داستان «طرف ديگر» نویسنده «تورگوت ساي» ترجمه«ن.يوسفي»

 

وقتي كلاس پنجم بودم در محله مان يك مغازه عتيقه فروشي بود.صاحب مغازه مرد بلندقد و مسني بود كه معمولا در اطاق نيمه تاريكي در انتهاي راهرو، پشت ميزي مي نشست و كتاب مي خواند. اما آن چه مرا جذب مغازه مي كرد نه آن مرد مسن بود و نه كهنگي رعب آور مغازه اش ، من مجذوب مدال كهنه اي بودم كه پشت ويترين مغازه قرار داشت.

روی مدال، نقش مردي نيمه برهنه با ريش بلند و عضلات ورزيده بود-شايد يكي از خدايان باستاني يونان-كه نيزه بلندي را تا نيمه در دهان اژدهايي فرو برده و سعي داشت او را از پاي در آورد. بر دو شانه مرد دو پرنده نشسته بودند كه يكي شان بسيار زيبا و آن ديگري بسيار زشت بود.

در آن سالهاي كودكي بيش از آنکه كنجكاو باشم بدانم معناي نقش روی مدال چيست مي خواستم بفهمم در آن طرف ديگرش چه نقشي بود؟

هرگز نتوانسته بودم شجاعت خرج داده و وارد آن مغازه ترس آور بشوم و از آن مرد مسن قد بلند بخواهم تا طرف ديگر مدال را نشانم بدهد. يكي دو سال بعد هم به واسطه مأ موريت پدر آن شهر را رها كرده به شهري ديگر رفته بوديم و من در شهري ديگر با كنجكاوي آن چه در طرف ديگر مدال نقش خورده بود، كودكي ام را به سر آورده بودم...

                                                         *****************************

سالها بعد شركتي كه در آن كار مي كردم مرا جهت پروژه اي به خارج از كشور فرستاد و در يكي از محلات قديمي در مركز شهر آپارتمان كوچكي در طبقه سوم يك ساختمان برایم اجاره كرده بود. اگرچه ساختمان ما در مقايسه با ساختمانهاي اطراف نو به نظر مي رسيد اما باز هم ساختماني دست كم بيست سي ساله بود.

يكروز يكشنبه در بالكن آپارتمانم نشسته بودم. بعد از باراني كه يك هفته بود بي وقفه باريده بود آفتاب با درخشندگي خاص در آسمان آبي بي ابر ديده مي شد. كوچه پر جنب و جوش بود سالمندان عازم كليسا و جوانترها مشغول گردش وورزش بودند. من هم در بالكن خانه ام نشسته وبه نقش هاي روي گلدان سنگي بزرگي كه زير نورخورشيد در بالكن روبرويي مي درخشيد دقيق شده بودم؛ يك فرمانده رومي سرپا ايستاده و در سمت راستش زني با چهرهاي اندوهناك و گيسواني كه در پشت سرش جمع شده بود،قرار داشت كه دو بازويش را گرد بازوي راست فرمانده گره كرده و سرش را بر شانه او تكيه داده بود. در سمت چپ فرمانده رومي، زني جوان با گيسوان بلند و مجعد روی صندلي نشسته بود و دست چپ فرمانده را بر روي سينه هايش با دو دست سفت مي فشرد.

فرمانده بي اعتناء به هردوزن، نگاه به دوردستها داشت. آيا به نبردي مي انديشيد كه در آينده اي نزديكقرار بود در گيرش شود ويا آن كه به انتخابي كه دير يا زود مي بايست بين اين دو زن انجام مي داد مي انديشيد. بدون شك حواسش در جاي ديگري بود.اما كجا؟ من كه نمي توانستم حدسي بزنم.وقتي به اين نقش روي گلدان دقيق شده بودم با خودمفکر کرده بودم كه آيا ادامه اين داستان ممكن بود در طرف ديگر گلدان باشد؟ شايد اگر مي توانستم آن طرف ديگر را ببينم نگاههاي هر سه آنان معنايي ديگر پیدا می کردند. بي شك گلدان سنگي دير زماني بود كه همانجا قرارداشت زيرا كه در قسمت تحتاني و هم چنين در نقاط مماس بر ديوار مي شد سبزي خزه اي را ديد كه در زير نور خورشيد مي درخشيد.

صاحبخانه زنی پير بود كه در آن خانه به تنهايي زندگي مي كرد. حداقل از روزي كه من به اينجا نقل مكان كرده بودم احدي را در خانه او نديده بودم.

