داستان «اُطاقِ فکر» نویسنده «نازنین پدرام»

 دمپایی هایش را روی زمین میکشید،سیگاری گوشه لبش بود و یک دستش روی شکمش بود. دل درد اَمانش را بریده بود.انگار فرسنگ ها راه آمده؛ بویِ بدی می آمد، همه جا خیس بود؛ سقف در یکی دو قسمت طبله کرده بود؛ کاشی هایِ سکویِ شیرهای آب شکسته بود و یا لَب پر شده بود؛ یکی از شیرها باز بود و سه تایِ دیگر که بسته بودند، یا چکه میکردند و یا شکسته بودند. عادت کرده بود. تا انتها رفت و به دَرِ آخر رسید، بسته بود ؛ دَر را کمی به سمت داخل هُل داد، از داخل صدایِ "اُهوم" آمد. ایستاد و به سیگارش پُک زد؛ پُک آخر را که زد صدایِ بی جان سیفون را شنید؛ تَه سیگار را انداخت زمین و با دمپایی اش لِه اش می کرد که صدای برخورد کِش شلوار با شِکم آمد. داشت با خود فکر میکرد که حتما شِکم گُنده است، که دَر باز شد و بیرون آمد. شِکم گُنده چشم غره ای تحویلش داد و به سمتِ شیرهای آب رفت. وارد که شد دید شلنگ زمین افتاده ؛بویِ سیگار و سیدیکِ ادرار و مدفوع قاطی شده بود و حال را بهم میزد. با عصبانیت برگشت بیرون و دید شِکم گُنده نیست؛ با حرص گفت: پدرسگ، همه کارش رو با هم کرده.

دمپایی هایش را رویِ زمین میکشید، سیگاری گوشه لبش بود و یک دستش روی شکمش بود. تقریبا چهل دقیقه قبل این راه را رفته بود و حالا همین راه را بازمیگشت. وارد بَند که شد، تقی کفتر باز را دید که با خنده ای از سَر تمسخر گفت،" خسته نباشی!". تقی هفت ماه از حبس را کشیده بود و برای پنج ماهِ باقیمانده روزشماری میکرد، دلش برای کفترهایش پرپر میزد، مثل مادری بود که در نبودش نگران خوراک و جای خواب بچه هایش باشد. همسایه ها که فهمیدند به خاطر فیلم هایش که به قول خودش ،"صحنه هایی خیلی طبیعی از زندگی را نشان میداد" ، دربند شده ، شکایتی ضمیمه پرونده اش کردند که از کفتربازی و چشم چرانی اش به ستوه آمده اند.

خنده ای بی جان تحویلِ تقی کفترباز داد و به سمت سلول رفتند. چندتا از هم بَندی ها که در سلولش جمع بودند، با خنده گفتند: "خسته نباشی"، " موفقیت آمیز بود؟"، " چشمت روشن شد؟".

به نشانه نفی سری با تأسف تکان داد و ته سیگارش را روی دیوار فشار داد و همان پای دیوار انداخت.سیگار دیگری روشن کرد و روی تختش دراز کشید.

خیام گفت: "آقا براش شعر بخون! دو تا رباعی بخون به جان خیام میاد، به روحِ خیام میاد."

خیام همه ی رباعی های خیام را حفظ بود و متناسب با هر حال و مناسبتی رباعی تحویل هم سلولی ها و هم بَندی هایش میداد، اصلا برای همین بود که به خیام معروف شده بود. همه ، رباعی های خیام را دوست داشتند؛ شوخی ها و حاضر جواب هایش را دوست داشتند؛ اما انگار زنش دوست نداشت. حتما در حال خواندن رباعی بوده و زنش بی مهری کرده و او ناراحت شده و همین سبب شده بود تا قابلمه یِ داغِ لوبیا پلو را بر فرقِ سَرِ زنش بکوبد و برای همیشه از شنیدن رباعیات خیام راحتش کند؛ شاید هم اصلا رباعی نمی خوانده و او به زنش بی مهری کرده بود و زنش از بی مهری اش شکایت کرده بود و او هم عصبانی شده بود و قابلمه را بر فرقِ سَرش کوبیده بود؛ هر چه بود، بی مهری از طرف هر کدام بود، خیام هیچ وقت و برای هیچکس نگفت که چرا قابلمه را بر فرق سَرِ زنش کوبیده. هر بار که کسی میپرسید "چرا؟!" با قیافه حق به جانب میگفت،" حقش بود، چه فرقی داره واسه چی، من کشتم دیگه،دلم خواست، پاشَم واستادم!"

