داستان «دختری که دوستش دارم» نویسنده «لیلا متین پارسا»

     اولش مثل یک کرختی بود که همه بدنش را پوشاند. صدایی در گوشش نجوا می کرد : " واقعیت را در سکوت بپذیر، همه چیز می گذره، از بین می ره.همین زودی ها یادت می ره." شوهرش مستقیم نگاهش کرد : "این جوری اتفاق می یفته" سارا وانمود کرد درگیر تا کردن لباسهای پخش شده این طرف و آن طرف است. شوهرش هنوز داشت حرف می زد ، محکومش میکرد که حواس پرت و بی توجه بوده و ..."

با خودش فکر کرد : " اینجوری اتفاق می یفته ." از هال بیرون رفت و در را بست . سعی میکرد عروسک های پخش و پلای دختر کوچکش را مرتب کند : " الان که کار دارم ..بعدا بهش فکر می کنم...زور که نیست. وقتی یک نفر نمی خواد ادامه بده ، می خواد رابطه رو تموم کنه و دوست داره جدا بشه..اون یکی که نمی تونه به زور نگهش داره.. نه منم نمی تونم. باید بذارم با این دختر جدیده بره."

     حالا اتاق خواب کوچک کاملا تمیز و مرتب به نظر می رسید و چهره دوست داشتنی دختر کوچولو از زیر پتوی صورتی که عکس خندان شخصیت کارتونی روش بود ، در اتاق می درخشید. مینی موس می خندید. در حالیکه گونه های نرم دخترش را نوازش می کرد ، جلوی اشکهایش را گرفت. " آره ..حتما یکی حواسش هست. یکی داره می بینه. نمی دونم کی ..مهم نیست ولی بالاخره حتما یکی داره همه اینا رو می بینه..یه دوست نزدیک که باهام همدردی می کنه."سارا نگران دختر کوچولو بود ، فردایش ، مرد آینده اش.. همان موقع بود که اتفاق افتاد چیزی مثل یک کشف و شهود. مثل جرقه ای تو تاریکی درخشید : " اگر بتونم این دردو تحمل کنم ، آینده دخترمو تضمین می کنه.. من می تونم هر چی درد و اشکه تحمل کنم ..به شرطی که مطمئن باشم این کوچولوی زیر پتوی صورتی هرگز همچین چیزی رو تجربه نمی کنه."

     مادر جوان بلند شد. همین چند لحظه پیش بود که احساس می کرد درمانده و بیچاره شده ؛ همین چند لحظه پیش بود که درباره دختر جدیدی که شوهر ش دوست داشت شنید ؛ اما همه اینها خیلی دور به نظر می رسید. با ارزشترین گنجینه زندگیش زیر پتوی صورتی رنگ مینی موس معصومانه خوابیده بود. با عشق نوازشش کرد . قلبش زمزمه می کرد : " آره ، این همون دختریه که دوستش دارم..."  

نظرات ...