داستان «آزمایش» نویسنده «محمود ابراهیمی»

دستش رابه طرف جیبش برد ، در هر چند قدمی این کار را تکرار می کرد از روی جیب ورقه کاغذی را لمس می کرد و وسواس گونه می خواست از وجودش مطمئن شود.

دردی که نیمه ای از تنش را می آزرد مانع می شد تا گامهایش استوار و یکدست برداشته شود. کمی ایستاد ،حس کرد انگشتان پایش از سرما کرخت شده ، سعی کرد آنها را حرکت دهد اما پیاده رو مملو از جمعیتی بود که با عجله می گذشتند و باعث شد تا ناخواسته همراه ازدحام به جلو رانده شود اما تنه ای که به شانه اش اصابت کرد دردش را بیشتر کرد و او را به ناسزاگوئی و سپس به گفتگو ومجادله با خودش انداخت .

فکر می کرد در این بعد از ظهر پنجشنبه پائیزی همه عجله دارند زودتر به مقصد برسند مگر خودش که با اکراه وسست می رفت وعجله ای نداشت.

بی حوصله تلاش کرد تا پسربچه سمج را از خود دور کند اما بچه صبوربود و به دنبالش راه افتاد و می خواست مرد غوطه ور در خویش را مجبور کند تا برای رهائی هم شده چیزی از او خرید کند و پشت سر هم تکرار می کرد:

- آقا،ترا خدا ،ببین هر سوره ای که بخوای دارم قرآن کوچک هم هست ،بذار تو کیفت برکت داره...بخر دیگه!

مرد انگار نمی شنید فقط دستهایش را مرتب تکان می داد تا رفع مزاحمت کند اما پسرک هم ول کن نبود تا بالاخره تقریبا به دست چپ مرد آویزان شد و آن موقع بود که فریادی ناخواسته از درد و خشم از او به آسمان رفت و بی اراده پسر را به جلو هل داد که باعث شد پسرک به جلو پرتاب شده و زمین بخورد و تمامی وسایلش روی کف پیاده رو پخش گردید. تعدادی از مردم که در رفت و آمد بودند ایستادند و به آنها زل زدند.

پسرک گریه می کرد و از جایش تکان نمی خورد، تمام رمق مرد از دردی سنگین در هم شکسته بود با این حال به خود آمد و به بچه نگاه کرد و به آرامی خم شد و تمام اوراق و وسایل را جمع کرد و دست پسرک را هم گرفت و از جا کند، اسکناسی از کیفش بیرون آورد و به او داد و همچون فال یک سوره را از میان بسته بیرون کشید و آن را داخل جیب پیراهن، روی کاغذ جای داد و به راه افتاد.مسیرش را از کناردیوارها انتخاب کرد تا قسمت مجروح تنش مصون بماند با این حال درد عذابش می داد . از جیب روئی کتش بسته ای قرص بیرون آورد و با چشمانش به دنبال جائی می گشت تا بتواند چند قرص مسکن را با آب فرو دهد اما مغازه ای نیافت و مجبور شد قرصها را بجود و به سختی فرو می داد .احساس گیجی نیز همراه با دردش بود و کمی جلو دیدش را تار می کرد و همانطور به راه افتاد.هر چه به مقصد نزدیکتر می شد بر هیجان و اضطرابش افزوده می شد و باعث شد تا خاطره ای از گذشته ها در او جان بگیرد.

آن روز خیلی زود از خواب برخاسته و برای دیدن نتایج امتحان اعزام به خارج ،تقریبا تمام راه را دوید و با خستگی و هیجان به مقصد رسید،عده کمی کنار لیستهای اسامی ایستاده بودند و تنها چند قدمی با نتایج فاصله داشت که ناگاه دو چشم آشنا شکارش کرد،کسی که میدانست در امتحان شرکت نکرده و فقط برای دیدن نتایج او تمام راه را زودتر از او آمده بود. اینک با چشمانی درشت و ساکت ایستاده بود و کلامی نمی گفت ،آن نگاه تنفر عمیقی را در وجودش شعله ور کرد و با عصبانیت آشکار زیر لبی به ناسزاگوئی پرداخت که شاید صاحب چشمان هم آنها را شنید و اشکبار و شرمزده بر جای ماند.

او دختر همسایه شان بود که احساس می کرد همیشه مراقب اعمال و رفتار اوست،آن روز یکسره از همانجا پا به فرار گذاشت ، نتیجه را آن نگاه به او فهمانده بود.

