داستانک «خلاصی» نویسنده «بابک ابراهیم پور»

 

قرار بود آن روز تکلیفمان مشخص شود. یا آشتی می کردیم یا برای همیشه می رفتیم.یک کیف کوچک روی شانه ام بود که سنگینی اش اذیتم می کرد. رسیدم به همان جای همیشگی. در کافه را باز کردم و به داخل رفتم. او هم با شال صورتی و سیگار به دست روی صندلی نشسته بود. بعد از یک ساعت اشکم را پاک کردم، یک شاخه گل رز از کیفم در آوردم و جلویش گذاشتم. با عصبانیت گل را گرفت، شاخه اش را شکست و به گوشه ای پرت کرد. من همچنان که نگاهش می کردم سنگینی کیفم را سبک کردم. اسلحه را در آوردم، و مغزم روی دیوار سفید کافه پخش شد.

 

نظرات ...