داستان «موسیقی صبح ها» نویسنده «نیلوفر مهابادی»

نگاه ام به تصاویر متحرک در حال پخش خیره بود. شاید از معدود لحظاتی بود که در آن فقط به یک چیز فکر می کردم. در واقع به همان چیزی که سرگرمم کرده است. اما آن صدا ریسمانی را که میان خیالاتم و تصاویر در حال پخش بافته شده بود، قیچی کرد و من به ناگاه تصویر دو چشمم را در محیط محو یک بیضی -فرم صورتم- همراه با خطوط منحنی ای که بالای آن جمع شده بود -رشته های مویم- زیر پای موجوداتی که به رقص و پایکوبی می پرداختند، در زمینه ی مستطیل شیشه ای رو به رویم دیدم.

آن نوای اسرار آمیز ناخودآگاهم را احضار کرده بود. صدایی بود جمع پذیر که در تنهایی سر داده شده بود و بیشتر از هر چیز من را به یاد عصرهای پاییزی ای می انداخت که بوی کیک خانگی مادر در سرسرا می پیچید و شامه را نوازش می داد و آن چنان دعوت کننده بود که آدم را از خواب خوش بعد از ظهر بیدار کند و همه ی اعضای خانه را از اتاق به دنبال خودش راه بیاندازد و سرانجام در هال، به صرف یک برش از خودش مهمان کند.

نت های پخش در هوا را دنبال کردم و به سمت اتاق رفتم. پنجره را بیشتر باز کردم و خوب گوش دادم. صدا از جایی در همان نزدیکی ها می آمد.

صبح روزهای بعد هم آن صدا را می شنیدم. بعضی روزها با آن بیدار می شدم و گاهی اوقات هنگام خوردن صبحانه در هیاهوی باد و آواز پرندگان پیچیده می شد و هر چند ضعیف، اما شنیدنی از پنجره خودش را وارد اتاق می کرد و حوالی ظهر نیز به پایان می رسید.

در فواصلی که صدا شنیده می شد، زندگی موسیقی داشت. انگار کسی روی مرور رویاهای شب گذشته، خیال پردازی ها، راه رفتن، خوردن و نوشیدن و گفت و گوهای ما آهنگ گذاشته بود و راستی که در آن لحظات احساس رل اول بودن در یک فیلم درام ذهن را به بازی می گرفت.

بعدتر فهمیدم که صدا از طبقه ی پایین، یعنی خانه ی شماره دو، بزرگترین واحد آپارتمان پلاک صد و چهل می آید. آن خانه چند ماهی می شد که خالی بود و ساکنینش برای اقامت در کشوری دیگر به سفری دور رفته بودند.

اولین روزهایی که صدا شنیده می شد، هیچ کس گمان نمی برد که از خانه ی شماره ی دو باشد.

-آن صدا را شنیده ای؟

-صدای یک دوره گرد یا نوار است.

-هیچکدام، این صدا از خانه ی آقای میم به گوش می رسد.

-چطور ممکن است؟ آن خانه مدت هاست که خالیست.

و روز بعد طنابی که آقای میم از این سر حیاط تا آن سر حیاط بسته بود، از رخت های رنگارنگ پر بود:

یک جفت جوراب مردانه ی مشکی که لوزی های قرمز و طوسی بالایش از سادگی درش آورده بودند، یک بلوز زنانه ی طرح دار طوسی و سفید، یک حوله ی آبی دست و صورت و چند دستمال آشپزخانه به رنگ های سبز و قرمز و نارنجی.

هیچ کس هم نمی دانست ساکنین جدید، چه وابستگی ای با خانواده ی آقای میم دارند و حالا دیگر طبیعی بود که در یک آپارتمان کسی از دیگری خبر نداشته باشد.

من به موسیقی صبح ها عادت کرده بودم و هر روز پنجره را باز می گذاشتم تا به آن گوش کنم. رفته رفته می خواستم بدانم نوازنده اش کیست و چه کسی خطوط افقی جعبه ی موسیقی را با سر انگشتانش به صدا در می آورد؟ آن صدا را من را بیشتر از قبل وادار به نوشتن کرده بود و می دیدم که نوشته ام. موسیقی همیشه می تواند احساسات و عواطف را تشدید کند. اما حس شنیدن صدایی که از لمس یک وسیله ی موسیقی در حال و هوای آنی نوازنده اش بدست می آمد، دلپذیرتر از نواهای ضبط شده به گوش می رسید.

...