حالا به ساختمان مورد نظرش رسید و می توانست ضربان قلبش را بشنود ، در شقیقه هایش خون با فشار غریبی خود نمائی می کرد. باز با حرکاتی عصبی بارها ورقه را از روی جیبش لمس می کرد ،هر چند این بار مقوای دعا رویش قرار داشت.

به طرف پله های زیرزمین به راه افتاد و طبق عادتی اداری پله ها را چند تا یکی طی کرد . دور میز چوبی و بزرگ ، حسابی شلوغ بود . تعدادی سعی می کردند تا صف را بشکافند و با هر ترفندی زودتر ورقه شان را تحویل داده و منتظر جواب بشوند. عده ای هم کمی دورتر جمع شده و خودشان به تجزیه و تحلیل عکسهای رادیولوژی می پرداختند یا نامه ها را باز کرده و انگار می خواستند زودتر از پزشک، درون شان را کشف کنند ، گرچه معنای آن را نفهمند و عده ای هم از کارکنان سوال می کردند که بیشتر با کج و معوج کردن صورت آنها روبرو می شدند.

بوی تند آزمایشگاه عذابش می داد ،کناری ایستاد و به تماشا پرداخت . زن جوانی با دریافت آزمایش حاملگی اش با نگاهی درمانده زیر گریه زد ، چشمان شوهرش رو به زمین بود و زن با گریه و زیر لب گفت:

-مگه چقدر باید کهنه بچه بشورم؟ آخه مگه من چند سالمه ؟ سه تا بچه بس نبود؟ چقدر ازت خواهش کردم ....

مقداری از حرفهایش را خورد وادامه داد:

-جوانیم بوی گه وکثافت گرفته ،ببین دیگه پوست روی دستهام مونده؟ آخه تو لامصب ببین از پس همینها هم برمیای ؟

لحظه به لحظه خشمش بیشتر می شد و انگار تازه متوجه عمق ماجرا می شد و با صدای لرزان و گرفته گفت:

-به خدا باید یه کاری بکنی اگه نه این بار سم می خورم خودمو راحت می کنم ،بریم یه جا بندازمش ! ترا خدا دیگه طاقتشو ندارم هنوز آخری را از شیر نگرفتیم.

با چشمانی ملتمسانه به شوهرش نگاه می کرد که تا حالا ساکت ایستاده بود و گوش می کرد اما مرد یکهو منفجر شد و گفت:

-چته جلو مردم ؟حالا دیگه چیکارش کنم ؟ میخوای بابام سرویسمون کنه همین حالاشم .....

او هم قسمتی از حرفهایش را خورد و با داد و بیداد گفت:

-این فکرو از سرت بنداز من نمیتونم تو گناه بیفتم که علیا مخدره حال بچه داری ندارن! خوبه بابات خرجی شونو نمیده ، اگه خیلی ناراحتی هر غلطی میخوای بکن..

زن با چشمان گشاد شده و با درماندگی کامل به جواب مرد گوش کرد حال و حوصله نداشت با او بگو مگو کند وبا چشمانی پر از کینه و خشم نگاهی گذرا به او کردو به تلخی از پله ها با عجله بالا رفت و شوهرش خونسرد و سلانه به دنبال زن روان شد.

مرد در گوشه ای ایستاده بود وگوش می داد اما حالا حوصله احساساتی شدن را هم نداشت و به عمد می گذاشت دیگران جایش را در صف بگیرند اما جمعیت تمامی نداشت ، مرد کاغذ را از جیبش بیرون آورد و باز در آخر صف قرار گرفت و بدون اراده ، فقط با فشار مردم جلو میرفت.

او هفته ها بود همه چیز را از بقیه مخفی کرده بود. وقتی درد شانه به عجزش آورد با توصیه یکی از همکاران ارشدش به پزشکی متخصص و مشهور مراجعه کرد که بعد از معاینات متعدد و آزمایش های مختلف بالاخره با عکس رنگی ،دو غده در کتفش پیدا شد ،یکی عمیق و تقریبا زیر شانه نزدیک به قلب و دیگری سطحی و زیر لایه های پوست روی شانه چپ که پزشک با فشار انگشتان محل و اندازه را به او نشان می داد . هر چند رویه های غده با فشار دردناک نمی شد اما شاید ریشه آن غده عمیقتر بود که می خواست بیشتر خودنمائی کند و جای بیشتری برای خودش باز کند و این یعنی درد زیاد.

