داستان «فردا پدرم از سفر برمی‌گرده، باید برم استقبالش.» نویسنده «الف. یحیی»

پدر؟! آقای رییس مگر پدر دارد؟ این که خودش همسن پدربزرگ من است! حالا شاید نه دقیقا، ولی اگر مثلا در سن هفده هجده سالگی بچه‌دار شده باشد و من هم در هفده هجده سالگیِ فرزندش به دنیا آمده باشم، چرا، با یکی دو سال اختلاف می‌توانست پدربزرگم باشد. فکرش را که می‌کنم لجم می‌گیرد. آخر تا کوچک بودم فکر می‌کردم همه‌ی پدرها زود می‌میرند. برایم عجیب بود وقتی کسی می‌گفت پدرش را در جوانی از دست داده و خیلی سختی کشیده است. مگر چقدر می‌توانست به او سخت‌تر از بقیه گذشته باشد؟ چقدر از من سخت‌تر بود؟ گذشته از مسایل مالی، در ابتدای نوجوانی که دختر تازه پدرش را می‌شناسد، سوزِ نبودنش را حس می‌کردم. اما با تمام مشکلات، از شاگردان خوب مدرسه بودم. تازه من که خوب بودم، برادر کوچکترم تنها چهار سالش بود وقتی پدرم از دنیا رفت. من ده سالم بود. پدرم یک روز رفت سرِ کار و دیگر برنگشت.

ادامه مطلب: داستان «فردا پدرم از سفر برمی‌گرده، باید برم استقبالش.» نویسنده «الف. یحیی»




داستان كوتاه «سايه هاي بلند كوتوله ها» نویسنده «مجيد رحماني»

كوتوله ها كجا هستند؟                                                                                                                      

باد پنجه هايش را به درب زنگ زده بام خانه امان مي چسباند .زور مي زند و لولا را روي پاشنه مي چرخاند . صداي جرجرش را مي شنوم.دوباره عقب مي كشد؛ چرخي مي زند؛ مي جهد و خودش را محكم به آن مي كوبد. درب زير تازيانه باد دست و پا مي زند .باز و بسته مي شود.ماه ته آسمان با شتاب مي دود. با چشمهاي وق زده من را مي بيند كه مثل يك كوتوله در دل شب؛ پا برهنه روي بام خانه حاجي؛ همسايه مان بي صدا راه مي روم. ناگهان صداي باز شدن درب بام حاجي را مي شنوم. با هول و هراس؛ شبحم را در تاريكي دنبال خود مي كشم.ماه نورش را به طرفم مي تاباند تا حاجي من را ببيند.سايه ام را با خود مي كشم و روبروي خر پشته روي لبه بام دراز مي كشم. حاجي انگار شبحم را مي بيند. كنار پله كان ورودي مي ايستد و من نفسم را قطع مي كنم.

ادامه مطلب: داستان كوتاه «سايه هاي بلند كوتوله ها» نویسنده «مجيد رحماني»




داستان «مرگ جنگ» نویسنده «رضا هاشمی بنی»

سرش درد می کند و به خود می لرزد. نور خورشید از لا به لای نی ها روی چشمانش افتاده است و کم کم با گرمایش به او جان می دهد.

صدای جنگ تمام نشده است و او می داند که هنوز وسط جنگ است. باید بلند شود. باید حرکت کند بعثی ها اگر او را بگیرند صد بار بدتر از مردن است. دردی را در پای چپ و مچ دست راست و گردنش احساس می کند. قسمت پایین بدنش در آب تلو تلو می خورد، هیکل بزرگ، خسته و پر از ترکش خود را به سختی می کشد بالاتر و تکیه می دهد بر نخلی که سوخته و لخت شده است. با چشمان بزرگ و سیاه و خسته اش نگاهی به اطراف می اندازد، ساحلی باتلاق مانند و پر از نی در یک سو و در سمت خشکی، درختانی را می بیند که هنوز دود از آنها بلند می شود. و نشان میدهد زمان زیادی از جنگ آن شب نگذشته است.

ادامه مطلب: داستان «مرگ جنگ» نویسنده «رضا هاشمی بنی»




داستان «متهم ردیف اول» نویسنده «مرتضی فضلی»

وقتی راوی دست از داستان کشید، نویسنده متهم ردیف اول بود. در دهلیزهای تو در تو کسی داشت گوش به صدایی مبهم می داد. پیرمرد پرسید: می شنوی؟ نویسنده گوشهایش را تیز کرد، مدتی ساکت ماند، صدایی به گوشش نرسید. پیرمرد از دهلیز هفتم گذشت و دریکی از دالان های فرعی گم شد. نویسنده می خواست راوی لب بگشاید، قبل از آنکه پیرمرد سر از دهلیزی دیگر در آورد یا کلامی بر زبان براند. نویسنده به جدول بالای سرش خیره ماند. ردیف هفتم از شماره های چهاردهم، پرونده ی کلاسه شده چهارده ممیز صفر هفتصدوهفتادوهفت. پیرمرد از یکی از دهلیزها که حالا او نمی دانست دهلیز شماره ی چند است، سرش را بیرون آورد و گفت: می شنوی؟ او فکر کرد پیرمرد هذیان می گوید.

ادامه مطلب: داستان «متهم ردیف اول» نویسنده «مرتضی فضلی»




داستان «ای داد و ای بیداد» نویسنده «علی جان‌محمدی»

 از زماني که اين پيام به دست من رسيده است در پوست خود نمي¬گنجم. چهارسالي مي¬گذرد که دانيال را نديدم. اين همه مدت، شماره¬ي من را داشته و پيام نمي¬داده¬است، حالا حتماً بر حسب اتفاق دلش تنگ شده و کسي نبوده از دلتنگي درش بياورد. پيش خود گفته سري به مرتضي بزنم و شايد با اين ديدار حالم بهتر شود. عجب دنيايي شده. مردم موقع شوربختي-شان ياد فقير فقرا مي¬کنن. هر چه باشد، من هم براي مهمانيِ فردا عصر جمعه خوشحالم. الآن جلو آينه¬ام. چشمانم وق¬زده و برق¬انداخته. ابروهاي پيوندي و پرپشتم توي چشم مي¬زند، مثل يک جوراب مشکي و چرکِ  در¬هم¬پيچيده شده است. هيچ انتظار نداشتم بعد از اين همه مدت، بنا است عصر جمعه براي من منحصربه¬فرد باشد. اصلاً جمعه¬ها و عصرهاي آن در اين دو سال چندش¬آور بوده است. سرم را از روي رخت خوابم که بوي تند عرق مي¬دهد بلند مي¬کنم و مي¬گويم:

ادامه مطلب: داستان «ای داد و ای بیداد» نویسنده «علی جان‌محمدی»




داستان «دخترک را همه می شناسند» نویسنده «مینا احمدی کهجوق»

خیابان نیسانیان خانه ی دائمی کلیسای مسروپ، منتهی به یک سه راهی وسیع بود. شیفته ی قوس های سقف کلیسا بودم. اینکه در عمرم جز مسروپ مقدس را ندیده بودم، یکی از دلایل اصلی این شیفتگی به شمار می آمد. پلان مستطیل شکل کلیسا آرامش محوطه ی درون آن را صدچندان کرده بود. چلیپای بزرگ درون حیاط از دیگر نمادهای دل فریب ساختمان، میزبان اصیل آن به حساب می آمد. مسافران و مجاوران به محض ورود سراغ او می رفتند. کشیش الویس که به زحمت سی سالش می شد، پس از آنکه روبرت از دنیا رفت، مراسم ششم ژانویه را برگزار کرد و پا در این سرنوشت گذاشت. در کنار اینکه دعای ربانی را با صدایی شبیه صدای ویلیامز می خواند، دودوک را هم استادانه می نواخت. می گفت وقتی در جایی تنها باشی از کمترین نشانه های یکی بودن به وجد می آیی. مرا تا محراب برد. بلند گفتم "سیرومم کز". فراموش کرد آمین را در پایان دعا بگوید و به ارمنی دست و پا شکسته ی من خندید.

ادامه مطلب: داستان «دخترک را همه می شناسند» نویسنده «مینا احمدی کهجوق»




نام داستان «میانبر» نویسنده«شبنم هاشمي¬پرست»

به پژوی سورمه ای رنگ نگاه می­کنم . راننده­اش خیلی زرنگ به نظر می­رسد درست بر عکس من. به محض اینکه بین ماشین ما و ماشین جلویی فاصله افتاد از خاکی سمت راست سبقت گرفت و خودش را جلوتر از من جا داد. اولش فاصله­ام را با ماشین جلویی کمتر می­کنم تا پژو نتواند خودش را جلوتر از من جای دهد ولی وقتی چشمم به نوشته لبه صندوق عقب او می­افتد خنده­ام می­گیرد:"راه بده با معرفت" . با اینکه خودم به او راه داده­ام ولی کمی عصبانی هستم. راستش نه اینکه هوشیار نباشم­،­­ نه ! حواسم به دور و برم هست . ولی بیشتر وقتها در آخرین لحظه با خودم می­گویم:"آنقدرها هم مهم نیست. " .همیشه همین­طورم. مثلا پریروز در شرکت قرار شد میزی را برای هم­اطاقی جدیدمان در اتاق ما بگذارند. همکارم آرزو بلافاصله میز خودش را کشید کنار پنجره که بهترین جای اتاق است.

ادامه مطلب: نام داستان «میانبر» نویسنده«شبنم هاشمي¬پرست»




داستان «سارا» نویسنده «فاطمه قلندرزاده»

سارا دلش گرفته بود. پشت میز آشپزخانه نشسته بود و خیره شده بود به فنجان چای. دیشب تصمیم گرفته بود، ناهار امروز را چه بپزد. مجید هوس خورشت کرفس کرده بود. همیشه دلش که می‌گرفت پشت میز آشپزخانه می نشست و خیره می‌شد به جایی و فکر می‌کرد. به زندگی‌اش، به مجید، به صبحانه‌ها و ناهارها و شام‌هایی که با هم خورده بودند. خیلی وقت بود که دیگر از خودش با مجید حرف نمی‌زد، همیشه مجید می‌گفت، از کارش و همکارها و گرانی و سیاست و مادرش، از همه چیز و سارا فقط گوش می‌کرد.

ادامه مطلب: داستان «سارا» نویسنده «فاطمه قلندرزاده»




داستان «مثل گذشته نبود» نویسنده «سیاوش کریم‌زاده»

پدر دستی به موهایش کشید وگفت:می خوای برادرت به دنیا بیاد یا خواهرت؟. بخاردهانش مانند کتری جوشیده مامان طلعت بود.بدون جواب نگاهم را از نگاه داخل آینه پدر دزدیدم.ماشینهای گیر کرده داخل ترافیک را نگاه کردم.معلوم بود پدر به وضعیت مامان فکر می کند.وضعیتی که خوشایند هیچ کدام نبود، حتی من.چند شب پیش زیر پتو داشتم با خودم فکر می کردم که حتما روزی پدر،من را حسابی کتک می زنددرست مثل فیلمها.صدای بغض کرده مامان فرصت بیشتری به ادامه ی فکرکردنم نداد.آرام به پدرم گفت:می دونی په خاکی تو سرمون شده؟

ادامه مطلب: داستان «مثل گذشته نبود» نویسنده «سیاوش کریم‌زاده»




داستان «ماه و گرگ نابالغ» نویسنده «امیرحسین شریفی»

- باید بیشتر کنیش،خیلی بیشتر،فهمیدی؟

این را گفت و چادرش را به دور دختربچه پیچید.لباسش سیاه بود.آسمان هم سیاه بود و ماه به کمرنگی می تابید.

