شعر کلاسیک «علی غفاریان صالحی نژاد»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

 

بس که عمرم همه در فکر غزالم بگذشت

دوش در خواب خرامید و کنارم بنشست

صورتش همچو مه و چشم سیاهش همه مست

آبشار درّرش دوش و دلم لرزان گشت!

نگهم در نگهش گیر و چو شد دست به دست

لرزشی ریخت به جانش که سکوتش بشکست

گفت ای عاشق شوریده مرا یادت هست؟!!!

گفتمش جان به لب آمد، دمی دل نگسست!

خنده ای بر لب گیرا و گرانش جان بست

که همه آهِ فراق، از نفسم رخت ببست

گفتمش جان به فدایت، گنهم را تو ببخش

که دگر بار به تکرار مرا، توبه صد باره شکست!

نروی از دلم یک دم صنما، خود تو منی

بنوشتند مرا عشق تو از روز الست

چو کشیدی ز منت دست و دلم دادی باد

چه عجب گر دل دیوانه به تکرار بخست؟!

صورتم خیس و مرا سینه چرا لرزان گشت؟

مگرم یار نبودم به برم بعد فراق وبدِ بخت!

به دلم بانگ زدم کوش که وقتت تنگست

این زمانت نبود وقت گله، یار که هست!

گیسویش شانه زدم با سر انگشت دو دست

بوسه هایم به گلویش، ز لبم گوش نرست!

بفشردم به تنم دلبر شیرین ، مه مست

دگرم تاب نیامد،بغض صد روزه شکست

عاقبت اشک، به چشمان نزارم سد بست

حکمِ مرگِ دل ِمسکین، به کمینم بنشست

چو گشودم ز نگاهی به برش پلک به سخت

اندر آن سیل خروشان، وای من یار پدیدار نگشت!

19 فروردین ماه 1396

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

جلسات ادبی تفریحی

jalasat adabi tafrihi

اطلاعات بیشتر

مراسم روز جهانی داستان با حضور استاد شفیعی کدکنی، استاد باطنی و استاد جمال میرصادقی
جلسات ادبی تفریحی کانون فرهنگی چوک
روز جهانی داستان و تقدیر از قبادآذرآیین سال 1394
روز جهانی داستان و تقدیر از فریبا وفی سال 1395
یازدهمین جشن سال چوک و تقدیر از علی دهباشی شهریور 1395

جلسات کارگاهی آزاد

jalasat kargahi azad

اطلاعات بیشتر

تماس با ما    09352156692