داستان «تنگنا» نویسنده «هانیه طاهری»

عضو انجمن داستان سیمرغ نیشابور

خیره شده ام به چشمهای سیاهش، ترسیده است، نفسش را با فشار از سوراخهای بینیش بیرون می دهد، یکوری افتاده است روی زمین و به نقطه ای خیره شده، شکم برآمده اش بالا و پایین می رود، یک مرتبه از جا می پرد، دوباره شروع می کند به تقلا و دست و پا زدن ، روی دو پا می ایستد و دست هایش را ،روی دیواره چاه می گذارد، تلاش می کند بدن سنگینش را بالا بکشد، اما خودش هم می داند این تقلاها بیهوده است....شیهه می کشد... صدایش می پیچد توی دشت، و من خیره می شوم به ماه کمرنگ توی آسمان ...

آگرین بهترین سوارکار روستا بود. فرز و چابک و دست نیافتنی ... وقتی روی اسب سیاه براقش می نشست و به تاخت می رفت ، کسی به گرد پاهایش نمی رسید با آتور که می رسیدند به خط پایان ، دل خیلی ها را می بردند، مردها حسرت می خوردند و دختر ها دیوانه می شدند، سر تاسر آبادی می گفتند آگرین حریف باد است و کسی یارای مقابله با او نیست ..‌.. بابا عاشق آگرین بود، همیشه روی آگرین و اسبش شرط می بست و همیشه هم برنده می شد.. آتور چموش ترین اسب روستا بود، ولی رام آگرین شده بود . من هم سرکش ترین دختر روستا که داشتم آرام آرام، رام می شدم و گرفتار ....آگرین پاهایش را توی رکاب می گذاشت و با یک حرکت سریع چرخشی می نشست پشت حیوان، آتور که خیز بر می داشت و چهار نعل می دوید چیزی توی دلم تکان می خورد توی هوا پرواز می کردند انگار....موهای آگرین که توی باد می رقصید ، دل من هم می لرزید ...

پشت دیوار اصطبل ایستاده بودم و نگاهشان می کردم، آگرین اسب سیاهش را تیمار می کرد، چشمهای سیاه و براق حیوان شبیه چشم های آگرین بود فقط چشمهای وحشی آگرین تیری داشت که چشمهای آرام آتور نداشت، آگرین با محبت و آرامشی عجیب، بدن حیوان را غشو می کرد و من به حیوان زبان بسته حسادت می کردم ...

بابا بهترین اسب های منطقه را داشت ، اسبهای مسابقه قوی و تیز رو، آگرین هم بهترین رام کننده اسب تمام کوهستان بود...

به بابا نگاه کردم که دود حلقه ای قلیانش را بیرون می داد و با انتظار چشم دوخته بود به دهانم، با اطمینان گفتم (وحشی ترین اسب این نواحی رو می خوام ...دوست دارم، آگرین رامش کنه برام ...) بابا چشم هایش را ریز کرد و با لبخند خوشه انگور توی ظرف را داد دستم ...این یعنی موافق بود .

اولین لقمه را که گذاشتم توی دهانم، صدای بابا پیچید توی عمارت، با اشتیاق که صدایم می زد، می فهمیدم اتفاق خوشایندی در انتظارم است، از پله ها سرازیر شدم و به سرعت سالن اصلی را طی کردم و جلوی در میخکوب شدم، بابا بزور افسار حیوان را گرفته بود دستش و با خوشحالی فریاد می زد، (این هم از چموش ترین اسب منطقه، ببینم چطور می خوای از پسش بر بیای ؟!)

خیره به آن موجود سفید و زیبای دوست داشتنی نگاه می کردم که روی دو پا ایستاده بود و دست هایش را توی هوا حرکت می داد و شیهه می کشید و من، محو رقص یال و دم بلند نقره ای براقش شده بودم...

روی نرده ها نشسته بودم و حرکات آگرین را تماشا می کردم، مثلا داشت حیوان زبان بسته را رام می کرد، افتاده بود به نفس نفس زدن و شر شر عرق می ریخت ...

