داستان «ماه منیر» نویسنده «سمیه کاظمی حسنوند»

«هرگونه شباهت با زمان تاریخی و اسامی، تصادفی است و این داستان حاصل دالان دهن نویسنده است.»     
اندرونی به هم ریخته بود. از دالانها و حیاط و اتاقها صدای نجوا و پچ پچ می آمد. بوی اسپند و زغال توی پستو و پسله¬های اندرونی پیچیده بود. گلین خانم پکی به قلیان زد و دود را کشید توی سینه¬اش و در حالی که داشت دود غلیظ را بیرون می¬داد، گفت: ((همان اطراف بمان، حواست را هم جمع می¬کنی، دو جفت چشم و گوش داری، دو جفت دیگر هم قرض می¬کنی! بشنوم توی اندرونی چرخیده¬ای و با دخترها هر و کر راه انداخته¬ای، میدهم

آقا باشی بساط چوب و فلک¬ات را توی اندرونی پهن کند¬))
گلرخسار پا به پا شد و گفت: ((نه خانم، حواسم هست))
 دخترک هنوز سیزده چهارده سال بیشتر نداشت، اما رسیده-تر و بزرگتر نشان می¬داد. صورت سرخ و سفید داشت با چشم-های درشت و ابروهای سیاه به هم پیوسته و کشیده، که موهای سیاه¬اش را از فرق باز کرده بود و لچک سفید روی سرش، صورتش را قاب گرفته بود. گلین خانم با منقاش زغال¬های قلیان را جابجا کرد و دوباره به قلیان پک زد و گفت: ((حالا برو دنبال کارت، اطراف اتاق ستاره خانم باش و هر چه شد، خبرش را به من بده))
 گلرخسار سر چماند و گفت: ((چشم خانم)) و از اتاق بیرون رفت. گلین دسته¬ی قلیان را روی مجمعه¬ی مسی گذاشت و از جایش بلند شد و به طرف پنجره¬ی بزرگ و نورگیر اتاق رفت و گوشه¬ی پرده مخمل آبی را کنار زد و حیاط را تماشا کرد. درخت¬ها لخت و عور توی سرما قوز کرده بودند. حوض بزرگ وسط حیاط، فواره¬هایش نیم بند بودند و دده¬باشی¬ها و آقاباشی-ها و کنیز و کلفت¬ها توی هم می¬لولیدند. گوشه¬ی پرتی از حیاط آشپزباشی و عمله¬هایش دیگ و دیگچه¬های مسی را بار گذاشته بودند و پسرکی با بیل داشت آتش زیر یکی از دیگ¬های بزرگ را کم می¬کرد. گلین به طرف آینه رفت. آینه توی قاب نقره¬ای بزرگ بیضی شکلی توی طاقچه بود. خودش را نگاه کرد. صورت چاق و سفیدی که پر از چروک و شیارهای عمیق بود. با چشم-های درشت سیاه و چین¬های پنجه مرغی اطرافشان، که یک کیسه¬ی کبود زیر هرکدامشان آویزان بود. به زیر چشمهایش دست کشید. نگاهش خورد به عکس شاه که بالای آینه توی یک بشقاب فیروزه¬ای نقاشی شده بود. با کلاه پرنشان و کت مشکی و دکمه¬های نقره¬ای براق و سبیل¬های از بناگوش دررفته و با همان چشم¬های خمار درشت و غمگین زل زده بود به یک گوشه¬ی اتاق. گلین رد نگاه شاه را گرفت. نگاه شاه می¬خورد به جفت لاله¬های اناری روی میز. گلین دوباره به کنار بساط چای و قلیان برگشت. زغال¬ها دیگر سرخ نبودند و یک لایه¬ی ضخیم و نرم خاکستر دور آنها را گرفته بود. قوری را برداشت و تکان¬اش داد. خالی بود. با صدای بلند گفت: (( آقا... عزیز آقا))
 در چوبی باز شد و مرد لاغر اندامی وارد اتاق شد. صورت رنگ پریده و بی¬خونی داشت. با نگاه بی¬حال و چانه¬ی دراز. که دستانش را روی شکم¬اش قفل کرده بود. مرد گفت: ((امر بفرمایید گلین خانم، در خدمتم)) مرد نگاهش را دوخته بود به زمین. گلین گفت: ((توی این قصر محنت زده، همه چشم و گوش شده¬اند و منتظراند تا ببینند ستاره خانم تبریزی کی فارغ می¬شود! هیچ¬کس به امورات اندرونی رسیدگی نمی¬کند)) بعد مکث کوتاهی کرد و دوباره گفت: ((قلیان و قوری را عوض کن))
