داستان «میله های سرد» نویسنده «سمیه سیدیان»

نمی توانست نفس بکشد، نمی توانست دست هایش را تکان بدهد.محکم بسته بودندش. دست هایش توی آستین های بلند گم شده بودند.پلک هایش را به زور باز کرد،همه جا تاریک بود،گونه ی راستش می پرید. مثل همه ی وقت هایی که دورو برش تاریک می شد؛تاریکی که هیچ وقت از سرش بیرون نمی رفت.دندان هایش را به هم فشار دادو خودش را جلو کشید:«بازم کنین!... بی پدر مادر ها....!بازم کنین!...»

طوق سیاه افتاده بود دور چشم هایش.گونه های استخوانی اش با ته ریشی زبر بیرون زده بود.چشم هایش را توی تاریکی چرخاند.سایه ای حرکت می کرد.خودش را کوبید به دیوار:«دارم می بینمش. یکی بیاد در این صاحاب مرده رو باز کنه!»

فریاد می زد ودست هایش را توی آستین های به هم گره زده ،تکان می داد. انگشت های سایه ای که حرکت می کردروی پوست گردنش کشیده شد؛خودش را عقب کشید.در باز شد و نوری از بیرون توی اتاق پاشید.مردی با روپوش سفید از در آمد توو دست برد کلید برق را زد:

_«بیا رضا ! بیا کمکت کنم! چند وقته دیگه از اون سوت بلبلی ها نمی زنی؟»

زیر بازوهای او را گرفت و آهسته بلندش کرد.کمکش کرد تا روی تخت گوشه ی اتاق بنشیند.قرص های رنگی توی لیوان یک بار مصرف،را از روی میز کنار تخت برداشت وتوی دهانش گذاشت.کمی هم آب ریخت ته حلقش.

مرد از توی جیب روپوشش پاکت سیگاری بیرون آورد:

_«سیگار می کشی؟»

_«نه !نه!برو عقب! می خوای دوباره بسوزونیم!»

سیگاری را آتش زد وگذاشت لای لب های او که می لرزید.فیلتر سیگار چسبید روی لب های ترک خورده اش.....

آتش سیگار توی تاریکی برق می زد.خال های سیگاری که روی تنش می نشستند،بیشتر وبیشتر می شد. رضا فریاد زد :

_«دارم می سوزم!!!»

پوست گردنش داغ شدو بوی پوست وموی سوخته ،حالش را به هم زد.چشم هایش را بازو بسته کرد.صداها را می شنید؛

چند روز بود ،نمی دانست.وقتی فریاد می کشید،دست هایی به طرفش دراز می شدند واورا محکم روی زمین می کشیدند.

صدای خوردشدن استخوان هایش را می شنید؛مثل اینکه روی برگ های پاییز توی یک خیابان ساکت راه برود.

همیشه از راهروی درازی که دوطرفش در های آهنی زیادی بود ،می بردندش.دست هایش آویزان بود. سر زانوهایش ساییده می شد.ولی به زور زیر بغل هایش را می گرفتند.لخته های خون دلمه بسته گوشه ی چشم هایش ،نمی گذاشت خوب ببیند.راهروی درازی بود که انگار هیچ وقت تمام نمی شد.نگاهش که به زمین می افتاد،لکه های سرخ وسیاه،روی سنگ های کج وکوله ،جا خوش می کرد توی چشم های نیمه بازش.لرزید .دیوارها همه جا بودند.دیوارها ومیله ها.وهمیشه کسی بود که به میله ها چوبی بکشد یا میله ای.وصداهایی که سوزن می شد توی سرش.صداها می آمدند هنوز.دور بودند ،ولی می شنید.کسی می دوید؛می دویدند وزمین می خوردند.شاید خودش بود که می دوید وزمین می خورد.آخر هر راهروی باریکی که می رسید؛در نیمه باز بودو کسی بود که چماق می کوبید به سرش وبعد سیاهی...

