داستان «دلم برات تنگ‌شده!» سعیده پهلوان کندر شریفی

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

saeide pahlavaanسلام عزیزم! خوبی؟ چقدر دلم برات تنگ‌شده؟ چند وقته ندیدمت؟ اصلاً فکر کنم چندساله! می دونم! گرفتاری، سرت شلوغه، وقت نمی‌کنی به من سر بزنی! منم که ناراحت نشدم. من بهتر از هرکسی حال‌وروزت را می‌فهمم، برای همین اصلاً ناراحت نشدم.

داستان کوتاه «قطاری که ایستگاهش را فراموش کرده بود» نویسنده «سمیه کاتبی»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

 

حالم اصلاً خوب نیست. حالت تهوع امانم را بریده است. گره روسری‌ام را باز می‌کنم و یک طرفش را روی بینی‌ام می‌گیرم. حرارت اجاق را کمی بیشتر می‌کنم و با کفگیر چوبی به جان ماهیتابه می افتم. شربت زعفران روی شعله کناری قوام آمده است. قل قل های ریز کنار قابلمه را دوست دارم. بوی آرد که بلند می‌شود حالت تهوع ام بیشتر می‌شود. چشم‌هایم را می‌بندم.

داستان کوتاه «دسترنج» نویسنده «راضیه رضوی»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

 

مقابلم نشست، نگاهش به من خیره شد. همیشه همین طور بود، عادت داشت تمام احساسش را در من بریزد. اندوه، شادی، دلخوری، دلتنگی، امید، یاس و... هر کدام که بر دلش تاب می‌خورد می‌آمد و به من خیره می‌شد،

داستانک «منطق» نویسنده «نازنین علیمردانی»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

سنجاقک پرید. روی پیشانی بندش نشست و سواری کرد. بال هایش را بست و پاهای خاردارش را توی پارچه فروکرد. بالا، پایین، بالا، پایین. به جمعیتی که تشویق می کردند، نگاه کرد. دانه های ریز خاک روی بال هایش می پرید و غبار به دم کشیده و بلندش می خورد.

سرش را بالا برد و گفت «خسته نمی شی؟»

اسب گفت «تو از پرواز خسته نمیشی؟!»

سنجاقک گفت من خودم پرواز می کنم، اما تو میذاری اونا سوارت بشن.

اسب خندید و شیهه کشید و دست هایش را بالا برد. سوار کار ترسید و افسار را کشید. جمعیت داد زد و رنگ از رخسار همه پرید و روی چمن های توی میدان نشست. همه چیز سرخ شد. خورشید از پشت ابر کوچک سپید بیرون پرید و به میدان چشم غره رفت. روی پیشانیش عرق نشست. مرد ها کف زدند و کسی سوت کشید.

سنجاقک گفت« نمیتونی از اینجا فرار کنی؟»

اسب گفت «بعضی زن ها از اسب ها نجیب ترند.»

و دوباره دوید . سنجاقک فکر کرد شاید اسب به زبان دیگری حرف زده است و او زبان اسب ها را نمی فهمد. به خود تکانی داد و در مسیر باد، پرید. اسب آرام خندید و به نوازش دامن بلند زن، دل سپرد.

داستانک «کنار درخت چنار» نویسنده «نازنین علیمردانی»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

چادرش را که روی تودة بالشت ها و پتو ها گذاشته بود، دلش لرزید. توی کوچه بخشی از وجودش را گذاشته بود و حالا نیم دیگرش روی شانه ها سنگینی می کرد. خودش بود. می دانست که او را دیده است. حالا بعد از آن سال های سخت، کنار چناری که قد کشیده بود و هم سن و سال پسر بزرگش بود، ایستاده بود. قدش خمیده بود و لاغرتر از گذشته، عرق چین قهوه ای را توی دستش می فشرد. هیکل استخوانی را به تنة قطور چنار چسبانده بود و زیر لب چیزی می خواند، شاید شعری، ذکری، شاید هم مثل شوهر خدا بیامرزش عقلش زوال یافته بود و با خودش حرف می زد.

نگاهی به خودش انداخت، چاق و بدقواره، زنی که هفت شکم از مردی که هیچ وقت دوستش نداشته، زاییده است. دست های پینه بسته زبری که آتش تنورها دیده است. و ظرف های آبی که بر کتف هایش فرو رفته است. حرف مادر شوهر بعد از این همه سال توی ذهنش می گشت: « ...بخت سیاهت زندگی پسرمو آتیش زده...» و یاوه های مردم که بعد از رفتن او پشت سرش مانده بود. خودش بود، مرد هفده ساله ای که در هفتاد سالگی کنار چنار بلند میان روستا، دنبال کسی می گشت.

چشم هایش را مالید و به اطراف نگاه کرد، دو لیوان شسته نشدة کنارش، دهن کجی می کردند. هنوز فکر چایی که برای او ریخته و روبرویش نشسته از خاطرش نگذشته بود که صدای نوه های پر شر و شور در حیاط بلند شد و عشق سرخ میان سینه اش، بیرون پرید. جریان زندگی میان بوی کرسی و قرمزی قالی ادامه داشت.

دیگر سیزده ساله نبود. عاشق نبود و برای پرس و جو از دلیل آمدنش، خیلی دیر شده بود. خیال کرد، فکر گناه، عین معصیت است و با دست فکر های درهم سمجش را که در هوا می چرخیدند، کنار زد. از جایش که بر می خواست، نیمی از وجودش اما هنوز در کوچه بود، کنار درخت چنار.

نازنین علیمردانی / عضو انجمن داستان سیمرغ نیشابور

جلسات ادبی تفریحی

jalasat adabi tafrihi

اطلاعات بیشتر

مراسم روز جهانی داستان با حضور استاد شفیعی کدکنی، استاد باطنی و استاد جمال میرصادقی
جلسات ادبی تفریحی کانون فرهنگی چوک
روز جهانی داستان و تقدیر از قبادآذرآیین سال 1394
روز جهانی داستان و تقدیر از فریبا وفی سال 1395
یازدهمین جشن سال چوک و تقدیر از علی دهباشی شهریور 1395

جلسات کارگاهی آزاد

jalasat kargahi azad

اطلاعات بیشتر

تماس با ما    09352156692