دیدار و گفتگو با فرهاد ورهرام/ فرناز تبریزی

صبح پنج شنبه، نهم دی ماه سال یکهزار و سیصد و نود پنج، کتابفروشی آینده میزبان فرهاد ورهرام بود. این نشست که به مناسبت انتشار کتاب آقای ورهرام با عنوان «ایلراه تاراز: یادداشت های دو سال کوچ همراه چند خانوار از ایل بختیاری» بود، با همکاری انتشارات میردشتی و با حضور آقای ارد عطارپور برگزار شد.نخست، علی دهباشی ضمن خوشامد گویی به مهمانان، به معرفی آقای ورهرام پرداخت:

«فرهاد ورهرام که تحصیلکرده رشته کارگردانی سینما در دانشکده هنرهای دراماتیک است، در سال ۱۳۲۷ در بروجرد به دنیا آمده است. به علت حرفه پدر که از نخستین فارغ التحصیلان مدرسه فلاحت دوره «رضا شاه» بود که بعدها به مدرسه کشاورزی تبدیل شد، در بروجرد ساکن شدند و به علت محیط فرهنگی خانوادگی، ورهرام نوجوان و بعد جوان، گام های اندیشیدن و چون و چرا کردن را سریع طی کرد.

علایق اولیه ورهرام به سینما از سینمایی در بروجرد به نام «سینما داریوش» آغاز می شود. در آن سینما آثار منتخب تاریخ سینما، از سینمای ایتالیا گرفته تا سینمای آمریکا و آلمان و فرانسه به نمایش گذاشته می شود. خلاصه آنکه فرهاد ورهرام پس از دیپلم به تهران می آید و در کنکور مدرسه عالی سینما تلویزیون شرکت می کند. اما مسآله داشتن کارت پایان خدمت او را راهی سربلزی می کند. در مهر ماه سال ۱۳۴۷ به عنوان سپاهی ترویج و آبادانی به سنندج می رود. در همه این سال ها فعالیت های فرهنگی زمینه زندگی ورهرام است.

در همین سال ها ست که با فریدون رهنما آشنا می شود و در هیئت یک بازیگر در نقش یک صنعتگر در فیلم «پسر ایران از مادرش بی خبر است» ایفای نقش می کند. بعد در کنکور مدرسه عالی تلویزیون پاسخ مثبت می گیرد. چند سال بعد، یعنی در سال ۱۳۵۳، با دکتر افشار نادری آشنا می شود که زمینه ساز یک جریان عمده در کارهای ورهرام تا کنون است. از مسئولیت واحد فیلم و عکس در بخش مردم شناسی مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران آغاز می شود و در سال های بعد مسئول واحد فیلم و عکس و دستیار تحقیق در مؤسسه پژوهش های دهقانی و روستایی ایران، و در سال های بعد مسئولیت واحد فیلم و عکس و کارشناس تحقیق در مرکز تحقیقات روستایی و اقتصاد کشاورزی را بر عهده می گیرد.»

در ادامه، دهباشی از آقای ورهرام خواست تا کمی از خود بگوید و این که چگونه به وادی فیلمسازی وارد شده است:

ورهرام: حرفه من مستند سازی است. در دانشکده هنرهای دراماتیک در رشته کارگردانی سینما درس خوانده ام. علت گرایش من به سینمای مستند سفرهایی بود که می رفتم. در خانواده ما سفر کردن نوعی سنت بود. پدر من گیاه شناس بود و فارغ التحصیل مدرسه فلاحت یا همان دانشکده کشاورزی. ایشان بعد از فارغ التحصیلی به بلوچستان می رود تا درباره گیاهان گرمسیری مطالعه کند. به هند و آفریقا می رود و از آنجا گیاه می آورد. بعد به لرستان می رود. قرار بود در خرم آباد یک باغ فلاحت احداث شود، چون اقلیم معتدلی است و هم گیاهان گرمسیری و هم سردسیری می توانند آنجا رشد کنند. پدرم این باغ را احداث می کند و بعد با خانواده مادری ام آشنا می شود و ازدواج می کند. پدرِ مادر من، اعتضاد، بنیانگذار آموزش و پروش لرستان بود. فکر کنم حدود سال ۱۳۲۰ بود. چون من متولد ۱۳۲۷هستم و مادرم سال ۱۳۲۰ ازدواج کرد. پدرم زیاد سفر می رفت. ما هم تابستان ها با او به سفر می رفتیم. من تا قبل از دیپلم سفرهای زیادی رفته بودم. هم جاهای مختلف ایران و هم منطقه خودمان، لرستان، را خوب دیده بودم. بعد از دیپلم برای خدمت سربازی به کردستان رفتم. رفتن به کرستان برای من فرصت خیلی خوبی فراهم کرد. چون دامپزشک بودم و به سپاه ترویج رفته بودم، توانستم بیش از پنجاه شصت درصد روستاهای کردستان را ببینم. در آن زمان، سینما هم جزئی از علاقمندی هایم بود. بروجرد یک شهر فرهنگی بود و سینماهای خوبی داشت. تقریباً هر فیلمی که در تهران به روی پرده می آمد، همزمان در بروجرد هم اکران می شد. بعد که به دانشگاه رفتم و با فیلم های کلاسیک آشنا شدم، متوجه شدم خیلی از فیلم هایی را که در دانشکده راجع به آنها صحبت می شد، قبلاً در بروجرد دیده ام، مثل فیلم های نئورئالیستی ایتالیتا و فیلم های تبلیغاتی شوروی. مستندسازی را به این دلیل انتخاب کردم که لازمه اش سفرهای زیاد بود. البته در رشته تلویزیون و سینما دو سال بیشتر درس نخواندم و از دانشگاه اخراج شدم. بعد خیلی تصادفی وارد کار فیلمبرداری برای اداره منابع طبیعی شدم. بعد از آن به دانشکده علوم اجتماعی رفتم واز روی اتفاق با مرحوم افشار نادری و زنده یاد روح الامینی آشنا شدم. در دانشکده علوم اجتماعی یک بخش فیلم و عکس داشتند و دنبال کارمندی بودند که فیلمبرداری و عکاسی بلد باشد و بتواند به دانشجوها آموزش دهد. مرحوم افشار نادری برای اولین بار، طبق سنت دانشگاه های فرانسه و انگلیس، درس عکاسی و فیلمبرداری را در دانشکده علوم اجتماعی گذاشته بود. او می خواست دانشجوهای رشته مردم شناسی با عکاسی و فیلم آشنا شوند. من آنجا مشغول شدم. مرحوم دکتر کاووسی تئوری درس می داد و من هم با دانشجوها کار عملی می کردم. این اواخر سال ۵۲ و آغاز سفرهای جدی من بود. در پروژه های دکتر روح الامینی ایشان را همراهی می کردم. به این شکل بود که کار من در سفر آغاز شد و هنوز هم این داستان ادامه دارد.

