چند رباعی از «فرشاد اسکندری»

 

ای اشکِ شبانه خنده ات خواهم کرد    

ای جسمِ قفس پرنده ات خواهم کرد

ای دل که به جامانده ای ازبازی عشق

یک باردگربرنده ات خواهم کرد

*****

شب هابه خودم رنگ غزل می گیرم

لب روی لب وتورابغل می گیرم

می بوسم ومی بوسم وتاصبح سپید

سرتاسرخانه درعسل می گیرم

*****

رفتی ونیامدی ولی جایت هست

درخاطرمی وردّ پاهایت هست

روزی همگی اگررهایت کردند

برگردکه این عاشق تنهایت هست

*****

بعدازتوبه جان شرارِتب هایم ماند

دنیابه سیه رویی شب هایم ماند

من بودم ودوست دارمت هاکه دریغ

ناگفته همیشه پشت لب هایم ماند

*****

یک خواب غلیظ وخستگی می چسبد

یک آب زلال وتشنگی می چسبد

بَرمن گل من همین که تاپیش منی

هرلحظه زمان وزندگی می چسبد

*****

خالی زهمست کنارمان زودبیا

دیرش شده روزگارمان زودبیا

فرداسرِساعت فلان جای فلان

یادت نرود قرارمان زودبیا

*****

دشتم به برم شقایقی می خواهم

مجنونم ولیل لایقی می خواهم

ای ساحل دوردست فریادکه من

توفان زده ای وقایقی می خواهم

*****

مرغان مهاجری که ازخواب زدند

هربال وپری به عشق تالاب زدند

شب هابه صف عاشقانه یک بوسه ی ناب

برصورت نقره ای مهتاب زدند

*****

نَم نَم چه قشنگ ودلربا می بارد

باحوصله وجداجدامی بارد

باورنکنم که آب خالی ویقین

اشکست وزدیده ی خدامی بارد

****

شب دفترخاطراتمان واکردم

بشنوکه عجب دوباره غوغاکردم

یک بارودوباروتاسحرنام تورا

درگوش شب عاشقانه نجواکردم

*****

شب ذکرغریب جیرجیرک هادیدم

درصومعه ی درزوترک هادیدم

بالای سرم به دوریک هاله ی نور

رقصیدن گنگ شاپرک هادیدم

نظرات ...