مقاله "چرا نمی توانیم از آنچه می خوانیم فقط لذت ببریم ؟"

انسيه قمصري

 

سرگرمی همان چیزی که غالباهنگام مطالعه ی داستان در جستجویش هستیم وبا وجودلحظه های تفننی لذت بخش گاه وبی گاه نهفته در ادبیات داستانی که ما را به سوی سرگرمی محض سوق می دهد به سختی میتوان برتری ادبیات غیر سرگرم کننده را اثبات نمود. در این صورت قبول داریم که هدف ما از مطالعه داستان نه تحلیل که سرگرمی است .

 

آری ما می خواهیم داستان را با لذت مطالعه کنیم به عبارت دیگر در حد امکان کاملترین میزان لذت رااز هر داستانی که می خوانیم ببریم . رمان وداستان کوتاه وکلا تمامی آنچه که امروزه"ادبیات داستانی"(در معنای جدید) آن نامیده می شود، پدیده ای است که محصول تمدن جدیدومبانی فلسفی ومعرفت شناختی آن است. فردگرایی جوهرهستی شناسی ، معرفت شناسی ونظام اخلاقی عصر جدید را تشکیل می دهد ورمان وکلا ادبیات داستانی جدید شکل ادبی این فردگرایی فلسفی ومعرفت شناختی است .

 

من در رمان جدید به دلیل تعلق آن به زمان ومکان مشخص تکوین شخصیت در جریان زمان حادثه وبه معنای تجربه داشتن زمانی منطبق با حال وهوای روحی وشرایط اجتماعی وبر جستگی عامل سیر در عوامل نفسانی به فردی مشخص ومعین بدل میشود که به خوبی بیانگر تجربیات وتمنیات وخواسته ها وعلایق وناکامیها ونفسیات پدیده آورنده آن ( رمان نویس) می با شد. به عبارت دیگر میتوان

 

 

 

گفت : در رمان وادبیات داستانی عصر جدید از سروانتس واز قرن

 

هجدهم به بعد قهرمانان ( نسبت به حکایات وتراژدیهای قرون میانه وباستان ) پیوسته به سمت جزئی شدن شخصی شدن تجربه مندشدن وزما نی - مکانی شدن سیر کرده اند.

 

اساسا من عواطف احساسات وعوالم نفسانی او توسط رمان نویس با صراحت وروشنی تصویر میگردد. کاراکتر او تماما بیانگر خصوصیات ورفتار فردی واقعی از اعضا ی اجتماع است . او همانندی بسیاری با افراد واشخاص وا قعی دارد حال آن که قهرمان تراژدی هاعصر باستان شخصیتی فرا مکانی وفرا زمانی است وفاقد فردیت وجزئیت است وبیشتر موجودی نیمه ماورایی دارد ودارای خصایص مطلق است تا فردی زمینی ومتحول وجزیی ودارای متناقض بشری.

 

رمان وادبیات داستانی بر مبنای نوعی نظام علت ومعلول تجربی (آن گونه که در فلسفه امپریستی جدید تعریف می شود) قرار دارد .حال انکه در ادبیات کلاسیک یونانی وتراژدی های باستانی حضور نیروهای ماورایی وعامل سرنوشت وتقدیر نقش محوری دارد .

 

در حالی که در رمان وادبیات داستانی پس از رنسانس عمل فردی وشخص من است که در جریان پیچیده حوا دث وماجراها سیر کلی داستان را تعیین می کنند در تراژدیها وادبیات کلاسیک باستانی به ترسیم دقیق عواطف وامیال وذهنیات وعوالم نفسانی شخصیتها وتوصیف جزییات محیط وزمینه عینی وقایع چندان توجه نمی شد.