تقی کفترباز سیبیل های خودش را بین دو انگشت گرفت و تاب داد و با خنده گفت: "آقا سیبیلات رو بزن! یه وقت دیدی واسه همینه! میترسه ازت! ببین منو سبیل ندارم! آقام خدابیامرز میگفت میری حموم فَکِ پایینت حوضچه میشه،بهم میگفت بدبخت، سیبیل بزار بالا و پایین هم تراز شن!"

حُجت خان که سن و سالی داشت و حرف و عملش برای همه حُجت بود گفت: "برو بهداری! اینجوری که نمیشه! بدبخت میوفتی میمیری ها! شیکَمِش رو نیگا! چه ورمی کرده!"

تقی کفترباز که حالا جدی شده بود با حالت دلسوزی گفت: "آقا یعنی تو این دو ماه اصلا نتونسته؟! آقا مگه میشه؟! آخه هیکلی هم نداره! این همه غذا میخوره چی میشه؟!"

حُجت خان گفت: "اینجور وقتا عینهو گوسفند میشی! پِشکل میندازی! اونم با بدبختی! من کشیدم! میدونم! واسه همین میگم برو بهداری ! بابا یه کَرچَکی ،کوفتی میدن میشوره میبره!"

حجت خان هفتاد و یکی ،دو سال داشت؛ چهارشانه بود و لوتی ، سبیل هایِ سفید و کلفتش را روزی چند بار جلویِ آیینه شانه میکرد؛ پوستش سرخ بود و وقتی عصبانی میشد صورت و سَرِ بی مویش مثل لبو سرخ میشد؛ همه برایش احترام قائل بودند و سه سالی که در زندان بود از گل کمتر نشنیده بود؛ برایِ دادن نزولِ دامادش پول نزول کرده بود . دامادش فرار کرده بود و خودش مانده بود؛ به قول خودش " سه ساله که دختره نه بابا داره نه شوهر".

بی اعتنا به حرف ها چشمانش را بست و هر آنچه در آن چهل دقیقه با زحمت در ذهنش جمع کرده بود را مرور کرد. کوچک بود اما دیگر سوزن نبود که در انبار کاه افتاده باشد. برایش دیگر بی ارزش بود اما میتوانست قیمت جانش را داشته باشد. گرد بود . طلایی بود. سادهِ ساده بود. باید میفهمید،باید تمرکز میکرد. هربار که به قسمت های حساس میرسید، هر بار که حلقه را در ذهنش از دور میدید،دلش درد میگرفت. پس اول باید کار آن را یکسره کرد. اول باید دفع کرد.اول باید به آرامش رسید. دفع که شود، دل درد خوب میشود، سردرد خوب میشود، ذهن باز میشود و حلقه را از نزدیک میبیند. وقت نداشت، جانش به حلقه ، حلقه به ذهنش و ذهنش به دل و روده اش بَند بود.زیاد میخورد، باید میخورد؛ شاید از بالا فشاری وارد میشد و حرکتی به جلو صورت میگرفت.

حُجت خان میگفت: "آره داداش باس زیاد بخوری! زیاد بخور و سعی هم کن وسطش هوا قورت ندی آخه کارت سخت میشه! ولی زیاد بخور، بعدشم خوب راه برو؛ صُبا که پا میشی، ناشتا دو،سه لیوان آب برو بالا."

باز هم راه افتاد، دمپایی هایش را روی زمین میکشید، سیگاری گوشه لبش بود و یک دستش رویِ شکمش بود .به سمت دَر آخر رفت،بسته بود، در را به داخل هُل داد صدایِ "اُهوم" آمد. صبر کرد ،به دقیقه نکشید که شکم گُنده بیرون آمد. هر دو چشم غره ای حواله یِ هم کردند؛ هر دو نسبت به اُطاقِ فکر احساس مالکیت میکردند. با خود فکر کرد حتما شکم گُنده هم کارَش لَنگِ شکمش است، شاید مغز و شکمِ شکم گُنده هم با هم دست به یکی کرده اند؛ حتما شکم گنده هم در این مستراح قطعات پازل را در ذهنش جمع میکند، حتما این مستراح اُطاق فکر شکم گُنده هم است. چهل دقیقه بعد یا شاید هم بیشتر به بَند بازگشت.پاهایش بیش از آن توانِ نشستن نداشت؛وارد که شد تقی کفترباز که کفتر سفیدی را در دست داشت و دست به پَر و بالش میکشید، گفت: "خسته نباشی!"

