شب نویسندگان معاصر آلمانی زبان برگزار شد/ پریسا احدیان

عصر یکشنبه، هفدهم اردیبهشت ماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش، دویست و نود و دومین شب از مجموعه شب های مجلۀ بخارا با همکاری نشر گاندی و همراهی بخش فرهنگی سفارت های سوئیس، اتریش و آلمان میزبان شب «نویسندگان معاصر آلمانی زبان» بود. در سال های 94 و 95 نیز مجلۀ بخارا هم زمان با نمایشگاه بین المللی کتاب تهران، نشستی را با نویسندگان آلمانی زبان برگزار کرد که مورد توجه دوستداران ادبیات آلمان و دانشجویان زبان آلمانی قرار گرفت.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمان حاضر در این نشست با یادی از شب های بخارایی که به زبان و ادبیات آلمان در این سال های اختصاص یافته بود، گفت:

"بیش از بیست و چند شب در طول سال های اخیر به زبان و ادبیات آلمان اختصاص دادیم. در تمام این دوران جلساتی دربارۀ آثار نویسندگان آلمانی زبان از کشورهای آلمان، اتریش و سوئیس-چه نویسندگان گذشته و چه معاصرین- با حضور نویسندگان و مترجمان آثارشان برگزار کردیم. امشب نیز به نویسندگان آلمانی زبان در سه کشور و همکارانمان در سفارت فرهنگی آلمان، اتریش و سوئیس خوشامد می گویم."

نخستین سخنران این شب فولکر رِدِر، مسئول پروژه های فرهنگی سفارت آلمان با همراهی فراز فرهودی فر که ترجمۀ فارسی سخنانش را به عهده داشت، به معرفی نویسندۀ نمایندۀ کشور خود، زابرینا یانش پرداخت و گفت:

"در ابتدا از آقای علی دهباشی و بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار تشکر می کنم. بسیار خوشحال هستم که امسال هم این فرصت را داریم که در چهارچوب نمایشگاه کتاب تهران مراسم داستان خوانی در بخارا را برگزار کنیم. بویژه از زحمات سردبیر محترم مجلۀ بخارا و همکارانشان بینهایت سپاسگزارم.

امسال در ایران مفتخر هستیم که در خدمت یکی از نویسندگان جوان آلمانی به نام خانم زابرینا یانِش باشیم که ایشان در سال 1985در گیفهورن به دنیا آمدند. در دانشگاه هیلدسهایم نویسندگی خلاق و ژورنالیسم هنری فرهنگی تحصیل کردند. و در دانشگاه کراکوف لهستان ادبیات و فرهنگ لهستانی خواندند. بعد از اتمام تحصیل به عنوان نویسنده و ژورنالیست مشغول به کار شدند."

وی در ادامه از جوایز و آثار نویسندۀ کشور خود گفت:

"خانم یانِش بعنوان نویسنده و ژورنالیست آثار متعددی منتشر کرده که سه رمان زیر از جمله آخرین آثار منتشر شده اشان هستند:

کاتسن برگه (کوه های گربه ای 2010)، عَنبر 2012، تانگو برای یک سگ 2014. و چهارمین رمان ایشان در دست چاپ است.

ایشان امروز بخش هایی از رمان اول خود با عنوان «کوه های گربه ای» را خواهد خواند که از سوی نویسندۀ نامداری چون «گونتر گراس» مورد تحسین و ستایش قرار گرفت. ایشان در این رمان سفری ژرف به گذشتۀ اروپا دارند و از یک سو به سمت شرق لهستان گالیسیا (اکراین کنونی) و از سویی دیگر به غرب لهستان -که در گذشته جزو کشور آلمان بود- به جستجوی ردپای پدربزگشان می روند. در این رمان خواننده با حضور ناگهانی راوی اول شخص -که خود ایشان هستند- در زمان و مکان حس تبعید و سرگردانی را از چشم پدربزرگ و همچنین خاطرات و کنکاش های نوۀ نویسنده اش تجربه می کند."

