اسم داستان«پنجاه و دو هرتز» نویسنده «آراد حصاری»

من در ته اقیانوس بودم. تا آن جا که چشم کار می کرد سکوت بود و تا آن جا که گوش می شنید، تاریکی. چیزی آن طرف تر از مرز هایی که همه دیده ایم. انگار چه می ماندی، می رفتی و یا بر می-گشتی، هیچکس جز سکوت و سیاهی به استقبال ات نمی آمد. معلق بودم و هیچ چیز را حس نمی کردم. مدّتی که گذشت صدایی به گوش ام رسید. صدایی غمناک و زیر که معلوم بود بی هدف ناله می کند. می توانستم حس کنم به که سمت ام می آید. اوّل صدایش نزدیک شد؛ بعد هم خودش آمد. با جثه ی بزرگ اش، آرام شنا کرد و به تدریج نیمی از تن اش، از تاریکی خارج شد.

یک وال بزرگ مقابل ام بود و رگه هایی از تلألوی نور، روی بدن اش دیده  می شد. البتّه آن موقع، و حتّی تا بعدتر از آن هم چیزی از وال ها نمی دانستم. نمی دانستم چه جور حیوانی هستند یا اندازه ی دقیق شان چه قدر است. فقط مانند خیلی ها که می دانند نهنگ ها بزرگ اند، من هم روز قبل، عکسی از یک نهنگ در صفحه های دنیای مجازی دیده بودم و به غول آسا بودن شان پی برده بودم. آرام تر از قبل نزدیک شد. نگاه ام کرد و ناله کوچکی سر داد. نمی توانستم بفهمم. نمی توانستم بفهم ام که یک وال بزرگ، در دل سیاهی اقیانوس چه می خواست بگوید؟ بعد طوری که حس کردم کمی خجالت کشیده، عقب عقب رفت و دوباره در سیاهی پنهان شد. امّا هنوز صدایش را می شنیدم.

و این، خوابی بود که آن شب دیدم و از صبح اش همه چیز تغییر کرد. یادم هست که زمستان بود و در اتاق سرد و کوچک ام، با سر و صدای آقا رحمان که آمده بود و اتاق ها را جارو می کشید بیدار شدم. سه شنبه بود. تا شنبه بعدی دانشگاه نمی رفتم و برای همین هم دل ام می خواست تا ظهر بخوابم. خسته بودم. تمام تنم کرخت بود. بوی سیگار هایی که شب قبل کشیده بودم، در هوای اتاق مانده بود. یک صبح عادّی، مثل تمام صبح های دیگر. با گیجی از جای ام بلند شدم، دست و صورت ام را شستم؛ به آشپزخانه رفتم و قهوه ای برای خودم درست کردم. آقا رحمان هنوز داشت یکی از اتاق ها را جارو می کشید و وسایل را به هم می کوبید. رحمان، سرایدار آپارتمان بود. هفته ای یک بار می آمد و هم خانه ام را تمیز می کرد و هم خرید ها را در یخچال و کابینت می گذاشت. داد زدم :

-        آقا رحمان ! خوابیما ! نمی شد دیر تر جارو بکشی ؟

امّا سرو صدا آن قدر زیاد بود که نمی شنید. می شنید هم فرقی نداشت. حرف های من برای اش غیر قابل درک بود. این که جوانی به سن و سال من تنها باشد، کم حرف باشد و نتواند با هر کسی ارتباط بگیرد، برایش عجیب بود. حس می کردم آن قدر ها حرف هایم را جدّی نمی گیرد. انگار به قول خودش، هنوز مرد نشده بودم.

سر میز نشسته بودم و به دیوار رو به رو خیره نگاه می کردم. به چی فکر می کردم؟ یادم نیست. احتمالاً مثل صبح های دیگر، آن قدر منگ بودم که اصلاً نمی توانستم فکر کنم. فقط سرو صدای تمیز کردن خانه و بوی زمین شوی در سر و بینی ام می پیچید. البتّه چیزی هم برای فکر کردن وجود نداشت. آدمی که صبح ها دلیلی برای بیدار شدن نداشته باشد، هرچه کمتر فکر کند راحت تر است.