دختربچه از زیر چادر پیرزن که بیرون آمد گفت:حالا میشه"بالدارم"رو بدی؟

پیرزن به گونه ای چادرش را روی صورتش گرفته بود که تنها چشم چپش دیده میشد.از کیف سیاه و زشت کنارش یک بطری که درونش یک ملخ مرده -که از وسطش سوزنی رد شده بود-در آورد و به دخترک داد

ادامه مطلب: داستان «ماه و گرگ نابالغ» نویسنده «امیرحسین شریفی»




داستان کوتاه «زمستان» نویسنده «مرتضی فلاحی»

صبح زود است و هوا هنوز سوز دارد.مادر روی صندلیِ چوبیِ قدیمی نشسته و به تک درخت داخل حیاط خیره شده.علی از مستراح بیرون می‌آید.در حالی که چند فیلتر سیگار در دستش دارد و صورتش چروک شده می‌گوید:باز ناصر اینجا بوده؟

زیر لب کمی غُر می زند.رو به مادر ادامه می‌دهد:این آدم مشکل داره بخدا.آخه مگه مستراح جای سیگار کشیدنه؟

مادر می‌گوید:پسرم صلوات بفرس.اوقات خودتو تلخ نکن صبح جمعه‌ای.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «زمستان» نویسنده «مرتضی فلاحی»




داستان کوتاه «دایی علی» نویسنده «علی پاینده»

دایی علی دیگه نیومد. نمی دونم چرا! از مامان که می‌پرسم ناراحت می شه. دوس نداره راجع بِهِش صحبت کنم. بعضی وقتا، می دونی، اون وقتایی که خیلی حالش خوب نیس، حتا ممکنه دعوامَم بکنه. سرم داد می زنه آوین برو تو اتاقت. بعضی وقتا خاله سانی رو هم دعوا می کنه. می گه سانی کثافت تقصیر تو بود. می دونی کَچَل، اون وقتایی که خیلی دلش تنگ می شه. به من که نمی گه، ولی می دونم که دلش تنگ می شه. چیه، چرا اینجوری با اون یه دونه چِشِت نگام می‌کنی؟! دوس نداری کچل صدات کنم؟ دوس داری مِثِ قدیما بِهِت بگم پرنسس؟

ادامه مطلب: داستان کوتاه «دایی علی» نویسنده «علی پاینده»




داستان کوتاه «راهِ حلِ دیوانگان» نویسنده «نازنین پدرام»

صدایِ تلوزیون آنقدر بلند بود که دکتر می‌توانست همانطور که در آشپزخانه برای خود قهوه آماده می‌کند، اخبار را نیز دنبال کند. گزارشگرِ بخش خبر که زنی لاغر اندام،بلند قد و بِلوند بود، با هیجان گزارش می‌داد: "تیراندازی در خیابان اصلی منتهی به کاخ سفید همه را به رعب و وحشت انداخته، هنوز تعداد کشته شده‌ها و زخمی‌ها معلوم نیست؛ نیروهایِ امنیتی در خیابان اصلی و دیگر خیابان‌ها منتهی به کاخِ سفید مستقر شده‌اند. تعدادی از مردم در گوشه و کنار خیابان جمع شده‌اند و در مخالفت با اقدامات دولت شعار می‌دهند."

ادامه مطلب: داستان کوتاه «راهِ حلِ دیوانگان» نویسنده «نازنین پدرام»




داستان کوتاه «انبساط» نویسنده «محمود ابراهیمی»

هوا کاملاً سرد بود و با اینکه آفتاب با سخاوت می‌تابید اما نمی‌توانست تأثیر مهمی بر هوا بگذارد.کلاً خیلی کم طاقت نبود اما سوزی که امروز بر پیشانی‌اش می‌خورد باعث شده بود تا افکارش هم تحت تأثیر سرما منجمد شود. از خودش بیرون آمد. یک باره چشمش به آب یخ زده رودخانه افتاد، نیمه‌ای از آن به صورت لایه‌ای قطور، درآمده   بود. چند پرنده مهاجر گاهی تا نزدیک یخ‌ها می‌آمدند اما زود پشیمان شده و باز می‌گشتند. تنها یک پسر جوان با لجبازی تا جائی که می‌شد جلو می‌رفت . همراه اش دختر کم سال‌تری بود که با چشمانی نگران و گاهی با گفتن کلماتی که از دور نامفهوم بود او را تعقیب می‌کرد. پسر با خنده پیروزمندانه‌ای با پاشنه کفشش روی یخ‌ها می‌کوبید تا مقاومت آن‌ها را امتحان کند.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «انبساط» نویسنده «محمود ابراهیمی»




داستان کوتاه «شبِ اولِ مرگ» نویسنده «علی جان‌محمدی»

عرضِ بیست دقیقه، بدون اینکه در حال خودمان باشیم، من و بابام به خانهٔ آقا رسیدیم. ساعت هشت و نیم شب بود. شش متر جلوتر از خانهٔ آقا، کباب‌زن مغازهٔ کناری، با قدرت بالایی، بادبزن را به دستش گرفته بود و کباب‌ها را باد می‌زد. دودش مه غلیطی در هوا پراکنده بود. بابا به کباب‌زن گفت: نمی‌دانی پدرم فوت کرده؟ او هم خجولانه بساط و منقلش را جمع کرد و دُمش را روی کولش گذاشت و رفت توی مغازه‌ش. بابا کت‌وشلوار و پیرهنی مشکی پوشیده بود و ریش جوگندمی‌اش و نیز سرش که غمگینانه رو به پایین خم شده بود، من را آشفته می‌کرد.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «شبِ اولِ مرگ» نویسنده «علی جان‌محمدی»




داستان «مترسک های آویزان» نویسنده «جواد وفایی»

این اواخر یک مقدار به حرف درآمده بود، یعنی آنقدر با او سروکله زدیم تا حاضر شد یک مقداری برایمان تعریف کند. بیشتر اوقات در خودش بود. آرام و کم حرف، داود را می گویم با آن دنیای عجیب و غریبش. آنقدر آرام بودکه اگر از پشت به او نگاه می کردی فقط از روی تیکعصبی دستش می فهمیدی زنده است. قد کوتاهی داشت. سرش با یک لایه مخمل سیاه وکدر از مو پوشیده شده بود وموهای کم پشتی داشت که به چنگ نمی آمد. قوز پشتش به مظلومیت او می افزود.مثل یک رباط دور حیاط مستطیل شکل پر از جمعیت می چرخید.مکثی می کرد، نگاهی به دیوارهای حیاط می انداخت.

ادامه مطلب: داستان «مترسک های آویزان» نویسنده «جواد وفایی»




داستان "رؤیای گمشده" نویسنده «فاطمه خشنود»

صفحه دوم روزنامه را باز کرد. مثل هرسال، درست وسط صفحه چاپ‌شده بود. بزرگ‌تر از تمام آگهی‌های دیگر. با انگشت اشاره‌اش چند باری چشم‌ها و گونه‌های عکس را نوازش کرد. انگشتش روی موهای چتری که از زیر شال صاحب عکس بیرون زده بود، ایستاد.

اخم‌هایش در هم گره خورد. با ناخن چند باری موها را خراش داد و با مشت بر کلمه "گمشده" پایین آگهی کوبید. ابروی چپش بالا پرید.

