داستانک «آلزایمر» نویسنده «عاطفه بذرافشان»

همه‌ی اهل محل بهش می‌گفتن اصغر موجی. توی بخش روانی هم اسمش همین بود. حتی دکترش و مددکار هم گاهی از این کلمه استفاده می‌کردند. اما برای من حاج اصغر بود. حتی وقتی تمام روز سیگار می‌کشید و شب‌ها از بخوابی به جنون می‌رسید، حتی وقتی با کوچک‌ترین صدای افتادن یا شکستن چیزی از جا می‌پرید و تعادل روحی‌اش بهم می‌خورد و حتی وقتی هم اتاقی‌هایش محض خنده صدای شلیک گلوله در می‌آوردند و او می‌پرید زیر تخت تا پناه بگیرد. حتی وقتی می‌افتاد به جان آن‌ها و تا جایی که می‌خوردند کتکشان می‌زد. حتی آن موقع ها هم برایم حاج اضغر بود. همان حاج اصغر آرام و مهربان قدیم، اما برای مردم مهم نیست که اون کی بوده یا چیکار کرده برای اونا، مهم اینه که چی هست و چه می کنه و این بیماری عصر حاضر
... آلزایمر.

نظرات ...

  • امینی

    ارسال شده در 2016-01-30 08:19:52

    دوست گلم خسته نباشی من داستانکت را نپسندیدم بالاخره هرکس پسندی دارد

    جواب به این نظر

  • سونیا

    ارسال شده در 2015-11-07 17:47:26

    بسیار عالیست واقعا جذاب است

    جواب به این نظر

  • شیوا حسین زاده

    ارسال شده در 2015-09-21 22:33:32

    داستانک ویژگی هایی دارد که شبیه به یک یادداشت پندآموز مستقیم نیست. داستانک ها برای این هستند که خواننده را غافلگیر کنند نه اینکه در آخر بطور مستقیم پیام بدهند در آخر کار داستانک.
    مویدباشید...

    جواب به این نظر