سیاهی شب تازه خودش را مثل قیر مذاب کشیده بود روی خیابان ها ؛که آهسته درحیاط را باز کرد.لولای در، ناله ی کم جانی کرد. به عقب نگاهی کرد؛میرزا به عادت همیشه ،رخت خوابش را توی مهتابی پهن کرده بود، زیر پشه بندی که خاتون هر سال،وصله ی بزرگتری به آن اضافه می کرد.ترسش از این بود که میرزا بیدار شود ومثل چند شب قبل که از خانه بیرون می آمد،بگوید:«کجا دوباره رضا؟مگه نگفتم خودتو قاطی این شلوغی ها نکن؟پسرم بچسب به دانشگات. عصر ها هم بیا دم حجره کمک دستم وایستا.»

ولی میرزا بیدار نشد.فقط از این دنده به آن دنده چرخیدو یک دستش را گذاشت زیر گونه اش . در را بست و آمد بیرون .چپ وراست کوچه را نگاه کرد؛هیچ چیز دیده نمی شد.خودش را توی سیاهی کوچه گم شد..

سیاهی بود ودیوارها.دیوار هایی که از هر طرف به سمتش می آمدند.انگار که می خواستنداو را بگیرند.سردی زمین به جانش نشست .لرزید.دستش را کشید به پیرا هنش که جا به جا پاره شده بود ومثل لته کهنه ی پاره ای از تنش آویزان بود.تنش گرم بود وعرق کرده.هوا بوی پنیر بیرون مانده ای را می دادکه تخمیر شده باشد.انگار ساعت ها دویده بود،نفس نفس می زد.صدای چک چک آبی که از ته راهرو می آمد،دیوانه اش می کرد.عطش داشت. «آب !آب !»

صدایش از ته چاه ی می آمد ،چاهی که انگار آخرین قطره هایش را خاک خشک کرده باشد.به دیوار کناری نگاه کرد.سطل توالتش پر بود. دلش می خواست بالا بیاورد روی خودش واتاق و دیوار ها. دیوارها چشم شده بودند انگارو بالای هر جفت چشم ،چماقی تکان می خورد.چشم هایش را بست. ترسید.نمی دانست چند روز بود که این گوشه انداخته بودنش.خودش را کشید روی زمین.سردش شد .انگار موزاییک ها یخ بسته بودند. پاهایش را جمع کرد.چشم هایش را باز وبسته کرد.همه جا تاریک بود .فریاد کشید.صدایی شنید.گوش هایش را تیز کرد.صدا نزدیک می شد.میله ای روی نرده ها کشیده می شد.صدای خنده ای شنید:

_«چته ؟نمی خوای ساکت شی؟»

در آهنی باز شد وخورد به دیوار،گوش هایش را گرفت.مردی بالای سرش ایستاد:

_«مگه نگفتم ساکت؟»

رضا سرش را بالا آورد وبه زور لب های ترکیده اش را از هم باز کرد:

_«می دونی چند وقته اینجام؟»

مرد چوبی را توی دستش می چرخاند،آن را به میله های بالای در زد:

_«خودتو خسته نکنرضا!همه چی لو رفته!»

تا جایی که توانست چشم های کبودش را باز کرد:

_«رضا؟ رضا کیه ؟اسم منه ؟یه سیگار بهم می دی؟»

مرد ،چماق به دست، سیگاری آتش زدو برد جلو.

_«نه! نه!برو عقب دارم می سوزم!...»......

_«دارم می سوزم!»

تنش داغ بود .خیس عرق بود.مرد با روپوش سفید بالای سرش ایستاده بود وبا دستمال عرق صورتش را خشک می کرد:

_«هیس !آروم باش رضا !تو خوبی. فقط یه کم عرق کردی!»

آهسته دستمال را کشید روی گردن او؛که گله به گله موهایش سوخته بود. پوستش مثل ته دیگ عدس پلو ،خال خالی بود.

رضا خودش را کشید عقب:

_«می شنوی؟این صداها رو می شنوی علی؟ دارن می یان؟دارن می دوون دنبالمون! باید بدوویم وگرنه می رسن بهمون!»....