ادامه مطلب: داستان "رؤیای گمشده" نویسنده «فاطمه خشنود»




داستان «زیلو» نویسنده «مرتضی فضلی»

سگ سیاه زبانش را در آورده بود و در هوای شرجی له له می زد. آفتاب تازه از پرچین خانه ی زیلو فرو افتاده بود. مثل همیشه بابای زیلو کوچه ی خاکی را آب پاشیده بود. بوی خاک فضا را معطر کرده بود که زیلو قلیان بدست آمد، عادت داشت قلیان را در کوچه چاق کند. تا مرا دید، از پس لب های کلفتش خندید و دندان های جرم گرفته اش نمایان شد. گفت: سیت چای آماده کِردوم، الآنه می یارمش. گفتم: تو این گرما کی چای می خوره؟ به شوخی گفت: سگ سیاه. گفتم: من که سفیدم باز هم خندید. گفتم: از کجا فهمیدی اومدم؟ گفت: بوآم گفت.

ادامه مطلب: داستان «زیلو» نویسنده «مرتضی فضلی»




داستان «شال قرمز» نویسنده «ویدا بابالو»

« اونا 24 ساعته است اشتباهی برنداری خانم جان ، اداره ای هستی از این ببر راحت هم پاک میشه ....خانم ها دیگه نخواستن ؟ » زن با صدای جیغ و داد مهناز که از واگن عقبی می آمد سرش را برگرداند و دولا شد و ساکش را برداشت. روسری اش را که روی زمین افتاده بود تکان داد و شروع کرد به چنگ زدن. لب هایش را ورچید و با اکراه روسری را سر کرد. بقیه پول مشتری را پس داد و به سمت در راه افتاد؛ ته سرفه ای کرد و صدایش را صاف کرد تا حداقل قبل از پیاده شدن چیزی بفروشد؛ با صدای بلند داد زد و گفت :

ادامه مطلب: داستان «شال قرمز» نویسنده «ویدا بابالو»




داستان «صدای نفس‌های قاب عکس» نویسنده «مریم کاظمی»

آفتاب بی رمق پاییز تا نیمه بر فرش کهنه و مندرس اتاق تابیده بود و گرمای کم جانش را بر دامن پیرزن می پاشید. پری عادت داشت هر روز بعد از ناهار چایی برای خودش بریزد و پرده رنگ و رو رفته حریر را کنار بزند و کنار پنجره روی صندلی گهواره ای بنشیند. همانطور که نشسته، چایش را مزه مزه کند و باغ را دید بزند. با اینکه خواب نیمروزی چشم هایش را سنگین میکرد اما می دانست اگر بخواهد ظهرها هم بخوابد، شب ها بی خوابی کلافه اش میکند و باید تا اذان صبح این شانه به آن شانه کند و ذکر بگوید. همانطور که به گنجشکی که روی شاخه چنار کنار حوض نشسته بود، خیره مانده بود انگار یاد چیزی افتاده باشد، آرام بلند شد و به سمت صندوقچه چوبی گوشه اتاق رفت و با زحمت و به کندی کنار آن نشست.

ادامه مطلب: داستان «صدای نفس‌های قاب عکس» نویسنده «مریم کاظمی»




داستان کوتاه «سوز و ساز» نویسنده «پونه شاهی»

با سوت قطار مردمی که برای بدرقه مسافرانشان آمده بودند؛ از قطار فاصله گرفتند. غول آهنی آرام آرام شروع به حرکت کرد و رفته رفته سرعت گرفت.12 ساعت گذشته است ولی هنوز در سرم قطاری در حرکت است که نه توقف دارد و نه به مقصد می‌رسد. از دست قرصهای دیازپام هم کاری بر نیامده. مثل سوزنبان مسئول و دلسوزی چشمانم باز مانده و نتوانسته‌ام تمام شب حتی برای لحظه‌ای بخواب بروم.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «سوز و ساز» نویسنده «پونه شاهی»




داستان کوتاه «پنجه کلاغی‌ها» نویسنده «پروین پناهی»

خاله مهتاب نشسته بود گوشهٔ پنج دری و ناخن‌هایش را سوهان می‌کشید. آفتاب اریب افتاده بود روی گل‌های دامنش. داشت برای مامان زری تعریف می‌کرد که نیلوفردخترعمه را در سفره حضرت ابوالفضل سادات خانوم دیده است که درست شده عین میمون! پیر و تکیده و زشت. نگار با ضرب و زور مامان داشت گرد وخاک طاقچه را می‌گرفت. دستمال قرمز چهارخانه‌هایش را تکاند و گفت: سیگار خاله! سیگار پوست خانوم ها را زود از ریخت می‌اندازد، می گویند بعد یک مدت لپ‌های آدم را می‌برد تو.. چیزهایی مثل پرز توی هوا می‌چرخیدندکه توی آفتاب بهتر نمایان می‌شد.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «پنجه کلاغی‌ها» نویسنده «پروین پناهی»




داستان کوتاه «معجزه» نویسنده «ابوذر آهنگر»

از دور صدای طبل می‌آمد یا تپش دیوانه‌وار قلبش بود که در این وضعیتِ درازکش در گوش‌اش جولان داشت؟

نمی‌دانست، ولی کلاه حصیری ی بزرگ را کمی جا به جا کرد و لبه‌اش را کمی پایین‌تر کشید تا آفتاب صورت اش را نسوزاند. بدن اش مشکلی نداشت، فقط مقداری از ساق پای بی جوراب و ساعد دست‌های اش بیرون بودند که آن هم چون فکر می‌کرد حالا دیگر با این ماسه‌هایی که دور و بر خودش تپه کرده و مقداری را هم روی لباس نیمه خیس اش ریخته کسی نمی‌تواند او و آن قسمت‌های نیمه برهنهٔ تناش را ببیند، برای اش اهمیتی نداشت، در هر حال چه بسوزند و چه نه، اذیت اش نمی‌کردند. اصلاً محبس چهاردیواری ی خانه را ترک کرده بود که اتفاقی بیفتد و حالا این سر و صدای دیوانه وار در ذهن کلافه‌اش کرده بود، نمی‌دانست از درون خودش می‌آید یا کوبش طبلی است از دور.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «معجزه» نویسنده «ابوذر آهنگر»




داستان «سلام می کنم تا بگویم خداحافظ» نویسنده «شیما جوادی»