سپس توماس کلیبر از انجمن فرهنگی اتریش با همراهی دکتر سعید فیروزآبادی مترجم سخنان ایشان، دربارۀ نویسندۀ جوان کشور خود، ماریانه یونگمایر، بیان داشت:

"بسیار خوشحالم که باز هم انجمن فرهنگی و سفارت اتریش توانسته است در مراسم داستان خوانی شرکت کند. تشکر نخست من از علی دهباشی و بنیاد افشار است که این جلسه را برگزار کردند. در ابتدای صحبتم باید عذرخواهی کنم که خانم «ماریانه یونگمایر» به دلیل بیماری و مشکل در مهره های گردنشان نتوانستند در این جلسه شرکت کنند. ایشان بسیار تلاش کردند که تا آخرین لحظه به ایران بیایند اما این امر میسر نشد. متن داستان ایشان را خانم دکتر غرابی خواهند خواند و همکار قدیمی ما استاد حداد نیز ترجمۀ فارسی آن را قرائت خواهند کرد.

نکته اینجاست که خانم یونگمایر از اتریش درست هم سن خانم یانش و متولد سال 1985 در لی نتس هستند و تحصیلات خود را در رشتۀ تلویزیون دیجیتال، علوم فیلم و خبرنگاری به پایان رسانده اند.

از سال 2011 منحصرا نویسندۀ مستقل هستند. کار با زبان و دیگر اشکال هنری مانند عکاسی، سفر و اقامت از جنوب در جنوب هند، ایتالیا، انگلیس و چک بخش هایی از زندگی ایشان است. از مجموعه کتاب هایشان:

«چادرنشینان تابستانی»، «هارلوتس در دِل» توسط انتشارات هوخروت و «دستورالعمل تهیۀ شیرینی» هم کتاب دومی است که از ایشان منتشر شده است. یک مجموعه شعر و مجموعه مقالاتی را نیز منتشر کرده اند. ایشان برندۀ چند جایزۀ بورس و در واقع جایزه های حمایتی و ... شدند. از بین این جوایز می توان به جایزۀ صدراعظم اتریش اشاره کرد."

وی در ادامه به توصیف خلاصه ای از داستان کتاب «دستورالعمل تهیۀ شیرینی» اشاره داشت و گفت:

"شخصیت اصلی این رمان شخصی است که در روستایی زندگی می کند و برای تدفین مادربزرگش به این مکان بازگشته است. وقتی وسیله های خانۀ باقی مانده از مادربزگش را زیرورو می کند، دفترچه ای را می یابد که بخشی از آن دستور العمل تهیۀ شیرینی است. شاید این داستان خیلی ساده و سطحی به نظر بیاید اما در طول این کار متوجه پیشینۀ خانوادۀ خود می شود. ما مخصوصا این کتاب را انتخاب کردیم که بتوان شاید برخی از این مشکلات را با آن شیرینی ها حل کرد. امیدوارم از این داستان لذت ببرید."

در بخشی دیگر کریستینا فیشر از سفارت سوئیس (به زبان فارسی) به معرفی رتو سورگ (مدیر مرکز رابرت والسر) پرداخت و گفت:

"امسال سومین سالی است که من اینجا برای معرفی شرکت کنندۀ سوئیسی در برنامۀ مشارکتی میان آلمان و سوئیس و اتریش برای ترویج زبان آلمانی در تهران ایستاده ام. این بار سوئیس دکتر رتو سورگ مدیر مرکز رابرت والسر را دعوت کرده است. ایشان متولد سال 1960 در سوئیس هستند و در رشته های زبان و ادبیات آلمانی، تاریخ و تاریخ هنر تحصیل کرده اند. همچنین از سال 1999 تاکنون در دانشگاه لوزان مشغول به تدریس زبان و ادبیات جدید آلمانی هستند. آقای سورگ بر موضوعاتی همچون اکسپرسیونیسم، ادبیات و تکنیک، تئوری رمان، ادبیات امروز آلمان متمرکز هستند. و مقالات و کتاب های بسیاری نوشته و گردآوری کرده اند که می توان به: «خدا و بت در ادبیات مدرنیته»، «ساخت سوئیس، ادبیات جوان از بخش آلمانی زبان سوئیس» و «آیندۀ ادبیات، ادبیات آینده» اشاره کرد."