_«هی !علی !پاشو! باز که عقب موندی؟الانه که بهمون برسن!»

علی لالی بلند شد.نفس نفس می زد. نگاهش کرد. عقب افتاد.پایش گرفت.انگارزیرزانویش ، خالی شد.روی زمین افتاد. که شد، شلوار خاکی اش را هم نتکاند.دوباره دوید.می دویدند.بدون اینکه پشت سرشان را نگاه کنند.صدا ها را نمی توانست تشخیص دهد.صدای نفس ها و صدای پاهایی که روی زمین می خورد ،قاطی شده بود.

_«ایست!!»

رضا قناری ،صدای تیر هوایی را شنید.یکی یکی لامپ تیر برق ها را می زدند.

_«ببدو..ررضضاقنارررییی!بببددوو...رسسیییددنن!...ببدوو!»

پیچیدند توی یک کوچه.باریک بود و دراز .تاریک تاریک.تا چشم کار می کرد تاریکی بود.پرنده پر نمی زد.هیچ صدایی نمی آمد از تک وتوک خانه هایی که دو طرف کوچه ردیف شده بودند.رضا قناری صدای نفس هایشان را می شنید. فکری بود، چرا هر چه کوچه را می روند،تمام نمی شود.علی لالی جلویش بود؛ پیش افتاد. دوید.کوچه باریک تر شد.هیچ دری باز نبود.چپ وراست را نگاه کرد....

دوطرف کوچه را نگاه کرد.دولبه ی کتش را به هم نزدیک کرد.اعلامیه ها را زیر پیراهنش گذاشته بود.امشب باید همه را تکثیر می کردند.راه افتاد سمت خانه ی امن.باد خنک اول پاییز ،موهای سرکشش را که هیچ وقت صاف نمی شدند،به بازی گرفت.از کنار دیوار راه می رفت.توی فکر بود ،قرار بود امشب،عضو جدید گروه را به بقیه معرفی کند.هر چند روز قبلش ،همه مخالفت کردند وگفتند«تو این شرایط؟رضاقناری مگه اوضاع رو نمی بینی؟نباید عضو جدید بگیریم!» اطمینان داده بود که اشتباه نمی کند.

علی احمدی را چند وقتی بود که می شناخت ،زیر نظرش گرفته بود. یک سالی بود آمده بود توی محل وبا مادرپیرش زندگی می کرد.آدم صاف وساده ای بود که زبانش می گرفت.علی لالی صدایش می کردند. کسی به او شک نمی کرد.کار زیاد سختی را به عهده اش نمی گذاشت . قد وقواره اش بد نبود؛ ولی تیز وفرز راه می رفت.با همان زبان الکنش به او حالی کرده بود که فدایی آقا وملت است. چند وقتی بود ، که حس می کرد کسی سایه به سایه اش راه می رود.شک کرده بود تعقیبش می کنند.همین برای او کافی بود تا دست علی لالی را بگذارد توی دست گروه.وقتی رسید پشت دیوار خانه ی علی لالی،سوت بلبلی معروفش را زد.صدایی نیامد.

_«علی کجا موندی؟»....

_«علی کجا موندی؟»

منتظر شد .بن بست بود.توی گودی دیوار شکسته ی ته کوچه ،دری قدیمی و زهوار در رفته بود .هلش داد.در صدا کرد وافتاد تو.همان جا تکیه داد به در.بوی نم می آمد.خاک مانده و خیس خورده .سردش شد.لباسش کم بود.لای در را باز کرد.صدای جیر جیرش در آمد.کسی پشت در نبود. فکر کرده بود ؛علی لالی که پشتش بود. روی پله ی شکسته ی پشت در نشست.خودش را مچاله کردو توی دست ها یش ها کرد.احساس کرد سایه ای سنگین روی تنش اقتاده .حتی توی آن تاریکی هم می توانست حس کند. سرش را بالا آورد. سایه با چوبی توی دست ،تکانی خورد. فرصت نکرد از جا بجنبد.چوب کوبیده شد توی سرش....

