم این رابطه ها نیستم ، یک جوش بزرگ در آوردم . جوش دردناکی بود.آن قدر که دردش چند باری ازخواب بیدارم کرد. نمی دانم یک مرتبه از کجا پیدایش شد. مثل یک وصله ناجور نشست سمت راست چانه ام . البته نمی دانم به آن قسمتی که جوش لعنتی در آمده بود دقیقا کجای صورت می گفتند. نمی شد به آنجا بگویی کنارچانه .کمی این طرف تر و بالاتر .جایی بود که نه می توانستی بگویی گونه ، نه چانه ! بهتر است این طور بگویم جایی که وقتی گریه می کنی خط اشک راه آنجا را می گیرد و می ریزد .

ادامه مطلب: داستان کوتاه «در آوردن جوش و شکستن ناخن!» نویسنده «پروین پناهی»




داستان «چمدان» نویسنده «محمد اردیبهشتی»

     با چالاکی از مغازه تابلو فروشی بیرون آمدم. تابلو را زیر بغل گرفته بودم. گاه‌گاهی هم دست به دست می‌کردم. با عجله قدم بر می‌داشتم. از کنار عابران که با تعجب مرا می‌نگریستند، رد می‌شدم. همه‌ی توجهم به تابلو بود و نقشی که سال‌های سال می‌خواستم آن‌را به‌رویش نقش ببندم؛ ولی هرگاه خواسته بودم آن را نقاشی کنم، چیز دیگری از آب در می‌آمد.

ادامه مطلب: داستان «چمدان» نویسنده «محمد اردیبهشتی»




داستان کوتاه «بر بام» نویسنده «فریده شبانفر»

می‌بینمش، ایستاده بر بام، در برابر زمینهٔ ناب‌ترین آبی آسمان، بی‌تلخیِ خاکستریِ ابر. بازوانش باز و برافراشته است گویی در پرواز است یا مشتاقانه بر این خواهش که خورشید و تمامی کائنات آر آن او باد. نسیم سرد زمستان، در انبوه موهای سیاه و بلندش می‌وزد و آنرا در پهنای صورتش به موج می‌آورد. در این لحظه بسان تندیسی از ایشتار خود می‌نماید.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «بر بام» نویسنده «فریده شبانفر»




داستان کوتاه «آن‌سوی تپهٔ برفی» نویسنده «زهرا دستاویز»

سوز سرد زمستانی که از شکاف پنجرهٔ نیمه باز اتاق، بیرحمانه به درون می تاخت و شرابه‌های پردهٔ رنگ و رو رفتهٔ آویخته از سقف را می‌جنباند، ذرات صورتی و نارنجی غروب را با خود می‌کشید و به درون می‌تاراند و بر تاروپودهای نخ نما و خاک گرفتهٔ فرش اتاق و تاج آینه و شمعدانی‌های مستعمل و زنگوار روی طاقچه می نشست و از بین چند تار خاکستری و پوسیدهٔ به یادگار مانده بر پیشانی پیرزن می‌گذشت و تابشان می‌داد و از لای ترک‌های بی جان روی دیوار راهی می‌یافت و به بیرون می‌گریخت. چشم‌های شیشه‌ای‌اش را به رقص یکنواخت پرده دوخت و لبها و انگشتانش به کندی حرکتی کرد. چیزهایی که در جداره‌های فرسودهٔ خیالش رژه می‌رفتند یادبودهای ایام دیرین را در پس ابر و مه زنده می‌کردند و روحش را در گذشته‌ها به پرواز درمی آوردند.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «آن‌سوی تپهٔ برفی» نویسنده «زهرا دستاویز»




داستان کوتاه «آجر سفالی» نویسنده «رمضان یاحقی»

از دیروز، آجر سفالی لبه دیوار بالکن اتاقم را دیده‌ام. با وزش باد، آجر سفالی تکان می‌خورد و هرآن ممکن است به زمین بیفتد و اگر اتفاقی روی سر پیرمرد بیفتد کارش تمام است؛ در جا او را می‌کشد. احتمالاً خود پیرمرد جایش گذاشته است. هفته قبل بود که به او گفتم: پیرمرد، یه گشتی توی واحدها بزن، مصالح اضافی رو جمع کن.

