داستانک «عنوان پاییز و امید» نویسنده «سیدمحسن حسینی»

آرزو در حال قدم زدن در پیاده رو پارک به چند درخت خاطره انگیز رسید. یادش آمد پارسال نامزدش امید زیر همین درختان با دادن حلقه ای او را غافلگیر کرده بود. مطمئن بود روح امید در لابلای برگ های هزار رنگ پاییزی او را می نگریست. بی اختیار در مسیر سقوط برگ ها قرار گرفت. دستانش را باز کرد و یک برگ در دستانش جای گرفت. شروع به بوییدن آن کرد. بوی امید همه جا پخش بود. بی اختیار بوسه ای بر برگ زد. سرخی محو لب هایش روی برگ جا خوش کرد. احساس شادابی به او دست داد. برگ را در هوا رها کرد و به راهش ادامه داد. باد برگ را با خود برد و روی نیمکت پارک کنار پیرمردی انداخت. آلبوم کهنه ای روی زانوان پیرمرد قرار داشت. او با چشمان بسته خاطراتش را مرور می کرد و از این شاکی بود که چرا از همسرش تنها یک عکس سیاه و سفید باقی مانده است. پیرمرد دستانش را روی نیمکت امتداد داد. برگ را لمس کرد. کنجکاو شد. برگ را بی آنکه چشمانش را باز کند جلوی صورتش برد. دور و برش را نگاه کرد. احساس کرد کار یک فرشته باشد. آنرا لای آلبوم کنار عکس همسرش قرارداد و دوباره چشمانش را بست. از آن روز به بعد افتادن هر برگ برای آرزو و پیرمرد اهمیت دیگری داشت.

نظرات ...