داستانک «صندوق عقب» نویسنده «فرزانه ولی زاده»

چمدانم را با کمال میل در صندوق ماشین گذاشت. مال او کوچکتر بود و مطمئنم همان یک دست منطق اتو کشیده تویش بود. اسامی بچه هارا به ترتیب در صندوق چیده بودم و جایی برای عکس عروسی مان نتوانستم پیداکنم. اما هرطور بود؛ برای کروکی خانه جایی باز کردم. خانه را مادرشوهرم از مادرشوهرش و مادر شوهرش از مادرشوهرش داشت.

شوهرم میگفت خودش آنجا را ندیده ولی آنطور که مادر شوهم در کروکی کشیده بود، در و دیوار خانه پر بود از شیشه های عسل و من نمیدانستم چطور برای بچه هایم اتاق بازی درست کنم، تا حوا توپش را نکوبد به شیشه ها؟ شوهرم یکی از انها را همیشه باخودش این طرف و آن طرف می برد هربار می گفت
:" مادرم منو برادرمو با همین عسل بدنیا آورده. شیشه عمرمه...جووونم...این نبود الان تو منو نداشتی که عزیزم."

هربارمیگفتم عسل دوست ندارم؛ جواب می داد:" آش کشک خاله است". حتی ان را با خودش آورده بود وسط عکس عروسی . ولی اسم حوا را قبل از ان چسبانده بودم به پاشنه ی پایم و همان لحظه که عکاس می خواست فلش بزند؛ زدم روی پایش. این را مادرم از مادرش و مادرش از مادرش شنیده بود اگر پای داماد را له کنم، همیشه به حرفم گوش می دهد و اول برای حوا شناسنامه می گیرد.آنوقت بعد از آن تا می شودعسل می خورم.

...

در راه کروکی خانه مادرشوهرم بودیم. صندوق عقب را محکم بسته بودم و ودرزهایش را گرفته بودم تا اسامی بچه ها در هوا پخش نشوند.همه چیز خوب بود.جاده دست اندازی نداشت و نگران نبودم کروکی خانه کج و کوله شود. اما هرچه پیشتر می رفتیم، بویی ازارم می داد. شوهرم شیشه را پایین نمی آورد و می ترسید زنبورهایی که از درزهای صندلی عقب، عسل آویزان می کردند به کروکی خانه، در بروند.

خودش به بو عادت داشت و میگفت شاید از چمدانش باشد. طاقتم طاق شده بود. غر زدم و غر زدم و غر زدم. انقدر حواسش را پرت کردم که نزدیک بود بزند به خرسی که کنار جاده با یک شیشه عسل خوابیده بود. بچه ها ترسیده بودند و دوست هم نداشتند از صندوق بیرون بیایند و ما را بغل کنند.

از دیدن جای خالی چمدانم وحشت زده شدم. نمیدانم چطورخودش را پرت کرده بود زمین.شاید دماغ او هم از بوی چمدان شوهرم سوخته بود.بچه ها وحشت زده ام دیدند وبا هوا یکی شدند. تنها صدایشان را می شنیدم که می گفتند:"خداجون چرا واسه عکس عروسی مامان و بابا جایی نشد ؟؟؟"

نظرات ...

  • جمشید خدابنده

    ارسال شده در 2016-07-24 14:27:40

    با سلام و خسته نباشید خدمت نویسنده داستانک صندوق عقب .... داستانتون جالب بود و اینکه انگار خواستین شعر بگین تا داسنان بنویسین کندوی عسل و زنبور و خرسو .. و اینکه به نظرم بجای معما نویسی ساده تر می نوشتین بهتر بود

    جواب به این نظر