پس از این شرح حال، دهباشی از آقای ارد عطارپور دعوت کرد تا توضیحاتی درباره کتاب حاضر دهد:

ارد عطارپور: این کتاب، پیرو فیلم «تاراز» تهیه شد، فیلم مستندی که آقای فرهاد ورهرام در سال ۶۵-۶۶ تهیه کردند. در این فیلم، همان مسیر کوچ ای دنبال شده که در فیلم «علف»، اثر آقای مریان سی. کوپر و گروهش، می بینیم. فیلم «علف» که در سال ۱۹۲۵ تهیه و تولید شد، یکی از فیلم های بنام تاریخ سینمای مستند است. در واقع این فیلم، حماسه ایل بختیاری است. فیلم بسیار تاثیرگذاری است. هنوز هم از دیدن بعضی قسمت های آن، احساساتم به غلیان و خروش در می آید. مردمان یک ایل در راه بقای خود، سخت ترین لحظات را سپری می کنند و بالاخره با پشتکار و شکیبایی به منابعی می رسند که برای حیاتشان به آن نیاز دارند. در پنجم یا ششم اردیبهشت   ۱۳۶۵ آقای ورهرام طی بیست ویک روز همراه این ایل حرکت کردند، از همان مسیری که یکی از تیره های ایل بختیاری به نام «بابامدی» طی می کردند. این فیلم با اظهار ارادت آقای ورهرام و بیان خلاصه ای از فیلم «علف» آغاز می شود. ایشان برای حدود چهار دقیقه، فیلم «علف» را توضیح می دهند و می گویند که این مسیر، همان مسیری است که قبلاً در فیلم «علف» دیده شده. سپس صحنه ها و سکانس هایی از «علف» را می بینیم که توسط ایشان انتخاب شده. بعد از شصت و چند سال هنوز این مسیر و درامی که در طی آن درست شده، برای ما بسیار جذاب است و آقای ورهرام هم به خوبی این تعریف را انجام می دهند. می توانم بگویم که هدف آقایان کوپر و شوتساک یا مؤلفین قبلی از ساخت این فیلم، بیشتر نمایش دنیایی ناشناخته بوده است. چون در سالهای نخستین پیدایش سینما، بخصوص تا دهه بیست، گرایش فیلمسازان بیشتر به کشف دنیاهای ناشناخته در اقصی نقاط جهان بود. در این دوران است که شاهد فیلم های بزرگی چون نانوک شمال یا موآنا از فلاهرتی هستیم. بنابراین، بیشتر از همه غافلگیری که از دیدن این فیلم حاصل می شده، جلب توجه شان را می کرد. البته آنها چند سال بعد در تایلند هم فیلمی به اسم «چنگ» ساختند که فیلم مورد توجهی بود. بعد همچنان آن مسیر را با یک فیلم داستانی به نام «کینگ گنگ» درست کردند که در سال ۲۰۰۵ توسط پیتر جکسون بازسازی شد. اما حتی در آن فیلم هم قهرمان، فیلمساز ماجراجویی است که گروهش را به نقطه ای دور افتاده می برد تا در آنجا فیلمبرداری کنند و در این منطقه است که با چیزهای شگفت و هیجان انگیز و غافلگیر کننده ای رو به رو می شوند. در واقع آنها این گرایش خودشان را درون همان آدم فیلم «کینگ کنگ» هم گذاشته اند. با وجود لحظات حماسی که فیلم «علف» ثبت می کند، این فیلم از تراژدی هایی که در طول مسیر رخ می دهد، غفلت می کند. خانواده، فرد و اشخاص خیلی مورد توجه نیستند. این ایل به مثابه یک تن واحد است که مورد توجه کوپر و شوتساک است. در فیلم آقای ورهرام این لحظات هم مورد توجه قرار می گیرد مثل زمانی که در یکی از بخش های فیلم، با شخصیتی به اسم لالی آشنا می شویم که زن جوانی است. او همراه خانواده و همسرش، ابراهیم، در حال طی کردن این مسیر است. ابراهیم جزو آدم های فرودست این خانوار است، بنابراین اسب و قاطری ندارد که در اختیار لالی بگذارد که اکنون باردار است و دارد این مسیر را پیاده طی می کند. بناچار پس از مدت کوتاهی لالی فرزندش را سقط می کند. فرزند او مرده به دنیا می آید. صحنه ای بسیار تکان دهنده و تاثیر گذار آنجا است که لالی فرزند مرده اش را با احترام روی دستش حمل می کند و با شکیبایی او را داخل گور می گذارد. ایل نمی تواند منتظر لالی بماند. بلافاصله بعد از این که لالی فرزندش را به خاک می سپرد، ایل به حرکتش ادامه می دهد. این رمز و راز حیات ایل طی سده ها و هزاره ها است. ورهرام چیزهای دیگری هم به ما می گوید. یعنی خلاف آن دو مؤلف بزرگ جهانی، که فیلم فوق العاده «علف» را درست کردند، مثل یک مردم نگار لحظات شاید کمتر دیده شده ای را هم در فیلم های خود ثبت می کند. مثلاً به ما می گوید که وقتی ایل در مسجد سلیمان آماده حرکت می شوند کجا می روند و چه چیزهایی می خرند. یک یک چیزهای مورد نیازشان را برای ما بر می شمرد. مثلا این که شلوار می خرند، طناب می خرند، چراغ قوه و چیزهای دیگر می خرند را یک یک برای ثبت می کند. با این حال، آنچه در کتاب او من را بیشتر به هیجان در می آورد، آن لحظاتی است که معمولاً در فیلم «علف» و حتی در خود «تاراز» هم نمی بینیم. بنابراین، این کتاب می تواند به نوعی رازگشایی فیلم «علف» و حتی «تاراز» باشد. با آنکه خود «تاراز» نوعی رمزگشایی از مشقت های زیاد اعضای این ایل است، این کتاب حتی نسبت به فیلم «تاراز» هم گستردگی بیشتری دارد و این لحظات به خوبی در آن توصیف شده است. من یکی از این لحظات را که درباره مرگ کنیز است انتخاب کرده ام که اگر اجازه بدهید برایتان می خوانم.