صبح بهاری دل انگیزی بود. گلدان های شمعدانی در تراس خودنمایی می کردند. یکی با گل های سرخ و دیگری با گل های سرخابی، گلدان برگ سبز مابینشان را تزیین کرده بودند. با این وجود نیاز به قدری رسیدگی داشتند. بسته ی کود و بیلچه را برداشتم و دست به کار شدم. خورشید گرمای مطبوعی را بر سطح تراس پاشیده بود.

سرگرم کار، صدای باز شدن درب کشویی توجه ام را جلب کرد. صدا از تراس طبقه ی پایین بود. همزمان سایه ی بلند یک مرد را دیدم که تا روی پله های قهوه ای رنگی که حیاط را به تراس خانه ی شماره ی دو مرتبط می ساخت، کشیده شده بود. سایه دست هایش را به هم قلاب کرد و همزمان با یک خمیازه ی طولانی، آن ها را به سمت بالا برد و در حالی که روی نوک پا بلند شده بود، تا روی موزاییک های کف حیاط کش آمد. از بین نرده ها سر انگشتان در هم رفته ی مرد را دیدم. انعکاس نور خورشید در شی ای طلایی رنگ، چشمم را زد. چند ثانیه بعد چشمانم را باز کردم. آن سایه محو شده بود. انگار هرگز وجود نداشته است.

دیدن آن شبح مرا به فکر فرو برد. آیا او صاحب موسیقی صبح ها بود؟

-گل ها سرحال تر از همیشه به نظر می رسند.

برای لحظه ای فکرم متوقف شد.

گفتم:-البته. موسیقی هر روز هم بی تاثیر نیست.

گفت:-شاید... و راهرو را به سمت آشپزخانه پیچید.

روی ام را برگرداندم و در فکر، به آنتن پشت بام خانه ی یک طبقه ی رو به رو خیره شدم. از خودم پرسیدم چه اهمیتی دارد که چه کسی آن جعبه ی موسیقی را به صدا در می آورد و نتیجه گرفتم که انگار با مدادی پر رنگ، چند خط راست و کج را روی صفحه ای آبی نقاشی کرده اند.

بی درنگ از جایم برخاستم. تکه کاغذ کوچکی برداشتم و با مداد رویش نوشتم:

" آقا/خانم عزیز؛

بابت موسیقی صبح ها از شما سپاسگزارم.

با احترام-ن "

دستم را بیرون از نرده های تراس بردم و کاغذ را رها کردم.

مساحت تراس آن ها بیشتر از سطح تراس ما بود. کاغذ در هوا زیر و رو شد و چند ثانیه بعد در گوشه ی سمت راست تراسشان، نزدیک به پایه ی صندلی رنگ و رو رفته ای که آقای میم همیشه روی آن می نشست و سیگارش را دود می کرد، فرود آمد. چند لحظه ای در سکوت به کاغذ یادداشت خیره شدم. سایه ی مورب یک شی یا یک سقف، کاغذ را در جایی نزدیک به گوشه به دو نیم کرده بود. نیمی از آن در تاریکی و نیمی دیگر در نور طلایی رنگ خورشید بود.

به اینکه کسی آن کاغذ را می خواند یا نه، فکر نمی کردم. نزدیک ظهر بود و خورشید گرم تر می تابید. پاکت کود را در گوشه ای گذاشتم و خاک و برگ های زرد و گل های خشکیده را جمع کردم. وقتی همه چیز خوب مرتب شد، عکسی انداختم. تلفنم را برداشتم. عکس را ضمیمه ی پیامی بدین شرح کردم و برای"او" فرستادم:

"من نوشته ام."

جواب داد: -چطور؟

نوشتم: -با انگشتان سحرآمیز یک سایه!

و حس کردم که لبخند می زند.

...

در هفته ای که گذشته بود، روی چند طرح برای کافی شاپ یک کارواش کار کرده بودم. آن روز زمانی بود که باید برای ارائه اش با کارفرما صحبت می کردم. بر خلاف روزهای قبل، آن صدا به گوش نمی رسید. وقت نداشتم. بنابراین منتظر نماندم.

درب آپارتمان را که می بستم به پنجره ی خانه ی شماره ی دو نگاهی انداختم. تصمیم داشتم بخشی از مسیر را با اتوبوس بروم. در چند قدمی ایستگاه اتوبوس نزدیک خانه ی پلاک صد و چهل و چهار، برق طلایی و خیره کننده ای از دست های مردی که روی نیمکت ایستگاه نشسته بود، ساطع می شد و در اشعه های نور خورشید جان می گرفت، می پیچید، می درخشید و چشم را خیره می کرد. برق آن دست ها برای من آشنا بود.

