قصه «گرگ ها و فیل سفید» مترجم «میلاد خسروی»

در جنگل های براهما فیل بزرگی به نام کمر سفید زندگی میکرد. این فیل خیلی چاق و چله بود و همه حیوانات دیگر جنگل به او نظر داشتند و میخواستند او را از آن خود کنند. گروهی از گرگ ها دور هم جمع شدند و جلسه ای گذاشتند تا به این فکر برسند که چگونه میتوانند کمر سفید را فریب دهند.

 

یکی گفت: " این کمر سفید خیلی تپل و گوشتالو است. مطمئنم حد اقل غذای یک ماه ما را تامین میکند. "

دیگری گفت: " آری. برای من هم فیل خوش گوشتی به نظر می آید. بسیار دوست دارم که او را زیر دندان هایم مزه مزه کنم."

همینطور در مورد او صحبت میکردند و دنبال راه چاره ای برای خواسته خود بودند. تا این که گرگ سفید پیری جلو آمد و گفت: " همه شما میدانید که من گرگ دانا و خردمندی هستم. و این پشم ها را در آسیاب سفید نکرده ام. من عمر طولانی کردم و چیز های زیادی از همه جا و همه کس آموخته ام اما در این یک مورد چیزی به ذهن من نمیرسد." پس او هم عقب رفت و گوشه ای نشست. دوباره سر و صدا و فریاد تمام جلسه را پر کرد. این بار گرگی که دوران میانسالی خود را میگذراند جلو آمد و گفت: " من گرگ شجاع و ماجراجویی هستم. این را همه میدانند. خیلی وقت پیش همینطور که روزی در جنگل پرسه میزدم به مکانی رسیدم که دیدم انسان ها در آنجا تله گذاشته اند. با خود فکر کردم که چه جای خوبی برای کمین کردن و منتظر ماندن برای شکار است. مدتی را صرف کمین کردن در آنجا شدم اما هیچ وقت خبری نه از شکار شد و نه از شکارچی. بنابراین من به شما میگویم که آن مکان بهترین مکان است تا فیل را به آنجا بکشید و با خیال آسوده همانجا از گوشت شیرین او نهایت لذت را ببرید. فقط مشکل این است که چطور باید او را گول زد و به آنجا کشاند. "

دوباره جلسه را صدای جر و بحث پر کرد. همه قبول داشتند که مکان خوبی انتخاب شده است اما بر سر شیوه اجرا اختلاف داشتند. گرگ پیر دوباره جلو آمد و گفت: " همه شما میدانید که من گرگ دانا و خردمندی هستم. و این پشم ها را در آسیاب سفید نکرده ام. من عمر طولانی کردم و چیز های زیادی از همه جا و همه کس آموخته ام و این بار فکر بکری دارم که در صورت اجرا، شما به آرزوی دیرینه خود خواهید رسید. فقط کافی است نماینده ای انتخاب شود تا به نزد فیل برود و هرچه میگویم را عینا برای او بازگو کند." گرگ ها با خود فکر کردند و به این نتیجه رسیدند که چه کسی بهتر از همین گرگ پیر پشم سفید. پس او را فرستادند تا نزد فیل برود. گرگ پیر از کرده خود پشیمان شده بود اما چاره ای نداشت چرا که او هم بسیار گشنه بود و میخواست هر طور شده شکم خود را سیر کند.

پس نزد فیل رفت و به او گفت: " ای خانم فیله سلام. به من این افتخار را می دهید تا نزدیک شوم و چشمم به جمال شما روشن شود؟ من میخواهم موضوعی را با شما در میان بگذارم."

خانم فیله گفت: " که هستی و چه میخواهی؟ "

گرگ پیر پشم سفید گفت : " من گرگ دانا و خردمندی هستم. و این پشم ها را در آسیاب سفید نکرده ام. من عمر طولانی کردم و چیز هایی زیادی از همه جا و همه کس آموخته ام. حیوانات جنگل به اتفاق دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند ملکه ای برای جنگلشان انتخاب کنند تا نظم و آسایش را برای ساکنان آن به ارمغان بیاورد. بر همین اساس انتخاباتی برگزار شد و هرکس خود را نامزد کرد اما همگی با رای قاطع به این تصمیم رسیدند که شما را به عنوان ملکه انتخاب کنند. پس من را برگزیدند که پیش شما بیایم و این خبر خوب و اقبال خوش را به عرض شما برسانم و شما را به سمت تخت ملوکانه هدایت کنم."

فیل بیچاره که گول گرگ را خورده بود و حرف هایش را باور کرده بود با ذوق و اشتیاق گفت: " پس بالاخره به این نتیجه رسیدند که من از همه بهترم و لایق ملکه بودن هستم. خوب است. شما جلو بیفتید، من هم پشت سر شما می آیم. "

پشم سفید راه را به سمت مکانی که گرگ میانسال گفته بود پیش گرفت و فیل را هم پشت سر خود کشاند. به مکان که رسید به فیل گفت: " همینجاست. آنجا پشت درختان تخت شما است بروید و فرمانروایی کنید."

فیل جلو رفت و ناگهان در دام تور هایی که از قبل آنجا گذاشته شده بود افتاد. ناگهان شروع به فریاد زدن و کمک خواستن کرد. گفت : " ای پشم سفید دانا کمکم کن و مرا از این بند ها نجات بده. ملکه تو در اسارت است. بیا. "

گرگ پیر گفت : " ای فیل خر! چطور توانستی حرف های مرا باور کنی؟ مگر جنگل نیاز به ملکه دارد؟ مگر گرگ ها به فیل ها خدمت میکنند؟ اکنون تو بخاطر حماقت خود به دام افتاده ای و راه فراری هم نداری. پس عاقبت کار تو جز مرگ نیست. "

گرگ دوستان خود را خبر کرد و آنها هم شام مفصلی از گوشت فیل احمق ترتیب دادند

نظرات ...