 

حال آنکه این امر یکی از ارکان رمان وادبیات داستانی جدید را تشکیل می دهد وبه عبارت دیگر من رمان من فردی وتجربی ونسبی است وصورتی دنیوی دارد ودر سیر حوادث داستانی تکوین می یابد. این من محصول مبانی فلسفی ومعرفت شناختی تمدن جدید است. ا دبیات مدرن به دلیل غلبه به سوبژکتیویسم عنصر کشاکشها ودرون کاویهای ذهنی وروحی نقش اصلی را یافته است .

 

جوهر اصلی مکتبهای ادبی ای که سمبولیسم دادائیسم وسورئالیسم نامیده شده اند نیز چیزی نبود مگر طغیان و پشت پا زدن به معنا وحریم وحدود رئالیسم در ادبیات.

 

داستان نویسان رمانتیک در مقابل مکتب کلاسیم که به ترسیم شخصیتها ی فرا مکانی فرا زمانی می پرداخت به ترسیم شخصیتها ی فردی وجزئی ومشخص پرداختند که بعدها همین رویه در مکتب رئا لیسم بسط وتداوم یافت. در واقع رئالیستی به لحاظ ویژگی ساختاری واز جهت تکیه به عناصری چون زمان ومکان فردیت قهرمان داستان وتعامل بین شخصیت ومحیط تا حدودی وام دار رما نتیسم است .

 

نویسندگی اعم از خلق یک رمان سه جلدی بغرنج یا نوشتن نامه ای خصوصی به یک دوست شامل یک سلسله انتخاب است. بعضی از انتخاب های او کاملااگاهانه وبعضی غیر اگاهانه اما همگی انها مهم هستند ودر خلق داستان مشارکت دارند .

 

لغاتی مانند موضوع  مضمون شکل وسبک چنان آزادانه در بحث های ادبی استفاده می شوند که گاه مطمئن نیستیم هر یک را به چه منظوری بکار می بریم .اغلب موضوع ومضمون را به صورت واژگانی مترادف استفاده می کنیم .

 

مضمون : یعنی داستان حاوی چه کارها یی است .

 

موضوع : هرگز دربرگیرنده محتوای داستان نیست .پس

 

مضمون بر خلاف موضوع یک اثر ادبی محسوب می شود. موضوع قبل از نوشتن داستان وحتی اگر داستان هرگز نوشته نشود وجود دارد ولی مضمون همراه خلق داستان بوجود می آید.

 

واضح است که هیچ موضوعی به خودی خود خوب یا بد نیست.رمان را نمی توان از روی موضوع ان برگزید،همان گونه که کتاب را نمیتوان از طرح روی جلدش انتخاب کرد ولی نباید انکار کرد که بر خی خواننده ها ضمن قبول این نکته کتابها را به کمک موضوع انها انتخاب میکنند .

 

حال سئوال اینست که یک مولف چگونه موضوعش را به مضمون تبدیل میکند. یعنی چگونه از موضوع داستان می سازد ؟ برای پاسخ به این سئوال ابتدا باید انتظارات خوانندگان وعناصر داستان را بشناسیم .

 

انتظارات خوانندگان انتظارات مشترک در مورد داستان چنین است که نوشته داستانی را بیان خواهد کرد. وقتی اثری را داستان می نامیم دقیقامنظورمان چیست کمترین انتظار ما در مورد یک اثر داستانی بیان حوادث در توالی زمانی ست یعنی طرح متوالی حوادث در واقع میتوانیم بگوییم که هر داستان شامل نوعی دوری از توالی دقیق زمانی ست یا لا اقل آماده باشیم که گودالهای فوا صل را توالی زمانها ببینیم یا بخوانیم .( داستان ادم کشا ن ارنست همینگوی) . همینگوی ضمن حرکت رو به جلو داستان در زمان فقط برخی لحظات ودقایق را ذکر مینماید. آن چه که عرضه می شود در توالی زمانی رخ می دهد. اما همه چیز بیان نمی شود و فواصلی وجود دارد یعنی حوادث به ترتیب توالی زمانی و با حفظ گودالهای خالی زمان در طول حرکت داستان بیان می شود. خواننده نباید خود را بدون ضرورت از لذات ادبیات محروم کند باید اجازه ی انتخاب موضوع را به نویسنده اعطا نمود و دید که موضوع چگونه به مضمون تبدیل می شود یعنی اینکه باید داستان را داوری کنیم نه موضوع را.

