چندشعراز «عبدالقادرسعید (شاعرمعاصرکرد)» ترجمه «خالدبایزیدی (دلیر)»

 

1-

این سپیده دم!

جبهه‌های جنگ 

درآرامش وسکوت

بسرمی برد...

انگارجنگجویان مشغول خواندن

آن کوتاه نامه‌های اند

که زن‌هایشان

برای سرزنششان فرستاده‌اند؟؟!!

2-

آژیربلندگوهای جنگ

فراخوانی برای مردم است

ازدروغگویی سرودها؟؟!!

3-

سربازی گمنام را

اسیرنمودیم

نامه‌ای عاشقانه را

ازجیبهایش درآوردیم

همه تعجب کردیم!!

بدون آن که به متن نامه به اندیشیم

درخودنجوانمودیم

که شاید...روزی مانیز

اسیرشویم

وآنان جیب‌هایمان رابگردند؟؟!!

4-

درجبهه های جنگ ایم

زن‌هایمان هیچ...

جواب تلفنمان رانمی دهند

شاید...چنین می‌پندارند

که روزی جنگ را

باآنان نیزآغازکنیم؟؟!!

5-

قراربراین است

سپیده دم 

حمله کنیم

امامن!

نگران اینم که عکس ات

درجیبهایم ...

غرق درخون شود

6-

جنگ یعنی:

دوتخته سنگ

روبروی هم ...

زبان حال همدیگررا

هرگز! نفهمیدن؟؟!!

7-

جنگ!

حقیقتی است

آمیخته از: شوخی تلخ

8-

درمیان نبردجنگ 

تن به تن

روبروشدیم

بااین علامت می‌شناختمشان

که عقربه ساعت دستی‌شان را

به سال 1437

بعقب برگردانده بودند؟؟!!

9-

مابینمان تنها!

چندوجب خاک بیش نیست

اما صدها کیلومتر

کینه ودشمنی بهم داریم؟؟!!

10-

لوله تفنگ را

نشانه سینه رقیب ات کرده‌ای

وتو!

دلی راازطپش بازمی داری

که صدهاکیلومتر

ازجبهه های نبرد دورتراست؟؟!!

11-

ازآن سوی سنگرها

دشمن به مانگاه می‌کند

تاکه بداند:

که چقدردرنده وخشمگین ایم؟؟!!

12-

توچه می گوئید:

همرزمم!

بیاسنگرهاراترک گوئیم...

اکنون درآن جا

کودکی چشم به انتظار

برگشت پدراش است؟؟!!

13-

می باست ازباغچه نورسشان

نوه‌های جنگ را

باترانه وموزیک عادت دهیم؟؟!!

14-

جنگ می‌تواند:

نام هزاران جنگ جورا

ثبت کند

اماهرگز! قادرنخواهدبود

نام کسی را

پاک کند؟؟!!

15-

درجنگ!

مادروخواهررقیب شان را

لخت وعریان می‌بینند...

اما مادروخواهرخودشان را

دست به دعاونیایش

بسوی خدامی بینند؟؟!!

16-

جنگاوران!

دستهایشان ازفولاد

چشمهایشان ازآتش

پنجه‌هایشان ازیاقوت

پاهایشان ازطلا

وعقل شان از: بی قیمت‌ترین...

اشیاءجهان؟؟!!

17-

درخوابهایم!

سرزمینم...

آزادشده بود...

اگرکه همه

خواب‌های اینچنین ببینیم؟؟!!

18-

رمزامشب مان!

نام توبود

دوست می‌دارم

تاسپیده دم

جنگ ودرگیری باشد

تاکه بیشتر...

آوازشیرینی نام تورا

درگوشم زمزمه کنم؟؟!!

19-

ازمیدانهای جنگ!

به خانه‌ام برمی گردم

چه جای شرمساری است

که برای گردن بلورین دخترم

مدال گردن بندفشنگی را

به هدیه‌اش برده باشم؟؟!!

20-

جنگ برعکس همه داستانها

داستانی طولانی است

نادانان!...

ازشروع اش می‌خوانند

اما اندیشمندان!...

ازپایان اش؟؟!!

21-

هیچ لازم نیست!

نگران باشم...

ازسرنوشت کشتی‌های جنگ

مادام اینکه!...

ازرودخانه مستمندان می‌گذرد؟؟!!

22-

تشکرجلاد!

ازمیان همه هموطنانم

تنهاتو

شاهدی بودی:

برای «برادر» میهن پرستم؟؟؟!!

23-

درجنگ!

مستمندان سرزمینشان را

باخون خریدارند

ودردوران صلح نیز...

آن رابه «نان» می‌فروشند؟؟!!

24-

درجنگ می‌توانیم:

به همه چیزباندیشیم...

به غیرازخودمان

25-

سری به خانواده‌های همرزم شهیدم می‌زنم:

هیچ چیزی ندارم...

که درمیان شان بگذارم

به غیرازشعری از: آزادگی‌شان؟؟!!

نظرات ...