داستانک «آشنایی زدایی» نویسنده «طلیعه کاظمی»

 

ظهر پنجشنبه بود. لبه ی پنجره، آفتاب روی پاهایش را می سوزاند. اما او از جایش تکان نمیخورد. محو حرکات ظریف پاهای گربه ای شده بود که در کوچه سلانه سلانه قدم می زد. حتی استخوان های کتفش را هم می دید که با هر قدم چطور بالا و پایین می رفتند.

نگاهش تیز شده بود. تک تک جزئیات کوچه ی بی حرکت، برایش چندین مرتبه بزرگ تر به نظر می رسید. تکه برگی خشک شده روی لبه ی جدول، که در هوای راکد آن روز ظهر حتی نای افتادن داخل جوی را هم نداشت. ته سیگاری لگدمال شده، آن سوی جدول. هنوز ذره ای دود از آن خارج می شد.

حس کرد که ذرات دود، از میان شیشه ی پنجره رد می شوند و به ریه هایش دخول می کنند. ته سیگار، آشنا بود. انگار هنوز ته مانده ی آن که می سوخت، امید او بود که به غبار تبدیل می شد. همین پنج دقیقه پیش، نگاه چرت زده اش با حضوری آشنا پاره شده بود. پیاده ای که از آن سوی قاب پنجره، وارد دنیایش شد. لباسی آشنا، کفشی آشنا، سیگاری آشنا... حتی برق آفتاب روی موهای کوتاهش نیز آشنا به نظر می رسید.

رهگذر به قدری آشنا بود که چشمان بیگانه آلودش را تا جایی که امکان داشت باز کرده بود! مردمکش درست مثل بچه گربه ای گرسنه که مادرش را باز می یابد، گشاد شده بود. ضربان قلبش را در شقیقه هایش حس می کرد و دیوانه وار منتظر بود تا سنگینی نگاهش، نگاه پیاده را به بالا، به پشت پنجره، جایی که او بود بکشاند. پیاده، به میانه ی قاب رسیده بود. اگر از میانه می گذشت، با هر قدم احتمال گره خوردن نگاهش با او کمتر می شد. همین بود که سرعت نبض شقیقه هایش را دوبرابر کرد. چند میلیمتر آن سو تر از میانه ی قاب، درختی نیمه سبز پیاده رو را می پوشاند. پیاده به آن رسید. درست همان لحظه، زیر سایه ی درخت، با حرکتی سریع بالا را نگاه کرد. اما نه به پنجره، نه به او، بلکه به کلاغ روی شاخه ی بالایی درخت. نگاه معترض و متعجبش، تمام آشنایی لباس و حرکاتش را در آنی زدود.

لکه ای سفید روی پیشانی رهگذر، هدیه ی کلاغ به نگاهی بود که این سوی پنجره، به دیوار پشت درخت، همان جایی که تجسم آشنایی جان می سپرد، خشک مانده بود. رهگذر، پیشانی اش را با آستین همان لباسی که تا لحظه ای پیش تاروپودی از آرزو داشت، پاک کرد. با حرکتی اعتراض آمیز، سیگارش را پرتاب کرد، با پایش آن را به زمین فشرد و از قاب خارج شد.

این سوی پنجره اما، نگاه او، چیز دیگری می دید. آشنایی، مانند روحی آشفته به کل منظره ی آن سوی پنجره بسط یافته بود. منظره ای بی رهگذر، که همه چیزش آشنا بود.

آخرین ذره ی دود که از ته سیگار نیمه خاموش خارج شد، به آسمان رفت و خورشید را در جایی که بود به میخ کشید. حال، بیست و چهار ساعت است که خورشید می تابد و روی پاهای او را، این سوی قاب، می سوزاند...

نظرات ...