لیلا رضایی

 

 


شعر اول

 

قل قل آب

دم گرمِ چای

و سینی پر از استکان‌های قد و نیم قد

و زن

زنی نشسته کنار زندگی

لای دست و پاهای بازیگوش

و جیغ‌های قایم باشک

 

آن‌طرف تر اذان

بوی خورشت بادمجان

و ظهر که از پنجره روی چادر وضو گرفته‌اش

سجده کرده

تکالیف نیمه باز

کنار سفره‌ای نیمه بسته

و قاشق‌های اعتصاب

پس افتاده از پیش دستی گرفته    تا

باز هم آنطرف‌تر

 

زنی با زنبیل زندگی ِ فروغ

بازارچه را به خانه آورده است

و همسایه‌ها به کمک آمده‌اند

دستی

سبزی هار ا دسته دسته پاک می‌کند

دستی

چای می‌ریزد

و از هر دستی که می‌دهند

صدایی به شادمانی‌شان اضافه می‌شود

 

به راهروی ِ دیگری می‌رویم

به آنجا که مرد هم گریه می‌کند

دیروز     زیر باران

امروز    زیر غلظت برف

وقتی دست‌مان را روی پوست‌ش می‌کشیدیم

تصورش را تصور می‌کردیم

مردی که قولنج‌هایش

زیر کُشتی‌های کودکانه می‌شکست

و در جنگ‌های خانگی

به ازای شلیک هر شکلات

گلوله می‌خورد

 

به تخت بغل خوب نگاه کن

اینجا مردی

ادامه ی زندگی را در دود سیگارش دنبال می‌کند

و درست همان نقطه که محو می‌شود

زل می‌زند به خاکستری بلند

که مثل زندگی نکردن

در حال سقوط است

مردی که به قول خودش

برای خر کردن بچه‌ها

و بردن شان به اتاق خواب

همیشه خر شده است

 

و آن مرد

که ستاره های روی کت‌ ش

چشم‌مان را می‌زد

هر بار

با سلامی اتو کشیده

از شب های پر شکوه می‌آمد

پشت در

دست‌هایش را نشان می‌داد

تا بچه ها بدانند

بابا گرگ را کشته است

 

اینجا

تنها جایی ست که

انشاالله ِ بعد ِ خداحافظی غافلگیرت می‌کند

و تازه می‌فهمی

بعضی سه نقطه‌ها را نمی‌شود پر کرد

و معنای آسایش/ گاه‌ی مرگ است

برای سالمندان

و این تکان دهنده است

تکان دهنده تر از

افتادن از بلندی در خواب

 

 

شعر دوم

 

با توام 

تویی که قدت از من زده بالا

آن روزها 

خیسی بالش‌م

گردن رطوبت رشت بود

اما حالا

از گرفتگی استخوان که 

بگذریم...

 

لای عکس‌های قدیمی

دنبال اتفاق نگرد

دوربین 

از حادثه های بزرگ حرف می‌زند

من و تو

آنقدر کوچکیم 

که فقط 

توی همین شعر جا می‌شویم

 

نظرات ...

  • مسعود باقری

    ارسال شده در 2014-02-01 22:04:53

    اگه احساسمو کشتی ،اگه ازیاد منو بردی... 
بدون اینوکه دل من شده جادو به طلسمت یکی هست اینوردنیاکه تو یادش مونده اسمت هربلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم همه روبه جون خریدم ولی ازتو نبریدم... .

    جواب به این نظر

  • مسعود باقری

    ارسال شده در 2014-01-11 09:01:07

    شعر زیبایت را شنیدم،چرا که با گوش دل شنیدم،مخصوصا شعر دوم لای عکسهای قدیمی دنبال اتفاق نگرد
در جان منی میان جانی 
هرجا نگرم تو در میانی جاویدان باش و برقرار

    جواب به این نظر

  • مسعود باقری

    ارسال شده در 2014-01-11 08:42:51

    ‏((‏‏ نفرین به سفر،که هرچه کرد او کرد)‏)‏ ‏ 
‏سلام به نفس،به زندگی،به امید،سلام به قسمت که دوباره ما را روبرو کرد همان قسمتی که ما رااز هم جداکرده بود... . یار قدیمی چطوری،17 سال گذشت ولی خدا شاهده روزی نبود که به یادت نباشم،حرفها دارم با هات به اندازه 17 سال هرسال تولدت رو یواشکی به دلم که توش بودی تبریک میگفتم،ولی الان فریاد میکشم تولدت مبارک دوستت دارم... . باز منتظرم،چشم انتظارم نذار.

    جواب به این نظر

  • جواد غلامرضایی

    ارسال شده در 2012-08-13 19:12:20

    اشعارتان زیبا ودلنشین بودند خصوصا شعر دوم سر شار باشید

    جواب به این نظر

  • جواد غلامرضایی

    ارسال شده در 2012-08-13 19:12:20

    اشعارتان زیبا ودلنشین بودند خصوصا شعر دوم سر شار باشید

    جواب به این نظر

  • فرامرز پري

    ارسال شده در 2012-07-26 10:42:10

    هستي به دلم،به دل كه نه، در جاني
    در جان مني و در ، دلم ، مي ماني

    جواب به این نظر

  • ققنوس خیس

    ارسال شده در 2012-06-05 16:33:59

    رشت؟

    جواب به این نظر

  • مژده الفت

    ارسال شده در 2012-06-04 21:55:46

    و در جنگ‌های خانگی

    به ازای شلیک هر شکلات

    گلوله می‌خورد...
    این تکه خیلی قشنگ بود جدا...

    جواب به این نظر