سپس، آقای عطارپور با بیان توضیحی کوتاه به خواندن بخشی از کتاب پرداخت:

عطارپور: قبل از آن باید بگویم که کنیز یک خانمی است با هفت تا بچه. آقای ورهرام طی سفرهایی که می کنند متوجه فوت او می شوند. در فیلم «تاراز» به ما اطلاع می دهند که کنیز فوت کرده و همسر و فرزندانش را تنها گذاشته است. آقای ورهرام خودشان هنگام مرگ کنیز حضور نداشته اند و این را از کسی نقل می کنند که مرگ کنیز را شنیده است. ایشان آن شنیده ها را در قالب کلمات به خوبی برای ما تصویر می کنند:

«اوایل اسفند بود. نیمه شب با صدای اکبر از خواب بیدار شدیم. زن اکبر پا به ماه بود و دردش گرفته بود. چراغ قوه را برداتم و با مادرم خدابس و زنم گلی جان به اشکفت اکبر و محمد رفتیم. محمد همراه گله گوسفند و یاور و قیصر پسران اکبر همراه گله بز در کوه بودند. اکبر با زن محمد و تعدادی بچه کوچک در اشکفت مانده بودند. به جز دو بچه دو ساله اکبر و محمد حتی بی بی دختر پنج ساله اکبر نیز بیدار بود. ماهی جان، زن محمد، ماتمزده در کنار کنیز چمباتمه زده و بچه های کوچک گرد او نشسته بودند. آتش چراغ روشن بود. دیگ روی آب می جوشید. چراغ فانوسی در کنار کنیز و فانوس دیگری به اشکفت آویزان بود.در زیر نور فانوس، چهره رنگ پریده کنیز را عرق پوشانده بود و به سختی ناله می کرد. تصمیم داشتیم شاه رضا را خبر کنیم و کنیز را به مسجد سلیمان برسانیم که ناله هایش بلندتر شد. فرصت نداشتیم به شاه رضا که خانه اش تا اشکفت پنج کیلومتر راه بود خبر بدهیم. فاصله تا شهر هم هفتاد کیلومتر جاده خاکی بود. مادرم خدابس و گلی جان و ماهی جان دست به کار شدند و من و اکبر از اشکفت دور شدیم. کمی بعد، ناله های کنیز به زوزه تبدیل شد و سپس صدای شیون زنان و بچه ها برخاست. بچه سالم بود و جفت در تن کنیز مانده بود و باعث مرگ او شد. اکبر در گوشه ای نشسته و گریه می کرد و به آهستگی روی سرش می کوبید. زن و بچه ها گریه می کردند و نوزاد که لای پارچه ای پوشیده شده بود به شدت گریه می کرد. گلی جان که چندی قبل زاییده بود، می خواست بچه را شیر بدهد. اما اکبر مانع شیر خوردن بچه شد. نوزاد ساعت ها گریه کرد تا مرد.»

