داستان نوجوان «مرد شکم پرست و حکیم» نویسنده «مهدی خورسند جوان پسند»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

روزی از روز ها مردی،

درشت اندام،ثروتمند و شکم پرستی با حالت ضعف به یکی از مطب خانه ها رفت.

به حکیم آن مطب خانه گفت: یا حکیم حالت ضعف دارم.

حکیم گفت: امروز صبح چه خوردی؟

مرد گفت: از خانه که راه افتادم در سر راه به یک طباخی بر خوردم و 10 کله خوردم تو 5 عدد حساب کن و 20 عدد پاچه خوردم تو10 تا حساب کن.

سپس راه افتادم و کمی بعد نانوایی را دیدم و 20 عدد نان خوردم تو 10 عدد حساب کن.و بعد هم چشمانم به انگور های درخشان مردی افتاد،30 خوشه خوردم تو15 خوشه حساب کن.

تشنه گردیدم و 4پارچ آب نوشیدم تو24 عدد حساب کن.

سپس حکیم گفت: بسیار خب، تو تا 10 سال دیگر خواهی مرد تو 5 سال حساب کن.4 سال دیگر هر دو چشمت کور خواهد شد تو 2 سال حساب کن. یک سال دیگر هر دو پایت قطع خواهد شد تو 6 ماه حساب کن.

تا 4 سال دیگر تمام ثروتت خرج شکم پرستی ات می شود تو 2 سال حساب کن.

داستان کودک «هدیه‌ای برای ماه» نویسنده «علی پاینده»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

روزی روزگاری، نه خیلی سال پیش، بلکه در همین زمان‌های اخیر، دختر بچه‌ای، نه در سرزمینی دور، بلکه یک جایی همین دور و بر خودمان زندگی می‌کرد. اما این دختر بچه شباهتی عجیب با تمام دختر بچه‌های قصه‌های تاریخ داشت. او تنها بود. نه اینکه کسی را نداشت، هم پدر داشت، هم مادر، هم برادر بزرگ‌تر، هم خاله و عمه و عمو و دایی، و خلاصه کلی فک و فامیل و در و همسایهٔ دیگر، اما باز هم تنها بود. دلیل تنهایی‌اش هم این بود که امروز روز تولدش بود، و هیچ کس این روز بخصوص را بیاد نداشت.

داستان «درمان بیماری با درسر» نویسنده «مهدی حسین‌پور»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

روزی از این روز ها،در شهری بیماری جدیدی به شهر آمد و شهر را آلوده کرد.فقط کسانی که نیرو زیادی و تغذیه ی مناسبی داشتند به بیماری آلوده نشدند.دوپسر نوجوان به نام امین و امیر و دو کودک به نام مهرداد و مهرشاد خود را آماده کردند تا به جایی که کیمیاگری که می توانست این بیماری عجیب را درمان کند،بروند.آن ها با خود کبریت،تخم مرغ و چیز های ضروری دیگر را با خود به همراه آوردند.آن ها به دو غار رسیدند.صدایی ترسناک از یکی از غار ها به گوش رسید.همراه آن صدای وحشت آور باد سردی از همان غار آمد.

قصه «تپلی دروغگو» نویسنده «اکرم رشیدی»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

یکی بود یکی نبود.غیر از خدای مهربان هیچکس نبود.در زمان های قدیم،در یک جای خیلی خیلی دور جنگلی سرسبز و خرم بود با سبزه زارهای زیبا و قشنگ،درخت های سبز و میوه های رنگارنگ و خوشمزه.

جلسات ادبی تفریحی

jalasat adabi tafrihi

اطلاعات بیشتر

مراسم روز جهانی داستان با حضور استاد شفیعی کدکنی، استاد باطنی و استاد جمال میرصادقی
جلسات ادبی تفریحی کانون فرهنگی چوک
روز جهانی داستان و تقدیر از قبادآذرآیین سال 1394
روز جهانی داستان و تقدیر از فریبا وفی سال 1395
یازدهمین جشن سال چوک و تقدیر از علی دهباشی شهریور 1395

جلسات کارگاهی آزاد

jalasat kargahi azad

اطلاعات بیشتر

تماس با ما    09352156692