«اشعاری از «ویلیام استفورد» مترجم «فائزه پورپیغمبر»

 

هرگز تنها نخواهی ماند

هنگامْ که خزان سر می رسد

آوای آن را می شنوی از اعماق.

هر آنچه به زردی گرائیده

تپه ها را اینسو و آنسو می کند

با هیایو

یا در سکوتی از پسِ آذرخش

پیش از آنکه نام هایش را

با ابری از عذرهای حیرت زده

برشمارد.

از بدوِ زادنت مقرر گشت:

هرگز تنها نخواهی ماند...

باران ها خواهند گرفت

و آبراه ها

و رود آمازون

و سرسراهای طویل

خزه بر صخره

و سالیان...

صداهایی چنان ژرف

که هرگز به خودت نشنیده ای.

سرت را بر می گردانی

سکوت در خود یک معنا داشت:

جهانْ سراپا فرو می ریزد

تو تنها نمانده ای.


 

هنگام که رودخانه از یخْ پوشیده َست

از خطاهایی بپرس که بدان مرتکب گشته َم

از کرده هایی که موسوم به زندگی گشت

و نکرده هایی که در خیال

کاهلانه سر می رسند

برخی به علاج می مانند

برخی چون درد...

از عشق و بیزاری بپرس

که فرقش در بدترین حالت چیست

گوشم با تو خواهد بود.

می توانیم چشم انتظارْ بازگشته

به نظاره ی رودخانه ی خاموش بنشینیم

هر چیزی آنجا پنهان است، می دانیم.

آمدن ها و رفتن ها، از دوردست ها

که پیش از ما خاموشی را در خود جای داده اند.

کلام من است

آنچه بر زبان رودخانه جاری ست.


 

در مناظر، صحرای هموار را دوست دارم

در زندگی، ماجراجویی را

نه چندان.

از آدمها، آنها که مهربان هستند و پریده رنگ

و از رنگها، خاکستری و خرمایی را

خوش تر دارم.

همسر من، زنی شوریده سر از اهالی کوهستان

میپرسد چه چیز او را دوست داشتنی یافتم؟

به آرامی چشمانم را باریک می کنم...

بسا چیزها که انسان های قابل ستایش

از آن سر در نمی آورند.


پایم را در آب سرد فرو میبرم

می گذارم همانطور بماند: سحرگاهان

باید از خرده های یخ، گذشته

تله ها را در بستر رودخانه یافته

با دستانش زنجیرها

و بیدستری غرق شده را

بیرون می کشید.

گذار آهسته ی عمر

تمام روز به خود، مشغولم ساخته

شبانگاهان به وقت رویاپردازی

یک جایی برایم نگاه داشته اند

مهم نیست چقدر محقر

یک جایی، پهلوی آتش

نظرات ...