داستان «خرده گلایه های یک مستاجر» نویسنده «خاطره محمدی»

این ماجرای صاحب خانه ی من بود ، اینجا خونه ی خودته راحت باش به شرط اینکه بی سرو صدا فقط فتوسنتز کنی. زن و مرد پیر نگذاشتند امضای پدرم پای قولنامه خشک شود با غیط گفتند : آسته میای آسته میری ، نبینیم دنبال خودت جوجه خروس راه انداختی آوردی تو محل. بابات شاهده کوچکترین چیزی رو ببینیم زنگ میزنیم خودش بیاد و وسایلتو ببره . زیاد گوشم به خرده فرمایشات صاحبخانه ای بدهکار نبود .توی ابری خیالی ام داشتم اولین استقلال زندگیم را مزه مزه می کردم .اما زیاد طول نکشید تا با حقیقت تو سری خور مستاجری روبرو شدم .حمام ودستشوی مشترکی توی راه پله داشتیم .توی حمام بیشتر از یک ربع طولش میدادم کنتر آب را می بستند.هر کسی که می رفت تولت باید مایع دست شویی خودش را می برد.جلوی در دست شوی غافلگیرم می کردند که باپای راست وارد مستراح نشوم . پیرزن یک تار موی بادآورده را بهانه می آورد و دم اتاقم را می گرفت که: گیستو ببرن،تو راه پله موهاتو شونه کردی؟بیا راه پله رو دستمال بکش.

اما هیچ کدام از دلیل و برهان های من که : موهای من صاف و مشکی است و هیچ ربطی به این موی فرفری یا طلایی ندارد یا اینکه نوبت من دیروز بوده، خودتان دیشب مهمان داشتید، یا فردا امتحان دارم و...به خرجش نمی رفت که نمی رفت.اتاق من چفت و بس محکمی نداشت. بارها وقتی بر می گشتم ، میدیدم که آن ها توی اتاق من نشسته اند و لم داده اند به رخت خوابم وبرای خودشان چایی دم کرده اند و زل زده اند به مانیتور روشن لپ تاپم .یک بار هم یکیشان دندان مصنوعیش را گذاشته بود توی لیوان قشنگ سفالیم و پرش کرده بود از آب و لب پنجره جاش گذاشته بود.یا برمیگشتم میدیدم تمام شیشه های پنجره را با روزنامه پوشانده اند.گاهی که با اکراه برای شام پایین می رفتم مجبور میشدم تا نیمه شب ظرف های کثیف ودیگ های خیس خورده ی یک هفته یشان را بسابم .یک بار که سر و روی کفی با قطع شدن آب از حمام بیرون آمدم بعد از کلی دعوا سر شرشر یک ریز آب ، پیرزن با تشر گفت : این علی رو بابات میشناسه؟به گوشیت زنگ زد، انگار کار واجب داره.

حالا چطور به این ها حالی میکردم که علی محمدی نماینده ی گروه است و ساعت تشکیل یا جابجای آزمایشگاه ها را به ما اطلاع میدهد؟!

جز چندبار که در همان اوایل چندتا از همکلاسی هایم به خانه ام آمدنددیگر پذیرای هیچ مهمانی نبودم.از بس زن و مرد می آمدند و زیر چانه ی مهمان هایم می نشستند و سین جیمشان می کردند .اهل کجا هستند؟پدرشان چه کاره است؟چندتا خواهر برادرند؟...قائله فقط به این ها ختم نمی شد.ماجرا تازه بعد از رفتن مهمان شروع میشد.وبلا استثناء همیشان رد صلاحیت می شدند.

-ناخن هاشو دیدی چه بلند بودحتما نماز هم نمی خونه.تلفنش زنگ خورد از پشت خط صدای یه پسر جوون می اومد حتما دوست پسر داره ...

و با گفتن حرف همیشه گیشان من را با خفت تنها میگذاشتند.-بابا جان دور و رفیقو خط بکش.رفیق برات نون و آب نمیشه.گاهی وقتی خسته و کوفته از راه می رسیدم پیرزن می آمد نوک دماغم و می گفت :هاکن.هاکن ببینم تو غربت رفیق ناباب دودیت نکرده باشه.این چیزا دختر پسر که نمی شناسه تو دست ما امانتی.تقی به توقی می خورد انگار که نک و ناله های پادرد و کمر درد یادش می رفت ، مثل جت خودش را به بالا می رساند و دم اتاق من سبز می شد و پیر مرد مثل کش تنبان ولش می کردی پشت پیرزن پیدایش می شد.دل پدرم را قرص کرده بودند که: این چهار سال دانشگاش خیالتون تخت .اینجا خونشه .نمیذاریم حس کنه پدر مادر بالا سرش نیست.

عادت دارم راه رفته درس بخوانم .یک شب امتحان درسی تخصصی 4واحدی داشتم.جزوه هایم دستم بود و طول اتاق را می رفتم و می آمدم .حجم مطالب زیاد بود .ساعت از نیمه شب گذشته ونصفش نکرده بودم .از بس طول اتاق 9 متری را رفته و امده بودم که حالت تهوع گرفتم.پنجره را باز کردم تا هوا به صورتم بخورد .یک باد از خدا بی خبر نمیدانم به چه اذنی آمد و چند صفحه از جزوه ام را برداشت و انداخت توی کوچه . یک شالی سرم کردم و با پیژامه ی گل گلی با این خیال که این وقت شب کسی من را نمی بیند آهسته در را باز کردم و از توی کوچه برگه ها را جمع کردم .در را بی صدا بستم .همینکه خواستم بالا بروم پیرمرد،پیرزن عین اجل معلق بالای راه پله ایستاده بودند.حالا به این فکر میکردم پدرم نصفه شبی بهش زنگ میزنند خدای نکرده سکته نکند

# # # # #

توی چهارسال دانشجویم همان یکسال مزه ی تلخ استقلال را چشیدم.برای سه سال بعدش خوابگاه دانشگاه را با پنج نفر هم اتاقی ترجیح دادم.اول مهر سال بعد بخاطر قدر دانی از زحمات بی دریغ پیرمرد پیرزن به دیدنشان رفتم .جایم را به پسری مجرد داده بودند .دفعه ی بعد که پیششان رفتم تا سوغاتی هایی که مادرم برایشان فرستاده ببرم با اقات تلخی بهم فهماندند که بخاطر مستاجرشان است که آنجا میروم

نظرات ...