 

اگر چه موضوعات ذاتا خوب یا بد نیستند ولی موضوعی می تواند برای یک نویسنده خوب یا برای نویسنده ای دیگر بد باشد. می توان چنین فرض کرد که هر نویسنده سرانجام به موضوعاتی بر خورد خواهد کرد که نمی توان آنها را به مضامین مناسب تبدیل کند. به همین دلیل داستان نویس موضوعاتی را می یابد که به خصوص برای استبداد ومزاج روحی خودش مناسب باشد .نویسنده چه یک ویا چند موضوع داشته باشد باید موضوعاتی را انتخاب کند که توانایی جوابگویی کا مل هنری به آنها را داشته باشد .

 

آغاز داستان با هر درجه از ارزش واعتبار به ندرت حاوی واقعیت های داستان است ووضعیت آغازین داستان باید دارای نوعی صراحت باشد تا گسترش آن امکان پذیر گردد ، وگر نه داستانی در میان نخواهد بود. کوتاه سخن اینکه وضعیت آغازین داستان باید حاوی عنصر مخفی ویا آشکار بی ثباتی باشد .

 

شخصیت باید بخشی از ساختمان داخلی داستان محسوب شود. یک شخصیت بی آنکه برای خواننده بی ربط باشد ،از سطح عادی یا متوسط جامعه فراتر بنماید. یعنی شخصیت داستانی باید به اندازه ای کافی جالب وجذاب باشد. انواع شخصیت های مانوس و کلیشه ای داستان از زمره شخصیت ها ی ساده بشمار می روند.

 

شخصیت کلیشه ای شخصیتی ست که آن را بتوان در یک فرمول صحیح جمع بندی کرد. مثل :( وحشی شریف مستخدم خانوادگی پیر ومورد اعتماد ودختر فقیرولی درستکار وکاری )

 

اینها تیپهای مانوس در ادبیات داستانی ما بشمار میروند. اما بیشتر رمان نویسان بزرگ انگلیسی در تصویر نمودن شخصیتهای پیچیده تبحر دارند.( بکی شارب شخصیت اصلی داستان "بازارخود فریبی" "رادوان کراولی" از جمله آنهاست. تصادفی نبود که در تقابل شخصیتهای پیچیده وساده از واژه طیف استفاده شد. زیرا شخصیتهای داستانی همچون کوچه های مهر شده ی قطار از یکدیگر جدا نیستند. شخصیتهای پیچیده بیشتر از شخصیتهای ساده واقع نما هستند .

 

نویسنده ادبیات داستانی می تواند تناقض رادر رفتار انسانی شرح دهد. اما آن چنان که" ارسطو" در کتاب" فن شعر" می گوید :اگر شخصیتی نا سا زگار باشد، می گذاریم تابا سازگاری سازگار شود. تناقض نباید بهانه ای برای گریز نویسنده از مشکلات پیرنگ باشد .

 

معیار ایجاد ارتباط از معیار واقع نمایی مهم تر است. باید توجه کنیم آن گونه که پیرنگ برای داستان اساسی است شخصیت برای داستان اساسی نیست. ازطرف دیگر ممکن است داستان بدون آن چه اغلب ما آن را شخصیت می نامیم پیش برود.

 

حادثه درمکان وزمان رخ می دهد. آن عنصر ادبیات داستانی که نشان می دهد حوادث در کجا وچه موقع اتفاق می افتند، عنصر موقعیت یا صحنه ویا زمان ومکان داستان نامیده میشود.