و پیرمرد مثل همیشه گفت: چشم آقای مهندس.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «آجر سفالی» نویسنده «رمضان یاحقی»




داستان کوتاه «بازی‌های قاقاننه» نویسنده «ارسلان حکمتی»

قاقا ننه قاب عکس را دقیقاً وسط تاقچه می‌گذاشت. من اگر در حیاط خانه‌اش بازی هم می‌کردم براحتی از پنجره قدی اتاقش می‌دیدم که قاب عکس را دستمال می‌کشد و بهش خیره می‌شود. حتی از پشت بام هم می‌دیدمش. از در اتاق نشیمن که وارد می‌شدی اول عکس را می‌دیدی. چشمانت را که پایین‌تر می‌آوردی قاقاننه روی تشکچه گلداری نشسته بود و بافتنی می‌بافت. این بازی مورد علاقه‌اش بود.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «بازی‌های قاقاننه» نویسنده «ارسلان حکمتی»




داستان کوتاه «باید بماند» نویسنده «فاطمه خشنود»

بوی زُهم ماهی تمام فضا راپرکرده بود. فریادهای ماهی فروشان گاهی آنچنان در هم می‌پیچید که نمی‌فهمیدی ماهی شور می‌فروشند یا شیر. بی توجه به فریاد آنها به طرف آخر بازار می‌رفت. غرفه ناخدا حیدر، درست آخر بازار ماهی فروشان بود. طبق معمول اول هر ماه، باید می‌رفت و ماهی‌های حلوا و هامور را که ناخدا برایش کنار گذاشته بود می‌گرفت و بر می‌گشت. گام‌هایش تند بود، نامنظم و هراسان.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «باید بماند» نویسنده «فاطمه خشنود»




داستان « جشن تولد » نویسنده «نوید حمیدی»

چشمانِ رامین رفتن آیدا را دنبال می‌کند. فرصتی پیدا نشد تا بعد از مدت‌ها با هم صحبت داشته باشند. نگاه غضب آلود پدر مجبورش می‌کند از پنجره فاصله بگیرد و پرده را صاف ‌کند. روی شوفاژِ چسبیده به دیوار نشسته و به فرش زیر پایش نگاه می‌کند. سال‌ها فکر می‌کرد طرح این فرش بهترین طرح دنیا است؛ اما نه! چند گل و گیاه به هم چسبیده آنقدرها هم خلاقانه نیستند. مادرش همیشه می‌گفت این طرح را زیاد جدی گرفته. بافنده فرش از اهالی شهر پدربزرگ مادرش بوده و خودش سفارش این فرش را داده و همسایه دیوار به دیوار بودند. هادی توپ پینگ پُنگ به دست گرفته و به زمین می‌کوبد و روی هوا آن را جمع می‌کند.

ادامه مطلب: داستان « جشن تولد » نویسنده «نوید حمیدی»




داستان «چال‌های عمیق» نویسنده «گلناز توکلیان»

نشسته‌ام روی صندلی‌های چرمی که فوق راحتندو معمولأ در مطب دکترها پیدا نمی‌شوند، شاید تو کافی شاپ های آنچنانی. راحتی صندلی دردی ازم دوا نمی‌کند، انگار روی تختهٔ پراز سیخ ومیخ مرتاض‌ها نشسته‌ام. درد دارم، دردی کهنه که همیشه تازه است. ازقدرت این دردهمیشه شوکه می‌شوم، از سر زانوانم بالا می‌آید، عین تیری برنده زیر پوستم می‌خزد تا برسد به لگنم بعد انگار هزار تکه می‌شود و هر ذره‌اش می‌دود به سمت وسویی. زیر دلم آتش می‌گیرد.

