شعر کلاسیک «عبداله مقدم تبریزی»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

 

از زندگی در کنج این دیوار خسته ام

چون شعله ی شمعی ز شام تار خسته ام

تک تک تنم سلول هایش انفرادی ست

از انفرادی بودن بسیار خسته ام

همچون خر پیری که پشتش تاب دارد

از هر چه باشد بار حتی یار خسته ام

همچون کلاغ قصه ای در جستجوی

کاشانه از این قار و قار و قار خسته ام

تا ما بکاریم و شما حاصل بگیری

از خاک این ویرانه و از کار خسته ام

از این شراب چند سالی مانده در خم

از گریه ی مستانه زار و زار خسته ام

چون اسب جنگی نه ، که چون اسب نجیبی

از این سواری دادن از افسار خسته ام

چون پیر مرد ایل خود در وقت پیری

از پینه و پالان دست و بار خسته ام

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

جلسات ادبی تفریحی

jalasat adabi tafrihi

اطلاعات بیشتر

مراسم روز جهانی داستان با حضور استاد شفیعی کدکنی، استاد باطنی و استاد جمال میرصادقی
جلسات ادبی تفریحی کانون فرهنگی چوک
روز جهانی داستان و تقدیر از قبادآذرآیین سال 1394
روز جهانی داستان و تقدیر از فریبا وفی سال 1395
یازدهمین جشن سال چوک و تقدیر از علی دهباشی شهریور 1395

جلسات کارگاهی آزاد

jalasat kargahi azad

اطلاعات بیشتر

تماس با ما    09352156692