ا

وی در ادامه اظهار داشت:

"ایشان امروز دربارۀ حفظ آثار و نام نویسندۀ معروف سوئیسی این مؤسسه سخنرانی می کنند. ایشان اولین بار به ایران تشریف آورده اند و تا امروز در اصفهان و تهران سخنرانی داشته اند. از همکارانم برای حمایت هایشان تشکر می کنم و از نمایشگاه رابرت والسر متشکرم. و همینطور از صمیم قلبم از علی دهباشی برای برگزاری این شب سپاسگزارم. برای همگی شب خوشی را آرزو می کنم."

بخش دوم این شب به خوانش داستان توسط نویسندگان با همراهی مترجمان فارسی زبان اختصاص یافت:

زابرینا یانش بخش هایی از کتاب «کوه های گربه ای» که برداشت آزاد نویسنده از داستان تبعید پدربزگش و اتفاقات تاریخی در خانواده اش بوده که توسط محمود حسینی زاد به فارسی ترجمه شده بود، با همراهی خوانش فارسی فراز فرهودی برای حاضرین قرائت کرد. در خطوطی از این داستان می خوانیم:

"فصل اول:

...پدربزرگ گفت اولین باری که می بردندش سیلیزی، داشته خفه می شده. گفت دور تا دور واگن های مخصوص حمل احشام که با آن ها او و بقیه روستایی ها را از انتهای شرقی لهستان به سمت غرب می بردند، تخته کوب شده بود. دیوارها نه پنجره ای داشتند و نه سوراخی که بشود بیرون را نگاه کرد یا دهن را چسباند به آن ها و نفس کشید. اما تکه ای از الوار کف کنده شده بود و یانچ کو صورتش را گذاشته بود روی آن شکاف. یانچ کو با ولع هوا را می کشید توی ریه ها.

فصل دوم:

پدربزرگ گفت، دورتادور زادگاهش خوشه های گندم آن چنان بلند بودند که در میانۀ تابستان به سختی می شد پیدایش کرد. فقط کسی که دقیق می دانست سر شاخه های درخت های راش وسط دهکده چه شکلی بودند، می توانست راهش را پیدا کند. برای همین زن قابله دیر به زایمان رسیده بوده و تازه با وجودی که به دنیا آمدنش بیشتر از دوازده ساعت طول کشیده بوده.

... ساعت جلو می رفت و اتفاقی نمی افتاد، هیچ کس از خانه بیرون نمی آمد و نمی گفت: بچه اومد یا همه تون برین و لباس عزا بیارین. اوایل بعدازظهر که در ده دهن به دهن گشته بود که یانچ مووا دارد فارغ می شود. اولین ملاقاتی ها آمده بودند و حالا دیگر مدت ها از ظهر گذشته بود. بعضی از روستایی ها روی چمنی جلوی خانه نشسته بودند و خودشان داشتند هدیه هایی را که آورده بودند، می خوردند: نان هایی به بزرگی چرخ ارابه و ماهی های دودی یک متری.

...اسلاومیر یانچ کو آرام گرفت چه بچۀ کله شقی و روانیزنووا سریع رو گرداند. گفت آره همینطوره انگار ثانیۀ آخر فکرش را عوض ...

جمله را تمام نکرد، چون یکدفعه بوگدانا یانچ کو فریاد گوش خراشی کشید و استانیسلاو یانچ کو از بین پاهایش سرید بیرون و تمام عمر می بایست نگاه محک زنِ پدر را از یاد نبرد.

پدرش گفت:"خب پس به دنیا اومدی و استانیسلاو و یانچ کو شروع کرد به نفس کشیدن."

سپس یاسمین غرابی متن آلمانی کتاب «دستورالعمل تهیۀ شیرینی» نوشتۀ ماریانه یونگمایر را با همراهی ترجمۀ فارسی علی اصغر حداد خواندند. در بخش هایی از این داستان می خوانیم:

