داستانک «دو خورشید» نویسنده «فرزانه ولی‌زاده»

 - به خدا این دفه دیگه می‌کشمت. سال‌هاست که می خوام بکشمت...

 آره عزیزم. تا صبح می‌کشم و تموم می‌شی... تموم تموم!

 ...

 همان‌طور به حرف‌هایش ادامه می‌داد و با دستپاچگی همه‌جا را زیر و رو می‌کرد. بدون چهارپایه کاری از پپیش نمی‌برد. دور خودش و خانه می‌چرخید و گهگاه دخترک را بیدار می‌کرد و سراغ چهارپایه را می‌گرفت.

 ...

 صبح بود و همچنان بد وبیرا ه به اجداد اجنه که چهارپایه او را برده بودند. دخترک، قلم مو را از او گرفت و در تابلوی ناتمام پدر؛ دو خورشید به رنگ مادر کشید.

عروسکش را برداشت و به پدر گفت: بابا جون یکی خورشید من باشه. یکی خورشیدتو. باشه؟؟؟

نظرات ...