شعری از شارل بودلر/ ترجمه‌ی سوفیا مسافر

پايان روز


در روشنای بي‌فروغ،

زندگي، وقيح و پرهیاهو،

مي‌دود، مي‌رقصد، و به خود مي‌پيچد،  بي‌دليل.

و به محض اين‌كه در افق

 

شب شهوتناک فرامی‌رسد

آرام‌بخشِ همه‌چيز، حتي ولع

پاک‌کننده‌ی همه‌چيز، حتي ننگ

شاعر به خود مي‌گويد: سرانجام!

 

روحم، همچون ستون فقراتم

مشتاقانه آسایش می‌طلبد،

با قلبي لبريز از خيالات مغموم

 

مي‌خواهم به پشت بخوابم

و خود را در پس پرده‌هايتان بپيچانم

اي تاریکی‌های طراوت‌بخش!

 

ترجمه‌ی سوفیا مسافر

نظرات ...

  • على رضا طاهرى نيا

    ارسال شده در 2014-08-24 07:59:04

    به زودى در تيرگى سرد فروخواهيم رفت
    زمستان در حال رسيدن است...
    لرزلرزان به افتادن هر کنده اش گوش مى دهم
    با لاى لاى اين ضربه ى يکنواخت چنينم مى نمايد
    که در جايى تابوتى را به شتاب ميخ مى کنند
    بودلر- اسلامى ندوشن

    جواب به این نظر

  • سبحان

    ارسال شده در 2014-01-26 16:07:49

    من عاشق اینو خیامم
    ممنونم

    جواب به این نظر

  • باقر یگانه

    ارسال شده در 2013-07-26 23:34:23

    ترجمه ی خوبی است خوب دنیا و رویاهای بودلر را آفریده ای و به نظر من گزینش واژه ها هم خیلی خوب و وافی به مقصود است

    جواب به این نظر

  • ارمان جاوید

    ارسال شده در 2013-07-01 22:14:03

    خوشبخت انکه می تواند با بالی نیرومند
    به سوی وادیهای روشن و ارام اوج گیرد
    خوشبخت انکه بر فراز زندگی بال می گشاید و بی زحمتی در می یابد
    زبان گاها و افریدگان خاموش را
    اینم بخشی از یک شعر بودلر بود

    جواب به این نظر

  • بی خیال:

    ارسال شده در 2013-01-07 15:23:21

    ازعکس خانم مسافر نمی شد گذشت!فعلا یک هیچ!کاش متن اصلی تمام شعرها می بود.قابل توجه خانم حیدری برای نظرات فنی تر و....شدیم یک یک.فاصله بین سطرهای 4و5یازیادی است یا سهوازیادی شده یا اشکال در ترجمه است.شدیمدو بریک

    جواب به این نظر

  • جواد

    ارسال شده در 2012-12-02 00:40:57

    دست مریزاد . ممکنه که متن اصلی رو هم بذارید ؟

    جواب به این نظر

  • احسان مهتدی

    ارسال شده در 2012-03-07 17:04:57

    درود بر مترجم! برای من که عمری را به استغراق در بدلر گذرانده ام بس خواندنی بود این شعر.‏ اخیرا یادداشت های خصوصی را گردانده ام که بناست چشمه منتشر کند.‏ برقرار باشید.

    جواب به این نظر

  • درخت ابدی

    ارسال شده در 2011-11-18 17:01:06

    از اون شعرهاییه که آدمو درگیر می‌کنه.

    جواب به این نظر

  • دانیال رحمانیان

    ارسال شده در 2011-11-17 22:48:13

    روحم، همچون ستون فقراتم

    مشتاقانه آسایش می‌طلبد،

    با قلبي لبريز از خيالات مغموم

    جواب به این نظر

  • طيبه تيموري

    ارسال شده در 2011-11-16 11:09:47

    شب شهوتناک فرامی‌رسد

    آرام‌بخشِ همه‌چيز، حتي ولع

    پاک‌کننده‌ی همه‌چيز، حتي ننگ

    شاعر به خود مي‌گويد: سرانجام!

    چه انتخاب خوبي. ممنون خانم مسافر

    جواب به این نظر

  • رضوانی

    ارسال شده در 2011-11-13 11:12:45

    ترکیبات جالبی در شعر بود: روشنای بی فروغ، شب شهوتناک، تاریکی های طراوت بخش و سرانجام، شاعر به خود می گوید سرانجام!

    جواب به این نظر