چقدر پیر شدی. موهاتم که حسابی ریخته. یادش بخیر استاد رزمجو چی می گفت بهت همیشه. می گفت تور و به فرق شکافتت قسم دیگه سوال نکن. کجاست ببینه فرقی برات نمونده. زیر این همه لوله و سیم که بهت وصل کردن شناختنت خیلی سخته. کی فکرشُ می کرد. بعد از چهارده سال اینجا همدیگرو ببینیم. اون هم از پشت شیشه! دکتر می گه می فهمی اگه بیام بالاسرت. می گه حس می کنی. برای همین دچار شوک می شی. نمی دونه این شوک برات خوبه یا بد؟ توچی فکر می کنی؟ برات خوبم یا بد؟ فکرکنم بد باشم. بخاطراینکه بهم دروغ گفتی. به سامان برادرم گفتی اونو از روی خنده هاش، اخم کردنش که شبیه منه شناختی. اما دروغ گفتی. یادت رفته خودت پای تلفن چهادرده سال پیش بهم گفتی:

ادامه مطلب: داستان «سلام می کنم تا بگویم خداحافظ» نویسنده «شیما جوادی»




داستان «من، پنجره، چشم‌ها» نویسنده «مریم غفاری جاهد»

پای پنجره نشسته‌ام. باد وحشی خوبی می‌وزد. کسی در خانهٔ روبرو، از پشت پنجره نگاهم می‌کند. نمی‌دانم مرد است یا زن. یواشکی نگاه می‌کند. سایه‌اش را از پشت پرده می‌بینم. میز کارم درست پای پنجره است. هوای خانه بدجوری گرم است. کولر بدجوری بی حال است؛ اما بیرون باد قشنگی می‌وزد. پنجره را باز گذاشته‌ام. لباسم بدجوری بدن نماست. شالی انداخته‌ام روی سر و دوش. درست انگار نشسته‌ام توی خیابانی شلوغ. صدای ماشین‌ها می‌آید. صدای آدم‌ها نمی‌آید. صدای بازی بچه‌ها نمی‌آید. دیر وقت است. وقت سر و صدا نیست، وقت بازی نیست. مردم خوابیده‌اند، اما توی پنجرهٔ روبرو، یک جفت چشم بیدار است. من هم با حجاب کامل فارغ از سر و صدای روزانه می‌نویسم و کسی با چشمهایی که نمی‌بینم، نظاره‌ام می‌کند درست عین وقتی که توی اتوبوس یا مترو نشسته‌ام و سنگینی نگاه‌هایی را می‌بینم و هی به خودم نگاه می‌کنم که کجایم پیداست و اینها چه چیزی را می‌جویند از زیر اینهمه پوشش؟

ادامه مطلب: داستان «من، پنجره، چشم‌ها» نویسنده «مریم غفاری جاهد»




داستان کوتاه «عصر جمعه» نویسنده «الیاس خمسه»

از خونه که زد بیرون، سوز برف خورد تو صورتش...

هنوز دو قدم مونده به سر کوچه، انگشتای پاش شروع کرد به گز گز کردن...

از درز پاره کفشش، سرما راحت می‌پیچید تو پاش

ادامه مطلب: داستان کوتاه «عصر جمعه» نویسنده «الیاس خمسه»




داستان «مهم اين است، حالا تو اينجايي» نویسنده «محمود خلیلی»

حالا تو اينجايي.كنار مني براي هميشه و ديگر نه پاي گريز داري و نه زبان ستيز. توي همين رودخانه‌اي كه از كنار خانه‌ي من مي‌گذرد، شنا مي‌كني و هي دور مي‌شوي، اما دوباره برمي‌گردي و جايي براي رفتن نداري.

هميشه، رفتن هميشگي نيست. روزي بازگشتي هست و ديداري كه دردها را تازه مي‌كند و سرريز تماميِ ناگفته‌ها، اگر روي زبان جاري نشود، روي دل كاغذ روان مي‌شود، درست مثل وقتي كه زيادي مي‌خوري و اين بار سنگين روي دلت مي‌ماند و چاره‌اي نيست جز نوك انگشتي به ته حلق و ناگهان، گلاب به رويت. چاره‌اي نيست بايد اين بوي ترشي را به جان بخري، تا از آن عذاب رها شوي.

ادامه مطلب: داستان «مهم اين است، حالا تو اينجايي» نویسنده «محمود خلیلی»




داستان«زیرزمین» نویسنده «علی جان‌محمدی»

در زندگی حوادثی است که ما از علل آن بی‌خبریم و ناگزیر در سیاه‌چاله‌های آن می‌غلطیم و زمانی که سرمان را برای شیرفهم شدن بالا می‌آوریم، تازه می‌فهمیم که اقیانوسِ مالیخولیاها از نزدیک بر وجود ما فشارمی‌آورد. این‌ها شاید محصول خودخوری‌ای باشد که خودمان با دست‌های خودمان در آن سرازیر می‌شویم و، به ناگاه، به زوال خوشی و نشئگی می‌رسیم و عذاب وجدان مثل کَنه به جانِمان می‌خلد و، تکه‌تکه، روح را از تن‌هایمان بیرون می‌کند و، سبباً، آدم‌هایی را به شکل گازهای سمّی به جامعه وارد می‌کند. بهمن هم چند صباحی بود که این بوهای مرگ‌آور را می‌شنید.

-بهمن!

ادامه مطلب: داستان«زیرزمین» نویسنده «علی جان‌محمدی»




داستان «زمستان نخواهد رفت!» نویسنده «یوکابد جامی»

احساس می کنم همه جای این شهرِ کوچک، سرد است. چه هنگام فصلِ زمستان رسید که من نفهمیدم؟ اصلا چه زمانی سالها از پی هم گذشتند و ماه به اینجا رسید ؟ چقدر روزها زود گذشتند و چقدر هوا سرد شده.باید زیپ پولیورم را بالاتر بکشم. یقه اش را هم باید برگردانم. بخاری ماشین را روی درجه زیاد می گذارم اما باز هم از سرما می لرزم. هوا عجیب سرد است. مگر تازه زمستان شروع نشده؟ پس چرا هوا با این عجله سرد شد؟

ادامه مطلب: داستان «زمستان نخواهد رفت!» نویسنده «یوکابد جامی»




داستان «روح خدا» نویسنده «روناک سیفی»

خدای سرزمین ماتخته سنگی است روی کوهی مشرف به دریا . وعبادت مردم به دوش کشیدن او. مردم هر سال شیب تند کوه را بالا می‌روند ، هفت بار آن را روی دوش بلند می‌‌کنند و سرجایش می‌گذارند. خیال می‌کردم بخاطر فاصله زیاد، کوچک به چشم می‌آید ولی کسانی هم که رفته‌اند همین را می‌گویند

_ آنقدر سنگین است که اگر عنایت خودش نباشد آدم کمرش می‌شکند .

