شعر کلاسیک «عبداله مقدم تبریزی»

 

از زندگی در کنج این دیوار خسته ام

چون شعله ی شمعی ز شام تار خسته ام

تک تک تنم سلول هایش انفرادی ست

از انفرادی بودن بسیار خسته ام

همچون خر پیری که پشتش تاب دارد

از هر چه باشد بار حتی یار خسته ام

همچون کلاغ قصه ای در جستجوی

کاشانه از این قار و قار و قار خسته ام

تا ما بکاریم و شما حاصل بگیری

از خاک این ویرانه و از کار خسته ام

از این شراب چند سالی مانده در خم

از گریه ی مستانه زار و زار خسته ام

چون اسب جنگی نه ، که چون اسب نجیبی

از این سواری دادن از افسار خسته ام

چون پیر مرد ایل خود در وقت پیری

از پینه و پالان دست و بار خسته ام

نظرات ...