ادامه مطلب: داستان «چال‌های عمیق» نویسنده «گلناز توکلیان»




داستان «نیمکت» نویسنده «شیما معتمدی»

روی نیمکت میدانچه نشسته بودم, گنجشکها از هرم گرما دهانشان باز بود, صدای شر شر شیر کنار حوضچه خوابم می کرد, بغضم ترکید، آفتاب از لا بهلای برگها افتاده بود روی حوض کوچک وسط میدانچه، انگار پودر طلا روی آب ریخته بودند، مرد کوری گوشه ی میدانچه سه تار می زد, زن کنارم ایستاد، تنش بوی خوش قهوه می داد، گفت:" اینجا جای کسیه؟" گفتم:" جای شماست" خندید ونشست،مانتوی بلند آبی فیروزه ای پوشیده بود با شال زرد روی موهایی که همرنگ شالش بود یک بسته آدامس موزی از توی جیبش در آورد و یکی به من تعارف کرد، گفت:" اگر گفتی اونجا چی نوشته؟"

ادامه مطلب: داستان «نیمکت» نویسنده «شیما معتمدی»




داستان «میله های سرد» نویسنده «سمیه سیدیان»

نمی توانست نفس بکشد، نمی توانست دست هایش را تکان بدهد.محکم بسته بودندش. دست هایش توی آستین های بلند گم شده بودند.پلک هایش را به زور باز کرد،همه جا تاریک بود،گونه ی راستش می پرید. مثل همه ی وقت هایی که دورو برش تاریک می شد؛تاریکی که هیچ وقت از سرش بیرون نمی رفت.دندان هایش را به هم فشار دادو خودش را جلو کشید:«بازم کنین!... بی پدر مادر ها....!بازم کنین!...»

ادامه مطلب: داستان «میله های سرد» نویسنده «سمیه سیدیان»




داستان «خواستِ او بود» نویسنده «یوکابد جامی»

صدای قدمهایش عجیب لرزه بر تنم انداخته . یعنی او درست چه کسیست؟ قد و هیکلش چقدر است؟ کیف دارد یا یک کوله ی بزرگ روی دوشش انداخته و یا اینکه اصلا چیزی همراهش نیست؟

دلم می خواهد به قدم هایم سرعت ببخشم اما انجامش برایم امکان ندارد.کوچه پر از چاله های پرآب است. اَه. لعنتی. این هم مسیری بود که من برای برگشت به خانه انتخاب کرده بودم؟ باید از همان ابتدای کوچه، که نفس های سنگینِ ترس را حس کردم، برمی گشتم و از خیابان اصلی می رفتم. اما احتمال قوی ای نبود برای خاطرجمعی ام که آنجا در امان می بودم. خیابان آزادی هم به قدری شلوغ است که به ندرت به خودم چنین جراتی می دهم تا از آنجا خودم را به خانه برسانم.

ادامه مطلب: داستان «خواستِ او بود» نویسنده «یوکابد جامی»




داستان «روح مرده» نویسنده «رضا هاشمی بنی»

ماه یا ستاره ای در آسمان نیست، چشم چشم را نمی بیند تنها چراغ ماشین است که کمی آن جا را روشن کرده. در سیاهی شب همه مشغول بار زدن گوسفندان اند اما او نشسته و تنها کاری که می کند این است که به آسمان نگاه کند به این امید که شاید آن را ببیند. چهره زمخت و خشنی دارد و با آن لب افتاده اگر کسی اولین بار او را ببیند سعی می کند نزدیکش نشود. دستهایش با بدنش تناسبی ندارند؛ بزرگ و کشیده، کف دست هایش پر از پینه. با کله ای بزرگ و صورتی گود رفته انگار که بینی اش در صورتش فرو رفته باشد. همیشه به خودش می گوید اگر آن چیزی که من می خواهم در زمین و کنار من نباشد باید در آسمان باشد این را ننه گفت. خیره شدن های او هم وقت خاصی ندارد ولی بعضی مواقع دردسر درست میکند. همانطور که در این شب شروع کرده بود با نگاه کردن به آسمان.