ادامه مطلب: داستان «روح خدا» نویسنده «روناک سیفی»




داستان «درخت انجیر» نویسنده «خاطره محمدی»

امروز پدر درخت رو برید. از بس مادر غر زد که دستام دیگه جون نداره موزاییک های حیاط رو از انجیرهای لهیده بسابه.عروس بزرگه که طبقه پایین می شینن می گفت:راه نفس کشیدن رو بند آورده شاخ و برگ این درخت.انگار دست دور گردنمون حلقه کرده .دوماد می گفت:این درخت قشنگ جای پارک دو تا ماشینو اشغال کرده .بعد از اینکه شاخه ی تردش شکست و بچه ی عروس کوچیکه از رو تاب افتاد و دستش شکست پدر با تبر افتاد به جون انجیر پیر گوشه ی حیاط.

ادامه مطلب: داستان «درخت انجیر» نویسنده «خاطره محمدی»




داستان کوتاه «زنان انتظار» نویسنده «محمد اردیبهشتی»

برای محمد رضا آل ابراهیم که وجودش کتاب زندگی‌ست.

می‌گویند: زن‌ها تا 24 ساعت بعداز مرگ زنده می‌مانند و مردهای بی زن هم هستندکه بعد از مرگ زنان بی شوهر عاشق می‌شوند وبه طرف جسم این گونه زنان کشیده می‌شوند. چون تا آن موقع احساس کمبود نکرده اندو بعد ازاینکه زنان بی شوهر مردندآن هاهم خود به خودمی خواهند به یک تکامل روحی برسند. چون در آخر زنان ومردان یکی می‌شوند. درزنان دوحرارت است که در مردان پیدا نمی‌شود. پس نیاز به این حرارت دارند. واگر درزندگی به این حرارت نرسند تا آخرزندگی ازسرما می‌لرزند.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «زنان انتظار» نویسنده «محمد اردیبهشتی»




داستان کوتاه «دربارهٔ یک عکس» نویسنده «علی لشنی زند»

سلام و درود به بهتریـــــن وکــــیل دنیــــــا...

((چه خـــــــور؟ خـــــوره مــــاره نیــــنی؟))

میدونم مثل دوران دبیرستان کم حوصله و کم طاقتی

اما برای شناختن من چاره‌ای نیست جز اینکه نامه رو تا آخر بخونی.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «دربارهٔ یک عکس» نویسنده «علی لشنی زند»




داستان «دورهمی قاتلان!» نویسنده «مسعود عباس پور»

چشم باز کردم خان داداشم گنده لات محل بود. همچی که تو محل را می‌افتادیم صد نفر چاکرم، نوکرم به نافش می‌بستن. تو قهوه خونه همه برپا، بفرما.. مام که بسته به دمش، همه جا کنار دستش، داش کوچیکه عمادخان بودن کم چیزی نبود واسه خودش.، کی جرات داشت چپ نگا کن. اولاً آگه بوی شر و شوری می‌پیچید نمی ذاشت پاش بشم، ولی همچی که یه هوا را افتادم شدم دست راستش، اصلاً می دونی چیه، من قبل خان داداش رو یادم نمیاد، آگه خان داداش نبود نمی دونم چه شلکیا می‌شدم، شاید سیاه بازی چیزی می‌شدم... صدای خنده چند نفر بلند شد.

ادامه مطلب: داستان «دورهمی قاتلان!» نویسنده «مسعود عباس پور»




داستان «پشت در بسته» نویسنده «مهدیه دولت آبادی»

سعی کردم کلید را که در قفلش فشار داده بودم به همه ی جهات دنیا بچرخانم اما ذهنم میان محتویات یخچال قفل می شود بررسی می کنم ببینم چیزی کم و کسر نداشتم... کاش کمی شیر و نسکافه خریده بودم. یک لحظه به خودم آمدم و دیدم در هنوز باز نشده. باز هم تلاش کردم اما بی فایده بود و در باز نمی شد. روی زانوهایم نشستم و به قفل خیره شدم. پاهایم داشت ذوق ذوق می کرد اما نگاهم روی قسمت طلایی رنگ دستگیره ی در قفل بود. بیشتر که خیره شدم، مطمئن شدم قفل در عوض شده.

ادامه مطلب: داستان «پشت در بسته» نویسنده «مهدیه دولت آبادی»




داستان «رویای شکسته» نویسنده «شیما جوادی»

نازنین تند تند پشت سر نسیم راه می‌رفت. صدای لخ لخ دمپایی‌هایِ پاره‌اش کوچه را برداشته بود. پایش درد می‌کرد. از ترس نسیم نمی‌توانست آرام راه برود. خلق نسیم تنگ بود. حوصلۀ کسی را نداشت. مادر گفته بود حق ندارد برای فروشندگی به بوتیکِ شهرام پسر همسایه روبرویی‌شان برود. باید تمام تابستان به‌جای مادر بساط عروسک‌فروشی را بگرداند. مرتب توی سر نازنین می‌زد و اورا لالی صدا می‌زد. اگر نازنین حرف می‌زد و بزرگ‌تر بود. می‌توانست به‌جای نسیم کمک حال مادر باشد. یک ماه بود پای مادر توی تصادف شکسته بود و از بالای زانو توی گچ بود.

ادامه مطلب: داستان «رویای شکسته» نویسنده «شیما جوادی»




داستان «عروسک، تفنگ و شلیک محبت» نویسنده «مسعود حایری خیاوی»

پدر و دختر 5 ساله اش در حالیکه به ویترین فروشگاه اسباب بازی چشم دوخته بودند، صدای گریه و متعاقب آن صحبت و پچ پچی، توجه آنها را جلب کرد.