حُجت خان پرسید: "چشات وا نشد!؟ به جمالش روشن نشد؟!"

سَری از روی تأسف تکان داد و دراز کشید.

حُجت خان با حالت عصبانیت و قهر گفت: "إی بابا! سنگ کلیه بود تا حالا شکسته بود!بتن سازی که نیس! این نشسنتا افاقه نمیکنه! بیا برو بهداری!"

دستانش را زیر سَرش تا کرد و روبه حُجت خان با لبخند کم رنگی گفت:" بالاخره افاقه میکنه! کم نمیارم!"

حُجت خان لبِ تختش نشست و دست رویِ پاهایش گذاشت و با خنده گفت:" بَه تو چه رویی داری پسر! آقا پاچه شلوارت رو بزن بالا! نه جانِ من! آقا پشت ساق پاهاش از بس نشسته سرخ شده! کبود شده!"

باز هم خنده ای بی حال تحویل حُجت خان داد و پشتش را کرد و چشمانش را بست. اول صدایِ حُجت خان و تقی کفترباز مزاحم بود.

حُجت خان میگفت: "باز که اینو آوردی اینجا! من نمیدونم آخه تو زندون اینو از کجا آوردیش!؟ الاغ کَک داره! جَک و جونور داره! واسه خوده هَپَلیت که مهم نیست!"

تقی کفترباز جواب میداد: "نه به خدا آقا! بین چه تمیزِ! همش هم میخواد دَر بره! به زور از سَره پشت بوم نگهبانی گرفتمش! داشت واسم دردسر میشد!"

حُجت خان میگفت: "تقی ببرش ! اون دفه تا صبح همه بدنم رو کَندم از بس خاروندم! ولش کن بره دیگه!"

صدایِ حُجت خان و تقی کفترباز قطع شد؛ یکدفعه چیزی شکست؛ حلقه از خیلی دور به خیلی نزدیک آمد. همه جا تاریک و سیاه بود و حلقه ای طلایی دو تکه شده بود و در یک فضای سیاه در جلوی چشمانش برق میزد و میدرخشید.صدای بازجوی پرونده اش را شنید؛

بازجو پرسید: "برایِ چی رفتید به دفتر کار مقتول؟"

جواب داد: "سفته هام رو بگیرم، چند ماه بود که بدهی ام رو صاف کرده بودم ولی سفته هام رو نمیداد!"

بازجو پرسید: "چرا نمیداد؟"

بازهم صدای شکستن آمد، با شرمندگی گفت: "میگفت زنت هم طلاق میدی، بعد سفته هات رو میدم."

بازجو پرسید: "بعدش هم عصبانی شدی و زدیش و کشتیش؟"

جواب داد: "نه! من فقط داد میکشیدم و فحشش میدادم! چندتا از وسایل اونجا رو هم پرت کردم! همین!"

بازجو پرسید: "این حلقه یِ شماست؟"

جواب داد: "نه! من رفتم دفترش حلقه دستم نبود، حلقه ام شکست!"

بازجو پرسید: "پس حلقه یِ تو بوده که تویِ زد وخورد شکسته؟!"

جواب داد: "گفتم که نه!"

بازجو پرسید: "پس حلقه ات کجاست؟ "

جواب داد: "یادم نمیاد! اصلا خیلی ها حقله شون مثل مالِ منِ!"

بازجو پرسید: "حتما همه یِ اون خیلی ها مثل تو با مقتول در تماس بودن و برای گرفتن سفته هاشون باید زنشون رو طلاق بدن؟"

جواب داد:" من چه میدونم! اصلا چرا نمیرید سراغ اون زنیکه؟! با اون کثافت در ارتباط بود! حلقه اون هم مثل مال من بود!"

بازجو پرسید: "حلقه تو کجاست؟ چطور یادته اون موقع تو دستت نبوده،یادته شکسته ،ولی یادت نیست کجاست؟"

جواب داد: "یادم نمیاد!!! یادم نمیاد!!!"

صدای شکستن آمد، یکدفعه صدای دادِ حُجت خان او را به خود آورد، چشمانش را باز کرد.