چقدر این بخش تکان دهنده است و می تواند پشت صحنه حرکت ایل را که پر از مشقت و سختی است برای ما روشن کند. یعنی وقتی من آن را می خواندم در روزگار عقب می رفتم و می رسیدم به آن سپیده دمی که این ایل اصلاً شروع کرده بودند به کوچ تا حیات خود را تأمین کنند و چه رنجها که برای انتقال این حیات به بسیاری از آدم های نسل بعد، از جمله بعضی از خود ما که احتمالاً از اعقاب آنها هستیم، نکشیده اند. این کتاب پر از چنین لحظاتی است.

در ادامه، دهباشی از آقای ورهرام خواست تا کمی از پیشینه فیلم «تاراز» و آثاری که پیش از آن ساخته شده بگوید:

ورهرام: به این منظور باید به فیلم «علف» اشاره کنم. این فیلم در سال ۱۳۰۳ ساخته شده و نمایش آن در ایران ممنوع می شود. دلیل ممنوعیت این فیلم، سیاست رضا شاه بود که قانون تخته قاپو (یکجا نشینی عشایر) را مطرح می کند تا مملکت از حالت خان خانی و ملوک الطوایفی خارج شود و یک دولت مرکزی قوی به وجود آید. این فیلم در آن زمان بدون اجازه دولت مرکزی ساخته شد. آنطور که می گویند کوپر و گروهش از عراق وارد ایران می شوند. بعد، از طریق علیخان که از ایلخانان بختیاری بود به شخصی به نام حیدرخان معرفی می شوند که رئیس تیره و پسر عموی علیخان بود. وقتی فیلم تمام می شود و می خواهند برگردند، خود خانم هریسون که جزو گروه فیلمسازی است یک مصاحبه با رضا شاه می کند. در این دوره، چندین سال از اکتشاف نفت گذشته است و خوانین بختیاری هم اکثراً در خدمت کمپانی های انگلیسی هستند. یکی از نوادگان این ها به من می گفت که علیخان و حیدر خان (همان شخصی که در فیلم کوپر است)، بابت نگهداری لوله های نفت در خوزستان سی هزار تا بیست هزار لیره از کمپانی های انگلیسی پول می گرفته اند. با ورود کوپر برای اولین بار دوربین وارد منطقه بختیاری شد. در آن زمان ایل هنوز شکل اصلی خود را داشت. خود کوپر می گوید که ایل متشکل از پنج هزار نفر جمعیت و پانصد هزار رأس دام بوده؛ یعنی چهار تیره بختیاری که طایفه «بابامدی» را تشکیل می داده، جمعیت شان پنج هزار نفر بوده است. مسیری هم که انتخاب کردند ایلراه «تاراز» بود. ایلراه همان مسیر کوچ ایل از مناطق گرمسیر به سردسیر یا بالعکس است. در منطقه بختیاری پنج ایلراه وجود دارد که یکی از آنها «تاراز» است و دیگری ایلراه «اتابکان»، همان که در دوره قبل از اسلام شوش را به پاسارگاد وصل می کرد. ایل باید برای رفتن از شمال مسجد سلیمان به منطقه ای در چهار محال و بختیاری که به آن «دیمه» می گویند حدود چهارصد کیلومتر را طی می کردند. بعد از فیلم کوپر، سال ها می گذرد تا یک فیلم دیگر در مورد بختیاری ها ساخته شود، فیلمی به اسم «شقایق سوزان» که ساخته آقای شفتی است. این فیلم، فیلمی است به شدت تبلیغاتی و توریستی و فضاهای زیبایی مثل عروسی و جشن در آن نمایش داده می شود. بعدتر یک فیلمساز انگلیسی به اسم آنتونی هوارث فیلم «مردمان در باد» را از بختیاری ها می سازد که قبل از انقلاب با نام «گوسفندها باید زنده بمانند» از تلویزیون ایران پخش می شود. این فیلم خیلی زیبا است اما برخورد نوستالژیکی به کوچ ایل بختیاری دارد و یک مقدار هم در آن بازسازی وجود دارد.

