خانم آلیسون» نویسنده «فروغ صابری مقدم» داستان «

خانم «آلیسون» آخرین کوک دگمه مروارید گونه پشت یقه ام را با سوزنی که در دست داشت به نخ دیگری گره زد تا دگمه، سفت و محکم تر شود و با قیچی، نخ اضافی آن را برید. سپس نفس راحتی کشید، با خستگی اما از روی ظرافت نگاهی به من انداخت، با نرمی و ملایمت مرا بلند کرد، پشت، جلو، سر شانه ها، یقه و دور کمرم را با دقت برانداز کرد و به سمت کمد لباس ها رفت. یک جا لباسی مناسب به اندازهً شانه هایم برداشت، به آرامی مرا به آن آویزان کرد و گذاشت روبروی میز کارش؛ از بالای عینک پنسی اش دوباره نگاهم کرد، احساس رضایت و خشنودی را در چشم هایش دیدم. گونه هایش گل انداخته بود. دو طره از موهای تابدار و بلوطی رنگش ریخته بود در دو سوی چهره گلگون و سرخ و سفیدش، و جذابیت خاصی به چهره اش داده بود. آن هنگام که دیگر نگاهم نکرد خیالم راحت شد. کار دوخت و دوز من بپایان رسیده بود، به عبارت دیگر، من دیگر تمام شده بودم

بیرون از خیاطخانه، باران، سیل آسا می بارید. خانم آلیسون فارغ از دوخت و دوز من، به سمت کتری برقی که روی میز گرد و چوبی قرار داشت، رفت و آن را روشن کرد. صدای جوش آمدن آب داخل کتری، فضای اتاق را پر کرد. پس از خاموش شدن کتری، فنجانی برداشت، یک قاشق پودر نسکافه و یک قاشق شکر و مقداری شیر داخل آن ریخت وباقی فنجان خود را از آب جوش داخل کتری پر کرد. پنجره را باز کرد، روی صندلی چوبی لهستانی که کنار پنجره بود، نشست وهمان طور که محلول داخل فنجان خود را با قاشق به آهستگی بهم می زد، دوباره به من خیره شد. تو گویی تابلوی نقاشی بودم که نقاشش از نگاه کردن به آن سیر نمی شد.عطر و بوی نسکافه فرانسوی تمام فضای اتاق را پر کرده بود

*

پیراهن زرد ابریشمی بودم با بالا تنه ای چسبان، بی آستین و دامنی چین دار که مروارید های ریزی به طور منظم، به ردیف و با ظرافت به دور یقه، دور کمر و بالای لبه دامنم دوخته شده بود و جلوه دیگری به من بخشیده بود

خانم آلیسون بعد از این که دو جرعه از قهوه اش را نوشید، سیگاری روشن کرد. باران همچنان می بارید. انگار که خیابان خیس باشد صدای عبور و مرور وسایل نقلیه و مردم به وضوح شنیده می شد

دقایقی بعد با شنیدن صدای زنگ تلفن از جای خود برخاست، گوشی را برداشت. مشتری که مرا سفارش داده بود پشت خط بود؛ به خانم آلیسون می گفت تا یک ساعت دیگر می آید و مرا تحویل می گیرد. ناگهان دلم گرفت. باید خیاطخانه را ترک می کردم. صاحبم را نمی شناختم. تنها یک بار او را دیده بودم و وقتی مرا بتن کرده بود، بوی عطرش را دوست داشتم. دیور بود؛ از آن عطرهایی که توی ذوق نمی زد اما بوی عطر دست خانم آلیسون رایحه ای دیگر داشت. او همیشه عطر صابون پالمولیو می داد و قبل از این که به من دست بزند و شروع به دوخت و دوز من کند، دست هایش را با این صابون می شست. بوی عطر صابون پالمولیو یکی از بهترین عطرهایی ست که من هیچ وقت نمی توانم آن را از درز و دوخت هایم محو کنم

هنوز باران می بارد. پنجره باز است. دیگر بوی سیگار نمی آید. خانم آلیسون شمعی روشن کرده بود تا بوی سیگار را از بین ببرد. با شنیدن دو سه ضربه به در، حدس زدم که صاحبم پشت در است. حدسم درست بود. صاحب من با هیجان و اشتیاق تمام به سمت من آمد و مرا لمس کرد. رنگ زرد من چشم هر بیننده ای را خیره می کرد. خانم آلیسون ایستاده بود و داشت برای زن جوان، قهوه می ریخت. مشتری، مات و مبهوت من شده بود و مرتب ابراز خوشحالی می کرد. رایحه عطر دیور مرا مست و مدهوش او ساخته بود اما هوای سینه ام پر بود از عطر صابون پالمولیو خانم آلیسون. هنگامی که خانم آلیسون مرا روبروی دختر جوان که گیسوانی مرتب، شفاف و بلوطی رنگ داشت، گرفت، دوست داشتم تا شب، میان دست هایش بمانم و باز کردن دگمه های پیراهن دختر جوان یک شبانه روز طول بکشد. دختر جوان می خواست قبل از تحویل گرفتن، یک بار دیگر مرا بپوشد

باز کردن دگمه ها زیاد طول نکشید و وقتی سرانگشتان دستش مرا لمس کرد، حس کردم که چقدر نرم، کشیده و گرمند. او داشت از خوشحالی فراوان پرواز می کرد؛ همان طور می چرخید و مرتب به من نگاه می کرد که چطور در میان پستی و بلندی های بدن جوانش خوش نشسته، جا گرفته ام و اندامش را کشیده و چهره اش را جذاب تر نشان می دادم. دختر جوان مرتب از خانم آلیسون تشکر می کرد. من به راستی خوش دوخت، آراسته و دلفریب شده بودم. قرار بود دختر جوان مرا در یک مهمانی رسمی عصرانه بتن کند. وظیفه سنگینی داشتم. حضور او در این مهمانی، ممکن بود آینده او را تغییر دهد

چقدر زود دلم برای دست های خانم آلیسون تنگ شده بود. با این که گاهی پوست دستش خشک می شد اما من به این خشکی عادت کرده بودم. چقدر دلم می خواست که مرا از دست صاحبم بیرون بیاورد و بگوید ببخشید این پیراهن فروشی نیست. من در رویا بودم در حالی که متعلق به دختر جوان بودم. رنگ، جنس و مدل مرا، خودش انتخاب کرده بود، سپس این هنر دست خانم آلیسون بود که از من یک پیراهن شیک و خوش دوخت ساخته بود

هنگامی که برای آخرین بار انگشت های دست خانم آلیسون روی من نشست، قلبم لرزید. انگار که او هم دلش برایم تنگ شود از بالای سرشانه ها، دور یقه ام و تا لبه دامنم را دست کشید و ناگهان بسیار سریع، پوشش پلاستیکی مرا به من پوشاند و زیپ آن را تا ته بالا کشید. دیگر جایی را نمی دیدم. آن زیر تاریک بود. دلم برای خودم و رنگم تنگ شد. تنها صداها را می شنیدم و بوها را حس می کردم. بوی قهوه، باران، میز، کمد، پارچه، سوزن، قیچی و نخ ها. کم کم حس کردم همه اشیاء دور و برم به جای دوری می روند. هنوزعطر صابون پالمولیو می دادم اما باید از آن جا می رفتم

منچستر/ تابستان 2016

نظرات ...