سیگار اوّل آن روزم را کشیده و چند قلپ قهوه خورده بودم که دوباره صدای ناله را شنیدم. این بار در بیداری و خانه خودم ! اوّل فکر کردم از موسیقی کلاسیکی است که از موبایلم پخش می شد. امّا قطعه ی «تابستان ویوالدی» را بارها و بارها گوش داده بودم و تا آن موقع این صدا را در هیچ بخشی از آن نشنیده بودم. ناله دوباره به گوشم رسید. این بار قوی تر از قبل. سرمای عجیبی پشت ام احساس کردم. پشت سرم را که نگاه کردم، آن جا بود. کمی بالا تر از من، زیر سقف در هوا شناور بود. انگار تلألوی نور آب، از او منعکس می شدند و همه جای خانه می افتادند. بیشتر هال خانه را اشغال کرده بود و دم اش درحالی که به آرامی تکان می خورد، با اختلاف کمی از کنار تلویزیون رد می شد. دقیقاً همان بود که در خواب دیدم. رنگ اش آبی بود و کمی به خاکستری می زد. زخم های کوچک و بزرگی داشت. به جز دو باله ای که از کنار اش درآمده بودند، یک باله ی خیلی کوچک هم پشت اش داشت و زیر شکم اش هم شیارهای زرد رنگ و ممتدّی بود. همان طور هم خجالتی. در برابر اش احساس حقارت کردم. نمی دانستم باید چه کنم؟ نه می توانستم یا نمی خواستم فریاد بزنم، و نه می توانستم همان جا آرام بنشینم و چیزی را که باورم نمی شد تماشا کنم. یک وال از خوابم بیرون آمده بود و در خانه شناور بود! درد عجیبی را در سرم احساس می کردم. پا هایم از ترس شل شده بودند. کمی بعد، انگار که بخواهد چیزی بگوید دوباره ناله کرد. دستم با لرزش و احتیاط بالا آمد. نفسم در سینه حبس شده بود. آرام نزدیک شد و زیر دهانش را چسباند به کف دستم. پوست اش سرد و زمخت بود. احساس کردم چشم هایش را بست. کمی نگاه اش کردم، بعد من هم چشم هایم را بستم و نفسم را آرام بیرون دادم. کم کم آرامش در سکوت بین مان جاری شد و تمام ترسم ناپدید شد. به همان آرامشی که در ته اقیانوس در خواب دیده بودم برگشتم که صدایی پرسید:

-        آقا! چه کار می کنید؟ حالتون خوبه؟

با ترس، درحالی که دستم هنوز روی وال بود، به سمتی که صدا آمد نگاه کردم. آقا رحمان بود. دم در با تعجّب ایستاده بود و نگاه مان می کرد. نزدیک تر آمد تا به دستم نگاه کند. امّا یک مرتبه انگار که نخواهد بی ادبی کرده باشد، سر اش را پایین انداخت. از روی میز کوچک کنار ام موبایل اش را که جا گذاشته بود برداشت و به سمت در برگشت. قبل از اینکه خارج شود، مکثی کرد و دوباره پرسید:

-        علی آقا...

جمله اش را کامل نکرد و رفت. من ماندم و والی که جلویم شناور بود. آقا رحمان نمی توانست ببیند اش. دیوانه شده بودم یا چیز دیگر؟ نمی دانستم. امّا آرامش عجیبی را احساس می کردم. یادم نیست چند دقیقه یا چند ساعت؟ ولی مدّت ها همان طور ماندیم. انگار که بعد از برخورد دستم با وال، همه چیز هایی که در من بود، همه ی تنهایی و فکر های بی سر و ته، یک مرتبه ناپدید شده بودند.

