داستانک «اینجا پنجره من است»

اینجا پنجره ی من است، با دو گلدان شمعدانی، یکی سفید و دیگری قرمز. باقی قضایا را خودتان حدس بزنید، شهروند یک شهر هستم و فرزند یک خانواده. تازگی ها عاشق مردی هم شده ام که زیاد وقت ندارد به من سر بزند.

برای اینکه چیزی نوشته باشم می توانم از مادرم شروع کنم که بعد از 50 سال هنوز هم دست از سر آشپزخانه بر نمی دارد و دست از سر آن اجاق گازی که شعله پخش کنش خراب شده و آن ماهیتابه ی کهنه که دسته ندارد و مدام دستش را می سوزاند. خودش می گوید وقتی من به دنیا آمدم قرص ضد بارداری مصرف می کرده و باز هم خودش می گوید بین من و برادر بزرگترم که از آن یکی برادرم کوچکتر است یک بچه پس انداخته و یکی دیگر را بعد من. می گوید امکانات نبود، دوا درمان حسابی نبود و زن های آن زمان تا می توانستند می زاییدند و در خانه کار می کردند. بعدش می گوید سرنوشت... می گوید نمی داند... و با کیسه ی زباله به سمت در حیاط می رود.

برای اینکه بتوانم ادامه دهم از پدرم هم می نویسم. اکثر وقت ها که می نشیند پای تلویزیون، فیلم فارسی می بیند. خودش می گوید از سر بی کاریست و تازه این شبکه های جدید چیزی برای دیدن ندارند. وقتی فردین یک تنه کافه را روی سر نالوتی ها خراب می کند، آنقدر در پوستش نمی گنجد که به مادرم می گوید، می بینی؟... پسر... پسر... همینجوری بوده ها، کشتی گیر بوده ها ... مرگ من می بینی؟

وقتی هم که آخر کار بهروز وثوقی را با چاقو می زنند، با همان حالت نشسته خودش را به سمتی می کشد که قرار است سفره را پهن کنند و می گوید پس این غذا چی شد امروز؟ چرا نمییارید؟

بد نیست برای پر کردن سطر ها از آن مردی که تازگی ها عاشقش شده ام هم بنویسم. سرش خیلی شلوغ است، پسر خوب خانواده است و پسر خوب فامیل و پسر خوب محله و پسر خوب بشریت. خودش می گوید، بار ها زندگی را از صفر شروع کرده. البته هنوز هم دارد این کار را می کند. می گوید وقتی از کار بی کارش کردند هیچ اعتراضی نکرد و ترجیح داد که به خوب بودنش ادامه دهد. همه اش از آینده برایم می گوید که بیشتر با من خواهد بود، که دوست داشتنش را اثبات خواهد کرد و بعدش می رود توی فکر قرعه کشی فلان بانک که قرار است به برنده اش پژو جایزه دهد.

اینجا پنجره ی من است، با دو گلدان شمعدانی که دوست دارم باز هم رنگهایشان را بگویم و باز هم بگویم که مال من هستند. یکی سفید و دیگری قرمز.

 

نظرات ...

  • مهناز پارسا

    ارسال شده در 2016-10-04 00:29:26

    سلام. آیدای عزیز و هنرمند ، داستان زیبایت را خواندم و لذت بردم. همیشه موفق و سربلند باشی.

    جواب به این نظر