اما (ماسا) وحشی تر از این حرفها بود اسمش را گذاشته بودم ماسا، چون مثل ماه می درخشید... آگرین برای چندمین بار از روی ماسا پرت شد زمین، از خنده ریسه رفتم، بلند شد و با حرص خودش را تکاند، خورد و خمیر شده بود، ولی به روی خودش نمی آورد، چند لحظه دست به کمر ایستاد و زل زد توی چشمهایم و طوری نگاهم کرد که خنده ام بند آمد، انگار فکرم را خوانده بود، دوست داشتم ماسا از طرف من حسابی آگرین را ادب کند، شاید مغز معیوبش به کار بیفتد و بفهمد توی دل ته تغاری ارباب چه میگذرد .‌‌‌.‌..

آگرین مدتی دور حیوان راه رفت و نگاهش کرد، بعد خیلی آرام شروع کرد به نوازش کردن اسب، من خیره نگاهشان می کردم، هر حرکتی ماسا می کرد آگرین هم انجام می داد ، روی حرکت پاهایشان دقیق شدم، مو به مو عین هم، آگرین عجب روباهی بود ، ماسا شروع کرد به عرق ریختن، آگرین ، نفس حیوان را با همان حرکات سریع و ریز گرفته بود و بعد با یک حرکت ناگهانی، پرید پشت ماسا، حیوان شروع کرد به تقلا، اما آگرین گردن اسب را چسبیده بود و ول نمی کرد، آنقدر بالا و پایین پریدند تا ماسا از نفس افتاد، بعد شروع کرد به دویدن، سرعتش کم بود، اما بعد چهار نعل دوید و از روی حصارها پرید و توی دشت گم شد ، ماسا رام شده بود، داشت به آگرین سواری می داد، برای هر دویشان دست زدم و سوت کشیدم ، بابا را از توی پنجره عمارت دیدم که یک اخم کوچک توی خنده چشم هایش گم شده بود، این، یعنی اینکه زشت است دختر سوت بزند ولی تو سوت بزن، که کیف می کنم از صدای بلند سوتت...

آگرین و ماسا نفس زنان و فاتحانه آمدند سمتم ،اگر آگرین نمی توانست ماسا را رام کند، برای همیشه قیدش را می زدم .‌‌‌‌....

کار هر روزم سواری با ماسا به همراه آگرین و آتور بود ، ماسا و آتور به هم عادت کرده بودند، جفت خوبی برای هم می شدند...چشم های وحشی آگرین هم آرام شده بود، نگاهش مهربان بود و لطیف، اما غم چشمهایش گیجم می کرد ، آگرین می دانست، مال و منال برای من و بابا اهمیتی ندارد و این سکوت و امتناع از بیان احساسش برایم سوالی بی جواب بود....