از آن روز به بعد، من با یک وال زندگی می کردم. کار سختی هم نبود. وقتی تنها باشی، می توانی هرطور که بخواهی زندگی کنی. با اینکه خیلی سعی کرده بودم تا دوستی داشته باشم، امّا همیشه در نهایت، تنها بودم و کم کم با این ویژگی تلخ کنار آمده بودم. با این که تنهایی را دوست نداشتم، ولی انگار که جزئی از من باشد، راه فراری هم از آن نداشتم. مادر و پدرم بعد از طلاق شان مهاجرت کرده بودند. مادرم به آلمان رفته بود و با دختر خاله اش زندگی و البته تفریح هم می کرد. پدرم هم به ژاپن رفته بود تا شعبه ی جدید شرکت اش را آن جا راه بیاندازد. این خانه و مقدار زیادی پول هم برای من گذاشته بودند تا درس ام را تمام کنم و بروم پیش یکی از آنها. امّا من هیچ جا نمی خواستم بروم. نه می خواستم جای دیگری کار کنم، نه می خواستم جای دیگری تفریح و زندگی کنم. تنهایی را در همین جا خیلی بهتر از غربت می شد تحمّل کرد. برای همین هم درس ام را که اصلاً دوستش نداشتم، تا جایی که می شد کش می دادم. ضمن این که، این خانه را هم دوست داشتم و نمی توانستم ترک اش کنم. خانه ی بزرگ مان را که از بچگی در آن بزرگ شده بودم. تنها جایی که به من آرامش می داد.

پس زندگی با یک وال، در شرایط من کار سختی نبود. فقط باید حواسم را جمع می کردم تا آقا رحمان (   به خیال خودش از جنونم ) بویی نبرد. آن هم کار ساده ای بود. می توانستم راحت مقابل اش نقش بازی کنم و به این ترتیب بدون سرزنش نگاهش با وال ام زندگی کنم. وال همه جا دنبال ام می-آمد. باهوش بود. به موقع کوچک می شد تا از در یا پنجره رد شود، و به وقت اش هم بزرگ می شد تا همچنان وال عظیم من باشد. مخصوصاً بیرون رفتن از خانه را خیلی دوست داشت. من عادت داشتم که از خانه بیرون بزنم و در حالی که با هدفون به موسیقی گوش می دادم، ساعت ها در کوچه و خیابان شهر قدم می زدم. این تنها تفریح من بود. امّا از آن روز به بعد، او هم همراه ام می آمد و من هم موسیقی را قطع می کردم تا صدایش را بشنوم. در شهر می توانست به اندازه ی اصلی اش بزرگ شود و بالای سرم در آسمان حرکت کند. تلألو اش را روی تمام شهر می انداخت. با این که آرام حرکت می کرد؛ امّا مثل سگی که با صاحب اش به گردش می رود، خوشحال بود و شور داشت. دور ساختمان ها می چرخید، از توی ابر ها رد می شد و صدا در می آورد. بعضی وقت ها هم به پشت می شد و شنا می کرد. بعد هم برای تشکّر، می آمد بالا سرم و سایه اش را می انداخت رویم. انگار که بخواهد بغل ام کند. من هم همان طور که آرام راه می رفتم، دست هایم را مثل بال هواپیما باز می کردم و لبخند می زدم؛ تا بداند من هم دوست اش دارم و می خواهم بغل اش کنم. بله! دوست اش داشتم. جفت مان تنها بودیم و با کس دیگری جز خودمان حرف نمی زدیم. آرام بودیم، امّا گاهی هم بدون آن که کسی متوجه شود، مثل بچّه ها شیطنت می کردیم و می خندیدیم.

در خانه هم همین بود. چراغ های خانه را خاموش می کردم و تمام سقف و دیوار از تلألو ی آبی رنگ او             می درخشید. اگر تلویزیون می دیدم او هم می آمد بالای سرم و تماشا می کرد. اگر موسیقی گوش می دادم او هم می شنید. مثل خودم از موسیقی کلاسیک، راک و جَز بیشتر خوش اش می آمد. امّا دیده بودم که هر ازگاهی دم اش را با آهنگ های پاپ هم تکان داده بود. تفریح دیگرمان هم سیگار کشیدن بود. من سیگار می کشیدم و او با دودش بازی می کرد. با دم اش دود را پخش می کرد. یا کوچک تر می شد و از داخل دود رد می شد. تمام روزمان با هم می گذشت. شب ها هم می آمد بالای سر ام می ایستاد تا خوابم ببرد وهمچنان منتظر می ماند تا دوباره بیدار شوم و با صدا و حرکت دم اش، صبح به خیر بگوید.