حُجت خان داد زد: "ببرش بیرون اُلاغ! هرچی لیوان داشتیم شکوند، بس که بال بال زد! نیگا همه جا رو هم به گَند کشیده!"

تقی کفترباز گفت: "قضا ، بالا بود نوکرتم!"

موقع نهار همه یِ عدس پلویِ نیمه پخته اش را با نان خورد، چند لیوان آب رویش خورد، بعد از یک چای و نبات و سیگار، با کمک تقی کفترباز چند داراز و نشست رفت و باز هم راه افتاد. قبل از رفتن به اُطاق فکر یک ساعتی راه رفت ؛راه رفت و به زنیکه فکر کرد، به زنیکه فحش داد، حتی چند قطره اشک هم برای زنیکه ریخت، چند لحظه ای حس کرد دلش برای زنیکه تنگ شده، بعد یادش افتاد دلش برایِ محبوبه تنگ شده، محبوبه همان زنیکه بود، قبل تر ها که دوستش داشت محبوبه صدایش میکرد.به خود لعنت میفرستاد که چرا اجازه داد محبوبه اش در شرکتِ آن مرتیکه، همان مقتول، کار کند. به خودش لعنت میفرستاد که چرا پیشنهاد گرفتن وام ، آن هم چنان وامِ ویژه ای را قبول کرده بود. محبوبه اش بلند پرواز بود، همیشه رویایِ زندگی آنچنانی داشت،هر بار و به هر دلیل که دعوا میکردند محبوبه اش زنیکه میشد و با عصبانیت میگفت،" تو بی عرضه ای، لیاقتت همون کارمندِ دون پایه بودنِ! بدبختِ منزوی یه ذره با مردم معاشرت کن تا بفهمی هم دوره ای هات چه پیشرفتی کردن و چه زندگی هایی درست کردن!"؛ به تدریج دعواهایشان زیاد شد و محبوبه اش زنیکه ماند. خسته شد، ذهنش خسته شد و به سَمت اُطاق فکر رفت.

دمپایی هایش را رویِ زمین میکشید، سیگاری گوشه لبش بود و یک دستش رویِ شکمش بود. به سمت دَر آخر رفت، اُطاقِ فکر خالی بود؛ داخل شد و دَر را بست.در عالم خود بود، متمرکز بر رویِ ذهن و دل و روده و حلقه ، دو نفر وارد شدند و با هم حرف میزدند؛ صدای کشیدن دمپایی هایشان جلوی سکوی شیرهای آب قطع شد،اما همچنان حرف میزدند. یکی از صداها خَش داشت و دیگری نرم بود.

صدای خَش دار گفت: "تو بی دقتی! صد بار بهت گفته بودم، فقط مدل ماشین مهم نیست!"

صدای نرم گفت: "بابا من از کجا میدونستم یارو اینقدر تیزه!"

صدای خَش دار گفت: "شانس آوردی جنس همراه نداشتی! وگرنه کیف قاپی جرم کوچیکت بود! بابا قیافت تابلوست!"

صدای نرم گفت: "گفتم زنِ! حواسش پرت میشه! فکر و ذکرش پنچریِ اون لَگَنشه! تا به خودش بیاد کیف رو برداشتم و دِ برو!گفتم خانم صندوق رو بزن بالا لوازم پنچرگیری رو بیارم واست درستش کنم! آقا نفهمیدم کِی دَر صندوق رو کوبید تو سرم و کِی مأمور بازار شد!"

صدای خَش دار که حالا داخل توالتِ اولی رفته بود گفت: "خاک تو سرت! مگه میشه تو یه منطقه بیست روز پشت هم کار کرد! خُب اُلاغ تابلو میشی!"

صدای نرم به سمت اُطاقِ فکر رفت و با صدایی آرام با خودش گفت: "إی بابا اینجام که پُرِ."

دَر را به داخل هُل داد که صدای "اُهوم " آمد.صدای ِ خَش دار بیرون آمد و گفت: "خُب بیا برو این یکی!"

صدای نرم گفت: "نه فقط اینجا راحتم!میخوام فکر کنم!"

صدای خَش دار با طعنه گفت: "اونجا مُبله ست؟! من میرم هوا خوری."