"...آهسته از پله بالا می روم در را می بندم در فضای نیمه تاریک منتظر می مانم کتم را در می آورم و کیفم را در رختکن می گذارم. دیگر به اندازۀ کافی اینجا نبودم. زنگولۀ آویختۀ بالای سرم را از یاد برده ام. در جایی که راهرو ها و طبقه های زیرین و فوقانی به هم می رسند. فقط کسی که از وجود آن ها خبر دارد می تواند خود را کنار بکشد. در غیر اینصورت کسی موفق نمی شود بی سر و صدا آمد و شد کند. زنگوله زنگ می زند. جیرینگ! جیرینگ! می کند. صدای راه افتادن موتور قاطی آن می شود و خش خش سنگ ریزه ها. همه جا تاریک و آرام است. کسی اینجا نیست. منتظر می مانم تا اینکه فقط تیک تاک ساعت را می شنوم. توی آشپزخانه روی میز یک دیس بلور است با چند سیب و پرتقال. عینک طبی و رومیزی کوچک و توری مادربزرگ به رنگ آبی روشن و دستمالی که مادر عرق صورت خود را که از زمان یائسه شدندش بیرون می زد، پاک می کرد. یادداشتی روی میز با یک شمارۀ تلفن و قید ساعت و واژۀ مسئول تدفین. داخل اتاق نشیمن نوری ملایم می تابد و باعث می شود مبل های تیره، تیره تر به نظر برسند. روی فرش دراز می کشم و بوی آن را استشمام می کنم. عکس های روی دیوار را تماشا می کنم. من و خواهرم با چهره هایی بی تحرک منتظریم که عکاس دکمۀ دوربین را بزند...

...پلکان به اتاق خواب پدر و مادرم ختم می شود. اتاق خواب پدر و مادرم را یک در باریک به اتاق خواب خواهرم وصل می کند. این را با کلیدی قفل کرده اند که دیگر وجود ندارد. من از چنین راهی برخوردار نبودم. اتاق خواب من آن سر راهرو قرار دارد. مادرم می گفت شماها در اتاق خواب ما کاری ندارید و من با خودم می پرسیدم که آنجا چه چیزهایی ممکن است پیدا کنیم: یک طلسم شاید هم یک گنج؟

وقتی پدر و مادر سر کار بودند به اتاق خوابشان رفتم. تخت خواب سفید آهنی، روتختی نخودی رنگ، بالشتک های چهارگوش تزئینی که مرا به یاد شکلات وینی می انداختند که مادر جلوی تلویزیون پنهانی می خورد. بالای تخت خواب مریم مقدس بود و من آرزو داشتم همان طور سرش را به طرف من خم می کرد و چشم ها را می بست. این یقین که پدر و مادرم یکدیگر را دوست داشتند از تنها عکس موجود در اتاق ناشی می شد: مادرم در لباسی سفید و شکم دار و آستین هایی پف کرده و موهایی که طوری آرایش شده بودند که انبوه جلوه کند. پدر پشت سرش در حالیکه دستش را دور کمر او انداخته بود. من اغلب سعی می کردم جشن عروسی اشان و لحظه ای را مجسم کنم که «آری» گفته اند. سعی می کردم پدر و مادرم را در جوانی و در سن سال خودم آدم های خوشبخت مجسم کنم. ولی موفق نمی شدم. کنار تخت خواب پدر و مادرم دو گنجۀ کوچک قرینۀ هم قرار داشت با پایه هایی از کلۀ شیر. در گنجۀ مادرم حلقۀ ازدواج مادربزرگ هایش و در گنجۀ پدرم پیپ پدربزرگم با عکسی از پدر و مادر او قرار داشت. پدرم فهمید من کِی وارد اتاق خوابشان شدم! تا امروز نتوانستم بفهمم چگونه توانست چنین چیزی را کشف کند! مرا با قاشق خوراک پزی مادر تنبیه کرد و یکی از قاشق های مادر، کف دست من شکست و یکی هم روی پای خواهرم....."

در واپسین لحظات این نشست، رتو سورگ از کشور سوئیس با همراهی دکتر سعید فیروز آبادی از مؤسسۀ رابرت والسر و آثار این نویسنده سخن گفت:

"مرکز رابرت والسر یک قطب علمی است که به زندگی و آثار رابرت والسر و کارل سیلیگ اختصاص دارد. شاید بخشی از این مجموعه که بخش خصوصی است همانند بنیاد موقوفات دکتر افشار باشد و البته بخش دیگر نیز چون والسر نویسندۀ مشهوری است کمک دولتی می شود. این مرکز علاوه بر کتابخانۀ پژوهشی و فضای موقت نمایشگاهی، دارای آرشیو رابرت والسر است که به نگهداری، فهرست اموال، پژوهش و تسهیل دسترسی به مجموعه این مرکز می پردازد. مرکز با همکاری شرکا و نیز به صورت مستقل اقدام به برگزاری نمایشگاه و رویداد چاپ نشریات و نسخه های ویژه می نماید.