گریه مربوط به یک پسر بچه 7 ساله و پچ پچ مربوط به پدر و مادرش بود. پسر بچه با انگشتش به یک تفنگ توی ویترین اشاره می کرد و میگفت: " من اینو می خوام" و پدرش به آرامی و در حالیکه سرش را به گوش پسرش نزدیک کرده بود میگفت: " پسرم! قیمتش گرونه. اصلا تفنگ میخوای چکار؟" و مادر پسر بچه منتهی با صدای بلند هم میگفت:" بیا بریم جای دیگه، چیزهای قشنگ تری هست" و این مکالمات ادامه داشت.

ادامه مطلب: داستان «عروسک، تفنگ و شلیک محبت» نویسنده «مسعود حایری خیاوی»




خانم آلیسون» نویسنده «فروغ صابری مقدم» داستان «

خانم «آلیسون» آخرین کوک دگمه مروارید گونه پشت یقه ام را با سوزنی که در دست داشت به نخ دیگری گره زد تا دگمه، سفت و محکم تر شود و با قیچی، نخ اضافی آن را برید. سپس نفس راحتی کشید، با خستگی اما از روی ظرافت نگاهی به من انداخت، با نرمی و ملایمت مرا بلند کرد، پشت، جلو، سر شانه ها، یقه و دور کمرم را با دقت برانداز کرد و به سمت کمد لباس ها رفت. یک جا لباسی مناسب به اندازهً شانه هایم برداشت، به آرامی مرا به آن آویزان کرد و گذاشت روبروی میز کارش؛ از بالای عینک پنسی اش دوباره نگاهم کرد، احساس رضایت و خشنودی را در چشم هایش دیدم. گونه هایش گل انداخته بود. دو طره از موهای تابدار و بلوطی رنگش ریخته بود در دو سوی چهره گلگون و سرخ و سفیدش، و جذابیت خاصی به چهره اش داده بود. آن هنگام که دیگر نگاهم نکرد خیالم راحت شد. کار دوخت و دوز من بپایان رسیده بود، به عبارت دیگر، من دیگر تمام شده بودم

ادامه مطلب: خانم آلیسون» نویسنده «فروغ صابری مقدم» داستان «




داستان کوتاه «بی‌وزن» نویسنده «شعله رضازاده»

یک سطل آلومینیومی را داد دستم و گفت: «اگر دوست داشتید می‌توانید همین جا پای این درخت بریزید. حتی می‌توانید با خودتان ببریدش خانه و هرجا که دوستش داشتید نگهش دارید.»

در سکوت زل زدم به سطل کوچکی که درش بسته بود. از سکوت من نه جا خورد و نه ناراحت شد. به آرامی ادامه داد: «البته این امکان هم وجود دارد که با کشتی ببریمش وسط دریا و یک‌جایی وسط دریا خالی‌اش کنیم. این البته بیش‌تر برای کسانی است که کس و کاری ندارند.»

ادامه مطلب: داستان کوتاه «بی‌وزن» نویسنده «شعله رضازاده»




داستان «گور به گور» نویسنده «محمود خلیلی»

اولين كسي كه آمد سراغم اسمش حسين بود، چون دومي اين طور صدايش زد. خواب بودم كه زمين لرزيد و زير پايم خالي شدو خواب آشفته‌ي چندين ساله‌ام به هم ريخت و دست حسين نشست روي صورتم. او نمي‌دانست كه بخشي از من اشتباهي است، يعني بخشي از وجود پاره‌پاره‌اي كه مي‌بيند، مال من نيست. هر چند كه حالا دبگر هبچ توفيري ندارد، اما من به اين يارو كه با هم مخلوط شده‌ايم مديونم كه بخشي از او كنار من است و پلاك مرا رويش نصب كرده‌اند. دردي كه تازه نيست، سينه‌ام را به چنگ مي‌زند همان دردي كه از خيلي وقت پيش مثل بختك روي سينه‌ام جا خوش كرده بود. نفسم به سختي فرو مي‌رفت و با جان كندن بيرون مي‌آمد و سالها با اين احساس خفقان زندگي كردم، از همان وقتي كه اولين بار شيميايي شدم.

ادامه مطلب: داستان «گور به گور» نویسنده «محمود خلیلی»




داستان «گمشده» نویسنده «صلاح‌الدین خضرنژاد»

انگشتان نازک و به هم چسبیده‌اش را که بهصورت عجیبی کوتاه و بلند بودند دائم به هم می‌پیچید و مچاله کرده و با لذت آن را در دهانش گذاشته و میمکید. ناخنهای بلندش هر کدام هلالی استخوانی می نمودند. آب دهانش از انگشتان سرازیر و تا آرنج می آمد و از آنجا بر دامنش می ریخت به طوری که دائم چنین به نظر می رسید که خودش را خیس کرده است. رخساری که نمی دیدم زیر سری که پائین انداخته بود گم و آنچه بیشتر نگاه هر رهگذری را به خود جلب می کرد پشت گوژ دختری بود که بر ویلچری پای صندوق خیریه ای به تمنای صدقه شاید رها شده بود.

ادامه مطلب: داستان «گمشده» نویسنده «صلاح‌الدین خضرنژاد»




داستان کوتاه «ماشین خوشبختی» نویسنده «محمد نجاتی»

شب در حال فرارسیدن بود. دانه‌های الماس در میان دستانش خودنمایی می‌کرد. هُرم نفس‌های به شماره افتاده‌اش بخاری مملو از بلورهای زیبا می‌ساخت. او را به یاد خاطرات نه‌چندان دورش می‌انداخت. چند روزی شده بود که درست‌وحسابی چیزی نخورده بود و حالا دیگر به‌سختی نای روی پا ایستادن داشت. تصمیم گرفته بود، به گوشه‌ای از خیابان برود. چمباتمه زده و پاهایش را در سینه جمع کند. شاید رمقی پیداکرده و دوباره راهِ بدون هدفش را ادامه دهد. سرما شدید شده بود.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «ماشین خوشبختی» نویسنده «محمد نجاتی»




داستان کوتاه «مداد قرمز» نویسنده «مهری امینی ثانی»

آن روز وقتی زن میان سال صورت کک مکی را با آن موهای اندک قرمز بیرون زده از زیر مقنعه دید، مطمئن شد تا همیشه از خاطره مداد قرمز، رها نمی‌شود. دوباره آن زخم کهنه سرباز کرد. مگر در این شهر چند نفر آن کک مک ها و موی قرمز را داشتند. تنها چیزی که یادش رفته بود این بود که فکر می‌کرد برخی آدم‌ها فقط در کودکی حبس می‌شوند و به دنیای واقعی بزرگسالی پا نمی‌گذارند وآن روز واقعیت بر خیال چربید.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «مداد قرمز» نویسنده «مهری امینی ثانی»