صدای نرم چند دقیقه طولِ سکوی شیرهای آب را راه رفت و برای خود آواز زمزمه کرد؛ دوباره به سمت اُطاقِ فکر رفت و به دَر کوبید، باز هم صدای "اُهوم" را شنید و با حرص گفت: "إی تو روحت! خُب بدبخت مُخت میپُکه!به جهنم، سگ تو روحت،..."

صدای نرم رفت و یک ساعت گذشت. یکدفعه همه یِ ذهنش سفید شد،سردردش خوب شد، سرش سبک شد، دلش سبک شد،دو تکه حلقه برایِ لحظه ای بهم چسبیدند و دوباره جدا شدند، انگار چیزی دفع شد، سیفونِ بی جان را به صدا درآورد. به سمت بَند حرکت کرد، دمپایی هایش را نمیکشید ،سیگار گوشه لبش نبود و هر دو دستش آزاد و رها بود.وارد بَند که شد حُجت خان متوجه تغییر چهره اش شد و با خنده ای معنادار پرسید: قدم رنجه کردن؟شَرش کنده شد؟

با خنده ای شیطنت آمیز و یک چشمک پاسخ مثبت داد. تقی کفترباز پشت تَشتِ حمام ضرب گرفت و حجت خان شروع کرد به بشکن زدن و شش و هشت خواندن و قِر دادن. با خنده ای از سَر رضایت روی تختش دراز کشید ،طاق باز خوابید و دستانش را زیر سرش تا کرد و چشمانش را بست. باید کلیدی را که پیدا کرده بود امتحان میکرد. تمرکز کرد به عالم خود رفت؛ پُشت میز کارش بود تلفنش زنگ خورد، زنیکه بود.

زنیکه گفت: "بیا بریم محضر ،طلاقم رو بده بعد برو سفته هات رو بگیر، هم تو راحت شی هم من!"

جواب داد: "که بعدش تو و اون مرتیکهِ پیرِ سگ برید و به ریشم بخندید؟!"

زنیکه گفت: "آخرش که چی؟من که نمیخوام باهات زندگی کنم، حرمت ها بین من و تو شکسته،چه با این پیرِ سگ برم، چه هر کس دیگه."

جواب داد: "خوب برنامه هاتون رو ریختید! من رو به خاکِ سیاه نشوندی به خاطر یه پیرِ سگ! ده برابر پولی که بهم داده بود پسش دادم! بازم سفته هام رو نمیده! نگو ،..."

زنیکه گفت: "اصلا کی گفته من میخوام باهاش برم؟تو بیا برو سفته هات رو بگیر! فرصت رو از دست نده!"

جواب داد: "به همین خیال باش، اصلا همین الان میرم دفتر این پیرِ سگ تکلیفم رو باهاش یه سَره میکنم!"

مکالمه قطع شد، با عصبانیت مُشتی به دَر کمد فایل ها کوبید و از اُطاق خارج شد؛ در راه پله بود که کسی بلند صدایش کرد: "صبر کنید!"

برگشت و نگاهش کرد ،خانمِ صداقت بود، وقتی سَرِ زنیکه فریاد میزد وارد اُطاق شده بود و او نفهمیده بود، گفت: "حلقه تون شکست، کَفِ اُطاق افتاد."

تکه های حلقه را با بی اعتنایی گرفت و در مشت دست راستش پنهان کرد. تا به پارکینگ برسد صد بار پیرِ سگ را کشت، هر بار یک جور. به پارکینگ رسید، خواست سوار ماشینش شود که دید چرخ جلویِ سمتِ راننده پنچر است. با عصبانیت به سمت صندوق رفت و آن را باز کرد؛ خواست زاپاس و جک را دربیاورد که تازه فهمید مشت دست راستش هنوز گِره کرده است. مشتش را باز کرد، حلقه را دید که دو تکه شده بود؛ با عصبانیت دو تکه حلقه را در صندوقِ عقب ِ ماشین پرت کرد.یکباره همه چیز چرخید و چرخید، بعد حلقه را دید که دو تکه اش بهم چسبیده بود و در یک فضایِ سفید میدرخشید. یکباره با شنیدن صدای بلندگو که اسمش را صدا میزد، چشمانش را باز کرد. تقی کفتر باز دوید کنار تختش و گفت:" پاشو پاشو حتمی وکیلت اومده."

نظرات ...

  • محمد مظلومی نژاد

    ارسال شده در 2016-11-14 16:13:53

    آوای اوین. سال 88. اندرزگاه نسوان!!

    جواب به این نظر