از همانجا ناگهانی تصمیم گرفت هیچکس را از رازش با خبر نکند ،حتی به دوستی که معرفش به پزشک بود هم چیزی نگفت و از پزشک خواست فعلا این موضوع مسکوت بماند. با موافقتش یک روز را برای بیرون آوردن غده روئی در مطب دکتر قرار گذاشتند و غده بیرون آورده شد تا برای آزمایش به پاتولوژی فرستاده شود و خودش این را به عهده گرفت و از پزشکش خواست این مخفی کاری ها برای نگران نکردن خانواده اش می باشد و قول داد بعد از نتیجه به افشای آن بپردازد.

حتی به همسرش این را نگفت بعداز شانزده سال ،این تنها چیزی بود که داشت ازاومخفی می کرد .حالافکر می کرد شاید این کارش چیزی جز یک لجبازی کودکانه نبوده است و اینکه الان به چه نحوی میخواست موضوع را مطرح کند اینکه بگوید:

-آخه، چیزی که نبود حالا هم که به خیر گذشت.

یا

-خوب دیگه ،چکارش میشه کرد انگار رسیدیم به آخر خط!

دل شوره عمیقی به حالش اضافه شد آرزو کرد کاش همه چیز یک کابوس بود.

همراه با صف به کنار میز رسید و مشت محتوی ورقه را روی میز گذاشت....

دکتر به سادگی و خونسردی برایش توضیح داده بود:

-اگه بد خیم نباشه آن یکی را هم در میاریم ، یک کم ،خوب میدونی جاش ..سخته ...

چیز دیگری نگفته بود و مرد هم سوال بیشتری نکرد خودش بقیه را حدس می زد اما در مدتی که جواب آزمایشش تهیه می شد به مطالعه روی بیماری اش مشغول شد و در این مدت بیشتر در خود فرو رفته و منزوی شده بود.می توانست بفهمد که در این مدت همسرش چه فکرهائی که نکرده بود اما اینها هم مانع نمی شد رازش را آشکار کند....

ناگاه حس کرد کسی ورقه را از دستش خارج می کند و او بی اراده پافشاری می کرده و دستش را از هم نمی گشود تا عاقبت کاغذ از دستش رها شد ،احساس کرد مورد توجه دیگران قرار گرفته ، هر چند دیگر برایش اهمیتی نداشت . انگار همه افکار باید در همین حال و امروز به سراغش می آمدند...

باید تلاش می کرد تا پست ریاست که برایش زحمات زیادی کشیده بود را هر چه زودتر بگیرد. بیست و سه سال و چهار ماه ویازده روز سابقه داشت و این پست یعنی حقوق و مزایای بیشتر ، هنوز بی خانمان بود و نوبت گرفتن زمین نصیبش نشده بود گرچه از خیلی از تازه کارها هم عقب افتاده بود و این برایش اهمیت زیادی نداشت و مرتب به همسر و بچه هایش وعده می داد که بزودی خودش قادر خواهد بود خانه ای را که دوست دارد با طرح همگانی بسازد و این مایه شوخی وطنز در خانه شده بود و همه هم به نحوی طرح هایشان را ارائه میدادند اما حالا چند وقت بود که با سماجت و پشتکار به دنبالش بود و قول گرفته بود تا هفته دیگر زمین را بنامش بزنند و او مصمم بود در اولین فرصت آن را به نام همسرش بزند و تمام تلاشش را می کرد تا تمامی اندوخته ها را جمع کند تا در صورت فوتش خانه ای برای خانواده اش مهیا کند .

حالش از بوی تند آزمایشگاه و عرق تن های جورواجور به هم می خورد و حالا می خواست هر چه زودتر از آن مکان نجات یابد.شخصی شانه اش را تکان داد و درد ریشه دار و سنگین او را به خود آورد .

-هی آفا ! پاکتو از دست خانوم بگیر!

درد عذابش می داد اما حال اعتراض و حرفی نداشت ، پاکت به طرف او دراز شده بود ، مهربان و صبور. بدون هیچ کلامی پاکتی را بطرفش دراز کرده بود . با دستپاچگی و لرزشی آشکار دستش را به طرف پاکت برد.

-پنجاه ، پنجاه ، خوب پاکت را بگیر و خلاصش کن.