 

به عبارت دیگر مفهوم موقعیت به نقطه ای در زمان وفضایی که حوادث پیرنگ در آن اتفاق می افتد اشاره می کند صحنه می تواند برحوادث تاثیر بگذارد و به نوبه خود تحت تاثیر حوادث قرار بگیرد. تا جایی که به نظر برسد، صحنه دارد نقش یک شخصیت اصلی را تقلید میکند.

 

موقعیت از کدام عناصر ترکیب شده است ؟این عناصر را میتوان در چهار عنوان تنظیم نمود :

 

1-       موقعیت جغرافیایی حقیقی شامل شرح اوضاع نقشه برداری، چشم انداز یا منظره وحتی جزئیات داخلی یک اتاق.

 

2-   اشتغالات واشکال زیست روزمره ی شخصیت.

 

3-                        زمانی که عمل در ان رخ میدهد مثال :دوره ی تاریخی، فصلی ازسال.

 

4-                        محیط مذهبی، اخلاقی، فکری، اجتماعی ومحیط عاطفی شخصیتها.

 

موقعیت همچون شخصیت می تواند در یک داستان ویژه ویا حتی در یک کار خاص عنصر بسیار با اهمیتی باشد.

 

ما در ارزیابی داستان حق داریم که موقعیت را به شکل پر روح وزنده طلب نماییم. اما پر روح بودنی که ما می خواهیم باید با داستان به عنوان یک کلیت متناسب باشد. اگر توصیف پر روح بودن یک موقعیت باعث تخریب طرح کلی اثر گردد ،ممکن است خطای هنری شمرده شود. یعنی توصیف باید به کل داستان تعلق داشته باشد، نه فقط به یک قسمت داستان به عبارتی اگر فقط توصیف یک بخش داستان خوب باشد. دراین صورت کل داستان خراب می شود. زیرا که بهترین آثار داستانی ارائه موقعیت خود هدف نیست. بلکه موقعیت باید یکی از عناصر داستان در کلیت هنری باشد.

 

وما باید بپرسیم که موقعیت همانند شخصیت نه تنها بنام داستان، چه وظیفه ای ادا میکند ؟

 

در واقع ادبیات داستانی یکی از طرق ایجاد معنا از تجربه است. نویسنده با کمک اعطای مشکل به تجربه در داستان معنای تجربه را برای خود روشن می سازد . خلق یک داستان خود عمل ارزیابی اخلاقی است .اگر نویسنده ای رخدادی را اوج داستان قرار می دهد منظورش این است که رخداد مزبور مهم است. البته درک تجربه که امیدواریم از داستان حاصل شود، همان نیست که ممکن است از علم یا فلسفه استنباط شود.

 

آن چه داستان خوب انجام آن را به ایمان مقدور می سازد ،عبارتست از نگاهی به تجربه ی انسان ازطریق چشم کسی دیگر یعنی چشم نویسنده که با تجربه خواندن یک مقاله فلسفی بسیار متفاوت است .چنین مقاله ای فقط به ما امکان می دهد، از آن چه کسی دیگر در باره تجربه ی انسان می گوید مطلع شویم. در حالی که داستان نویس جهانی می آفریند که برای جهانی که او در داستان خود از آن جهان وبنابراین ازدنیای خودمان بینش مستقیمی می دهد.

 

اهمیت تجربه ی او آن است که با آشنا کردن مابا راه های ادراک متفاوت ومغایر با روش خود ما راه های ادراک مارا افزایش می دهد. این امر به نوبه ی خود امکانات ما برای دسترسی به نوعی درک جهان ما وخود مارا افزایش می دهد . به بیان دیگر داستان قوه ی تخیل را غنی می سازد. این کارونه گفت وگوی آموزه ها به شکل درونمایه ها وظیفه ی ادبیات است.

 

به کمک درجه یا شدت بینش نویسنده یا هر دو است که کار اورا ارزیابی می کنیم واین بینش به هر عنصر اثر تا کوچکترین جزء سبک لفظی نفوذ می کند نقش درونمایه در خدمت بینش است .        

 

 

 

 

 

نظرات ...