نگاه ام از روی دست، بلافاصله روی صورت مرد افتاد.

مردی بود حدوداً 62 یا 63 ساله، قد بلند در کت و شلواری زیتونی رنگ با بافت ریز چهارخانه، با موهای پشمکی و پوستی سرخ و سفید که به خوبی اصلاح شده بود. نشسته بود و از پشت عینک پنسی اش به انتهای خیابان چشم دوخته بود.

با فاصله ی زیادی از او روی نیمکت ایستگاه نشستم. بی آنکه متوجه ی حضور من شود، همچنان نگاه اش منتظر بود و انگشتان دست چپش را با ریتمی درونی، روی پایش بالا و پایین می برد. اول انگشتان را از هم باز می کرد و در همان حین آن ها را از روی پایش بلند می کرد. بعد قدری خمشان می کرد-حدوداً تا بند اول انگشتان- و سپس آرام آرام آن ها را به ترتیب از کوچکترین انگشت تا انگشت اشاره بر روی پایش می زد. انگشت شصت به طور ثابت بالا نگه داشته شده بود.

دومین انگشت از سمت چپ با روکش فلزی طلایی، بدون کم ترین انحنا و حالتی، تنها بالا و پایین می رفت. همه ی نور طلایی رنگ آن دست های نورانی، از یک انگشت مصنوعی با روکش فلزی بود.

با وجود این انگشت مصنوعی با حلقه ی ازدواجش چه می کرد؟ نشان تعهد در دست راست کافی به نظر می رسید؟ و آیا او اصلاً همسری داشت؟ پس تکلیف لباس های روی بند چه بود؟ و چرا فکر می کردم که آن لباس ها فقط می تواند متعلق به همسر او باشد؟

نمی دانم چرا در آن لحظه، این موضوع آن هم با این حجم از سوالات برایم اهمیت پیدا کرده بود. شاید با دیدن آن انگشت مصنوعی این افکار و پرسش ها اولین چیزی بود که به ذهن یک زن می آمد. و شاید هم تنهاترین مسئله!

آن قدر محو انگشتان او بودم که متوجه رسیدن اتوبوس نشدم. مرد از جایش بلند شد، نگاه اش از رویم رد شد و به سمت اتوبوس قدم برداشت. میله را با دست راستش گرفت و بالا رفت. در انگشتان دست راستش، هیچ انگشتری نبود.

دور شدن اتوبوس را دنبال می کردم. در چراغ ترمز اتوبوس که حالا دیگر مانند دایره ی کوچک قرمزی به نظر می رسید، برق طلایی آن روز در تراس را به خاطر آوردم.

عصر، هنگام آب دادن به گلدان ها، به روزی که پشت سر گذاشته بودم فکر می کردم و جمله ی آقای ن در ذهنم تکرار می شد: "زن ها باید دو بار خودشان را ثابت کنند. زن ها باید ..."

نگاهی به تراس خانه ی آقای میم انداختم و متوجه شدم که خیس است و برخلاف سابق، وسیله ها مرتب در جای خود چیده شده اند و صندلی هم در گوشه ای نزدیک به نرده ها و عقب تر از جای دیروزش به انتظار مانده است. خورشید در حال غروب کردن بود که گل ها سیراب شدند. به اتاق برگشتم و پرده را کشیدم.

صبح فردا، خواب و بیدار در تختخواب به دست های مرد فکر می کردم. مانند هر روز صدای موسیقی از پنجره ی نیمه باز راه خود را پیدا کرد و وارد اتاق شد. دسته ی کاغذها و روان نویس را از روی میز کنار تخت برداشتم و شروع به نوشتن برش هایی از خواب دیشبم کردم تا بعدا با فرصت و جزییات بیشتری به آن بپردازم. حالا دیگر هیچ کس و هیچ چیز مانع خلوت میان من و صدای موسیقی نبود.

آن روز روال گذشته با تفاوتی فاحش ادامه پیدا کرد. در بعد از ظهر بهاری همان روز بود که صدای موسیقی صبح ها شنیده شد. درست از همان زمان است که روزی دو بار می نویسم و هر بار کاغذم را در کنار یک انعکاس پر نور به خاطر می آورم.

آن مرد برای که می نواخت؟ برای معشوقه ای که نشانش یک انگشت تماماً براق و طلایی بود؟


 

نظرات ...