داستان کوتاه «دل‌های شنی و نمکی» نویسنده «لیلا امانی»

سرما میان پاهایش دویده بود نای راه‌رفتن نداشت. از راسته زرگرها به سمت زیرگذرِ باباطاهر رفت. آنجا با گرمایی که ازبخاری‌های مغازه‌های عطر ولوازم آرایشی بلند شده بود می‌توانست کمی گرما را حس کند. صدای خنده‌های زن‌هایی که بر روی خیابان سر می‌خوردند بر روی سرش پخش می‌شد. چند پله زیرگذر را پایین رفت اما قبل ازاینکه گرمایی حس کند اورا بیرون انداختند ساعت نزدیک یازدهِ شب بود.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «دل‌های شنی و نمکی» نویسنده «لیلا امانی»




داستان کوتاه «در آوردن جوش و شکستن ناخن!» نویسنده «پروین پناهی»

درست همان روز که گفتم نه ! من آدم این رابطه ها نیستم ، یک جوش بزرگ در آوردم . جوش دردناکی بود.آن قدر که دردش چند باری ازخواب بیدارم کرد. نمی دانم یک مرتبه از کجا پیدایش شد. مثل یک وصله ناجور نشست سمت راست چانه ام . البته نمی دانم به آن قسمتی که جوش لعنتی در آمده بود دقیقا کجای صورت می گفتند. نمی شد به آنجا بگویی کنارچانه .کمی این طرف تر و بالاتر .جایی بود که نه می توانستی بگویی گونه ، نه چانه ! بهتر است این طور بگویم جایی که وقتی گریه می کنی خط اشک راه آنجا را می گیرد و می ریزد .

ادامه مطلب: داستان کوتاه «در آوردن جوش و شکستن ناخن!» نویسنده «پروین پناهی»




داستان «چمدان» نویسنده «محمد اردیبهشتی»

     با چالاکی از مغازه تابلو فروشی بیرون آمدم. تابلو را زیر بغل گرفته بودم. گاه‌گاهی هم دست به دست می‌کردم. با عجله قدم بر می‌داشتم. از کنار عابران که با تعجب مرا می‌نگریستند، رد می‌شدم. همه‌ی توجهم به تابلو بود و نقشی که سال‌های سال می‌خواستم آن‌را به‌رویش نقش ببندم؛ ولی هرگاه خواسته بودم آن را نقاشی کنم، چیز دیگری از آب در می‌آمد.

ادامه مطلب: داستان «چمدان» نویسنده «محمد اردیبهشتی»




داستان کوتاه «بر بام» نویسنده «فریده شبانفر»

می‌بینمش، ایستاده بر بام، در برابر زمینهٔ ناب‌ترین آبی آسمان، بی‌تلخیِ خاکستریِ ابر. بازوانش باز و برافراشته است گویی در پرواز است یا مشتاقانه بر این خواهش که خورشید و تمامی کائنات آر آن او باد. نسیم سرد زمستان، در انبوه موهای سیاه و بلندش می‌وزد و آنرا در پهنای صورتش به موج می‌آورد. در این لحظه بسان تندیسی از ایشتار خود می‌نماید.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «بر بام» نویسنده «فریده شبانفر»




داستان کوتاه «آن‌سوی تپهٔ برفی» نویسنده «زهرا دستاویز»

سوز سرد زمستانی که از شکاف پنجرهٔ نیمه باز اتاق، بیرحمانه به درون می تاخت و شرابه‌های پردهٔ رنگ و رو رفتهٔ آویخته از سقف را می‌جنباند، ذرات صورتی و نارنجی غروب را با خود می‌کشید و به درون می‌تاراند و بر تاروپودهای نخ نما و خاک گرفتهٔ فرش اتاق و تاج آینه و شمعدانی‌های مستعمل و زنگوار روی طاقچه می نشست و از بین چند تار خاکستری و پوسیدهٔ به یادگار مانده بر پیشانی پیرزن می‌گذشت و تابشان می‌داد و از لای ترک‌های بی جان روی دیوار راهی می‌یافت و به بیرون می‌گریخت. چشم‌های شیشه‌ای‌اش را به رقص یکنواخت پرده دوخت و لبها و انگشتانش به کندی حرکتی کرد. چیزهایی که در جداره‌های فرسودهٔ خیالش رژه می‌رفتند یادبودهای ایام دیرین را در پس ابر و مه زنده می‌کردند و روحش را در گذشته‌ها به پرواز درمی آوردند.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «آن‌سوی تپهٔ برفی» نویسنده «زهرا دستاویز»




داستان کوتاه «آجر سفالی» نویسنده «رمضان یاحقی»

از دیروز، آجر سفالی لبه دیوار بالکن اتاقم را دیده‌ام. با وزش باد، آجر سفالی تکان می‌خورد و هرآن ممکن است به زمین بیفتد و اگر اتفاقی روی سر پیرمرد بیفتد کارش تمام است؛ در جا او را می‌کشد. احتمالاً خود پیرمرد جایش گذاشته است. هفته قبل بود که به او گفتم: پیرمرد، یه گشتی توی واحدها بزن، مصالح اضافی رو جمع کن.

و پیرمرد مثل همیشه گفت: چشم آقای مهندس.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «آجر سفالی» نویسنده «رمضان یاحقی»




داستان کوتاه «بازی‌های قاقاننه» نویسنده «ارسلان حکمتی»

قاقا ننه قاب عکس را دقیقاً وسط تاقچه می‌گذاشت. من اگر در حیاط خانه‌اش بازی هم می‌کردم براحتی از پنجره قدی اتاقش می‌دیدم که قاب عکس را دستمال می‌کشد و بهش خیره می‌شود. حتی از پشت بام هم می‌دیدمش. از در اتاق نشیمن که وارد می‌شدی اول عکس را می‌دیدی. چشمانت را که پایین‌تر می‌آوردی قاقاننه روی تشکچه گلداری نشسته بود و بافتنی می‌بافت. این بازی مورد علاقه‌اش بود.

ادامه مطلب: داستان کوتاه «بازی‌های قاقاننه» نویسنده «ارسلان حکمتی»