داستانک «نقاب» نویسنده «اردوان فرج پور»

همه چیز از شبی آغاز شد که یک تماشاگر با چهره ای فاقد اجزا, شاهد اجرای نمایش سهراب بود. نمایشی که تا کنون عجیب‌ترین و مرموزترین اجرای او به شمار می‌رفت. از آنجایی که او چندین سال نمایش اجرا کرده بود, تاثیرات روحی و روانی مربوط به این کار را عامل این اتفاق می‌دانست. گذشته از این مدتی است که اطرافیان و اعضای گروه تئاتر به تغییر رفتارش پی برده بودند. آن‌ها گمان می‌کردند که او به یک بیماری روانی دچار شده است. برای سهراب دانستن و پی بردن به اینکه دیدن آن چهره‌ی بی اجزا در عالم رویا بوده یا واقعیت فرق چندانی نمی‌کرد. زیرا او خستگی و خطای دید را عامل دیدن آن چهره می‌دانست. اما رفته رفته و با گذر زمان متوجه شد که دیدن آن صورت بی اجزا هرگز بر حسب اتفاق و تخیل نبوده است. از آن شب به بعد این چهره در همه جا با سهراب همراه بود و یک لحظه از او جدا نمی‌شد. این اتفاق تاثیر فراوانی بر رفتارش گذاشت. به طوری که مجبور شد برای مدتی کوتاه اجرای نمایش را کنار بگذارد. بچه‌های گروه که از تصمیمش با خبر شدند از او خواستند نزد یک روانپزشک برود تا مورد معالجه قرار بگیرد. سهراب که از سلامت روحی و روانی خود اطمینان کامل داشت هرگز به پیشنهاد آن‌ها عمل نکرد. او به دنبال راهی بود تا این مشکل را برطرف سازد. در مدتی که او خانه نشین شده بود و ارتباطش را با گروه قطع کرده بود سعی می‌کرد تا خود را به آن چهره‌ی بدون اجزا نزدیک کند. اما هرگز در انجام این کار موفق نمی‌شد. هرچه خود را به چهره نزدیک تر می‌کرد فاصله‌اش با آن بیشتر می‌شد. این چهره‌ی بدون اجزا درست مثل سایه دست نیافتنی بود. او پس از مدتی متوجه شد که از شر این چهره خلاص شده است. بنابراین هنگامی که شرایط به روال عادی و سابق خود بازگشت تصمیم گرفت مجدداً کار خود را آغاز کند. بعد از گذشت چند هفته دوباره بر روی سن حاضر شد و به اجرای نمایش پرداخت. در حالی که غرق در اجرا و حس و حال نقش خود شده بود ناگهان بر روی یکی از صندلی‌ها همان چهره‌ی بی اجزا را مشاهده کرد. به محض دیدنش کنترل خود را از دست داد و نمایش را ناتمام رها کرد. او که از دیدن دوباره‌ی این چهره به ستوه آمده بود به طرف اتاق گریم رفت و در مقابل آینه ای قدی که در آنجا قرار داشت ایستاد. چند دقیقه ای بدون اینکه جنبشی بکند یا سخنی بر لب بیاورد به ظاهر خود خیره شد. نقاب و ردای بلند مشکی‌اش که سال‌های سال بر تن کرده بود برایش به پوششی مضحک و غیر قابل تحمل تبدیل شده بود. او با عصبانیت فراوان نقاب را از روی صورت برداشت و به روی زمین انداخت. در این لحظه بغضی سنگین در گلویش نشست. در وجود خود دردی را احساس کرد. دلش می‌خواست فریادی بکشد تا گوش آسمان را کر کند. حسی سرشار از یاس و نومیدی در وجودش رخنه کرد. در حالی که به زانو درآمده بود متوجه چیزی عجیب در آینه شد. از روی زمین برخاست و بر روی پاهایش ایستاد. به صورت بی نقاب خود در آینه نگاهی انداخت. چندین مرتبه چشمانش را باز و بسته کرد تا از واقعی بودن تصویر موجود در آینه مطمئن شود. سهراب چهره ای فاقد اجزا را در آینه را مشاهد کرد...

نظرات ...