ادامه مطلب: داستان «روح مرده» نویسنده «رضا هاشمی بنی»




داستان «دو تا وضعيت» نویسنده «علی پاینده»

وضعيت شماره 1

در وضعيت شماره ي يک دو تا گوسفند داريم. اين دو شخصيت هاي اصليِ داستان هستند. مي توانيم اسمشان را بگذاريم گوسفند سياه و گوسفند سفيد؛ يا گوسفند شماره ي يک و گوسفند شماره ي دو. چون حق انتخاب در اينجا با نويسنده است نه خواننده، بنده به عنوان نويسنده اساميِ گوسفند شماره يک و گوسفند شماره دو را ترجيح مي دهم. فرض کنيد اين دو تا گوسفند با همديگر خيلي دوست باشند جوري که اگر جنسشان مخالفِ هم بود احتمالاً به علت شدت دوستي با هم ازدواج مي کردند. البته در اين داستان باز به خواست نويسنده و جبري که از سوي او بر داستان حاکم مي شود قرار است که جنسشان موافق باشد تا مسئله ي ازدواج باعث به هم خوردن تمِ اصليِ داستان نشود. اينکه جنسيت اين دو تا دوست مؤنث است يا مذکر يا خصوصيات ظاهريِ آن ها از نظر قد و اندازه و رنگ و نوع و ميزانِ بلنديِ پشم به عهده ي خواننده است و نويسنده نظري در اين باره ندارد.

ادامه مطلب: داستان «دو تا وضعيت» نویسنده «علی پاینده»




داستان «خرده گلایه های یک مستاجر» نویسنده «خاطره محمدی»

این ماجرای صاحب خانه ی من بود ، اینجا خونه ی خودته راحت باش به شرط اینکه بی سرو صدا فقط فتوسنتز کنی. زن و مرد پیر نگذاشتند امضای پدرم پای قولنامه خشک شود با غیط گفتند : آسته میای آسته میری ، نبینیم دنبال خودت جوجه خروس راه انداختی آوردی تو محل. بابات شاهده کوچکترین چیزی رو ببینیم زنگ میزنیم خودش بیاد و وسایلتو ببره . زیاد گوشم به خرده فرمایشات صاحبخانه ای بدهکار نبود .توی ابری خیالی ام داشتم اولین استقلال زندگیم را مزه مزه می کردم .اما زیاد طول نکشید تا با حقیقت تو سری خور مستاجری روبرو شدم .حمام ودستشوی مشترکی توی راه پله داشتیم .توی حمام بیشتر از یک ربع طولش میدادم کنتر آب را می بستند.هر کسی که می رفت تولت باید مایع دست شویی خودش را می برد.جلوی در دست شوی غافلگیرم می کردند که باپای راست وارد مستراح نشوم . پیرزن یک تار موی بادآورده را بهانه می آورد و دم اتاقم را می گرفت که: گیستو ببرن،تو راه پله موهاتو شونه کردی؟بیا راه پله رو دستمال بکش.

ادامه مطلب: داستان «خرده گلایه های یک مستاجر» نویسنده «خاطره محمدی»




داستان «اُطاقِ فکر» نویسنده «نازنین پدرام»

 دمپایی هایش را روی زمین میکشید،سیگاری گوشه لبش بود و یک دستش روی شکمش بود. دل درد اَمانش را بریده بود.انگار فرسنگ ها راه آمده؛ بویِ بدی می آمد، همه جا خیس بود؛ سقف در یکی دو قسمت طبله کرده بود؛ کاشی هایِ سکویِ شیرهای آب شکسته بود و یا لَب پر شده بود؛ یکی از شیرها باز بود و سه تایِ دیگر که بسته بودند، یا چکه میکردند و یا شکسته بودند. عادت کرده بود. تا انتها رفت و به دَرِ آخر رسید، بسته بود ؛ دَر را کمی به سمت داخل هُل داد، از داخل صدایِ "اُهوم" آمد. ایستاد و به سیگارش پُک زد؛ پُک آخر را که زد صدایِ بی جان سیفون را شنید؛ تَه سیگار را انداخت زمین و با دمپایی اش لِه اش می کرد که صدای برخورد کِش شلوار با شِکم آمد. داشت با خود فکر میکرد که حتما شِکم گُنده است، که دَر باز شد و بیرون آمد. شِکم گُنده چشم غره ای تحویلش داد و به سمتِ شیرهای آب رفت. وارد که شد دید شلنگ زمین افتاده ؛بویِ سیگار و سیدیکِ ادرار و مدفوع قاطی شده بود و حال را بهم میزد. با عصبانیت برگشت بیرون و دید شِکم گُنده نیست؛ با حرص گفت: پدرسگ، همه کارش رو با هم کرده.

