داستان «مشاوره ازدواج» نویسنده «اِم. استنلی بوبین» مترجم «زهرا تدین»

 

مشاور شروع کرد:" خوب، فکر می‌کنید ازدواج شما به بن بست رسیده؟"

زن آهی کشید و گفت:" اون همون مردی نیست کهباهاش ازدواج کردم. اون اول‌ها خیلی رمانتیک بود. همیشه برام گل می‌خرید. در ماشین رو برام باز می‌کرد. و بطور شگفت انگیزی نوازشم می‌کرد".

زن داشت خاطراتش روپاک می‌کرد.

" اما حالا تمام وقتش رو با دوستاش می گذرونه، آبجو میخوره و فوتبال نگاه میکنه. وقتی هم که خونه ست میشینه جلوی تلویزیون و انتظار داره مثل یه خدمتکار حاضر به خدمت کنارش وایسم. انگار که من اثاث خونه ام. اصلاً نمی‌فهمم چه اتفاقی افتاده!" زن ساکت شد و صورتش رو با دستاش پوشوند.

مشاور بعد از سکوت کوتاهی پرسید:" هیچوقت به شوهرتون گفتید که چه احساسی دارید؟"

زن بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد:" چه فایده‌ای داره؟ آدما که عوض نمی‌شن!"

نظرات ...