با او فقط کمی از دانشگاه رفتن می ترسیدم. نمی دانستم چطورمی آید و تمام ساعات کلاس را می-خواهد چه کار کند. نمی توانستم آن جا، مقابل آن همه آدم کاری کنم. امّا برای اوّلین بار آمد. سوار اتوبوس که شدم، دیدم پشت سرمان در اتوبان حرکت می کند. کنار شیشه می آمد، لبخندی از من می-گرفت و دوباره به آسمان می رفت. بارها و بارها. تا به مقصد برسیم. و اینطور سر خود را با بازیگوشی و شیطنت گرم می کرد. در دانشگاه هم دیگر آن علیرضا ی همیشگی نبودم. آن آدمی نبودم که با اخم راه می رفت و سر اش پایین بود. دیگر آن دانشجویی نبودم که سر کلاس نقشه کشی یا دینامیک می خوابید یا پنهانی بتهوون گوش می داد. نه! لبخند می زدم و در محوطه به آسمان نگاه می-کردم. یکی دوبار هم سر کلاس ها آمد، امّا حوصله اش سر رفت و دیگر ترجیح داد بیرون از دانشکده منتظرم بایستد. من هم سر کلاس منتظر بودم صدایش را بشنوم، یا این که بیاید و از کنار پنجره رد شود. نمی دانم این تغییر رفتارم را کسی متوجّه می شد یا نه. چون من توجّهی به هیچ کس نداشتم. البتّه به جز او.

به هیچ کس توجّه نداشتم، تا زمانی که شیوا را دیدم. هفته ی دومی بود که با وال ام به دانشگاه رفته بودم. کلاس ظهر را با خستگی گذرانده بودم و به سرعت بیرون می آمدم تا با همدمم کمی خستگی در کنم. به محوطه که رسیدم، دیدم دختری با چشم های گریان، ایستاده و به آسمان، همان جایی که وال ام بود نگاه می کند. او را می شناختم. چند باری در دانشگاه دیده بودم اش. دانشجوی پزشکی بود و می-دانستم همه ی پسرها از او خوش شان می آمد. امّا او مغرورانه دست رد به سینه ی همه زده بود. قامت بلندی داشت و لباس های شیک می پوشید. زیبا بود؛ با چشم هایی سیاه. اوّل توجّهی نکردم، امّا هرچه نزدیک تر می شدم، مطمئن تر می شدم که دارد وال را نگاه می کند. وال هم متوجّه او شده بود و آرام نزدیک اش می شد. کنارش که ایستادم تازه مرا دید. با ترس و تعجّب نگاهم کرد. انگار، هم نخواهد خودش را لو دهد و هم بخواهد بفهمد که آیا من هم آن چه را او می بیند می بینم ؟ آرایش چشم هایش ریخته بود و نمی توانست جلوی اشک اش را بگیرد. لب هایش می لرزیدند امّا نمی توانست حرف بزند. چیزی نگفتم. فقط لبخند زدم و نگاه اش کردم. آرام شد. بعد هم هردو به وال نگاه کردیم که بالای سرمان در هوا شناور بود و صدایی از خودش در می آورد.

این شروع آشنایی من و شیوا بود. به تازگی صمیمی ترین دوست اش را در تصادفی از دست داده بود. دوستی که از بچگی با هم بودند، با هم بزرگ شده بودند و بیشتر اوقات شان را با هم گذرانده بودند. می گفت در قفسه ی سینه اش، احساس خلا می کند. مثل احساسی که من، قبل از دیدن آن خواب و وارد شدن وال به زندگی ام داشتم. پس صمیمی تر شدیم. کلاس هایمان که تمام می شد، در محوطه می نشستیم و وال را تماشا می کردیم. کم کم یخ بین مان آب شده بود و با هم حرف می زدیم. طرّه ی موی ریخته بر صورت سفید   اش را کنار زد و پرسید:

-        شما ...  شما از کی می بینید اش؟

من هم از اینکه چه طور وال را دیدم تعریف کردم. از خوابم، از واقعیت و بعد هم از تفریحات مان. او هم از خودش گفت. از خانواده اش، از این که عاشق رشته اش است و همه   ی درس هایش را با نمره ی بالا گذرانده و دندانپزشک شدن، آرزو یش است. از دوست اش گفت. از احساس بد اش بعد از از دست دادن او، و از آن روزی که بی میل به دانشگاه آمده بود و ناگهان سرش را بالا کرده بود و وال را دیده بود. می گفت چیزی در درون اش با دیدن وال آرام شده بود. من هم پیشنهاد دادم که هر وقت دوست دارد، می تواند خارج از دانشگاه هم بیاید و سه نفری بیرون برویم تا وال را ببیند و آرام شود.

بیشتر هم دیگر را می دیدیم. اغلب به پارک می رفتیم تا وال هم بتواند بیشتر نزدیک مان باشد. گاهی وال را نگاه می کردیم و تلألو اش را روی ساختمان ها می شمردیم، و گاهی هم حرف می زدیم و بیشتر همدیگر را       می شناختیم. راست اش زیاد شبیه هم نبودیم. او اصلاً ( اوایل خودم هم باورم نمی شد ) موسیقی گوش نمی داد. امّا وقتی برایش قطعه ای پخش می کردم، چیزی نمی گفت. با دقّت می شنید و سعی می کرد سرش را با ریتم تکان دهد. آدم اجتماعی ای بود. مثل من کم حرف نبود. راحت حرف می زد و می خندید. وقتی اوّلین بار به آقا رحمان معرفی اش کردم، آن قدر زود با هم صمیمی شدند که فکر کردم شاید سال هاست هم دیگر را می شناسند. یک بار هم آقا رحمان با خنده برگشت و به من گفت:

-        آقا! شیوا خانم مثل شما نیستن. وقتی راه می رن پاشون رو زمینه.

راست هم می گفت. مثل او نبودم که به آینده فکر کنم. بدانم بعد از دانشگاه می خواهم چه کار کنم و برنامه ای برای زندگی داشته باشم. من حتّی برنامه ای برای فردای خودم هم نداشتم. قبل از همه ی این ماجرا ها فقط می خواستم روزها بگذرند. در این چند ماه اخیر هم تنها یک چیز تغییر کرده بود : می خواستم روز هایم را با وال ام بگذرانم. امّا با همه این تفاوت ها، احساسی بین مان ایجاد شده بود و هر سه مان هم می دانستیم. پس من سعی می کردم به خاطر او، بیشتر به آینده ام ( و حتّی در این اواخر به آینده ی هر سه مان ) فکر کنم و یا سیگارم را کمتر کنم، او هم سعی می کرد حواس اش به من باشد. موسیقی گوش کند و زیاد هم از آینده حرفی نزند. همه این اتّفاق ها بدون هیچ صحبت جدّی ای بین مان افتاده بود. مثل یک قرارداد پنهانی، هیچکس حرفی در باره اش نمی زد. تا آن روزی که در پارک نشسته بودیم و با لبخند به وال نگاه می کردیم که دور ساختمان بلند روبه رو می چرخید. بدون این که از وال چشم بردارد گفت :

-        دوستت دارم.

من هم مثل او نتوانستم نگاه اش کنم. در دلم آشوب شد. امّا همان طور که وال را می دیدم که پشت ساختمان می رفت و آرام آرام دم اش هم پنهان می شد، گفتم:

-        من هم همین طور.