درسال ۱۳۶۵شرایط فیلمسازی برای من به وجود آمد. من از کودکی و در لرستان کوچ عشایر را می دیدم که از حاشیه شهرها عبور می کردند. گاهی هم در سفرها مثلاً سفر به دریاچه گهر که ییلاق چالنگ های بختیاری است، آنها را می دیدم. این شد که تصمیم گرفتم از آنها فیلم بسازم. یکی از دوستان به من گفت تا خودت با این ها به کوچ نروی، دوربین بردن و فیلم گرفتن فایده ای ندارد. من به مسجد سلیمان رفتم و در آنجا با خانواده ای آشنا شدم که من را پذیرفت و حدود بیست و شش روز از شمال مسجد سلیمان با این خانواده کوچ کردم. من این خانواده را انتخاب کردم چون در همان مسیری کوچ می کردند که کوپر کوچ کرده بود، یعنی از همان ایلراه «تاراز». به علاوه، این خانواده از نوادگان خانواده ای بود که کوپر با آنها کوچ کرده بود. در فیلم کوپر یک پسر هشت نه ساله به اسم لطفی است؛ لطفی دایی این شخصی هست که من با او کوچ کردم. یعنی، علاوه بر این که مسیر یکی بوده، پیوست خانوادگی هم وجود داشته است. ولی از آن سالی که کوپر فیلمش را ساخت تا این سال تحولات زیادی در زندگی بختیاری صورت گرفته است. این تحولات اول با اکتشاف نفت شروع می شود، یعنی تعداد زیادی از بدنه عشایر بختیاری به خدمت شرکت های نفت انگلیسی در می آیند. قبل از کشف نفت، ما شهری به اسم مسجد سلیمان نداشتیم. فقط آثار تاریخی مسجد سلیمان و چند تا چشمه قیر در آنجا وجود داشت و محل اطراق چند خانوار از طوائف شهمیر بختیاری بود. بعد این جا شهر می شود و تعداد زیادی از مردم از بدنه ایل کنده می شوند و به خدمت شرکت نفت در می آیند. دومین ضربه ای که ایل بختیاری خورد مسأله تخته قاپو کردن و کوچ نکردن عشایر در دوره رضا شاه بود. این باعث می شود تا باز عده ای به سمت شهرها و روستاها مهاجرت کنند. در این زمان، اهواز تبدیل به شهر بزرگی شده و احتیاج به نیروی انسانی دارد. ضربه سوم مسأله ملی کردن جنگل ها و مراتع بود که شیوه معیشت ایل را تغییر داد. پیش از این در مناطق عشایرنشین، خوانین و بزرگان کنترل کننده مراتع بودند و مشخص می کردند که کدام طایف، چه وقت و کجا برای چرا کوچ کند. ملی شدن سبب شد تا قدرت از دست ریش سفیدها در آید و به دست مأموران ژاندارمری و جنگلبانی بیافتد. عشایر با دیدن این وضع شروع به شخم زدن بخشی از مراتع گرمسیری و میانوند برای کاشت گندم دیم کردند. چون این زمین ها در تپه ماهور و شیب است، کشت گندم یکی دو سال بیشتر جواب نمی دهد. به همین خاطر بعد از یکی دو سال می رفتند و جای دیگر را شخم می زدند. از اینجا کم کم تخریب در این سرزمین شروع می شود. کم کم مراتع کم می شود و عشایر برای کار به شهرها می روند. تعدادی از مردان خانواده ای که با آنها کوچ می کردم مجبور بودند در ماه هایی که در گرمسیر بودند بیایند و در شهرهای خوزستان و اصفهان کار کنند. من در این زمان، که آخرین لحظات فروپاشی یک شکل از معیشت تاریخی در ایران بود، با این خانواده آشنا شدم و کوچ کردم. ما در مسیر کوچ در محلی به اسم «قلعه خواجه» اطراق کردیم که چند تا خانه سنگی بود که گرمسیری ها که کوچ نمی کردند در آن می نشستند. پارسال فروردین که به «قلعه خواجه» رفتم چهار تا آژانس، رستوران و ساختمان های دیگر در آن ساخته بودند. این حالت ایل دیگر وجود نداشت.

از طرف دیگر، موقع جنگ ایران و عراق ما دو جاده بیشتر نداشتیم: یکی جاده شمال به جنوب که ایزه را به خوزستان وصل می کرد و خیلی جاده بدی بود، یکی هم جاده خرم آباد به خوزستان. در جنگ چند بار عراق این جاده را برید و خوزستان با مشکل مواجه شد. این بود که دولت تصمیم گرفت تعداد زیادی جاده شمال به جنوب، یعنی از اصفهان به خوزستان بزند. در نتیجه، خانواده هایی که از این مسیر سخت کوچ می کردند صاحب جاده و تونل شدند و رفت و آمد خیلی آسان شد. امروزه در مقایسه با پنجاه سال پیش جمعیت کوچ نشینان از بیست و پنج درصد به کمتر از یک درصد کل جمعیت کشور رسیده است.

در مقایسه فیلم خودم با فیلم کوپر باید بگویم که کوپر در حد تیره حرکت می کرد. باید توضیح بدهم که هر ایل به چند طایفه، هر طایفه به چند تیره و هر تیره هم به واحدهای کوچکتری تقسیم می شود. کدخدا رئیس تیره بود. زمانی که من کوچ کردم، بالاترین تقسیم بندی ایلی در حد مال بود یعنی چند خانوار که مسئول آن یک ریش سفید است. بخش های بالای هرم قدرت در ایل بختیاری دیگر وجود خارجی ندارد. نه ایلخان داریم، نه کدخدا و نه کلانتر. در فیلم من آخرین لحظات بدنه پایین ایل که دامدار هستند دیده می شود. بعد از این فیلم به خاطر نابرابری درآمد شهرنشینان با عشایر، عده زیادی ایل را رها کردند و به شهر آمدند. خانوار سیزده نفره ای که من با آنها کوچ می کردم، شش سال پس از ساخت فیلم همگی در حاشیه مسجد سلیمان به سیگار فروشی و دستفروشی مشغول بودند. الان تعدادشان از سیزده نفر به چهل پنجاه نفر رسیده و اکثراً در اصفهان، مسجد سلیمان و زنجان کارگری می کنند. الان کوچ به شکلی که شما در «علف» و «تاراز» می بینید وجود ندارد و به شکل پراکنده انجام می شود. یعنی تکه های کوچکی از راه را پیاده طی می کنند و بعد خودشان را به ماشین می رسانند.