 مرد تعظیم کوتاهی کرد و گفت: ((عفو بفرمایید گلین تاج خانم، اندرونی به هم ریخته)) و خم شد و مجمعه¬ی مسی را که قلیان و قوری روی آن بود، برداشت و به طرف در رفت. لایه¬ی خاکستر نرمی که دور زغالها را گرفته بود، با هر تکانی از روی زغالها بلند میشد و آرام و سبک توی هوا می¬چرخید. عزیز آقا از اتاق بیرون رفت. گلین خانم به گوشه¬ی اتاق خیره شد. پشت دیوارها و پنجره¬های اتاق پر بود از انبوه نجواها و صدای پاهای عجولی که این طرف و آنطرف می¬رفتند. گاهی شتاب می-گرفتند و گاهی آرام می¬شدند و از تک و تا می¬افتادند. چشم گلین خانم به صندوقچه¬ی هزار پیشه افتاد که یک گوشه¬ی اتاق بود و دو خورشید کوچک برنجی روی آن به چشم می¬خورد. از جایش بلند شد و به طرف صندوق رفت. در صندوق را که روکش مخمل آبی آسمانی داشت بلند کرد. بوی میخک و گل سرخ و مشک بالا آمد. گلین نفس عمیقی کشید و هوای معطر را توی سینه¬اش حبس کرد و بعد بیرون داد. صندوق پر بود از طاقه پارچه¬های رنگارنگ ابریشم و مخمل و ساتن که روی هم چیده شده بودند. یکی از طاقه پارچه¬ها را برداشت. پارچه طرح گل و بته¬ی طلادوز داشت در زمینه¬ی قرمز گوجه¬ای. طاقه پارچه را باز کرد و آبشار سرخی با گل و بته¬های طلایی جاری شد. بعد چیزی توی ذهن¬اش جرقه زد و فکرش را برد به سالها پیش.
شاه روبنده¬ی توری¬اش را برداشت. گلین نفس توی سینه¬اش حبس شده بود. انگشت¬های کشیده و ناخن¬
های گل¬بهی داشت. گلین دلش لرزید. شاه دست راستش را زیر چانه¬ی گلین انداخت و سرش را بلند کرد.
 گلین و شاه چشم توی چشم هم شدند. چشم¬های شاه قهوه-ای تیره بودند که هول می¬انداخت توی دل
گلین. بعد چشم شاه به ماه¬گرفتگی گوشه¬ی لب و قسمت راست صورت گلین افتاد. خشک¬اش زد. مثل
مجسمه¬ای که از سنگ تراشیده باشند. پلک هم نمی¬زد. بعد از چند لحظه شاه خودش را جمع و جور کرد و
 به طرف پنجره¬ی تمام قد رفت و ایستاد. شاه یک شب تا صبح علی¬الطلوع روی صندلی نشست و زل زد
به گوشه¬ی اتاق. گاهی هم بلند می¬شد و توی اتاق چرخی می¬زد و از پنجره، حیاط تاریک مشجر را نگاه
می¬کرد. گلین صدای نفس¬های عمیق و بلندش را می¬شنید. بعد هم که ننه حاجیه آب پاکی را ریخت روی
دست گلین و گفت: ((شاه معتقد به سعد و نحس سیارات و ثوابت و کواکب است و به نحوست ماه¬
گرفتگی مثل آفتاب میان¬روز ایمان دارد و چون پدر شما  از صاحب¬¬¬ منصبان مورد احترام است، آن شب
حرمت خاصه قایل شده¬اند و در اتاق مانده و ترک محل نکرده¬اند! بختت بلند بوده دختر جان! اگر از این
 کنیز و کلفت¬ها بودی که... تازه دل شاه رحیم است اگر از شاهان و شاهزاده¬های پیشین بودند با تیغه¬ی
 چاقو ماه¬گرفتگی را از روی پوست صورتت می¬خراشید، تا نکبت و نحوست گریبانگیرشان نشود)) صدای
 تقه¬ای به در، گلین را از افکارش بیرون کشید.
