داستانک«قطار بی من رفت!» نویسنده «میثم پورمحمدی»

حالا دیگر به کلی از خانه دور شده بودم.هنوز خواب در چشمانم بود.حتی مالیدن آنها با دستان نشسته ام، کارساز نبود.

هر طور شده خودم را به ایستگاه قطار رساندم. سوت قطار به نشانه ی حرکت به صدا در آمد. به نگهبان قطار گفتم: فقط چند لحظه...قول میدم زیاد طول نکشه.

موبایلم را بر روی مونوپاد گذاشتم.دکمه ی پِلی را زدم و چند ثانیه ای برای دوربین دست تکان دادم.

ولی احساس کردم زیاد طبیعی نشد. قطار آرام آرام به حرکت درآمد. درهای قطار یک به یک بسته می شدند.

به نگهبان گفتم: من باید پیاده شم... دَرو نبندید. از مسافران کوپه عذرخواهی کردم و از قطار پیاده شدم.در حالی که پسربچه ی خانواده پوزخندی به من میزد. در آن هنگام به نگهبان گفتم: میشه چند ثانیه از من فیلم بگیری؟!...

نگهبان که حالا چهره ی برافروخته ای پیدا کرده بود گفت: نمیشه!...باید درو ببندم. مگه نمیبینی قطار داره حرکت میکنه؟!

گفتم: خواهش میکنم!...فقط چند لحظه. حرکت قطار تندتر شد. من به دنبال قطار می دویدم و نگهبان فیلم می گرفت.

بلند گفتم: پَرتِش کنید!... نمیدونم چه طوری اما مثل دروازه بانی که سالهاست بهترین دروازه بان تیمَش است،

شیرجه ای زدم و در هوا موبایل را قاپیدم. با صدای بلند و ممتد فریاد زدم: خیلی آقایی!...ممنونم...این لطفتو فراموش نمیکنم. نفس نفس میزدم. خب این طبیعی بود. البته چندنفری روی نیمکت های ایستگاه نشسته بودند و مات و مبهوت به حرکات عجیب من نگاه می کردند. با اینکه هوا بارانی بود و مطبوع، با این حال احساس خفگی به من دست داد. فضا واقعا سنگین بود و تحملش هم نشدنی. در تاکسی بودم که موبایلم زنگ خورد. مادرم بود. می گفت: کجایی؟!...گفتم: من که براتون یادداشت گذاشته بودم که کجا میرم. برید توی اتاقم، روی میز، لای دفتر شعرم یادداشتمو بخونید تا خیالتون راحت بشه.

در آن یادداشت نوشته بودم:

(( شاید روزی، سراسیمه از خواب بلند شوی.پله های آپارتمان را دوتا یکی پایین بروی. با یک تاکسی قراضه خود را به اولین ایستگاه قطار برسانی. به قطار که برسی درها بسته شوند و خود را درون آن ببینی که کنار شیشه برایت دست تکان می دهد.

و تو دوباره منتظر روزی بعد بمانی تا زودتر از خودت سوار قطار شوی! ))

نظرات ...