اگر فیلم کوپر را ببینید و با فیلم من مقایسه کنید، در انتهای فیلم می توانید تفاوت مرتع را بینید. در آخر فیلم کوپر، وقتی ایل به ییلاق می رسد، تا زانوی اسب ها در علف است. این فیلم با صحنه ای تمام می شود که پسر حیدرخان، لطفی، لبخند شیرینی به لب دارد. در آخر فیلم من، موقعی که آن خانوار به ییلاق می رسند، هنوز برف روی زمین است و گل ها بیرون نیامده اند تا تخم ریزی کنند و مرتع تجدید حیات پیدا کند. دیگر کنترلی روی مراتع وجود ندارد. آنها زودتر می رسند تا از اندک مرتعی که هست استفاده کنند. فیلم با پسر کوچکی تمام می شود که کفش لاستیکی پاره اش را با انبر روی آتش وصله می کند.

دو سه سال بعد از اتمام فیلم «تاراز» یکی از بختیاری ها به من تلفن زد و گفت یکی از افراد ایل قلبش ناراحت است. او را برای معالجه به تهران و منزل من آوردیم. در آنجا کتاب «علف» را به او نشان دادم که خاطرات کوپر از کوچ بود که پس از بازگشت به آمریکا نوشته بود. در سال ۱۳۴۰ یکی از خوانین بختیاری این کتاب را ترجمه و با اسم «سفر به سرزمین دلاوران» چاپ کرده بود. همین طور که مهمان ما داشت کتاب را می دید، چشمش به تصویر پسر نه ساله حیدر خان افتاد و گفت که این عکس آقا لطفی، دایی خودش است. ما رفتیم و لطفی را در سن هشتاد سالگی در کیانپارس اهواز دیدیم و با او مصاحبه کردیم. برای من گفت که موقعی که رضاشاه تخته قاپو کرد، مجبور شده بودند در ییلاق بمانند. پدرش فوت می کند و او هم انباردار شرکت نفت می شود. بچه هایش همه مهندس نفت بودند و وضع خوبی داشتند. شش ماه بعد از این مصاحبه فوت کرد. این آخرین سند فیلم کوپر بود که من توانستم ضبط کنم و قرار است ظرف امسال یا سال بعد به صورت یک فیلم در بیاید. می توان گفت این فیلم با «علف» و «تاراز» یک تریلوژی را تشکیل می دهد که فروپاشی ایلی را از سال ۱۹۲۵تا به امروز به تصویر می کشد.

پس از بیان این ویژگی ها، دهباشی به نگاه مردم شناسانه آقای ورهرام در فیلم های مستندش اشاره کرد و از او خواست تا درباره این وجه از کار خود توضیح دهد:

ورهرام: در دوره کوپر، گروه های فیلمسازی می رفتند و عجایب و شگفتیهای دنیا را به مردم معرفی می کردند. اگر خاطرات کوپر را بخوانید، می بینید که فیلم خودش را مردم شناسانه معرفی نمی کند بلکه می گوید من به خاطر توسعه علم جغرافی این کار را کردم، یعنی برای معرفی مردمی یک سرزمین دور افتاده که به خاطر حیاتشان مجبورند با طبیعت بجنگند. با این که این فیلم یکی از مهمترین فیلم های تاریخ سینمای مستند است، تقریباً هیچ یک از مردم شناس ها آن را فیلمی مردم شناسانه نمی دانند. البته بعد از آن فیلم های مردم شناسانه مهمی در دنیا داریم اما در ایران تقریباً فیلم مردم شناسی نداریم. تنها فیلمی که می توان آن را تا حدی مردم شناسانه دانست فیلمی است به نام «بلوط» که مرحوم افشار نادری راجع به عشایر کهکیلویه و بویر احمد ساخت. ایشان مردم شناسی بود که سینما یاد گرفته بود. در اروپا و آمریکا فیلم و مردم شناسی یک میان رشته است؛ یک عده مردم شناس می آیند و سینما یاد می گیرند یا بالعکس. ما چنین چیزی نداشتیم. فقط این وظیفه تا حدی بر دوش مستندسازهای ما افتاده که درباره مقولات مردم شناسی فیلم بسازند. این است که بیشتر فیلم هایی که در ایران ساخته شده، فیلم هایی با «موضوعات» مردم شناسی است. این فیلم ها به کار یک مردم شناس می آید تا آنها را نگاه کند و یادداشت بردارد، ولی تحلیلی از جامعه ای خاص ارائه نمی دهد. در واقع من هم به صورت تجربی یک مستند ساز مردم شناس شده ام. در اواخر سال ۵۲ که به دانشکده علوم اجتماعی رفتم، همکاری من با آقای روح الامینی به عنوان عکاس گروه تحقیقات شروع شد. بعد کم کم پر کردن پرسشنامه را یاد گرفتم. سپس یاد گرفتم یادداشت بردارم. بعد آقای دکتر افشار این وظیفه را به عهده من گذاشت که آتلیه فیلم و عکس را بگردانم. خود به خود با درس فیلم و مردم شناسی درگیر می شوم تا این که در سال ۵۵ آقای افشار نادری از دانشکده علوم اجتماعی بیرون می آید و مؤسسه پژوهش های دهقانی و روستایی ایران را بنا می کند و یک بخش معتبر فیلم و عکس در آنجا راه اندازی می کند. حالا کار جدی تر می شود، چون با عده ای مردم شناس رو به رو هستم و امکان تولید فیلم مردم شناسی به وجود می آید. با گذشت زمان کم کم روش کار خودم را مستقل تر کردم. در کارهای اولیه بیشتر به روش مردم نگاری کار می کردم، به این صورت که ابتدا تحقیق می کردم و بعد این تحقیق تبدیل به ایده یک فیلم می شد. بعد می رفتم و با مردم شناس ها صحبت می کردم. بعد از «تاراز»، فیلم «عروسی مقدس» را ساختم که می شود گفت نسبت به «تاراز» فیلم جدی تری است. شرکت در جشنواره های فیلم مردم شناسی باعث شد تا متوجه شوم این گونه فیلم ها را چطور می توان کار کرد.

