داستان «جوجه گنجشک دانا» نویسنده «نارین یوسفی»

چاپ تاریخ انتشار:

narin yoosefi

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. جوجه گنجشکی بود، که هنوز پرواز یاد نگرفته بود. جوجه گنجشک قصه ی ما، خیلی دوست داشت پرواز کند. جوجه گنجشک هر روز می رفت روی سنگها، اما دو بال که می زد، دیگر نمی توانست پرواز کند.

جوجه گنجشک خیلی نگران بود، فکر می کرد او دیگر نمی تواند مثل بقیه ی پرنده ها پرواز کند. مادرش به او گفت:«نگران نباش عزیزم! فردا می رویم پیش گنجشک دانا تابه تو پرواز یاد بدهد.» من هم که مثل توکوچک بودم نمی توانستم پرواز کنم، مادرم به من گفت : «باید پیش گنجشک دانا برویم تا پرواز یاد بگیری.»
فردای آن روز، مادرجوجه اش را پیش گنجشک دانا برد، گنجشک دانا به جوجه گنجشک گفت : «باید چند روز پیشم بمانی تا پرواز کردن راخوب یاد بگیری.»
جوجه گنجشک با گنجشک دانا خیلی تمرین کردند، تا بلاخره جوجه گنجشک پرواز یاد گرفت. مادر جوجه گنجشک وقتی دید جوجه اش پرواز یاد گرفته خیلی خوشحال شد.
جوجه گنجشک به مادرش گفت : «من دوست دارم وقتی بزرگ شدم مثل گنجشک دانا باشم وبه من گنجشک دانا بگویند. مادر گفت : «آفرین عزیزم، کار خوبی میکنی.»

 چند سال طول کشید، تا جوجه گنجشک بزرگ شد مثل گنجشک دانا چیزهای زیادی یاد گرفت. اما گنجشک دانا پیر شده بود و بعد از مدتی از دنیا رفت، وحالا به جوجه گنجشک، گنجشک دانا می گویند. گنجشک دانا به جوجه گنجشک هایی که هنوز، پرواز یاد نگرفته اند پرواز کردن را یاد می داد. او تصمیم گرفت جشن بزرگی بگیرد.
همه ی پرنده ها جمع شدند وجشن بزرگی گرفتند. آخرهای جشن بود، کلاغی داشت پرواز می کرد که ناگهان به درختی خورد وافتاد، سرش گیج رفت، گنجشک دانا به کلاغ گفت :  «مقداری آب قند بخور تا حالت خوب شود ودوباره پرواز را ادامه دهی»

داستان «جوجه گنجشک دانا» نویسنده «نارین یوسفی»