آرام آرام پشت سر آگرین راه می روم، بدون اینکه متوجه حضورم شود، انگار با خودش حرف می زند، شاخه نازک و بلندی دستش گرفته و محکم می کوبد به تنه درختها و سبزه ها و هر چیزی که سر راهش است، دارد سر کسی غر می زند انگار عصبانی ست، می رسیم به کلبه کوچک وسط جنگل، پشت تنه تنومند درختی پنهان می شوم ، در کلبه نیمه باز است، آگرین توی کلبه با کسی بحث می کند، صدای گریه ریزی می آید، آگرین با حرص وسایل توی کلبه را روی زمین می کوبد و پخش و پلا می کند، بیش از حد عصبانی ست، آرام آرام می روم پشت کلبه، جایی که صدایشان بهتر به گوش می رسد، صدای التماسهای نامفهومی شنیده می شود، آگرین آرام تر شده (خسته شدم ، کم آوردم، می فهمی؟ تا کی باید جور بقیه رو بکشم؟ منم آدمم ، منم به آرامش احتیاج دارم ، نمی زاری زندگی کنم، کارم شده رسیدگی به تو ، می خوام سر و سامون بگیرم نمی زاری لامصب ، صدایش بغض آلود است ... تو نگران چی هستی؟ می زارمت یه جایی که خوب ازت مراقبت کنن، میام مدام بهت سر می زنم ، تنهات نمی زارم.... نمی شه که من همیشه از خواسته هام بگذرم ، یه بارم تو فداکاری کن و از خودت بگذر ، باور کن اونجا بیشتر بهت می رسن، دیگه انقدر تنها نمی مونی... باز هم صدای گریه ضعیف و التماس گونه مبهم و گنگ، شنیده می شود...آگرین از کلبه بیرون می رود، دور که می شود، وارد کلبه می شوم، یک نفر پشت به من روی صندلی چرخ دار نشسته و اشک می ریزد، شانه های نحیفش زیر موهای بلند و نامرتب سیاه و خاکستریش می لرزد، می روم سمتش و دقیق نگاهش می کنم، چهره تکیده و زجر کشیده زنی که با وحشت نگاهم می کند، انگشتهای نحیف و لاغرش را با ترس روی چرخها می کشد و عقب عقب می رود، صندلی را نگه می دارم و روبرویش می نشینم و دقیق نگاهش می کنم، توی چشمهای وحشت زده اش درد و ناتوانی و التماس را می بینم و بدون حرف دور می شوم .... تمام طول جنگل را می دوم ، زمین می خورم و می دوم، دارم از خودم و احساس کثیفم فرار می کنم، بدون فکر ماسا را برمی دارم و به تاخت می رویم مقصدم مشخص نیست فقط می دویم .‌..از خودم بیزارم ، از عشق نا مشروع به یک مرد زن دار، از آتشی که به دل آگرین و زندگیش انداخته ام متنفرم ، از نگاه جگر سوز زن درد مند ناتوانی که اسیر خواسته دختر سبک سری شده که به جوانی و شادابیش می نازد، وحشت دارم... باد اشکهایم را با خود می برد و من با همه وجود می خواهم توی باد گم شوم ..‌. ناگهان زیر پایم خالی می شود و در چشم به هم زدنی سقوط می کنم، صدای شیهه های ماسا را می شنوم، توی گودالی تنگ و تاریک افتاده ایم و من توانی برای تقلا ندارم.... چشمهایم را باز می کنم ، ماسا پوزه اش را به صورتم می مالد، دست های لرزانم را به صورتش می کشم که درد می پیچد توی تنم، ماسا تلاش می کند بلندم کند، روی بدنش جای زخمهای عمیقی ست اما برای زنده بودن مبارزه می کند، تکانی به بدن کوفته ام می دهم و به زور بلند می شوم، روی ماسا می نشینم و خودم را به دهانه چاه نزدیک می کنم و با همه وجودم فریاد می زنم .....

ماسا را که بیرون می آورند نفس راحتی می کشم، پتویی را که رویم انداخته اند کنار می زنم و با زحمت خودم را به ماسا می رسانم ، چشمم می افتد به آگرین... اگر صدایمان را نمی شنید معلوم نبود چه اتفاقی برایمان می افتاد.

دکتر و بابا و اهالی آبادی هنوز اطراف ماسا هستند دکتر معاینه اش می کند و چهره رضایت مندش خوشحالم می کند، از توی ماشین نگاهشان می کنم که صدای آگرین به گوشم می رسد، (خیلی کوچیک بودم که مادرم مرد ، چند سال بعد آقام واسه رضای خدا با بیوه بهترین دوستش ازدواج کرد و خیلی زودم بچه دار شدن، اما ثمره ازدواجشون یه دختر معلول بود... زن بابام و آقام با فاصله کمی از دنیا رفتن، آقام قبل از مرگ ازم قول گرفت هواسم به خواهر کوچکترم باشه، منم بهش قول دادم و آقام با خیال راحت چشماش و بست و برای همیشه رفت، تنها ارث خدا بیامرز همین بود برام.... می دونی که خیلی خاطر تو می خوام ، اگه من و با خواهرم قبول می کنی، بیام واسه دست بوسی ارباب...

لیوان چای توی دستم را سر می کشم و با لبخند می گویم، آگرین و خواهرش، هر دو برای ما عزیزند .

نظرات ...