ارد عطارپور نیز به این ویژگی در فیلم های آقای ورهرام اشاره کرد و درباره وجه تمایز ایشان از مستندسازان دیگر چنین گفت:

عطارپور: الان در کشور ما ساخت فیلم های مردم شناسی و مردم نگاری منحصراً در اختیار یک نفر است و آن آقای ورهرام است. ما به جز آقای ورهرام کسی را نداریم که به صورت یک جریان پیوسته، فیلم های مختلف و متعدد مردم نگاری داشته باشد و علاقه و دغدغه اش این باشد. مثلاً همین دو سه سال قبل فیلم «سیاها» را ساختند که سفری بود از سواحل جنوب شرقی ایران به سواحل جنوب غربی، از چابهار تا اهواز. این فیلم وضعیت فعلی سیاه پوستانی را نشان می دهد که به صورت برده یا کارگران کشتی به ایران آمدند و در این کشور مقیم شدند و الان هم مشاغل مختلفی دارند. همینطور سال گذشته فیلم «بی شناسنامه ها» را در سیستان و بلوچستان ساختند. امسال هم مشغول فیلم دیگری در مورد مهاجرت شهروندان سیستان و بلوچستان، زابل و اطراف آن، به مناطق شمالی کشور هستند. بنابراین این روند همچنان ادامه دارد. تا وقتی که فرهاد ورهرام هست ما می توانیم خوشحال باشیم که یک فیلمساز مردم نگار و مردم شناس خیلی خوب داریم؛ فیلمسازی که یک تجربه ای چهل و پنج ساله او را همراهی می کند و از محضر استادی چون دکتر نادر افشار نادری استفاده کرده است. فیلم «تاراز» هم به آقای دکتر افشار نادری تقدیم شده است.

من خیلی مشتاق هستم که آقای ورهرام همان فیلمی را که تا این لحظه به عنوان رازی میان ما بوده و به کسی نمی گفتیم، بسازند. یعنی همان مصاحبه ای که با لطفی، یا آنطور که در فیلم کوپر نوشته شده «لفطه»، کرده اند. خیلی دوست دارم که این فیلم ساخته شود چون چیزهای زیادی درباره این کوچ و این مسیر وجود دارد که آقای ورهرام می توانند توضیح دهند.

در مورد «تاراز» باید بگویم که فیلم آقای ورهرام در نقاط مختلفی با فیلم کوپر تفاوت دارد. یکی از آنها تفاوت ها در نقطه پایانی فیلم است. کوپر و شوتساک خیلی خوشبین به سرنوشت ایل نگاه می کنند و نماد آن هم لبخند لطفی در پایان فیلم آنها است. ولی در فیلم آقای ورهرام، این نگاه چندان خوشبینانه نیست. پسر آمرید حاتمی حالا کفش پلاستیکی خود را روی آتش داغ می کند تا نقاط معیوبش را ترمیم کند. انگار فیلمساز شک می کند که آیا او می تواند با این پای افزار معیوب همچنان به مسیر کوچ که سالیان سال است پدران و نیاکانش از آن گذر کرده اند، ادامه دهد. امروز متأسفانه پیش بینی آقای ورهرام به وقوع پیوسته و ما دیگر آن ساختار ایلی را نداریم.

تفاوت دیگر هم در مورد صدا است. فیلم «علف» صدا ندارد و متعلق به دوره صامت است. آنها در جاهایی ناچار بودند که صداهای مختلف، مثل صدای زنگوله ها، را به شکل های مختلف گرافیکی بنویسند. فیلم آقای ورهرام این ویژگی را دارد که توسط تعدادی آدم حرفه ای اجرا شده است. آقای پور صمدی، فیلمبردار برجسته سینمای ما که در سینمای مستند ما نظیر ایشان را نداریم و آقای احمد ضابطی جهرمی در ساخت این فیلم همکاری داشته اند. در کتاب هم همان نقاط قوت، به شکل دیگری بیان شده است. مثلاً در بخش کوچکی از کتاب که الان برایتان می خوانم، ایل در حال بالا رفتن از ارتفاعات تاراز هستند که سخت ترین نقطه کوچ است:

«مردان مراقب بار قاطرها و الاغ ها هستند و گاه بچه های کوچک و بزغاله ها را بر دوش می گیرند. هر اتفاقی که می افتد، مردان به زنان و بچه ها و حیوانات و زنان به بچه ها و حیوانات دشنام می دهند. صدای حیوانات و زنگوله ها و فریادها و دشنام ها و پژواک آنها در کوه می پیچد.»