فردا صبح که بیدار شدم، باز هم گیج بودم و خسته. به سختی از جایم بلند شدم. دست و صورت ام را شستم. به آشپزخانه رفتم و قهوه ای برای خودم درست کردم. پشت میز نشستم و به دیوار رو به رو خیره شدم. کمی سرم درد گرفته بود. چشم هایم را مالیدم و به اطراف نگاه کردم. جرعه ای از قهوه ام که خوردم، تازه متوجّه شدم وال نیست. آشپزخانه، اتاق ها، حتّی دستشویی را هم گشتم. امّا نبود. با عجله تلفن را برداشتم و به شیوا زنگ زدم:

-        ببینم، تو وال رو ندیدی ؟

-        چی ؟ مگه ...

-        نمی دونم. نیست. نگاه کن. شاید اومده پیش تو. از پنجره ببین نیست ؟

-        صبر کن ... نه نیست ...

می دانستم پیش او نمی رود. با این که او هم می دید اش، امّا به هر حال وال من بود و بدون من جایی نمی رفت. خداحافظی کردم و به سرعت لباس پوشیدم. در حیاط خانه هم نبود. بیرون هم نبود. کوچه، خیابان، پارک و هرجای دیگری که عادت داشتیم و می رفتیم را گشتم. هیچ اثری از او نبود. حتی تلألو اش هم جایی نیفتاده بود. چند ساعتی گشتم. در آخر، خسته به خانه آمدم. نمی دانستم باید چه کنم. فقط نشستم و به دیوار خیره شدم.

سیگارم بیشتر شد و حرف زدنم هم کمتر. بیشتر از قبل در تنهایی و سیاهی غوطه ور شده بودم و نمی فهمیدم زمان چه طور می گذرد. انگار که تاریکی در من رشد کرده بود و حالا داشت در تمام خانه منتشر می شد. دیگر از خانه بیرون نمی رفتم. به دانشگاه هم فکر نمی کردم. آقا رحمان و شیوا می آمدند و سر می زدند. سعی می کردند حال   ام را بهتر کنند، به من برسند و کمی هم شده مرا بخنداند. و من نمی توانستم با هیچ کدام شان حرف بزنم. از خودم دورشان می کردم و حتّی چند باری هم سرشان داد زدم که دست از سرم بردارند.

بی اشتها شده بودم و به همین دلیل لاغر. یک بار شیوا آمد آشپزی کرد و میز مفصّلی چید. حتّی شمع هم روشن کرد. با این که میل نداشتم، چند قاشقی خوردم. یک مرتبه گفت :

-        علی! خوب حالا چی؟ می دونم که رفته و حالت بده. امّا ما چی؟ من هم دوسش داشتم ... ولی اون فقط یه وال بود دیگه ...

بدون آن که حتّی نگاه اش هم کنم، قاشق را میان بشقاب انداختم و با اخم بلند شدم و به اتاق برگشتم، و در را پشتم بستم. می شنیدم که بیرون از اتاق، شیوا گریه می کرد و آقا رحمان هم بی خبر از همه جا، آرام می گفت:

-        خانم گریه نکنید. آقا حالشون خوب می شه. از بچگی همین بود. خیلی وقت ها این طوری بی-حوصله می شن ...

امّا هم من، هم آقا رحمان می دانستیم این دفعه چیزی فرق می کرد. این بی حوصلگی و این ناراحتی، مثل همیشه نبود. من دیگر نمی توانستم بدون وال زندگی کنم.

بعد از مدّتی خود خوری، تازه فهمیدم که من هیچ چیز از وال ها نمی دانم. نمی دانستم چه می کنند؟ کجا       می روند؟ شاید جواب این سوال ها، جواب من هم بودند. پس باید دنبال پاسخ می گشتم. کامپیوتر را روشن کردم و جستجو کردم: وال ها کجا می روند؟

