چند شعر از: عبدالقادر سعید (شاعر معاصر کرد) ترجمه از «خالد بایزیدی دلیر»

 

1-

نمی دانم:

چندازکبوتررنگین ام

پرمی گشاید؟

اما همیشه عادت کرده ام

درگه قفس دل را

بازبگذارم

2-

درتنهایی

به همدیگرمی اندیشیم

درکنارهم نیز

به تنهایی؟!

3-

هیچ کس همچون بازرگانان

به زنهایشان نمی اندیشند

که ازآنان دورمی شوند

هیچ کس همچون زن بازرگانان

به تنهایی نمی اندیشند

که درکنارشوهران شان

چرت می زنند؟!

4-

مادرم نان پز خانه ها بود!

او آن داستانها را می داند:

که چقدر بی احترامی

به نان می شود

5-

زندگی ام برای همین

تلخ است

چون که شیرینی تو

یادآورم می شود

که اکنون

قادر نیستم بچشمش

6-

آژیر کارخانه ها

زنگ زدن دل سرمایه داران است

که این چنین …

تند می نوازند

7--

تاریخ فقر

بر می گردد به کشف

جاپای نخستین انسان روی زمین

برروی سنگ

8--

خواهرم!

خانه ها را تمیز می کرد

اما به خاطر بوی چرکین دل زنگار بسته شان

ازکارش دست کشید

و هماکنون بیکار است؟!

نظرات ...