در اینجا آقای ورهرام با ادبیاتی ساده، به توصیف فضایی می پردازند که ما باید به شکل بصری و شنیداری درک کنیم. این کتاب حدود ۳۵۰ صفحه عکس دارد و شما می توانید لحظه به لحظه کوچ را در عکس ها جستجو و بر آنها تمرکز کنید. آقای ورهرام در اینجا عکس های بسیار درخشانی گرفته اند. خود من عکس کنیز را بسیار دوست دارم که چهره اسطوره ای و بسیار جذابی دارد. علاوه بر عکس ها، فیلم «تاراز» هم در انتهای کتاب ضمیمه شده است.

در ادامه دهباشی ضمن تشکر از همت و پشتیبانی آقای میر دشتی در چاپ چنین کتاب هایی، از استاد ورهرام خواست تا چند کلمه ای از چاپ این کتاب بگوید:

ورهرام: حدود هجده سال پیش من یکسری یادداشت برای این فیلم نوشته بودم که آنها را در این کتاب جمع کردم. در مورد عکس ها هم باید بگویم که من در کوچ حدود ۱۳۶ حلقه عکس گرفتم. برای چاپ کتاب به خیلی جاها مراجعه کردم اما کسی آن را قبول نمی کرد. حتی تا اتریش هم این کتاب را بردم. این گذشت تا کم کم از چاپ کتاب منصرف شدم. یک روز با اقای کیائیان درد دل می کردم. او گفت من تو را به کسی معرفی می کنم که اگر به کتابت علاقمند شود، آن را چاپ می کند. یک روز من را به دفتر آقای میردشتی برد. کتاب را به او نشان دادم. آقای میردشتی گفت من این را می خوانم و یک هفته ای به تو جواب می دهم. سر یک هفته به من زنگ زد و گفت کتاب را چاپ می کنم. الان کمتر از یک ماه است که ایشان کتاب را وارد بازار کرده است. من هیچ وقت فکر نمی کردم که کسی قبول کند این نوشته ها و عکس ها را چاپ کند ولی باالاخره به این آرزو رسیدم. آقای میر دشتی خیلی حرفه ای عمل می کند. وقتی می خواست عکس ها را چاپ کند، گفت اسکن ها به درد من نمی خورد و نگاتیو ها را بیاور. کلی هزینه روتوش و اسکن عکس ها کرد، چون نگاتیوها قدیمی بود و بد نگهداری شده بود. گرافیست خوب انتخاب کرد. از هیچ چیز برای چاپ کتاب فروگذار نکرد و کتاب آبرومند در آمد.

چند دقیقه پایانی نشست به سئوالات حاضران اختصاص یافت. ورهرام در پاسخ سئوال یکی از شرکت کنندگان درباره استفاده از موسیقی در فیلم هایش چنین گفت:

ورهرام: در فیلم های مردم شناسی حق استفاده از هیچ گونه موسیقی نداریم، مگر موسیقی در خود فیلم اتفاق افتاده باشد. راجع به فیلم «تاراز» هم من اشتباه کوچکی کردم و در دو جا به شکلی کوتاه از موسیقی مرحوم جنگوک استفاده کردم. ما چیزی به اسم موسیقی عشایری نداریم. معمولاً در عشایر یکی دو طایفه کوچک هستند که ساز می زنند و این ها هم بیشتر همان کولی هایی هستند که در ایل مستحیل شده اند. در بین عشایر کسی موسیقی بلد نیست. در منطقه بختیاری، طایفه «موری» هستند که ساز می زنند. خیلی از طوایف، نوازندگی را بد می دانند. تنها ساز در بختیاری نی است و آن را هم چوپان ها می زنند. برای مراسم عزا هم که مهمترین موسیقی های بختیاری و لرستان را در آن می شنویم، نوازندگان را از همان طوایف دعوت می کنند تا بیایند و ساز بزنند.

سپس، یکی دیگر از حاضران، به صحنه رقص و پایکوبیِ پیش از کوچ در فیلم «علف» اشاره کرد و از ورهرام خواست تا در این باره توضیح دهد:

ورهرام: این صحنه در فیلم کوپر اشتباه است. اگر اقلیم را بشناسید می دانید که جغرافیای منطقه ای که در فیلم نشان داده می شود گرمسیری است. فیلم هایی که در زمان کوچ عروسی نشان می دهند، فیلم های نمایشی هستند. هیچ گونه عروسی در کوچ اتفاق نمی افتد. عروسی ها در همان هفت ماهی است که ایل در گرمسیر هستند و فرصت دارند. در کوچ به قدری تقسیم کار جدی است که عشایر فرصت پرداختن به عروسی را ندارند. به علاوه، هیچ وقت ساز و دهلی در موقع کوچ وجود ندارد، مگر این که مراسم عزایی باشد که نوازندگان آن هم متعلق به طایفه هایی هستند که کوچ نمی کنند.

در پایان نشست، دهباشی ضمن تشکر از حضور مهمانان، تازه ترین انتشارات بنیاد موقوفات دکتر افشار را به ایشان اهداء کرد.

نظرات ...