شعری از «نیلی چارکافسکی» مترجم «مهناز بدیهیان»

 

قصیده ی دوازدهم- خاکستر

برای باب کافمن

Bob Kaufman

ترجمه- مهناز بدیهیان

می خواستم گریه کنم.

اما خاکسترمان را دیدم. خاکستر.

می خواستم بخندم

اما خاکستر تو را دیدم.

گریه کن.

می خواستم بپرسم

اما خاکسترت خندید.

خاکستر.

می خواستم خاکستری باشم

چنان خاکستر تو آسیب پذیر و تنها.

گریه کن

لازم بود که خاکسترت را با خنده بسویی پرتاب کنم

می خواستم خاکسترت را در همان لحظه پرتاب کنم.

جعبه را بدستم گرفتم

پسرت را دیدم که دست تکان میداد، بدرود

وقتی تو مثل لبه ی قایقی به اعماق فرو میرفتی.

خاکستر.

خاکسترت را در باد پراکندم و دیدم

که خورشید مثل یک بالن در فضا جهید

و ابر ناله می کرد.

خاکستر. خاکستر.

بکنار اشگهایم در افتادم.

خنده کنان.

زبانت را به موجها پرتاب کردم.

خنده کنان.

سیگارت را به آستانه.

گفتم چقدر سبک بودی وقتی از تو تقاصای قرض کردم.

تو بودی با یک بورس دولتی و رایانه ی ماهیانه.

تقدسی عظیم.

خاکستر.

گریه کن.

خاکستر را بچشمهایت پراکندم.

خنده کنان.

بدنم را بر خاکسترت پرتاپ کردم.

تنها.

انگشتانت را بطوفان دادم.

و خاکسترت را بطوفانی دیگر.

با گریه

گریه را در چشمهای نپتون دیدم.

و خاکستر به ابرهای در گذر دادم.

خاکسترت را به استخوان بدل کردم.

و روحت را بگوشت.

دیدم خاکسترم در آب ناپدید می شود. زنده. تنها.

می خواستم دستت را بگیرم

اما بی جان ترین پرنده بود.

گریستم.

می خواستم لبانت را بخنده بگشایم.

اما درها برای همیشه بسته بود.

عظیم.

پسرت کنارت مثل گردبادی ایستاده بود. خسته

تابوت کوچکت مثل لاشه ی یک کبوتر سفید

در تلاطم امواج غوطه می رفت.

گریستم.

می خواستم بدانم تو کیستی

از کجا آمده ام

و چرا؟

غربت سیاه بود

زمان کوتاه

و تو به آستانه ی زمان رسیده بودی.

گریه.

 

نظرات ...