خود را به گرمي خورشيد درخشنده آنچنان وا گذاشته بودم كه عبور سريع روز يكشنبه را اصلأ حس نكرده بودم و عصر شده بود.

                                                         *****************************

چند روز بعد زن همسايه را دم در ديدم. از اين در و آن در گفتيم و بعد در حالي كه با سر پنجره ساختمان مقابل را نشان مي دادم پرسيدم:"اين خانم پير كس و كاري نداره؟"

زن همسايه كه بی قرار این پرسش بودشروع كرده بود به تعريف كردن:

" اين خانم مسن اهل اينجاها نيست، سالها قبل از پايتخت دل به يك ولگرد عوضي باخته از پي او راهي اينجا شده و با او ازدواج كرده ساكن اين شهر شده بودند. مرديكه كس و كار درست حسابي نداشت ، تنها كاري كه بلد بود بريدن تنه درختها بود، در آن ساله در اين حوالي صنايع چوب رونق داشت مرد هم با بريدن درختها شكمشان را سير مي كرد. آدم قوي و تندرستي بود. از آن دسته مردها كه زنهاي دهاتي را زود خر مي كنند. بچه دار نشده بودند. زن از اين موضوع خيلي ناراحت بود. شايد مرد هم ناراحت بود و ازاين رو بود كه دائم مشروب مي نوشيد و مست مي كرد. پنج شش سالي اينطور سر كردند بعد مرديكه به يك دختر بچه شانزده ساله كه در يكي از رستورانهاي شهر گارسوني مي كرد گير داد. عاشقش شده بود. مي خواست با او ازدواج كند. خانواده دختر قبول نكرد. مرديكه هم او را فراري اش داد و با هم زدند به چاك. زن بدبخت خيلي سعي كرد تا از اين سرخوردگي زياد متأثر نشود. بالاخره يك كاري در اين حوالي پيدا كرد و استخدام شد و تا بازنشستگي اش سالها هماجا كار كرد. از شوهرش هرگز خبري دريافت نكرده بود. "

خانم همسايه كف دو دستش را به هم چسبانده و انگاري مي خواست دعا كند دو دستش را در مقابل سينه اش تكان تكان داده و گفته بود؛"البته اين چيزهايي بود كه او به ما تعريف كرده. كسي چي مي داند شايد طرف ديگر قضايا چيز ديگري بود!"

                                                        *****************************

عصرها در بازگشت از سر كار كنار پنجره مي نشستم و به موزيك گوش مي كردم و يا كتابي مي خواندم.گاهي خانم پير را در آپارتمانش مي ديدم كه پشت پرده هايش مانند شبحي مي گذرد.. به آرامي گام برداشته و دايم جاي اشياء مختلف را در آپارتمان نيمه تاريكش دائم تغيير داده و وقت مي گذراند گاهي هم بر روي ميز نهارخوري را جعبه هایی را باز می كردو عكسهاي زرد شده قديمي را يك به يك بيرون مي كشيد و تماشا مي كرد.

گاهي با خودم راجع به داستان زندگي او فكر می کردم و سعي مي كردم طرف ديگر قصه راحدس بزنم؛

شايد اصلأ مرد ولگرد جايي نرفته بود ، زن كه متوجه شده بود مرد مي خواهد با دختر جوان فراركند او را زهركش كرده بعد هم جسدش را تكه تكه كرده زير ميز نهار خوري چال كرده و رويش را پوشانده بود. هرچي بود مرديكه كس و كاري نداشت و هيچكس كنجكاو نشده بود بداند او كجاست و خانواده دختر جوان هم اورا براي اينكه آن مرد را فراموش كند به شهري در جنوب و نزد خويشاوندان دورشان فرستاده بودند.

شايد هم آنطور نشده و اينطور شده بود؛

دختر جوان توانسته بود به مرد ولگرد چيزهايي را كه او نداده بود بدهد از همه بالاتر پسري خوشگل داده بود كه مرد را واداشته بود به خانه و خانواده اش وابسته شود ولگردي را كنار گذاشته آدم حسابي شود بعد هم صاحب بچه هاي ديگري شده بودند...

گاهي مي خواستم به خانه زن پير رفته و به بهانه ديدن طرف ديگر گلدان از طرف ديگر قصه

زندگي اش سر دربياورم اما هرگز اين كار را نكردم.

شايد هم مي ترسيدم ، نه آنكه از طرف ديگر حقيقت بهراسم بلكه آنچه مرا مي ترساند اين بود كهاصلا طرف ديگري وجود نداشته باشد...

ميلان ٢٠١٣

نظرات ...