بدون اراده با خودش زمزمه می کرد زمان به کندی محسوسی می گذشت . آرزو داشت هر چه زودتر به این غائله خاتمه بخشد . سرش بالاتر رفت و به ناگاه به شدت یکه خورد ، همچون مارگزیدگان حرکاتش غیرعادی و تیک وار شد . چشمانش سیاهی رفت آیا واقعا صاحب دست همان دختر همسایه در لباس سفید بود؟

کمی دقت کرد ، شاید درد باعث شده بود تمرکزش را از دست بدهد اما به نظرش آمد آبی در چشمان دختر می بیند و باز هم هیچ حرفی برای گفتن نداشت ، حتی یک کلمه

مرد عاقبت پاکت را تقریبا قاپید ،کمی معطل شد ونتوانست حرفی بزند به یادش آمد که هزینه آزمایش را کامل نپرداخته و مقداری از آن را بدهکار بود با هول و دستپاچگی به جستجوی کیفش پرداخت که نمی دانست در کدام جیبش گذاشته بود و آن را نیافت و عاقبت به یاد پسر دستفروش افتاد و با خشم به جیبش اشاره کرد و با ناامیدی گفت :

-اگه میشه فردا....

صاحب چشمان چیزی نگفت و فقط سرش را تکان داد و مرد با تمام سرعت به طرف پله ها دوید . اینک تمام راه آمده را با دو باز می گشت اما ناخودآگاه خود را در کنار رودخانه یافت.

رفت کنار آب ایستاد ، نفس نفس می زد و مدتی به خودش مهلت داد تا آرام بگیرد. به پاکت در بسته نگاه می کرد و به یاد چشمان اشکبار دختر افتاد ،همه چیز برایش یخ زد اما دیگر از دستش عصبانی نبود حتی دلش می خواست با او حرف می زد یا سوالی می کرد . دختری که همیشه او را سر به زیر وساکت دیده بود و با اینکه رفت و آمدی در همسایگی با آنها داشتند اما هیچوقت با او همکلام نشده بود.

پاکت دردستش بود وغمی عجیب او را از پا انداخته بود. فکر کرد همه چیز از دست رفته ، روی سنگفرش پیاده روی پارک دراز کشید و به آسمان عصر گاهی خیره شد.

رودخانه در هوای گرگ و میش بدون هیچ عجله ای جاری بود . چشمان نیمه باز مرد فضا را می شکافت هنوز نمی دانست که آیا واقعا دختر همسایه را دیده بود یا اینها فقط حاصل افکارش بوده. هر چه بوده به یاد چشمان خیس و خیره افتاد و اندیشید « این بار هم در آزمایش مردود شده است »

بغضی سنگی گلویش را بست پاکت را به طرف نور گرفت می خواست محتوای آن را از پشت پاکت بسته بخواند اما شاید نور کافی نبود یا چشمانش یاری نمی کرد دستش برای گشودنش پیش نمی رفت و در افکاری کشدار غرق شد...

-خواهشا دیگه امشب را زود بیا خونه فکر نمی کنی دیگه بسمونه حداقل میدونی که مهتاب چقدر حساسه سعی کن امشب جشن تولدش خراب نشه ، سر راهت یه سوسیس کالباسی چیزی یا چه می دونم پیتزائی چیزی بگیر ، فقط زود بیا!

خودش را جمع تر کرد سرما توی شانه اش بیداد می کرد و درد را موقتا از یادش می برد همه عضلاتش با هم می لرزید . ناگاه ، چیزی به یادش آمد فکر کرد لبخند تقریبا محسوسی هم بر لب دختر نقش بسته بود شاید هم به نظرش می آمد اما لحظاتی بعد مطمئن شد که لبخند رادیده است .

فکر کرد چرا پاکت را با قاطعیت به او تعارف می کرد شاید هم اشکها، چیزی جز حسرت گذشته ها نبود.

امیدی در وجودش بیدار شد پاکت را با یک دست لمس می کرد می خواست آن ا باز کند اما دوباره دراز کشید و این بار سرش را روی چمنها گذاشت.

هوا اینک تاریکتر شده بود ، بالاخره سرپا ایستاد . هنوز هم نتوانسته بود جواب قانع کننده ای بیابد سرش را بی اختیار تکان می داد و تیکهای عصبی و سرما عضلاتش را به رقص وا می داشت.

به جریان آب خیره شد گوئی می شد حتی زیر نور کم فروغ آسمان و ستاره ها آن را دید سپس چشمانش را بست و به صدای آن گوش داد که انگار همهمه های مغزش را آرام می کرد.

دستهایش از هم گشوده شده بود و در خلسه ای عمیق پاکت در دستش مچاله و آرام آرام گلوله شد و تنها لحظاتی بعد با یک تصمیم آنی و با تمام قدرت آن را به طرف رودخانه پرتاب نمود.

حالت عجیب و سبکی احساس کرد که در تمام عمرش اینگونه نیازموده بود ، آن گاه با اعتماد به نفس غریبی به سوی خانه اش به راه افتاد.

نظرات ...