داستانک «نبض چکشی» نویسنده «فرزانه ولی‌زاده»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار:

از جایی که نشسته یک قدم این طرف وآن طرف نشده. گاهی یادش می‌رود که پا دارد. گاهی هم می‌گوید:" این لامصب شدنی نیس. توهم خسته شدی. میخوای فراموش کنیم؟ بالاخره یه طوری خیال مادرو راحت می‌کنم. "

اما می‌داند که می دانم نمی‌تواند فراموش کند. خودش شروع کرده بود و آن فکر و تمنا، در نگاهش شکل قاطع و سمجی گرفته بود. یک شکل سمج و ثابت!

وقتی به نگاهش نگاه می‌کنم، منجمد می‌شوم. آنموقع حتماً باید چیزی از دستم بیفتد و یادم بیاید انگار باز هم دستانم مال خودم نیستند. وقتی به آن‌ها نگاه می‌کند، نبضم چکشی می زند. چشمانش طوری رگ به رگ و سرخ می‌شوند که هرگز نمی‌شود به فراموشی‌شان ایمان آورد.

گاهی فکر می‌کنم با خودش فکر می‌کند دستانم طلب اوهستند وباید پس بگیرد. فکر است دیگر! هر فکری از فکر بر می‌آید وگاهی هیچ فکری هم از فکر کسی به دیگری نمی‌رسد که بخواهد رسوایت کند و به همه بگوید چه فکری در فکرت بوده؟ پس می‌گذارم هرفکری به فکر من فکر بدهد. فکر دیواری اختیاری. همین است که هست!

اما نمی‌دانم چرا دستانم پیش‌تر از آنکه یادم بیاید، با طرح پشمالوی دستانش پیوند خورده‌اند و با همان پیوند لعنتی به کارشان ادامه می‌دهند؟

همیشه مراقب است تا مطمئن شود چیزی که می‌خواهد، از دست من بر می‌آید. اما دوباره شکل ثابت و سمج نگاهش، نبض مرا چکشی می‌کند و دوباره هر فکری می‌کنم.

به مادرش فکر می‌کنم که گفته بود:" دستاشو دادیم به یه دختربچه...طفلی نمی دونس دستای باباش چه ریختیان؟ "

به من چه؟ من که دختربچه نبودم. پس چرا این پیوند لعنتی را قبول کردم؟ اصلاً چه کسی مجبورم می‌کرد جای خالی دستانی را نگاه کنم که می‌توانستند، به قدری پشمالو باشند تا موهایشان را بکنم و چشمانم را ببندم و لب بگزم؟

اصلاً به من چه او می‌خواست مادرش را راضی کند؟

  

  

از علم هرچه بگویم بر می‌آید ونمی شود چیزی را باور نکرد. اما از دل کاری برمی آید که نمی‌شود باور کرد. باور کردم که نمی‌شود نیمه‌ی راه تنهایش بگذارم. ولی هنوز هم نتوانستم دختربچه را باور کنم، آن هم با دستانی که تا حالا باید خیلی پشمالو شده باشند!

تصورم از تصورات اوجلوتر نمی رودو رنگ ورو هم نمی‌گیرد. باز همان نگاه ثابت و سمج، روی دستانم سنگینی می‌کند. نمی‌شود نبضم چکشی نزند. حتماً می زند. خیلی هم می زند. تابلو را سوراخ سوراخ می‌کند و هرچه دست روی آن کشیده‌ام، تاول می زند. تازه هیچ دختربچه ای هم آن‌ها را نمی‌خواهد تا او به مادرش نشان بدهد و بگوید:" غصه نخور مادرجان. ببین دستام چقدر مردونه شدن؟! ببین چطورآرزوهای دختربچه رو شیرین کردن؟ خودت گفتی بقیه الکی میگن از اول دست نداشتم...ببین... ایناهاش..."

دیدگاه‌ها   

#3 فرزانه ولی زاده 1394-07-10 00:04
نقل قول:
سلام فرزانه جان. دست قلمت درد نکند.
خوشحالم که هستی و می نویسی..
سلام. عزیزم ممنونم که خوندی. لطف داری گلم
#2 آیدا مجیدآبادی 1394-07-08 14:06
سلام فرزانه جان. دست قلمت درد نکند.
خوشحالم که هستی و می نویسی..
#1 آیدا مجیدآبادی 1394-07-08 14:05
سلام فرزانه جان. دست قلمت درد نکند.
خوشحالم که هستی و می نویسی..

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

جلسات ادبی تفریحی

jalasat adabi tafrihi

اطلاعات بیشتر

مراسم روز جهانی داستان با حضور استاد شفیعی کدکنی، استاد باطنی و استاد جمال میرصادقی
جلسات ادبی تفریحی کانون فرهنگی چوک
روز جهانی داستان و تقدیر از قبادآذرآیین سال 1394
روز جهانی داستان و تقدیر از فریبا وفی سال 1395
یازدهمین جشن سال چوک و تقدیر از علی دهباشی شهریور 1395

جلسات کارگاهی آزاد

jalasat kargahi azad

اطلاعات بیشتر

تماس با ما    09352156692

اشکال یابی جوملا

جلسه

اطلاعات مشخصات

حافظه استفاده شده

پرس و جو پایگاه داده