آرشیو رابرت والسر که همواره مورد استفادۀ گستردۀ ملی و بین المللی قرار گرفته است، گنجینۀ منحصر به فردی را مشتمل بر آثار خطی، زندگینامه و ادبیات علمی در خود جای داده است. بالغ بر سی سال است که این مرکز به گردآوری فهرست نگاری و انتشار آثار والسر می پردازد. آثار خطی ارزشمند و حساس در آرشیو ادبی سوئیس در کتابخانۀ ملی سوئیس در برن نگهداری می شود.

سیاهه برداری، فهرست نگاری، دیجیتالی کردن و نگهداری مجموعه، مساعدت در ویرایش و چاپ مجموعۀ کامل آثار که در مرکز رابرت والسر در دست اقدام است، کسب مالکیت آثار خطی مهمی که هنوز جزو مجموعه های شخصی هستند و مساعدت در پژوهش و انتشار آثار رابرت والسر در قالب برگزاری نمایشگاه، کنفرانس و نشریات، از جمله پروژه های میان مدت و بلند مدت آرشیو رابرت والسر هستند."

وی در ادامه تصریح کرد:

"مرکز رابرت والسر دارای کتابخانه والسر، برجسته ترین کتابخانۀ والسر در دنیاست که تمامی آنچه را که به وسیلۀ رابرت والسر و دربارۀ او نگاشته شده است، اعم از متون ترجمه، نشریات، مقالات و پایان نامه های منتشر نشدۀ دانشگاهی را در بردارد. با استفاده از پایگاه اطلاعاتی مرکز می توان به فهرست کتابخانه دسترسی یافت و در آن جستجو کرد ایستگاه های کاری موقت نیز برای کمک به دریافت مشاوره از مجموعه وجود دارند. به امانت گرفتن کتاب ها امکان پذیر نیست.

مرکز رابرت والسر نمایشگاه های کتاب، آثار خطی، عکس و ادبیات آموزنده با موضوعات مختلف دربارۀ رابرت والسر، محیط پیرامون و تأثیر او برگزار می کند. شما می توانید به سایت مجموعۀ ما مراجعه کنید."

رتو سورگ در بخش دوم سخنان خود به بخش هایی از زندگینامۀ والسر پرداخت و بیان داشت:

"روبرت والسر در سال 1878 متولد شد و 1850 درگذشت و آثارش بخشی از ادبیات نوگرای ماست. زندگی نامۀ او بسیار اهمیت دارد چرا که در آثارش از زندگی خود بسیار تعریف کرده است. بنابراین نمی توان زندگی او را از آثارش جدا کرد. ایشان تحصیل دانشگاهی نداشته است و خود آموخته است. و مدتی هم در بانک کار کرده است. خیلی زود قلم به دست می گیرد و تقریبا بیست سالش بوده که اولین نوشته هایش منتشر می شود. از شهر کوچکی که در سوئیس زندگی می کرده خارج می شود و به زوریخ می رود و بعدها هم به برلین. در مدت کوتاهی به موفقیت بسیاری دست پیدا می کند و در طی سه سال، سه رمان منتشر می کند. که همگی مورد توجه قرار می گیرد. خیلی زود بر اساس اتفاق نامعلومی مجبور می شود که برلین را ترک کند و به سوئیس باز گردد. هر چند با آغاز جنگ جهانی اول دیر یا زود باید این کار را انجام می داده است. روبرت والسر در اینجا مرحلۀ دوم نویسندگی خویش را آغاز می کند و مقاله هایی را می نویسد. برای او این تجربه، تجربۀ مُدرنی بوده است. چون امروز می نوشته و فردا در نشریه چاپ می شده است. درست مثل اشخاصی که امروز می نویسند و روز بعد منتشر می شود. اما ایشان به دلیل همین گونه از نویسندگی، دستخوش مشکلی می شود که نمی تواند کتاب های بزرگی را با این شیوۀ کار منتشر کند.