سرش درد می کرد.چشم هایش را نمی توانست باز کند،انگار که چیزی به سرش خورده باشد.آب سطل را پاشیدند توی صورتش.لباسش پاره شده بود.نگاهش را به زیر انداخت؛تنش را می دید .خط های سرخ از زیر پیرا هنش پیدا بود.بعضی هایشان دوباره سر باز کرده بودند.پس خیلی وقت بود ،که این جا گیر افتاده بود.زخم هایی که ناجور جوش خورده بودندوتاول هایی که نمی دانست و یادش نمی آمد،چطور روی دست هایش در آمده اند.یکی از مرد ها جلو آمدو یقه ی پیرا هنش را که داشت از هم وا می رفت،توی دستش گرفت وصاف توی چشم های ماتش زل زد:

_«دیشب اعتراف کردی!پای همه ی ورقه هارم امضا زدی!»

یکی دیگر از مرد ها صندلی آورد:

_«جناب احمدی!رییس گفته دیگه وقتی نمونده!»

همان مردی که یقه ی لباسش را گرفته بود،هلش داد روی صندلی.کج شد . دست هایشرا با طنابی

که بسته بودنش ،بالا آورد. نگاهش افتاد به بریدگی روی دست هایش ؛رد طناب ها خیلی پررنگ بود:

_«چه اعترافی؟من...من هیچی یادم نمی یاد!»

احمدی گفت:

_«پیچ گوشتی رو برام بیارین!شاید باید پیچ های مغزش رو باز کنیم تا یادش بیاد!»

مرد اشاره ای کرد ؛همه رفتند بیرون.وقتی تنها شدند،جلو آمد وخم شد توی صورتش:

_«رضا؟علی لالی رو هم یادت نمی یاد؟ررضضا!ببررریییمم!»

طناب دور دستش را بیشتر کشید.دردش آمد،دندان هایش را به هم فشارداد تا فریاد نزند.

_«یه چند تا اسم گفتی که بیشترشون رو خودم می شناختم.یه نفر مونده فقط.بگو وخلاص.خودم ضمانت می دم بری بیرون از این جا!»

رضا سرش را تکان داد:

_«نه !نه!هیچی یادم نمی یاد!»....

_«یادت نره فقط باید به من گزارش کارهات روبدی!»

علی لالی بسته ی اعلامیه را توی لباسش جابه جا کردو سرش را تکان داد. نرسیده به خانه ی امن صدای تیر هوایی را شنید.به علی گفت:«باید فرار کنیم تا نتونن ردمون رو بگیرن .جدا از هم!»

علی لالی ،ترسید:«نننه!ننه!بابابا هههمم!»

می خواست به علی لالی بگوید .ولی نگفته بود.شاید یک حس کوچک ی،یا شاید هم تردید ودو دلی های هم گروه هایش اذیتش می کرد.به در شکسته که رسیده بودند،تصمیمش را گرفت،خواست بگوید...

_«بگو!لعنتی!چند ماهه که ما رو علاف کردی!»

علی هر روز با چماق به میله ها می کوبیدو می دوید.نفس نفس می زد و می خندید.رضا می شنید هر روز .چند وقت بود نمی دانست.وقتی فریاد می کشید،دست هایی به طرفش دراز می شدند و اورامحکم روی زمین می کشیدند.آن وقت علی لالی می آمد جلو ودهانش را باز می کردو می شاشید توی دهانش.

_«رضا ببین سطل اتاقت هم پر شده!نمی خوای بگی اون یه نفر کیه ؟»

دوباره صدای پاها ودویدن ها را می شنید.به خودش که می آمد، می دید گوشه ی اتاق است با دست های بسته وطناب پیچ شده .دوباره که فریاد می کشید، دست ها می آمدند این دفعه اورا روی تخت می خوا باندو می بستش به تخت؛طوری که دست هایش را توی آستین های گره زده،نمی توانست تکان دهد.

 

نظرات ...