ادامه مطلب: داستان «اُطاقِ فکر» نویسنده «نازنین پدرام»




داستان «خط زرد» نویسنده «مهناز پارسا»

من دیوونه نیستم. البته که سالمم اما نمی دونم چرا هر وقت می رم مترو ، آن وسوسه ی لعنتی به جونم می افتد! وقتی از پله های مرمریخاکستری مترو پایین می روم، تند تند قدم برمی دارم. وقتی وارد سالن می شوم، کارتم را به دستگاه می زنم و نرده های تیز و سه گوش مترو باز می شود. آن وقت به فضای باز مترو می رسم. بی اختیار روسری ام را کمی مرتب می کنم، نفسم به سختی بالا می آید، قلبم تند تر از همیشه می زند.

ادامه مطلب: داستان «خط زرد» نویسنده «مهناز پارسا»




داستان «ماهي‌ها در آب گريه مي‌كنند؟» نویسنده «محمود خلیلی»

خنكايِ آبي كه از روي صورتم مي‌گذرد، مرا با خود مي‌برد تا روزهايِ دور. روزهايي كه اين چنين دور و تنها نبودم. اين خنكايِ پاييزي، از روي سطح آب پايين مي‌آيد و آرام دست مي‌كشد روي پوستِ صورتم. بي‌خيال از هر چه كه پيش خواهد آمد، خودم را به خواب زده‌ام. دراز كشيده‌ام كف اين رودِ كوچك با پلك‌هاي بسته رو به سطح آب.از پشت پلك‌هايم مي‌بينم كه گاهي پرنده‌اي به آب تك مي‌زند و به شكرانه‌ي نوشيدن يك جرعه،‌ سر بالا مي‌برد و به آسمان نگاه مي‌كند. پس من كه مدام زير آب هستم چه قدر بايد شكرگزار باشم!؟

ادامه مطلب: داستان «ماهي‌ها در آب گريه مي‌كنند؟» نویسنده «محمود خلیلی»




داستان «موسیقی صبح ها» نویسنده «نیلوفر مهابادی»

نگاه ام به تصاویر متحرک در حال پخش خیره بود. شاید از معدود لحظاتی بود که در آن فقط به یک چیز فکر می کردم. در واقع به همان چیزی که سرگرمم کرده است. اما آن صدا ریسمانی را که میان خیالاتم و تصاویر در حال پخش بافته شده بود، قیچی کرد و من به ناگاه تصویر دو چشمم را در محیط محو یک بیضی -فرم صورتم- همراه با خطوط منحنی ای که بالای آن جمع شده بود -رشته های مویم- زیر پای موجوداتی که به رقص و پایکوبی می پرداختند، در زمینه ی مستطیل شیشه ای رو به رویم دیدم.

ادامه مطلب: داستان «موسیقی صبح ها» نویسنده «نیلوفر مهابادی»




داستان کوتاه «مرگ آقای فخری» نویسنده «آذر جبارزاده»

مراسم خاکسپاری ساعت 11 صبح روز سه شنبه تمام شد. پسر ارشد مرحوم فخری موقع دفن و طلب حلالیت گفت: عزیزان هر کی طلبی از پدر مرحوم داره بیاد طلبشو بگیره. مجلس هفتم در خانه شخصی مرحوم فخری برگزار شد. خانه باغ از قبل برای مراسم آماده شده بود. دو طرف درب ورودی دو گلدان بزرگ سیاه با گل‌های یاس سپید گذاشته شده بود. عکسی از مرحوم در قاب بزرگ وسط دو گلدان گذاشته شده بود. از لحظه ورود به حیاط روبان سیاه رنگی در حاشیه باغچه تا دم در خانه بسته شده بود. در سرسرا دسته گل‌ها به ترتیب و دور تا دور حال صندلی چیده شده بود و مخمل صندلی‌ها سیاه بود.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «مرگ آقای فخری» نویسنده «آذر جبارزاده»