گلین گفت: ((بیا))
 عزیز آقا وارد شد. دستانش را توی هم قفل کرده بود، گفت: ((گلین تاج خانوم، قوری و قلیان و منقل
 عوض شده است، الساعه به خدمت می¬آورند))
 گلین پارچه را که حالا تای آن از هم باز شده بود، شلخته روی صندوق انداخت و به طرف عزیز آقا آمد و
 گفت: ((هوا سرد است! سرمایش به استخوانهایم می¬کشد، نمیدانم عوارض پیری است یا سردی هوا که
 علی¬القاعده¬ی زمستان است))
عزیز آقا گفت: ((خانم هوا سرد است. استخوان آدم را می-سوزاند، به پوست که می¬خورد کبود می¬کند))
 گلین گفت: ((از سوگلی خبری نشده؟))
 عزیز آقا بدون اینکه نگاهش را از روی زمین بلند کند، گفت: ((نخیر خانم، هنوز خبری نشده))
 یکی از نوکرها منقل پر از زغال¬های سرخ را به اتاق آورد و کنار گلین خانم روی زمین گذاشت و نوکر
 دیگر مجمعه¬ی مسی قوری و قلیان را آورد. گلین گفت: (( میتوانی بروی عزیز آقا))
 عزیز آقا تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق بیرون رفت. نوکرها هم بیرون رفتند. در که باز می¬شد حجم انبوهی
از هوای سرد و خشک و یخزده¬ی زمستان به اتاق هجوم می-آورد. گلین خانم شروع به گرفتن پک از قلیان
 کرد. بعد برای خودش توی استکان چای ریخت. بوی دارچین و هل بلند شد. صدای دور جیغ¬های کشدار
 زنی توی حیاط اندرونی می¬پیچید. گاهی چند بار پشت سر هم. بعد قطع می¬شد و دوباره اوج می¬
گرفت. هر بار که جیغ می¬کشید صدای پای آدمها توی راهروها و حیاط و اندرونی تندتر می¬شد. گلین خانم
 قوری چای را گذاشت گوشه¬ی منقل و دسته¬ی قلیان را برداشت و شروع به پک زدن کرد و دوباره فکرش
 رفت. "شاه تا طلوع فجر پلک¬هایش روی هم نرفت. آفتاب نزده ایستاده بود جلوی آینه¬ی قدی و سبیل¬های
 مبارکش را تاب می¬داد. سفیدی چشم¬هایش به قرمزی می¬زد. همین که می¬خواست بیرون برود، گلین
خودش را روی چکمه¬های سیاه و بلندش انداخت و گفت: ((شما را به بارگاه مطهر آفتاب خراسان قسم
 می¬دهم چشم¬پوشی کنید))
 شاه همانطور ایستاده بود. مثل مجسمه¬ای که چشم¬های درشت¬اش خیره به روبرو باشد. بعد کف دست¬اش
 را دوبار روی رانش زد و اشاره کرد که گلین از روی پاهایش بلند شود. گلین بلند شد و ایستاد. شاه گفت:
 (( به آقا باشی می¬سپارم گوشه¬ی اندرونی برایتان اتاقی تدارک ببیند)) بعد ساکت شد و دوباره گفت: (( اما
دیگر نمی¬خواهم چشممان به روی شما بیفتد، مادام العمر))
 گلین پاهایش سست شد و روی زمین افتاد. صدای پر از هیبت شاه توی اتاق پیچید و گفت: ((آقاباشی!))
 چند لحظه بعد در اتاق باز شد و پیرمرد ریز نقشی به اتاق آمد. تعظیم بلندی کرد و گفت: ((امر بفرمایید
 حضرت سلطان))
 شاه دوباره به آینه¬ی قدی خیره شد. چلچراغ بزرگ سقف با آویزهای کریستال براق توی آینه معلوم شد.