جواب هایی که آمد، درباره ی این بود که وال ها هم مهاجرت می کنند. خیلی هم طولانی. امّا این مهاجرت در انواع مختلف وال ها فرق می کرد و من نمی دانستم او از چه نوعی بود. پس این دفعه نژاد هایشان را جستجو کردم و فهمیدم که وال من، یک وال آبی بود. رنگ آبی مایل به خاکستری، به طول سی و سه متر، با باله ی پشتی کوچک، و دویست تن وزن. بزرگترین پستاندار دنیا، با قلب بسیار بزرگ به وزن صد و هشتاد کیلوگرم. خودش بود. همه ی عکس ها را هم نگاه کردم و مطمئن شدم. امّا این نوع از وال ها مکان محدودی نداشتند و در همه اقیانوس ها پیدا می شدند. وال من مثل آن ها نبود. یک وال آبی بود، ولی برای من بود و منحصر به فرد. پس باید بیشتر می گشتم. نا خود-آگاه، بدون آن که فکر کنم، جستجو کردم: تنها ترین وال دنیا. جواب هایی که آمد، همه درباره یک وال صحبت کرده بودند. والی که اسم اش را گذاشته بودند وال پنجاه و دو هرتز. نهنگی که هیچ وقت دیده نشده بود. فقط آخرین بار صدایش را در نزدیکی آلاسکا شنیده بودند و حدس زده بودند که احتمالاً از نژاد وال های آبی است، یا دورگه با یک نژاد دیگر. صدایش، در فرکانس پنجاه و دوهرتز بود. فرکانسی بالاتر از صدای بقیّه ی وال ها و برای همین هیچ کس صدایش را نمی شنید. و برای همین هم تنها بود. صدایش را که ضبط کرده بودند، گوش دادم. خودش بود. وال من بود. تنهاترین وال دنیا. از نژاد عجیبی هم نبود. یک نهنگ آبی معمولی بود که فقط نمی توانست مانند هم نوع های خودش حرف بزند. شاید دلیل تمام این اتفاق ها هم همین بود. شاید اگر می شد اندازه گرفت، می فهمیدم تنهایی من هم به پنجاه و دو هرتز رسیده بود که او را می دیدم. چه باید می کردم؟ نمی دانستم. فقط برایم معلوم بود که دیگر بدون والم نمی توانم زندگی کنم. می خواستم پیدایش کنم.

***********

صدای موتور هواپیما در سالن انتظار فرودگاه می پیچد. از پشت شیشه نگاه می کنم به هواپیمایی که آرام از زمین بلند می شود. آسمان کمی گرفته و ابری است. بر می گردم و باز هم به سوی ماهی های داخل آکواریوم می روم. ماهی های کوچک و رنگارنگی که در تلالو نوری که بر رویشان افتاده، بازی گوشانه شنا می کنند. مسافر دیگری که مثل من منتظر پرواز بود و روزنامه می خواند، با تعجّب نگاه ام می کند و کمی خودش را آن طرف تر می کشد. از داستانی که تعریف کردم بدش آمده، یا از اینکه آن را برای ماهی های داخل آکواریوم گفتم؟ نمی دانم. فقط وقتی شنا کردن شان را دیدم، بی-اختیار با آن ها احساس صمیمیّت کردم و خواستم بگویم که من هم قبلاً این حس را تجربه کرده ام. خواستم بگویم من هم یک بار در خواب، در ته اقیانوس بوده ام.

کوله پشتی ام را بر می دارم، با ماهی ها خداحافظی می کنم و به اتاق سیگار می روم. سیگاری روشن می کنم و بعد هم شماره ی شیوا را می گیرم. چند باری تماس گرفته بود و جواب اش را نداده بودم. صدای بوق را از میان همهمه ی مسافرها می شنوم و یک مرتبه جواب می دهد:

-        الو ؟! معلومه کجایی؟؟ دلم صد راه رفت.

مکثی می کنم و بعد دود سیگار را بیرون می دهم:

-        می دونستی وال ها مهاجرت میکنند؟

سکوت می کند. بعد با صدای گرفته جواب می دهد:

-        پس تصمیمت رو گرفتی...

-        حتّی اونا طولانی ترین زمان مهاجرت رو بین پستاندار ها دارن.

-        اما آخه تو که... ما...

قطع می کند و دوباره همهمه جای صدایش را می گیرد. حرفی ندارد بزند. من هم همین طور. سیگارم را خاموش می کنم. کوله ام را بر می دارم و به سالن انتظار می روم. هواپیما هر لحظه ممکن است مسافر بگیرد.

نظرات ...