داستان«کاشف قطب جنوب» نویسنده«علی برهانی شیدانی

چاپ تاریخ انتشار:

داستان«کاشف قطب جنوب»  نویسنده«علی برهانی شیدانی

- خدایا کمکم کن، این سرما کی تموم میشه

اینها جملاتی بودند که به احتمال قریب به یقین کاشف قطب جنوب در اخرین لحظات زندگیش با لحنی پر از در د و رنج بیان کرده بود . جملاتی شبه جملات بالا و پسر آنها را در خواب زمزمه کرده بود .

بیدار شد سردش بود ولی با خودش گفت : اینجا که قطب نیست منم اون کاشفه نیستم. 

فکر کرد پنجره های خانه باز مانده است . از لای پتو به اکراه بیرون امد و سری به سالن پذیرایی زد . پنجره آشپزخانه که رو به کوچه باز می شد کیپ کیپ بود وهمینطور پنجره رو به حیاط .

از کنار شوفاز رد شد دستش را روی ان کشید گرم گرم بود . فهمید اشکال از جای دیگری است . ناامیدانه به رختخواب برگشت . دوباره سرما در تمام تنش پیچید ، پتو را روی سرش کشید و چشمهای قرمز مملو از خوابش را بست .

صبح که بلند شد هنوز به یاد کاشف قطب جنوب بود وآن لحظه ای که از شدت سرما جریان خون در بدنش کند شد به خواب رفت و مرد. با خودش فکر کرد «سر میز صبحانه وقتی ادم صحنه مرگ کسی را که یک دلبستگی دوربه او احساس می کند در ذهن مجسم کند صبحانه و آن صبح زهرمارش می شود ».

مادرش آمد و سر میز نشست . مستقیم در چهره پرچین و غم زده زن نگاه کرد ،گفت :

- سلام مامان ، دیشب سردت نبود

زن گفت :

- رفتی نون تازه بخری یا نه

پسر دستی به ریشهایش کشید گفت :

- میبینی مامان بلند شده اگه بهم نمیاد از ته بتراشمش

- ولی بابا دوس داره

زن از اینکه جواب پسرش سر بالا وبی ربط بود لجش گرفت صبحانه اش را دریک سینی گل بهی گذاشت وبرگشت به اتاقش .        

پسر دوباره تنها شد . به حیاط نگاه کرد . زمستان بود که در آن حیاط درندشت پر درخت پرسه می زد .

از خانه بیرون زد وقتی از کنار پنجره رو به کوچه می گذشت مادرش با صدایی خش دار از ته اتاق فریاد زد :

- دیر نکنیا

پسر فقط صدارا دید که از پنجره گذشت ودر کوچه گم شد . خانه آنها جایی دور از شهر در یک مجتمع مسکونی سازمانی قرارداشت . دورتادور مجتمع با فنس های فلزی محصور شده بود و بعد ازحصار فلزی بیابان بود و کوههای لخت خاکستری .

پسر امیدی نداشت در آن موقع صبح با دوستی روبرو شود . پاتوقشان گورستان اتومبیل های قدیمی بود که در گوشه شمالی مجتمع قرارداشت و از وقتی که به یاد داشت با مهدی ،محسن و رضا همانجا رویاپردازی و بازی کرده بودند .

برخلاف انتظارش درآن گورستان کسی منتظرش نبود . معلوم نبود در آن هوای سرد بتواند دوام بیاورد ولی تصمیم گرفته بود تا دیر وقت به خانه برنگردد .

پسر پشت رل یک مرسدس بنز اوراق نشست و از پنجره نیمه شکسته ماشین ،جاده ورودی مجتمع را زیر نظر گرفت . پدرش قراربود به مرخصی چند روزه بیاید وپسر دلتنگش شده بود . جاده سیاه با لایه نازکی از شبنم یخ زده پوشیده شده بود و خاکستری به نظر می آمد . در آینه اتومبیل خودش را دید که مثل کاشف قطب جنوب شده است . با محاسنی بلند ویخزده و چشمهایی که هنوز امید در انها موج میزد . امیدوار بود که پدرش مثل دفعات قبل که از جبهه می امد مجموعه پوکه های فشنگش را کامل کند ،پدر قول داده بود اینبار برایش پوکه گلوله مسلسل بیاورد البته برایش توضیح داده بود که اینکار چقدر خطرناک است و ممکن است او را دچار دردسر کند .

دسته ای کبوتر چاهی آمدند و روی سقف ماشین روبرویی نشستند . پسرک انها را دوست داشت برای اینکه خوب بلد بودند بدون واهمه از سرما به این سو و ان سو پرواز کنند .

فرمان ماشین زیر انگشتان وکف دستش گرم شده بود وچشمهایش سنگین شده بودند ولی هنوز جاده را به خوبی می دید . درحالی که خورشید بالا می آمد در پیچ جاده نعش فلزی اتومبیلی در حال حرکت پدیدار شد .

گفت :

-خودشه بابا اومد حتمی وقتی ببینه پشت لبام سبز شده ریشامم ببینه میزنه پس گردنم میگه مردی شدی واسه خودت منم خودمولوس میکنم شکایت زهره وزهرا ومامانو میکنم.

دستی به گردنش کشید واحساس کرد دردی مبهم از یک پس گردنی مبهم تردر آن پیچیده است ولی به روی خودش نیاورد با نگاهش اتومبیل را مشایعت کرد. اتومبیل از نگهبانی مجتمع گذشت و درمیان درختان کاجی که وسط بلوار اصلی مجتمع کاشته بودند ناپدید شد .

پسرک احساس کرد پاهایش سنگین شده اند وقادر نیست آنها را حرکت دهد. در اینه نیم بنداتومبیل مرسدس بنز سیاه نگاه کرد و خودش را در شمایل کاشف قطب جنوب شناخت درحالی که دیگر امیدی در چشمهایش نبود .