شاه سبیل¬هایش را توی آینه تاب داد و گفت: ((یک اتاق به گلین خانم در اندرونی بدهید با مواجب معلوم
 و مستمری مادام¬العمر))
 پیرمرد تعظیم کرد و گفت: ((اطاعت قربان))
 شاه گفت: ((شما هم مرخص هستید گلین تاج خانم)) و سکوت کرد. بعد شاه دوباره گفت: ((اتاق گلین
 خانم گوشه¬ی پرت اندرونی باشد. روزهای جشن و اعیاد هم نمیخواهیم با ایشان روبرو شویم))
دوباره صدای جیغ¬های زن توی راهرو¬ها و اتاقها پیچید. گلین به زغالها فوت کرد و سرخی زغالها بیرون
 افتاد. دده باشی توی حیاط ایستاده بود و با صدای پیر و چروکیده¬اش به کلفت¬ها می¬گفت: ((آب گرم
بیاورید، آب گرم بیاورید))
 گلین از پشت بساط چای و قلیان بلند شد و خودش را به پنجره رساند و گوشه¬ی پرده را کنار زد. بعد دده
 باشی را دید که داشت به طرف دیگر حیاط می¬رفت. کلفت-ها عجله داشتند. درخت¬ها را دید که لخت و
 عور ایستاده بودند. سرمای نامرئی که توی حیاط جولان می¬داد و از دهان کلفت¬ها و نوکرها بخار بیرون
 می¬زد. به طرف آینه برگشت. از گوشه¬ی پنجره¬ای که به حیاط باز می¬شد، نور خورشید از پشت ابرها تیغ
کشیده بود و صاف می¬کشید توی نیمرخ گلین خانم. سنجاق طلایی طاووس نشان را باز کرد و ماه گرفتگی
 روی صورت¬اش بیرون افتاد. لچک¬اش را دوباره بست. دوباره جیغ¬های زن بلند شد. این بار سه جیغ کوتاه
 پشت سر هم. و بعد لحظه¬ای سکوت همه جا را فرا گرفت. تکه نور دوباره توی اتاق محو شد. خورشید
 کشیده بود زیر ابرهای خاکستری. صدای پایی توی راهرو جان گرفت. اول ضعیف بود و بعد نزدیک و
 نزدیکتر شد. در اتاق باز شد و گلرخسار خودش را توی اتاق انداخت. نفس نفس می¬زد. گلین نگاه
 پرسانش را به گلرخسار انداخت. گلرخسار نفس¬اش بالا نمی¬آمد. نفس نفس زنان گفت: ((خانم جان، خانم
 جان...)) لحظه¬ای سکوت کرد و دوباره گفت: ((دختر است، دختر است))
شب توی اتاق گلرخسار داشت صندوق را مرتب می¬کرد. گلین زل زده بود به گوشه¬ی اتاق. همانطور
گفت: ((آن طاقه¬ پارچه قرمز طلادوز را برای خودت ببر)) گلرخسار چشم دراند و گفت: ((تصدق سرتان
 بشوم خانم جان)) و طاقه پارچه را به سینه¬اش چسباند. کسی به در تقه کرد. گلرخسار پارچه را روی
 صندوق گذاشت و در اتاق را باز کرد. ننه حاجیه وارد اتاق شد و گلین از جایش بلند شد و گفت: ((صفا
 آوردید، منت گذاشتید)) و به گلرخسار اشاره کرد که بساط چای و شب¬چره و قلیان را آماده کند.
ننه حاجیه گفت: ((مجال نشستن نیست. آمده¬ام چیزی بگویم و بروم))
 گلرخسار داشت طاقه¬ی پارچه را تا می¬زد و پارچه را نگاه می¬کرد و روی گل و بته¬های طلا دوزش دست
 می¬کشید.
 ننه حاجیه گفت: گلین خانم همین امشب به عمارت ییلاقی می¬روید برای سکونت)) و عصایش را به
 دست دیگرش داد. نوک انگشت¬هایش حنا زده بودند و گیس¬های سفیدش از زیر لچک سیاهش بیرون
 افتاده بود.
 گلین گفت: ((عمارت ییلاقی؟ چه خبطی از من سرزده...))
ننه حاجیه حرفش را قطع کرد و گفت: ((از شما خبطی سرنزده! امر شاهی است. وسایلتان را فی¬الفور جمع
 کنید، کالسکه حاظر است، البته... ))مکث کوتاهی کرد و دوباره گفت: (( تنها نمی¬روید...دده باشی!)) دده
 باشی وارد اتاق شد. نوزادی را توی بغلش گرفته بود.
ننه حاجیه گفت: ((این نوزاد را هم با خودتان می¬برید))
 گلین خشک¬اش زده بود. ننه حاجیه به دده باشی اشاره کرد که نوزاد را به گلین بدهد. گلین نوزاد را
 گرفت. نوزاد زیبا بود، با پوستی لطیف و چشم¬هایی کشیده که خواب بود. روی پیشانی نوزاد ماه¬گرفتگی
کوچکی بود. گلین بهت زده نگاهی به ماه¬گرفتگی انداخت. حالا قلب¬اش تندتر می¬زد.
ننه حاجیه گفت: ((اسمش را ماه¬منیر گذاشته¬ام ))
گلین چشمهایش جوشید. ننه حاجیه نهیب زد و گفت: ((بجنب دختر، وقت تنگ است، باید مهیای رفتن
 شوید، زود، زود)).
گلرخسار بهت¬زده گفت: ((خانم جان چکار کنیم؟))
 گلین زل زده بود به صورت نوزاد و گفت: ((می¬رویم، همین امشب، سه نفری!))

 

نظرات ...