داستان«شبیه زمزمه» نویسنده «مریم سادات ذکریائی»

 

پشت دیوار کاهگلی خانه‌ای جاگیر شده‌ام و توی تاریکی چشمم به آن‌هاست. نگاهشان می‌کنم. دور آتش نشسته‌اند و دارند حرف می‌زنند. دو نفر هم اسلحه به دست، دور و بر را می‌پایند. یکی‌شان مرد است و دیگری زن. ترس وجودم را گرفته. اگر گیرشان بیفتم، تکّه تکّه‌ام می‌کنند. فکرش را هم نمی‌کردم این همه جمعیت باهم بیایند توی روستا. بی‌سیم را هم نمی‌توانم روشن کنم به بچه‌ها خبر بدهم کجا هستم. هوا دارد روشن می‌شود. صبح که بشود دیگر جایی برای پنهان شدن ندارم. کارم ساخته‌ است. خدایا خودت کمکم کن.

توی همین فکرها هستم که یکهو صدایی شبیه زمزمه از پشت سرم می‌شنوم.

ادامه مطلب: داستان«شبیه زمزمه» نویسنده «مریم سادات ذکریائی»




داستان «خفگی» نویسنده «سیروان قادرمزی»

ما در یک سی متری به هم رسیدیم . مرد بنگاهی روی پله آخر ایستاد و گفت :« جون شما بهتر از این گیرتون نمیاد » بعد کمی مکث کرد و با خنده مضحکی ادامه داد :« البته با این پولی که شما دارید ...» ادامه نداد . انگار گفت عوضی ها . آنا دستم را فشار داد . مرد بنگاهی کلید کنار در را زد و چراغی در پاگرد بالایی روشن شد . هرچه دنبال کلید دیگری گشت چیزی جز کثیفی دستش نصیبش نشد . دوباره همان کلید را زد . این بار فکر کنم چراغ تیر برق سر کوچه خاموش شد .مرد بنگاهی آرام طوری که ما نشنویم گفت :« پدر سگ ».بعد طوری که ما بشنویم گفت :«این روزها هیچی درست کار نمیکنه » بویی شبیه راهروهای بیمارستان به مشامم رسید .

ادامه مطلب: داستان «خفگی» نویسنده «سیروان قادرمزی»




قصة كوتاه«هزار و يك شب» نوشته «ن.يوسفي»

بر ننویي كه ميان دو درخت چنار آويختهاند، دراز كشيده‌‌اي، تنهايي در باغي در شمال شهر و نزديك كوهپايههاي البرز؛ ميان انبوه گلها و گياهان و رايحة سرمستكنندة يك صبح بهاري. تنهايي با قامتي باريك و بلند، با تن مهتابي و چشمان آبي، گاهي كه در آينه خودت را مينگري ميانديشي كه اگر مرد بودي ميتوانستي با اين چهره بسياري از زنها را جذب خودكني اما براي مردها؟ حداقل مردان اين ديار- بيش از اندازه لاغر و نحيفي. شايد هم از اين روست كه تو را بيشتر از آن كه زني زيبا ببينند ،موجودي نيمه زميني قلمداد ميكنند كه تصادفاً راهش به اين سرزمين افتاده است...

***

ادامه مطلب: قصة كوتاه«هزار و يك شب» نوشته «ن.يوسفي»




داستان «ماهگل» نویسنده «محمد محمدی»

 

محمد محمدی در سال 70 در شهر مشهد متولد شد. او فرزند ششم خانواده‌ای نه نفره و اهل افغانستان است. خانواده محمد در سال 63 به دلیل جنگ در افغانستان مجبور به ترک کشور و مهاجرت به ایران شدند و بار دیگر در سال 72 به کشورشان بازگشتند. پس از شدت یافتن جنگ داخلی، افزایش قدرت طالبان، نسل کشی و... خانواده محمد برای نجات جان خود در سال 78 دوباره به ایران مهاجرت کردند. او که در بلخ تا کلاس دوم ابتدایی بیشتر درس نخوانده بود، به دلیل نداشتن مجوز در ایران نتوانست ادامه تحصیل ندهد و به خاطر شرایط اقتصادی نامناسب مجبور به کار شد.