اما بحران دومی در زندگی اش اتفاق می افتد احساس خستگی روحی است که مدت ها او را دچار خود می کند و به همین دلیل حدود سی سال در کلینیکی بستری می شود. در سال های اول (هفت سال نخست) هنوز به نوشتن آثارش ادامه می دهد اما بیست و سه سال بعدی همواره سکوت می کند. نباید از یاد ببریم که او واقعا بیمار روانی نبوده است."

وی در ادامه از ویژگی های آثار این نویسندۀ آلمانی زبان گفت:

"همانطور که گفتم او خود آموخته بود و به همین دلیل در آثارش به مطالبی غیرمعمولی می پرداخت که برای نویسندگان آلمانی عجیب بود. او دربارۀ موضوعات روزمره می نوشت. برخورد یک شخص در خیابان یا مسائلی مشابه این. میخی که به دیوار نصب شده بود یا دگمه های شلوار یا مبل فضا می توانست موضوع داستان هایش باشد. فلوبر نویسندۀ مشهور فرانسوی می گوید که:"رویای من این است که بتوانم دربارۀ هیچ چیز رمانی بنویسم." اما این شیوۀ نگارش باعث محبوبیت او در جهان شده و خوانندگانی را پیدا کرده است که به این موضوع های معمول علاقه مند هستند. وقتی آدم دربارۀ مسائل روزمرۀ خود می نویسد، خود نیز بر این مسائل دخیل می شود و او سعی کرد از زاویۀ دید ذهنی خود آثارش را بنویسد. و در واقع به نوعی می توان گفت که او توانسته است دربارۀ خودش بنویسد بدون اینکه خود را در مرکز هسته و اصلی جهان قرار دهد. ولی با این شیوۀ نگارشش اثبات کرد که نمی توان به همه چیز به صورت یکسان و عادی نگاه کرد. در واقع آثار او یک جنبۀ سیاسی دارد که اگر کسی خودش را در مرکز جهان ببیند، می تواند جهان دیگری را بسازد. می توان نتیجه گرفت که او یک نویسندۀ سیاسی بود اما دربارۀ کبریت مطلب می نوشت! او به دلیل اینکه سوئیسی بود و دربارۀ محیط دوروبر خود می نوشت، در آثارش بسیاری از جنبه های سوئیسی دیده می شود و بعدها هم در آثار خودش این جنبه ها را حفظ کرد. همۀ این مناطق مختلف یک ارتباط خاصی با زبان معیار آلمانی دارند. درواقع می توان گفت زبان معیار آلمانی از محلی که نویسنده ها در آن هستند بسیار دور نیست. روبرت والسر بر اساس تمایز و تفاوت بود که در آثارش بازی کرده است. وقتی آثار او را می خوانید احساس می کنید ادبیات بخشی از سیاست زبانی است.

رمان سوم او با عنوان «یاکوب فون گونتن» دربارۀ مدرسه ای است که در آنجا هیچ چیز نمی توان آموخت. در واقع دانش آموزان در آنجا تربیت می شوند که هیچ کاری را انجام ندهند. این کتاب به فارسی ترجمه شده است و به چاپ دوم خود رسیده است."

رتو سورگ در پایان سخنانش به ارتباط مترجمان آثار والسر در جهان با مرکز رابرت والسر اشاره کرد و گفت:

بسیار خوشحالم که با آقای استاد حداد صحبت کردم که رمان دوم روبرت والسر با عنوان «دستیار» را ترجمه کرده اند که البته هنوز منتشر نشده است. دسترسی به کتاب های نویسندگان آلمانی زبان که به فارسی ترجمه شده است در اروپا کار دشواری است. ما خیلی علاقه مندیم آثار ترجمه شدۀ او را برای کتابخانۀ خود تهیه کنیم و داشته باشیم. هدف مؤسسۀ این است که بتواند با مترجمان آثار روبرت والسر ارتباط داشته باشد. این نکته جذاب است که شاید کسانی که ترجمه های او را می خوانند برداشتی متفاوتی از ما نسبت به این نوشته ها داشته باشند."

نظرات ...