ادامه مطلب: داستان «ماهگل» نویسنده «محمد محمدی»




داستان «عکسِ یادگاری» نویسنده «شیما جوادی»

قراربود برای مهمانی تولدِ مادر، شام ماهی شکم پر درست کند. نشسته بود پشت میزآشپزخانه. سیرهای تازه را ریزریز خرد می کرد. اما حواسش جای دیگری بود. دیشب جشن نامزدی هانیه دختر عمه اش بود. اما گل مجلس حسام برادر هانیه بود.که بعد از ده ،دوازده سال در جمع خانوادگی حاضر می شد. تا وقتی نبود کل فامیل پشت سرش حرف می زدند. اما دیشب همه قربان صدقه اش می رفتند و دوست داشتند با او عکس یادگاری بی اندازند. غزل بیچاره عکاس باشی مجلس شده بود. از هر طرف صدایش می کردند. آخر سر شوهر عمه اش گفت:

ادامه مطلب: داستان «عکسِ یادگاری» نویسنده «شیما جوادی»




داستان «چند کیلوگرم دانش و دیگر هیچ» نویسنده «سید حسام الدین پورعباسی»

روایت واقعی؛

 

بالاخره روز مصاحبه رسید، سه ماه بود كه گاه و بيگاه تمام فكرم برای مصاحبه دكتري امروز 21 تير 1394 در تلاطم بود. هر روز خدا خدا مي‌كردم زودتر مصاحبه تموم بشه؛ همه چيز يه طرف، ماه رمضون، گرماي تابستون، کم‌خوابي شب و ضعف روز بعد بد جوری آدمو خالی میکرد. از راننده آژانس دو بار پرسيدم آقا مسير رو بلديد ديگه! اونم هر دفعه جواب داد: آره پاي كوهه، از سيمون بوليوار بريم بهتره. هر دو بار هم با اعتماد بنفس یک متخصص شهرشناسی در مورد آدرس دعوتنامه غر زد. من هم که فقط سعی مي‌كردم تمركزم به هم نريزه تا از هر چيز منفي حتي يه اعتراض تا حدودي درست هم دور بمونم.

ادامه مطلب: داستان «چند کیلوگرم دانش و دیگر هیچ» نویسنده «سید حسام الدین پورعباسی»




داستان «دلتنگی های پاییزی» نویسنده «مبینا یگانه» 13 ساله از شهریار

ادامه مطلب: داستان «دلتنگی های پاییزی» نویسنده «مبینا یگانه» 13 ساله از شهریار




داستان «نیش عشق» نویسنده «گیتا بختیاری»

چشمام پر از اشک شده بود، چطور می‌تونست اینقدر بی‌وفا باشه و به راحتی دل به کسی ببنده و حالا هم با افتخار تو صورتم نگاه کنه و حرف از عشق بزنه. من خودم رو در عشق او محصور کردم و سالهایی از زندگیم رو بخاطر او ندیدم، اما حالا بايد دو دستی عشقم رو که لحظه به لحظه برای «بودنش» از «خودم» گذشتم به دست زن دیگه‌ای می‌سپاردم.

ادامه مطلب: داستان «نیش عشق» نویسنده «گیتا بختیاری»




داستان «با بقيه فرق داشتي» نویسنده «زهرا دستاویز»

با بقيه فرق داشتي. نمي دانم اسم آن چيزي كه از چشم ها و كلام و حركاتت مثل امتداد حركت گلوله اي كه از اسلحه بيرون مي جهيد و در ناپيداترين پستوهاي خيالم لانه مي كرد را غرور بگذارم يا اعتماد به نفس بيش از حد، ولي هر چه بود آن روزها در نشخوارهاي ذهني ام كه رنگ و لعاب آينده ي نيامده را داشتند معناهايي را خلق مي كرد تا جذبت شوم. از همان روز اول عاشقت شدم.

ادامه مطلب: داستان «با بقيه فرق داشتي» نویسنده «زهرا دستاویز»